فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتیبه پارسی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قلبت را روی کاغذ بیاور

کتاب قلبت را روی کاغذ بیاور
راهکارهایی برای وصل بودن در جهانی به هم‌ریخته

نسخه الکترونیک کتاب قلبت را روی کاغذ بیاور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قلبت را روی کاغذ بیاور

تک‌تک داستان‌های این کتاب حقیقی است، همه‌ی آدم‌ها واقعی هستند و بیشترشان از من خواستند که اسم واقعی‌شان را بیاورم (چند نفری هم اسم‌شان را عوض کردند). آنها متعلق به خانواده‌های معمولی با زندگی‌های عادی هستند؛ زندگی‌ای همان‌قدر شتابزده و بی‌نظم که زندگی من و تو! این خانواده‌ها شب‌ها کنار آتش نمی‌نشینند و عروسک درست نمی‌کنند. آنها در طول روز به یکدیگر نامه نمی‌نویسند، اما نوشتن، حس تعلق تازه‌ای به تک‌تک‌شان بخشیده است. همان‌طور که خواهید دید، بعضی از این داستان‌ها مربوط به خانواده‌ی خودم است. در این کتاب به‌خوبی با آنها آشنا خواهید شد. بسیاری از داستان‌ها هم مربوط به کسانی است که طی سال‌ها برگزاری کارگاه نگارش به کلاس‌هایم آمده‌اند یا پس از خواندن اولین کتابم به من نامه نوشته‌اند.

ادامه...

بخشی از کتاب قلبت را روی کاغذ بیاور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۴- روز تولدهای مهم

اول از هدیه ای برای او شروع شد، بعد معلوم شد هدیه برای ماست. دایی دان، هشتاد سالگی اش را جشن می گرفت و همه ی ما می خواستیم یک کار خاص برایش بکنیم. از مری، همسر پنجاه و سه ساله اش خواستیم فهرست همسایه ها، دوستان و خویشاوندان را برایمان بفرستد. به علاوه از او پرسیدیم که قهرمانان زنده ی دایی چه کسانی هستند، مقاله نویس محبوبش در روزنامه کیست، اخبار چه رشته ی ورزشی را دنبال می کند و تیم محبوبش کدام است. به آنها نامه نوشتیم و درخواست تبریک تولد کردیم. به ستاره های مشهور مورد علاقه اش نامه نوشتیم و گفتیم اگر چند کلمه به این مناسبت برایش بنویسند چقدر از نظر او ارزشمند است. برای کسانی که او را می شناختند دو پیشنهاد داشتیم: یک داستان یا ماجرای بامزه تعریف کنند و آن خصوصیت او را که تحسین می کنند، اضافه کنند.
ما خواستیم برای او نامه بنویسند، اما برای ما بفرستند تا نامه ها را به صورت آلبوم دربیاوریم. نامه ها هر چقدر که می خواستند می توانست طولانی باشد اما درخواست کردیم حتماً فقط یک طرف کاغذ بنویسند.
نامه ها از هر راهی که فکرش را بکنید سرازیر شد: فکس، پست سریع السیرِ یکشنبه، پست سفارشی یا تلفنی، و روی انواع کاغذها. نویسندگان نامه ها هم از هر سن و سالی بودند و طرز نگارش آنها چیزی از صاحب قلم می گفت. یکی با خط خرچنگ قورباغه ی همسایه ی چهل و شش ساله اش نوشته شده بود و یکی نامه ی تمیز و تایپ شده ی نوه ی ده ساله اش بود؛ یکی با خط شکسته و یکی دقیق و تایپ شده که داستان همکار قدیمی اش را می گفت؛ یکی با حروف مدرن کامپیوتری داخل کادر سایه دار که نوه ی دختری اش در کالیفرنیا آن را نوشته بود و یکی با حروف کوچک بامزه و ناآشنا. من دوبار عطسه کردم. اشتباه نکرده بودم! این لوازم التحریر را میان نفتالین گذاشته بودند. بعضی نامه ها زبان رسمی داشت:
"دان عزیز و هر کسی که این نامه را ملاحظه می کند..."، "از اینکه در جمع تبریک گویان به مناسبت این روز مهم هستیم بسیار مشعوفیم..." و یک عالم داستان های بامزه. ما نمی دانستیم آیا حقیقت دارد که او به لبه ی بالکن طبقه ی بیست وششم عمارت فدرال نیویورک رفته تا نامه ی محرمانه ای را که به ناگاه وزش باد از پنجره ی باز بیرون برده، در هوا بقاپد! و درست وقتی که از تصور چنین صحنه ای لبخند می زدیم، نامه ای شخصی و احساسی اشک مان را درمی آورد. بعد از سربه سر گذاشتن او به خاطر نامه های طولانی اش که "نه با تعداد صفحات بلکه با کیلوگرم سنجیده می شد" و دیدگاه کارشناسانه اش در مورد طیف وسیعی از موضوعات، در نامه ای خواندیم:

من و تو نزدیک پنجاه ساله که با هم دوستیم. دان! هیچ وقت عوض نشو. من تو رو همین طوری که هستی دوست دارم.

توصیه ی یک دوست هشتاد ساله ی دیگر بسیار گرانبها بود. "هرچه می خواهد دل تنگت بگو"، چون حالا دیگر می توانی قید و بندها را کنار بزنی:

بیشتر مردم از موقعیت تو در حیرتند. درحالی که آنها مات و مبهوتند، با اقتدارِ تازه ات میخکوبشان کن! اعلام کن که الان پدرخوانده هستی و قَدَرقدرت محسوب می شوی. ظاهر و طرز رفتار آدم های عجیب و غریب را به خودت بگیر. بدترین اتفاقی که می تواند بیفتد این است که تو را هم مثل من بدانند. من لباس کار کهنه می پوشم و چند روز ریشم را نمی زنم تا ابهتم را حفظ کنم.
ما از دریافت یک کارت پستال شخصی از طرف ویلیام سافیر(۳) با صدای بلند خندیدیم. چه کسی بهتر از یک استاد زبان شناسی می توانست در دو کلمه تمام شکوه آن رویداد را بیان کند و نسخه ی زندگی پس از آن را بپیچد.

هشتادسالگی ات را در آغوش بگیر!

هر نامه ای را که باز می کردیم و در آلبوم بزرگ می چسباندیم، لبخند می زدیم. ما در تمام این مدت احساس خوبی داشتیم. ما همان قدر از این لحظات لذت می بردیم که می دانستیم خود دایی دان هم لذت خواهد برد. ما از خواندن عبارات خوش پرداخت، و زبان ظریف و زیبای معاصران او لذت می بردیم. توصیه های جالب و حکایات سرگرم کننده را می خواندیم و کیف می کردیم. از همه بیشتر از تماشای تصویر مردی که از دل همه ی اینها بیرون می آمد لذت می بردیم؛ مردی که من از کودکی عاشقانه دوستش داشتم. همان تعریف و تمجید ها، همان درون مایه ها مدام مطرح می شد و او را مرد خانواده، میهن پرست و عاشق زندگی معرفی می کرد. مردی که در جوانی در خیابان بیست و هشتم شرقی "گل کوچیک" بازی می کرد و مدت ها بعد یعنی در هفتاد سالگی با نوه هایش در ساحل راکوی دوچرخه سواری می کرد. همسایه ی خوبی که جعبه ابزارش را قرض می دهد و ماشین چمن زنی اش را همیشه سالم و مرتب نگه می دارد. دوست خوبی که چهار ساعت رانندگی کرد و به قسمت شمالی نیویورک رفت تا به عروس و دامادی کمک کند. مهربانی ای از آن دست که حاضر بود هر کاری که در دست دارد رها کند تا به کمک کسی بشتابد؛ مهربانی ای که پنجاه و چهار سال بعد هنوز هم از آن قدردانی می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب قلبت را روی کاغذ بیاور

این کتاب بارها اشک من رو درآورد. خیلی احساسیه. برای نوشتن هم به آدم خط و ایده میده. دوسش دارم.
در 1 سال پیش توسط bah...362
قربون اشکات برم من... الهی
در 2 هفته پیش توسط bah...i81