فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک زندگی

کتاب یک زندگی

نسخه الکترونیک کتاب یک زندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب یک زندگی

یک زندگی سرگذشت جگرخراش زنی است که برخی آن را شاهکاری در جهان ادب شمرده‌اند و می‌توان به جرات گفت که این داستان یکی از خواندنی‌ترین و گیراترین داستان‌های جهان است که قلب حساس و پرعاطفه خوانندگان را به لرزه در خواهد آورد.

ادامه...

بخشی از کتاب یک زندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

ژان بعد از آنکه کار بستن جامه دان هایش را تمام کرد به کنار پنجره رفت، اما باران بند نمی آمد.
در تمام مدت شب صدای رگبار که به شیشه های در و پشت بام ها می کوبید، به گوش رسیده بود. آسمان تیره ابرآلود و پرآب، گویی ترک خورده بود و داشت بار سنگین خود را بر روی زمین خالی می کرد، آن را می خیساند، به صورت خمیری لزج و غلیظ درمی آورد، و خاک را مانند قند وامی داد.
صدای خرناس جوی هایی که سیلاب باران بسترهایشان را غرق کرده بود، خیابان های خالی و خلوت را می انباشت، و منازلی که در این خیابان ها قرار داشت رطوبت را مثل اسفنج می مکید و این رطوبت تا اعماق هیکل های منازل نفوذ می کرد و از زیرزمین ها تا انبارهای علوفه، همه جا قطرات آب را مانند عرق از مسامات دیوارها جاری می ساخت.
ژان که شب گذشته از صومعه بیرون آمده و سرانجام برای همیشه آزاد شده بود، اکنون آماده بود تا تمام خوشبختی های زندگی را که آن همه مدت آرزویش را می کشید، مانند حاصلی گرانبها در آغوش بگیرد، و حالا از آن بیم داشت که اگر هوا خوش تر و روشن تر نشود، پدرش در حرکت خود تردید نماید. و به همین سبب از صبح آن روز صدمین بار بود که نگاه استفهام آمیزش را به افق می دوخت.
بعد متوجه شد که فراموش کرده است تقویم را در جامه دان سفرش بگذارد. صفحه مقوایی کوچکی را که به دیوار بود و آن را به دوازده ماه تقسیم کرده بودند، برداشت. در میان تقویم دیواری تاریخ سال جاری ۱۸۱۹ را با ارقام مطلا نقش کرده بودند. با نوک مداد چهار ستون اولی را باطل کرد و هرکدام از نام های قدیسین را تا تاریخ دوم ماه مه که روز خروجش از صومعه بود، خط زد.
صدایی از پشت در به گوشش آمد:
ـ ژانت!
ژان جواب داد: بیا تو، پاپا.
و پدرش ظاهر گشت.
بارون سیمون ژاک لوپرده ون وود نجیب زاده ای از قرن گذشته و مردی مجنون صفت و نیکوخصال بود و چون خود را یکی از پیروان پرهیجان ژان ژاک روسو می دانست نسبت به طبیعت و دشت و جنگل و حیوانات رافت و علاقه ای عاشقانه داشت.
از آنجا که آریستوکرات مادرزاد بود فطرتاً از انقلاب سال نود و سه نفرت داشت اما چون مزاجاً فیلسوف مآب و به لحاظ سواد و معلوماتی که داشت آزادمنش بود، نفرتش از استبداد نفرتی بی آزار بود و جز کلمات پرتکلف و بیهوده محتوای دیگری نداشت.
قوت و ضعف توام و عظیم او عبارت بود از خوبی و مروت، آن چنان مروتی که افسوس می خورد چرا خداوند دست های بیشتری به او نداده تا بی دریغ نوازش کند، ببخشد، سخت و مهربان در آغوش بگیرد، پاک نهادی و مروتی خالقانه و دنیاگستر و بی تاب و بی مهابا، خصلت و احساسی همچون کرخی عصبی که خدا آن را برای تبیین ایثار و فداکاری آفریده، چیزی به سان خلل و نقصانی که در بنیه و قدرت آدمی حادث شود و احساسی تقریباً چون گناه در او برانگیزد.
و چون مرد صاحب نظری بود، همواره برای تعلیم و تربیت دخترش نقشه می کشید و بر آن بود که او را خوشبخت کند و خوب و پاکیزه و پرعاطفه بار بیاورد.
دختر تا دوازده سالگی زیر سایه والدین به سر برده بود، سپس، به رغم ندبه ها و زاری های مادرش او را به ساکره کور گذاشته بودند.
بارون دخترش را با سخت گیری تمام در صومعه به قید و ضبط درآورده، او را منزوی و محبوس کرده بود، به طوری که نه او خبری از دنیا و مافیها داشت و نه دنیا و مافیها را خبری از او بود. میل داشت که او را در سن هفده سالگی، عفیف و پاکدامن تحویل بگیرد تا به دست خود با آب کوثری از عواطف شاعرانه عقلایی غسلش دهد، و از طریق سیر دادنش در آفاق و انفس و از خلال گشت و گذار در دشت ها، در رهگذار زمین بارور و پرحاصل روحش را بگشاید، کرخی و فتور جاهلانه اش را در قبال دورنمای عشق پاک و عواطف بی آلایش به حیوانات و قوانین بی شائبه و ناسوتی زندگی، زایل کند.
او اکنون پاک و صیقلی و سرشار از قوای پرغلیان روحی و رغبت و اشتهای لایزال به کامیابی و خوشبختی صومعه را ترک می گفت و آماده استفاده از تمام شادی ها، و تمام صدمات و اتفاقات دلفریبی بود که در خلال بطالت و ملال روزها و درازی شب های زندگی در صومعه، و در انزوا و تنهایی امیدهایش، در روح او ذخیره شده بود.
با زلف های بور و شفافی که داشت، چنان که رنگ آن بر روی گوشت صورتش قابل تشخیص نبود، شباهتش به شمایلی از «ورونز» می رفت، و تنش هیبتی اشرافی داشت که ته رنگی از سرخی در آن بود و پرزی سبک همچون مخملی رنگ باخته آن را سایه دار می کرد و هنگامی که نور آفتاب نوازشگرانه بر آن می تافت بیش و کم عیان و آشکار می گردید. چشمانش آبی بود، از آن قماش چشم های آبی تار و بی تلالویی که نقوش چهره های اشراف بر روی بدل چینی های هلندی دارند.
بر روی پره چپ بینی اش خالی کوچک قرار داشت. خال دیگری در طرف راست بر زنخدانش افتاده بود و اندک پرزهای موجداری که بر زلفش روییده بود چنان شباهتی به پوست صورتش داشت که به زحمت قابل تمیز بود. اندامی درشت و سینه ای رسیده و قامتی رعنا داشت.
صدای روشنش گاه تیز و گوشخراش می نمود، اما خنده صادقش موجی از شادی و نشاط را در اطراف می پراکند. غالب اوقات با وجناتی مالوف دست ها را بر روی شقیقه ها می گذاشت، چنان که گویی می خواست زلفانش را صاف کند.
شتابان به سوی پدرش رفت و در حالی که او را سخت در آغوش می کشید بوسه بر گونه اش زد و گفت: خوب، حالا حرکت می کنیم؟
بارون تبسم کرد، موهایش را که دیگر سفید شده بود و کاملاً بلند بود، به تکان درآمد، و در حالی که دستش را به طرف پنجره دراز کرده بود پرسید: چطور می خواهی در چنین هوایی مسافرت کنی؟
اما دختر، مهربان و نوازشگرانه استغاثه می کرد:
ـ اوه! پاپا، برویم، تو را به خدا. هوا تا بعدازظهر خوب خواهد شد.
ـ ولی مادرت ابداً راضی نخواهد شد.
ـ چرا. من قول می دهم. اینش با من.
ـ تو اگر بتوانی مادرت را راضی کنی، خود من از خدا می خواهم.
و دختر شتابان به طرف اتاق خانم بارون رفت. راستی که با چه بی صبری دائم التزایدی انتظار این روز را کشیده بود.
او از هنگام ورودش به ساکره کور هرگز پا از روئن بیرون نگذاشته بود، زیرا پدرش اجازه هیچ تفریحی را پیش از سنینی که خودش معلوم کرده بود به او نمی داد. تنها دو مرتبه او را هر بار به مدت پانزده روز به پاریس برده بودند ولی پاریس هم شهری بیش نبود و حال آنکه او رویایی جز دشت و روستا نداشت.
حالا می رفت تا تابستان را در ملک اختصاصیشان ده پوپل بگذراند. این ملک مشتمل بر یک قصر قدیمی و موروثی خانواده شان بود که روی زمین ساحلی مرتفعی در نزدیکی ایپور قرار داشت، و او دل خود را به تمتع از شادی بی پایان زندگی آزادی داده بود که باید در جوار دریا و امواج آن می گذشت. بعد هم جسته و گریخته شنیده بود که این قصر جهیز او خواهد شد، و او بعد از عروسی اش تا ابد در آن سکونت خواهد گزید.
باران، که از شب گذشته تا بعدازظهر آن روز، بی وقفه و یک روند باریده بود، نخستین غم بزرگی بود که در تمام مدت زندگی اش احساس می کرد.
اما، سه دقیقه دیگر که گذشت دوان دوان از اتاق مادرش بیرون آمد و فریادزنان، چنان که تمام ساکنان می شنیدند مژده داد:
ـ پاپا! پاپا! مامان هم موافق است، کالسکه را حاضر کنید.
توفان ابداً تخفیفی نمی یافت، و هنگامی که کالسکه به مقابل در پیش آمد، گویی حتی شدت بارندگی مضاعف شده بود.
هنگامی که ژان خود را حاضر کرده بود تا سوار شود خانم بارون از پله ها سرازیر شد و در این حال شوهرش از یک طرف و دختر خدمتکار درشت اندامی که بسیار نیرومند بود و همچون مردی جوان خوش قد و قامت به نظر می رسید، از طرف دیگر زیر بغلش را گرفته بودند. دخترک یکی از نورمان های ناحیه کو بود که به ظاهر دست کم بیست سال کمتر نداشت و حال آنکه حداکثر هجده بهار بیشتر از عمرش نمی گذشت.
رفتاری که اهل خانواده با او داشتند بیش و کم به رفتاری با دختر ثانوی بارون شباهت داشت، او در واقع خواهر رضاعی ژان نیز بود. این دختر را روزالی صدا می کردند.
به هر تقدیر، اکنون بزرگ ترین وظیفه روزالی عبارت بود از اینکه برای بانویش که از چند سال پیش به این طرف به دنبال عارضه اتساع مفرط قلب، زیاده از حد چاق و ستبر شده بود و مدام هم از این بابت ناله و شکایت داشت، عصای دست باشد.
خانم بارون در حالی که به شدت نفس نفس می زد به پلکان جلوی عمارت میهمانخانه قدیمی رسید، نگاهش را به حیاط که آب باران مانند جویی در آن جاری شده بود انداخت و زمزمه کنان گفت: حقیقتاً شرط عقل نیست.
شوهرش، که همیشه تبسم می کرد جواب داد: شما خودتان خواسته بودید، خانم آدلائید.
از آنجا که خانم بارون نام پرطمطراق آدلائید را داشت، لذا شوهرش همواره پیشوند خانم را با حالت احترامی که اندکی به ریشخند شبیه بود، چاشنی آن می کرد.
خانم بارون سپس سوار برکالسکه شد و با این کار تمام فنرهای نشیمن آن زیر سنگینی هیکلش خم شدند. بارون در کنار او نشست، و ژان و روزالی جای خود را روی نیمکت عقبی باز کردند.
لودیوین آشپز انبوهی از البسه رنگارنگ را آورد که سرنشینان کالسکه روی زانوانشان نهادند، و علاوه بر این دو تا سبد هم بود که آن ها را زیر پاهایشان پنهان کردند، بعد خود لودیوین سوار شد و روی نشیمن سورچی در کنار پدر سیمون چمباتمه زد، و خود را در بالاپوشی بزرگ پوشاند که سرتاپایش را در بر گرفت. بعد سرایدار و زنش آمدند و در حالی که تعظیم می کردند در کالسکه را بستند و آخرین دستورها را در مورد اثاثه و جامه دان هایی که باید پشت کالسکه با یک گاری فرستاده می شد دریافت داشتند، و سپس کالسکه به راه افتاد.
پدر سیمون که سورچی بود، سر به گریبان فرو برده و پشت دوتا کرده در زیر باران سیل آسا، در میان بالاپوشش که یقه سه لا داشت ناپدید شده بود. تندبادی زوزه کشان بر پنجره های کالسکه می کوفت و انبوه آب ها را بر روی سنگفرش به تموج درمی آورد.
کالسکه با یورغه های پرشتاب و خیزهای بزرگ هر دو اسب دورزنان به طرف بندرگاه سرازیر شد، از امتداد ردیف کشتی های بزرگی که دکل ها، بازوهای عرضی و لنگرها و طناب بندی هایشان مانند درختان شاخ و برگ ریخته، به حالتی غم انگیز سر به آسمان کشیده بود، گذشت و سپس وارد دامنه دراز کوه ریبوده گردید.
طولی نکشید که از مراتع و چمنزارها گذشتند و در میان راه، گاه و بیگاه بیدی مغروق که با شاخه های آویخته بی شباهت به جنازه متروکی در بیابان نبود، از خلال پرده مه آلود آب با هیبتی غم افزا به چشم می خورد.
سم اسب ها در تماس با زمین همچون امواج آب صدا می داد و چهارچرخ غلتان کالسکه گل و شل را به اطراف می پراکند.
سرنشینان همه در سکوت فرو رفته بودند، چنان که گفتی حتی ارواح آنان نیز، مانند زمین زیر پایشان خیس و نمور شده بود. یک بار ننه لودیوین پیر و کوچک اندام، در حالی که چیزی نمانده بود کله پا شود سرش را به پدر سیمون تکیه داد و پلک هایش را هم گذاشت. بارون با نگاهی غم زده و سوگوار چشم به دشت یکنواخت و ملال انگیز و سیلاب گرفته دوخته بود. روزالی که بسته ای روی زانوانش بود، در عوالم درونی خودش از قماش عوالم حیوانی مالوف عوام الناس سیر می کرد. اما ژان، در زیر جویبار ولرم باران احساس می کرد که جان تازه ای به کالبدش دمیده می شود.
مانند درخت محبوسی بود که سرانجام در زیر آسمان باز گذاشته شده باشد. شادمانی اش، همچون شاخ و برگ یک درخت قلب او را در برابر اندوه پناه می داد. گرچه لب فروبسته بود، اما اشتیاقی زائد الوصف داشت تا به ترنم درآید، دست هایش را از کالسکه به بیرون دراز کند تا از آب باران پر شوند؛ و از اینکه با یورتمه های پرشتاب اسب ها به جلو کشیده می شد؛ و از مشاهده سکوت و غربت مناظر صحرا، و از احساس ایمنی و جان پناه در میان امواج خروشان باران و آسمان، غرق در لذت و شعف بود.
در زیر باران لگام گسیخته، از کفل های براق دو حیوان، بخار برمی خاست.
خانم بارون اندک اندک به خواب می رفت. صورتش که در میان شش رشته منظم زلفان جنبانش محاط شده بود، آرام آرام پایین افتاده، و به نرمی بر سه کوهه غبغبش که آخرین چین خوردگی های آن در دریای فراخ سینه اش ناپدید می گردید، افتاد. سرش با هر نفس بالا می آمد و سپس به پایین می افتاد، گونه هایش پر باد می شد، و در این حال خرخری پرسر و صدا از میان لبان نیمه بازش برمی خاست. شوهرش خود را به سوی او خم کرد، و به آرامی کیف چرمین کوچکی را میان دست های او که روی برآمدگی شکم بزرگش چسبیده شده بود، قرار داد.
لمسی که از این طریق حاصل شد او را از خواب پراند، و با نگاهی گیج و خواب آلوده، و با خوفی ناشی از چرت زدگی شیئی را که در میان دست هایش قرار گرفته بود وارسی کرد. کیف افتاد، و باز شد. سکه های زر و اوراق اسکناس در میان کالسکه ولو شدند. خانم بارون فی الفور بیدار شد و وجد و انبساطی که به دخترش دست داد به صورت شکیلی از خنده ها و قهقهه های پرنشاط متظاهر گردید.
بارون پول ها را برداشت و در حالی که آن را روی زانوانش می گذاشت گفت: دوست عزیزم، تمام پولی که از ملک التو برایم مانده همین است. آن را فروخته ام تا بدهم املاک پوپل را که از این به بعد برای همیشه در آنجا مقیم خواهیم شد تعمیر کنند.
خانم بارون پول را که شش هزار و چهارصد فرانک بود شمرد و آن را آرام آرام توی جیبش گذاشت.
از سی و یک پارچه املاک موروثی پدری و مادری آن ها، این نهمین ملکی بود که به این ترتیب به فروش رفته بود. با این حال هنوز قریب بیست هزار لیره عواید ارثی داشتند که هرگاه املاکشان به خوبی اداره می شد، به آسانی می توانست سی هزار فرانک مداخل سالیانه داشته باشد.
از آنجا که زندگی را به سادگی برگزار می کردند، اگر آن چاه ویلی که در خانه شان دهان باز کرده بود، وجود نمی داشت، چنین درآمدی به سهولت کفاف معاش آن ها را می داد. بذل و بخشش بی حساب مانند حرارت آفتاب که آب برکه های مردابی را خشک می کند، پول را توی دست آن ها خشک می کرد. پول در خانه آن ها چیزی بود که مانند آب روان جاری می شد، می گریخت و ناپدید می گردید. ولی چطور؟ این را هیچ کدامشان خبر نداشتند. غالب اوقات یکی از آن ها به دیگری می گفت: «نمی دانم چطور چنین چیزی می شود، من امروز صد فرانک خرج کردم بدون اینکه چیز عمده ای هم خریده باشم.» اما به هر حال همین سهولت در سخا و حاتم بخشی یکی از بزرگ ترین سعادت های زندگیشان بود، و در این مورد هر دوی آن ها با یکدیگر توافقی باشکوه و تکان دهنده داشتند.
ژان پرسید: حالا قصر من قشنگ است؟
بارون با شعف و انبساط جواب داد: خودت خواهی دید دخترک.
اما رفته رفته شدت رگبار هم فروکش کرد، و آنچه باقی ماند، دیگر جز مهی غلیظ و انبوه نبود. چنین به نظر می رسید که طاق ابرها به کنار می رفت و سفید می شد، تا آنجا که ناگهان، از سوراخی که ابداً مشهود نبود، شعاعی دراز از پرتو آفتاب مایل بر روی چمنزار افتاد.
ابرها، شکاف برداشت، قصر لاجوردی فلک به تجلی درآمد، و سپس پارگی ابرها مانند پرده ای که دیده می شود، بزرگ تر شد، و آسمان صاف و پرطراوت، با مینایی بی غش و ژرف، بر بسیط عالم گسترش یافت.
نفس تازه و مکیف، مانند تنفس شاد و کامروای خاک و زمین، از سینه ها دمیدن گرفت، و هنگامی که کالسکه از امتداد باغ ها و بیشه ها می گذشت، گاه و بیگاه نغمه هشیار پرنده ای که بال هایش را به نور آفتاب خشک می کرد به گوش می خورد.
شب فرا می رسید. حالا دیگر همه سرنشینان کالسکه به خواب رفته بودند، جز ژان که همواره بیدار بود. در طول راه دو بار در کاروانسراهای ییلاقی اطراق کردند تا اسب ها نفسی تازه کنند و اندکی علیق و آب به آن ها بدهند.
آفتاب غروب کرده بود، و صدای ناقوس ها از فواصل دور به گوش می رسید. در دهکده کوچکی که اکنون از آن می گذشتند، فانوس های درون کلبه ها روشن شد، و آسمان نیز با چراغ های بی شمار ستارگان روشن و چراغانی گردید. اینجا و آنجا، پنجره های روشن منازلی که به چشم می خورد به نقاطی آتشین می مانست که در دل فضای ظلمت گرفته فرورفته بود، و به ناگهان در پشت یک تپه، از خلال شاخ و برگ درختان کاج، قرص عظیم و سرخ فام ماه، چنان که گویی او نیز کرخ و خواب آلود بود، ظاهر گردید.
هوا چنان لطیف بود که پنجره های کالسکه را باز کرده بودند. ژان، بی تاب از بی خوابی و غرق در جذبه مناظر فرحبخش اکنون می آسود. گاه کرخی حالت مداوم دست ها و پاها چشمانش را باز می کرد، بعد نگاهش را به بیرون می انداخت و در فضای روشن و چراغانی شب عبور کالسکه را از کنار درختان یک مزرعه و یا گاوهایی که اینجا و آنجا توی دشت خوابیده بودند و به شنیدن صدای چرخ های کالسکه سرها را بلند می کردند، می دید. آن وقت درصدد برمی آمد تا بدنش را در حالت جدیدی قرار دهد، و می کوشید تا رشته خیال و رویاهایش را که گسیخته شده بود بار دیگر به چنگ آورد، اما صدای غلتیدن مداوم چرخ ها گوش هایش را می انباشت، فکرش را خسته و ملول می کرد، بار دیگر چشم هایش را می بست و در این حال احساس می کرد که روحش نیز همچون جسمش کوفته و آزرده است.
سرانجام توقف کردند. عده ای مرد و زن، فانوس به دست در مقابل درهای کالسکه ایستاده بودند. دیگر رسیده بودند. ژان که در دم بیدار شده بود تند و چالاک به پایین پرید. پدر سیمون و روزالی که دهقانی فانوس به دست هدایتشان می کرد، خانم بارون را که از فرط خستگی به کلی بی حال و ناتوان شده بود، تقریباً روی دست بردند. با افسردگی تمام می نالید و با صدای نازک و محتضرش مدام تکرار می کرد: «وای خدای من، حیوانک بچه هایم!» با سماجت تمام حاضر به خوردن و نوشیدن هیچ چیز نشد، فقط دراز کشید و در دم به خواب رفت.
ژان و بارون شام را در کنار هم و در حالی که تبسم کنان به یکدیگر نگاه می کردند و روی میز دست های یکدیگر را می فشردند صرف کردند و سپس هر دو مجذوب در شعفی کودکانه بنای بازدید از قصر تازه تعمیر شده را گذاشتند.
این ملک یکی از آن خانه های وسیع و رفیع نورماندی بود که قسمتی از مزرعه و قصر را در بر می گرفت، ساختمانش از سنگ های سفیدی بود که مرور ایام آن را تیره کرده بود و به حد کافی وسعت داشت تا یک قبیله کامل را در درون خود ماوا دهد.
دهلیزی وسیع که خانه را به دو قسمت مجزا تقسیم می کرد از این سر تا آن سرش امتداد می یافت و دو در بزرگ آن مشرف بر دو ایوان برونی اش بود. در این دهلیز پلکان مضاعفی قرار داشت که گویی به مدخل دهلیز تجاوز کرده بود، به صورتی که مرکز آن خالی می ماند و نخستین پله های هر طرفش مانند یک پل به یکدیگر می پیوست.
در سمت راست طبقه همکف، راه به سالن بزرگ و بی قواره ای باز می شد که فرش های پرنقش و نگار آن را پوشانده بود و نقوش پرندگانی که در حال پرواز بودند میان تصویر شاخ و برگ ها به چشم می خورد. به یک عبارت تمام این سالن که با قالی های ریزبافت مفروش بود، تجسمی سوای «افسانه های لافونتن» نداشت و هنگامی که ژان صندلی زیبایی را یافت که از قدیم الایام، از هنگامی که هنوز کاملاً خردسال بود علاقه وافری به آن داشت، و یاد قصه روباه و لک لک را در ذهن او مجسم می کرد، شادمانه بر خود لرزید.
در مجاورت سالن کتابخانه قرار داشت که پر از کتاب های قدیمی بود، و دو اتاق متروک و بلااستفاده دیگر در سمت چپ اتاق ناهارخوری با تخته کوبی های نونوار، و رختشویخانه و اتاق کار و آشپزخانه و آپارتمان کوچکی که حمامی در آن بود اجزای دیگر این قصر را تشکیل می دادند.
بالاخره دالانی بزرگ تمام طبقه اول را به طور طولی به دو نیم می کرد که ده دوازده اتاق به خط ردیف در طول آن قرار می گرفت و در انتهایی ترین نقطه سمت راست آپارتمان ژان قرار داشت. طولی نکشید که وارد آنجا شدند. بارون به تازگی این قسمت را تعمیر و نونوار کرده و این کار را به طور ساده با تجدید رنگ آمیزی بنا و تزیین آن با مبل هایی که عاطل و بلااستفاده در انبارها انداخته بودند انجام داده بود.
فرش های بافت فلاماندی، که بسیار عتیق و کهنه بود این قصر را با رنگ ها و خصوصیاتی غریب و منحصربه فرد زینت می داد.
هنگامی که چشم دختر جوان به تختخوابش افتاد، از شادی جیغ کشید. در چهار گوشه تختخواب، چهار پرنده بزرگ که روی منبت بلوط سیاه یکدست و براق از روغن جلا کنده کاری شده بود مانند چهار نگهبان، بستر او را پروازکنان به منقار گرفته بودند. در دو سمت تختخواب دو هلال از گل ها و میوه های کنده کاری شده و چهار ستون با قاچ های بسیار ظریف و منتهی به سرستون های سبک کورانسی که تاجی مدور از گل های محمدی و گل های عشق در بالای آن قرار داشت، به چشم می خورد.
تختخواب هیکل هیولایی داشت، و با وجود این رنگ باختگی شدیدی که با گذشت ایام بر آن عارض شده بود، از هر جهت زیبا و دلفریب به نظر می رسید.
تشک و لحاف لاجوردی بستر درخشش و جلایی داشت که به دو گنبد فلکی می مانست. این ها را از ابریشمی عتیق با زمینه آبی سیر دوخته بودند که جابه جا گل بته های درشت سوسن با حاشیه های زردوزی شده در میان آن مانند ستارگان آسمان جلوه می فروخت.
ژان بعد از ابراز تحسین های فراوان چشمانش را بازتر کرد و فرش ها را بادقت بیشتری وارسی نمود تا از مضمون نقش و نگارهای آن اطلاع حاصل کند.
در یک نقطه، اربابی جوان و بانویی که او هم جوان بود و لباس الوان و بسیار عجیب به رنگ های سبز و سرخ و زرد در بر داشت زیر درختی آبی رنگ و پر از میوه هایی سفید و رسیده با یکدیگر مشغول راز و نیاز بودند و خرگوشی قوی هیکل به رنگ میوه ها مشغول چریدن علفی بود که با رنگ خاکستری بافته بودند.
درست در بالای سر این نقوش و در فاصله ای مناسب، پنج خانه کوچک و مدور با شیروانی های نوک تیز به چشم می خورد، و در بالای این خانه ها، تقریباً در قعر آسمان، یک آسیاب بادی به رنگ سرخ یکدست قرار داشت.
شاخ و برگ های انبوهی که نقوش گل ها و ریاحین را مجسم می کرد، دورتادور این منظره را فرا گرفته بود.
دو صحنه بعدی شباهت وافری به منظره اولی داشت، با این تفاوت که در اینجا، چهار تصویر کوچک از چهار نجیب زاده با ملبوس فلاماندی که دست ها را به علامت حیرت و خشم فوق العاده به آسمان برداشته بودند، در حال خروج از خانه های چهارگانه دیده می شدند.
اما منظره الوان آخری صحنه عشق غم انگیزی را مجسم می کرد. در فاصله ای نزدیک به خرگوش که دائماً مشغول چریدن علف بود، مرد جوانی به چشم می خورد که بر روی زمین دراز کشیده و به ظاهر مرده بود و زن جوانی که نگاهش را بر او دوخته بود، داشت خنجری را در سینه خود فرو می کرد؛ میوه های درخت در اینجا به علامت عزا به رنگ سیاه درآمده بود.
وقتی نگاه ژان تصویر بسیار ریز و میکروسکپی حیوانی را در یکی از گوشه های فرش کشف کرد که اگر خرگوش زنده بود می توانست آن را مانند یک پر کاه به دهان بگیرد و به آسانی آن را بخورد، لاقیدانه درصدد کنجکاوی برنیامد تا هویت این تصویر را معلوم کند، و مع هذا آن حیوانک یک شیر بود.
بعد در یکی از مناظر دیگر مصائب «پیرام» و «تیسبه» را به چشم دید، و اگرچه سادگی نقوش او را به خنده می انداخت مع هذا از اینکه خود را در کنه این ماجرای عشقی می یافت، احساس خوشبختی و سرور می کرد، چه ماجرای عشقی مقوله ای بود که از این به بعد بلاوقفه به صورت زبان حال افکار درونی و امیدهای خوش و عزیز خودش درمی آمد و آن عواطف عمیق و افسانه ای را چاشنی خواب ها و رویاهای هرشبه اش می کرد.
باقی قسمت های این خانه کلاً مجموعه کاملی از انواع و اقسام سبک ها بود. مبل هایش از قماش همان هایی بود که از هر نسل برای خانواده به ارث می رسد و به این ترتیب منازل قدیمی را به صورت موزه ای درمی آورد که همه چیز در آن قاطی و به هم آمیخته است. یک کمد مجلل از لوئی چهاردهم با یراق بندی های درخشان چرمین از جمله تزیینات این خانه بود که در طرفین آن دو صندلی بزرگ دسته دار از زمان لوئی پانزدهم قرار داشت و رویه کوبی آن ها هنوز همان ابریشم های بوکه ای از سابق بود. میز تحریری از چوب گل سرخ در مقابل بخاری دیواری قرار داشت و روی بخاری دیواری، در زیر گونی جهان نما، یک ساعت پاندولی «امپراتوری» قرار گرفته بود، ساعتی بود به شکل یک کندو که آن را از برنز ساخته بودند و بر فراز باغی که گل ها و ریاحینی به رنگ زرد طلایی داشت از چهار ستون مرمرین آویخته بود.
لنگر نازکی که از شکافی ممتد از کندو بیرون آمده بود، زنبور عسل کوچکی را که بال های مینایی داشت، بر روی آن باغچه به پیچ و تاب و گشت و گذاری جاودانی درآورده بود.
صفحه ساعت از بدل چینی رنگ آمیزی شده ای بود و بدنه کندو آن را دورتادور محاط می کرد.
هنگامی که ژان به تماشا مشغول بود زنگ ساعت یازده به صدا درآمد. بارون دخترش را بوسید، و سپس به اتاق خود بازگشت و آن وقت ژان، به حال تاسف به بسترش رفت و دراز کشید.
برای آخرین بار نگاهی به اتاق خود انداخت و آن را از نظر گذراند، و سپس شمع را خاموش کرد. تختخوابش که تنها سر بر بالین آن می گذاشت، در سمت چپ پنجره ای داشت و موجی از فروغ ماه که نور خود را به صورت برکه ای درخشان از خلال پنجره بر زمین می گسترد، داخل اتاق می شد. انعکاس رنگ پریده این فروغ ها بر دیوارها می تافت و صحنه های عشقی صامت و بی رمق شمایل «پیرام» و «تیسبه» را به آرامی می نواخت.
زان از پنجره دیگر، در جلوی پاهایش درخت بزرگی را مشاهده می کرد که سرتاپا غرق در پرتوی ملایم و فرحبخش بود. به پهلو غلتید، چشم ها را بست و آنگاه، چند لحظه بعد دیگر بار آن ها را باز کرد. انگار هنوز هم تکان های کالسکه را احساس می کرد و طنین غلتیدن چرخ های آن همچنان در مغزش می پیچید، ابتدا لحظه ای بی حرکت ماند، به این امید که این استراحت سرانجام خواب را به چشمان او خواهد آورد، اما ناشکیبی روحش بی درنگ بر سراسر جسمش هجوم برد و برآن چیره گشت.
پاهایش تیر می کشید، و تبی بر جانش عارض شده بود که حرارت آن لحظه به لحظه فزونی می یافت. بعد به پا خاست، و پا برهنه و با بازوان عریان، در جامه ای دراز که در آن به یک شبح می مانست، قدم زنان از پهنای حوض گسترده نوری که برکف اتاقش به چشم می آمد، گذشت، پنجره را باز کرد و به تماشا پرداخت.
شب چنان روشن بود که چشم مانند روز تمام عالم را می دید، و دختر جوان همه مناظر و زوایای این دیاری را که از اوان طفولیت برایش عزیز بود، بار دیگر می شناخت و آن را کلاً به جا می آورد.
قبل از هرچیز، در پیش رویش چمنی وسیع و زرد گسترده بود که زیر فروغ شبانگاهی، به توده ای از روغن و کره می مانست. دو درخت تناور و نوک تیز، در مقابل قصر، سر به فلک کشیده بود که یکی از آن ها چنار بود و در شمال قرار داشت و دیگری زیزفونی بود که در سمت جنوب قرار می گرفت.
در انتهایی ترین نقطه محوطه بزرگ و گسترده علفزار تک درخت کوچک از جمله درختان یک بیشه به چشم می خورد که در حقیقت سرحد این قلمرو دلفریب به شمار می رفت، و این قلمرویی بود که به سبب وجود پنج رج از نارون های کهنسال و پیچ درپیچ و تراشیده و جویده شده ای که قامت هایشان بر اثر وزش بادهای دائمی و لجام گسیخته از جانب دریا، مانند شیروانی اریب و شیب دار شده بود، از کولاک ها و گردبادها ایمنی داشت.
این محوطه از سمت راست و چپ به دو خیابان دراز و مشجر با درختان تبریزی بی شماری که به نورماندی درختان پوپل نامیده می شوند محاط می شد و اقامتگاه اربابان دو مزرعه ای را که یکی در اشغال خانواده کوئیار و دیگری در تصرف خانواده مارتن قرار داشت، از یکدیگر مجزا می کرد.
درختان پوپل به مرور ایام نام خود را به قصر داده بود. در ورای این قلمرو محصور، دشت وسیع و لم یزرعی قرار داشت که جابه جا دسته های جگن در آن روییده بود، و وزش نسیم روز و شب در آن ها جولان می داد و سوت می کشید. بعد، ضلع اصلی این محوطه ناگهان به اراضی ساحلی مرتفعی می خورد که صد متر ارتفاع داشت و پاهای آن زیر هیبتی سپید و استوار، در امواج دریا غسل می کرد.
ژان از فاصله ای دور سطح دراز و موجدار خیزه های آب را که گویی در زیر ستارگان آسمان به خواب رفته بودند می دید.
در آن آرامش که حاصل از غیاب خورشید بود، تمام مخلوقات جاندار زمین مجالی یافته بودند تا خود را ولو کنند و تمدد دوباره ای را بیازمایند. بوته یاسمینی که در پشت پنجره پایین اتاق قوز کرده بود بخار تنفس نافذ و معطرش را مداوماً متصاعد می کرد و عطر این نفس ها با بوی بسیار سبک و نامحسوس ریاحین نوشکفته می آمیخت.
رگبارهای آرامی که جریان داشت بخارهای تند هوای ناپاک و عرق لزج گیاهان دریایی را با خود می آورد و آن را به مشام می رساند.
دختر جوان ابتدا خود را به دست تلذذ از نفس های عمیقش سپرد و سکوت و آرامش دشت مانند شنا و حمامی مفرح جانش را تسکین داد و به او آرامش بخشید.
تمام وحوش و حیواناتی که با فرا رسیدن شب بیدار می شوند و زندگی های ظلمت گرفته شان را در زیر نقاب آرامش شبانه پنهان می کنند، مناظر نیمه ظلمانی آن شب را با جنب وجوش آمیخته با سکوت انباشته بودند. پرندگان عظیم الجثه ای که ابداً فریادی برنمی آوردند در قلب آسمان، پرشتاب می گریختند و در این حال شباهت به لکه ها و سایه هایی مشکوک و ناپایدار داشتند. وزوزهای حشرات نامرئی، گوش را پر می کرد، و ساحت علف های پرشبنم و پوشش شن پوش راه ها و کوره راه های خالی و پرسکوت، شاهد شتابندگی های گنگ و بی صدای موجوداتی بود که به چشم نمی آمدند. تنها چند وزغ مالیخولیایی نغمه های کوتاه و یکنواختشان را در نیایش ماه عالم آرا سر داده بودند.
به تصور ژان چنین به نظر می رسید که قلبش گشاد می شد، زمزمه هایی پایان ناپذیر، مانند نغمه های این شب نورانی آن را می انباشت، ناگهان هزار خواهش هرزه و سرکش، مانند همان وحوش شبانگاهی که جنب وجوش هایشان احاطه اش کرده بود، بر روح و جانش هجوم می آورد. خط واصلی بود که او را به این شعر مجسم و جاندار می پیوست، و در سپیدی نرم و دل فزای شب، احساس می کرد که به لرزش ها و رعشه هایی فوق بشری مبتلا شده، در ملامسه امیدهایی وصول ناپذیر قرار گرفته، و این ها همه و همه احساس بود که شباهت به وزش نسیمی از سعادت داشت. در رویاها و خیالبافی هایی راجع به عشق فرورفت.
عشق! او عشق را طی دو ساله اخیر عمرش، با اضطرابی که پابه پای نزدیک شدنش به آن روزافزون می شد، در جان و قلب خود انباشته بود. حالا برای دوست داشتن آزاد بود، تنها این برایش مانده بود که به مواجهه عشق بشتابد و با آن، با «او» روبرو شود.
عشق چگونه چیزی بود؟ این را به درستی نمی دانست و حتی زحمت پرسیدن این سوال را هم به خود نمی داد. تنها بر این نکته وقوف داشت که عشق یعنی یک «او»، و جان کلام برایش همین بود.
فقط می دانست که با تمام روح و جانش عشق را خواهد پرستید و با تمام نیروی خود آن را عزیز خواهد داشت. پیش خود فکر می کرد که وقتی «او» را یافت، عاشق و معشوق در شب هایی نظیر آن شب، زیر خاکستر پرتلالویی که از ستارگان فرومی ریزد، با یکدیگر به گشت و گذار خواهند پرداخت. دست در دست هم، راه دشت و دمن را در پیش خواهند گرفت، خود را چنان تنگ به یکدیگر خواهند فشرد که تپش قلب های یکدیگر را خواهند شنید، گرمی شانه های یکدیگر را برگونه های خود احساس خواهند کرد، عشق خود را با رطوبت لذیذ و جان نو از شب های تابستان خواهند آمیخت، و چنان تنگ به یکدیگر خواهند پیوست که به سهولت تمام، تنها به قوت عواطف خویش، تا اعماق نهان ترین افکار درونی یکدیگر نفوذ خواهند کرد.
و این عشق ها و دلباختگی ها در ژرفای صفا و خلوص و محبتی وصف ناپذیر، تا ابدیت و تا نامعلوم به درازا خواهد کشید.
و ناگهان به نظرش رسید که «او» را در آنجا، در آغوش خود احساس می کند، و به سبب این احساس، لرزشی گنگ و حاد از حساسیتی آشنا، از فرق سر تا پاهایش را تکان داد. بازوانش را تنگ به سینه اش فشرد، این کار را با تحرکی ناخودآگاه، چنان که گویی می خواست رویای خود را در آغوش بگیرد و از فرار کردن بازش دارد، انجام داد، و بر لبش که به روی عاشق ناشناس شکفته بود، احساسی گذشت که او را تقریباً مدهوش کرد، تو گویی نفس بهار بود که بوسه ای از عشق بر غنچه لبانش گذاشته بود.
به ناگهان، صدای پای ناشناسی را که در سکوت شبانه، از آن پایین، از جاده پشت قصر می گذشت، شنید. در حالی که دستخوش تلاطم ناگهانی روح دیوانه وارش شده بود، در رهگذر اعتقادی لجوج و بی مهابا به غیرممکن، به مخلوق مشیت الهی و احکام الوهیت، و به بازی های شگرف و هزار رنگ تقدیر و سرنوشت با خود فکر کرد: «اگر او باشد؟» با اضطراب صدای گام های هماهنگ عابر را می شنید، اطمینان داشت که هر لحظه صاحب این گام ها در برابر نرده ها خواهد ایستاد و از او طلب میزبانی خواهد کرد.
وقتی رهگذر گذشت، اندوهی احساس کرد که حکایت از وقوفش بر فریبناکی آن انتظار بیهوده می کرد. اما فی الفور بر شور و هیجان مبالغه آمیز امیدش آگاه شد و بر دیوانگی خود خندید.
بعد اندکی آرام گرفت، و گذاشت تا روحش در کوران رویایی معقول تر به تموج درآید، درصدد برآمد تا در سرنوشت آینده فرو رود، و قالبی برای زندگی که بعد از آن می آمد بتراشد.
پیش خود فکر می کرد که زندگی با «او» را در اینجا، در این قصر آرام رو به دریا، خواهد گذراند. بدون شک صاحب دو بچه خواهد شد که یکی دختر، و مال خودش، و دیگری پسر، و مال او خواهد بود و آن ها را در حال دویدن و جست وخیز در میان چنار و زیزفون خواهد دید و در آن حال پدر و مادر با نگاه های شیفته و مجذوب آن ها را دنبال خواهند کرد. فی الحال زیرچشمی نگاه های آکنده از وجد و عشق با یکدیگر رد و بدل خواهند کرد.
مدتی دراز، و بسیار دراز، غرق در این رویاها باقی ماند، در حالی که ماه دیگر به پایان سفر خود در آسمان لایتناهی رسیده بود و اکنون می رفت تا در دریا ناپدید شود. هوا بیش از پیش خنک تر می شد. در سمت شرق، افق رنگ می باخت. بانگ یک خروس از مزرعه سمت راست برخاست، و خروسان دیگر از مزرعه سمت چپ به او جواب گفتند. بانگ های دورگه خروس ها از مرغدانی های محصور و چپردار، گویی از فاصله ای بسیار دور می آمد و در قبه وسیع و بی انتهای آسمان که سپیدی نامحسوسی داشت، اختران چشمک زن و نظرباز ناپدید می شدند. فریاد بریده پرنده ای ناشناس از سویی برخاست، و به دنبال آن، جیرجیرهایی که ابتدا مردد و خجول بود، میان شاخ و برگ ها درگرفت. جیرجیرها سپس گستاخ تر شد و به صورت قیل و قال شاد و مرتعش درآمد که از شاخه ای به شاخه دیگر و از درختی به درخت دیگر می پیوست.
ژان ناگهان خود را در روشنی روز یافت، سرش را که تا آن وقت در میان دست ها گرفته بود بلند کرد و چشمانش را که شکوه و ابهت فلق خیره کرده بود هم گذاشت.
کوهی از ابرهای ارغوانی که قسمتی از آن در پشت خیابانی بزرگ از درختان تبریزی پنهان شده بود، انواری به رنگ خون را بر بسیط زمین که چشم از خواب می گشود ساطع می کرد. سرانجام گوی جسیم و مشتعل خورشید، در حالی که ابرهای درخشان و خیره کننده را زایل می نمود، و درختان و دشت ها و اقیانوس و تمام افق را با اخگرهای فروغ خود مشبک می ساخت، آرام آرام چهره نمود.
ژان احساس خوشبختی دیوانه واری می کرد. شادی و انبساطی عیان و رسواکننده، و نشئه ای بی پایان در مقابل جدال کبریایی جهان و کائنات، قلب او را که بیخود و مدهوش می شد، در خود غرقه ساخت.
این خورشید او و فجر طالع او بود. و زندگی شادمانه او بود که آغاز می شد! و امیدهای او بود که همچون آفتاب عالم آرای خاوری سر بر می داشت و به جلوه گری برمی خاست! بازوان خود را با اشتیاق در آغوش گرفتن خورشید، به طرف فضای مشعشع بامداد طالع دراز کرد. دلش می خواست حرف بزند، و فریادی فراخور این ظهور و شکفتگی روز سر دهد، اما هیجان و التهابی ناتوان، او را فلج کرده بود. بعد پیشانی را میان دست هایش گذاشت. احساس کرد که کاسه چشمانش از اشک مالامال شده، و سپس به شیرینی و همراه با خلسه ای پایان ناپذیر گریست.
وقتی سر برداشت، بساط باشکوه صبح طالع دیگر ناپدید شده بود. احساس کرد که خود نیز سبک بارتر، و اندکی شل تر و بی حال تر شده، و گویی حرارت و التهاباتش به سردی گراییده بود. بدون آنکه پنجره را ببندد، خود را به روی بسترش انداخت، باز هم چند دقیقه ای خیالبافی کرد و بعد، در چنان خواب عمیقی فرورفت که ساعت هشت صبح، ابداً فریادهای پدرش را که دق الباب می کرد نشنید و فقط هنگامی بیدار شد که او پا به درون اتاقش گذاشته بود.
بارون آمده بود تا او را به تماشای تزیینات قصری ببرد که از این به بعد مال خودش بود.
محوطه جلوی این قصر که مشرف به مدخل املاک اختصاصی قرار داشت، به وسیله حیاطی وسیع و مشجر با درختان سیب از جاده جدا می شد. این جاده که اصطلاحاً طریقه ارتباطی روستایی نام داشت، از میان کلبه های روستاییان می گذشت، و نیم فرسخ آن طرف تر به جاده بزرگ «هاور» به «فکان» می پیوست.
خیابانی راست و درختکاری شده از حصار جنگل امتداد می یافت و درست به جلوخان قصر می رسید. دسته های منازل روستایی که ابنیه کوچکی از قلوه سنگ های دریایی بود و ساقه های غلات بام هایشان را زینت می داد، در دو سمت حیاط و در امتداد خندق های میان دو مزرعه به خط ردیف امتداد می یافت.
پوشش بام قصر تازه تعمیر بود، تمام چوب ها و الوارهایش را مرتب کرده بودند، دیوارها تعمیر شده بود، اتاق ها را دوباره فرش کرده بودند، و تمام مدخل قصر از نو نقاشی شده بود. بر اثر این دستکاری ها منظره قصر قدیمی و کهنسال که مرور ایام رنگ آن را از رونق و جلا انداخته بود، در مقابل حایل های چوبی درهایش که کاملاً تازه و به سپیدی نقره بود و روی محوطه جلوخان تیره و رنگ باخته اش، گچ کاری های کاملاً تازه ای داشت، توی ذوق می زد.
جلوخان دیگری که یکی از پنجره های اتاق ژان از آنجا باز می شد، از فراز بیشه و حصار کوچک نارون هایی که باد آن ها را جویده بود، مشرف به دریا که در فاصله دورتری قرار داشت واقع شده بود.
ژان و بارون، در حالی که گاه این زیر بغل آن را می گرفت و گاه آن دست به کمر این می انداخت، بدون آنکه گوشه ای را از نظر بیندازند، همه جا را بازدید کردند و بعد آهسته در خیابان های دراز و مشجر با درختان تبریزی که محوطه ای را که پارک می نامیدند در بر می گرفت، به گردش پرداختند. علف زیر درخت ها سبز شده بود و مانند فرش سبزرنگ بر زمین گسترده بود. منظره جنگل کوچک که در انتهایی ترین نقطه پارک قرار داشت بسیار جذاب و دلفریب بود و کوره راه های کوچک و پرپیچ و خمی که از میان آن می گذشت و حصار شاخ و برگ ها آن ها را از یکدیگر جدا می کرد جابه جا توی هم می شد و درهم می آمیخت. در یک لحظه ناگهان خرگوش کوچکی ظاهر شد که دختر جوان را ترساند، و بعد از روی پشته ها جست زد و به سوی زمین مرتفع ساحلی، در میان جنگل ها سرازیر شد.
بعد از ناهار، چون خانم آدلائید هنوز هم کوفته و بی حال بود اعلام کرد که به استراحت خود ادامه خواهد داد و بارون به دخترش پیشنهاد کرد که سری هم به ایپور بزنند.
طولی نکشید که به طرف ایپور سرازیر شدند. ابتدا از دهکده اتووان که ملک اختصاصی پوپل در آن قرار داشت گذشتند. در اینجا سه دهاتی طوری به آن ها تعظیم کردند که گویی آنان را از دیرباز می شناختند.
بعد وارد جنگل شیب داری شدند که دامنه آن در امتداد دره ای پرپیچ و خم تا دریا گسترده بود.
طولی نکشید که قصبه ایپور ظاهر شد. زن های روستایی که جلوی کلبه هایشان نشسته و مشغول مرمت تورهای ماهیگیری بودند، آن دو را که بدون توقف می گذشتند، تماشا می کردند. از خیابان کج دهکده، با جویباری که از میان آن می گذشت و با انبوه خس و خاشاک هایی که مقابل درها انباشته شده بود، بوی تند آب شور و نمک آلود دریا برمی خاست. تورهای قهوه ای رنگ ماهیگیران که جابه جا فلس های براق ماهی مانند سکه های کوچک پول در آن ها به چشم می خورد، بر در کلبه های محقر آویخته بود و در مقابل آفتاب خشک می شد، و از درون آن کلبه ها بوی تن ها و اثاث البیت خانواده های کثیرالعده ای که هرکدام فقط توی یک اتاق وول می زدند به مشام می رسید.
چند کبوتر در کنار جوی آب می گشتند و دانه می جستند.
ژان با نگاه های کنجکاو خود غرق در تماشای تمام این مناظر بود که مانند صحنه تئاتر، به چشمش تازه و غریب می آمد.
اما هنگامی که دیواری را دور زدند، دفعتاً دریا را دید و نگاهش استوار به رنگ آبی تیره و یکدست آن که حد بسیطش از شعاع دید آن می گریخت دوخته شد.
مقابل پلاژ ایستادند و به تماشا پرداختند. بادبان ها، به سپیدی بال های پرندگان، از فاصله نزدیک ساحل می گذشتند. صخره عظیم و مرتفع ساحلی از سمت راست و از سمت چپ استوار ایستاده و سر به آسمان کشیده بود. در یک طرف، دماغه ای قرار داشت که نگاه را متوقف می کرد، و در طرف دیگر خط ردیف صخره هایی به چشم می خورد که تا حدودی نامعلوم ممتد می شد و سرانجام جز ردپایی غیرقابل وصول به نظر نمی رسید.
در یکی از بریدگی های نزدیک تر ساحل، بندرگاه و منازل ساحلی ظاهر می شد، و امواج بسیار کوچکی که دریا را در حاشیه ای از کف سفید محاط می کرد، با صدایی خفیف بر روی سنگریزه های ساحلی می غلتید و سپس بار دیگر به پس می گریخت.
سفاین و قایق های محلی که با رنگ های گندمگون و سوخته از آفتاب، به پهلو روی قلوه سنگ های ساحل شیب دار افتاده بود و گونه های گردشان که در زیر پوششی از قیر، سیاه و براق شده بود، رو به آفتاب قرار داشت. چند ماهیگیر مشغول تعمیر و دستکاری قایق ها بودند تا آن ها را برای صید در جذر شبانه آماده کنند.
چند دقیقه بعد مرد ماهیگیری نزدیکشان شد تا به آن ها ماهی بفروشد، و ژان ماهی ریشداری خرید که قصد داشت آن را با خود به پوپل ببرد.
بعد مرد ماهیگیر پیشنهاد کرد که آن ها را در دریا گردش دهد و در این حال مدام نام خود را تکرار می کرد تا آن را خوب به خاطر بسپرند:
ـ لاستیک، ژورفن لاستیک.
بارون قول داد که نامش را فراموش نخواهد کرد. بار دیگر راه قصر را در پیش گرفتند.
نظر به اینکه ماهی عظیم الجثه ژان را خسته می کرد آن را به عصای پدرش آویخت و سپس هرکدام یک سر عصا را گرفتند، شاد و خرم به طرف سربالایی ساحل به راه افتادند.
در مقام این احوال رو به باد و با چشمانی خیره، مانند دو کودک وراجی کنان قدم برمی داشتند، و ماهی ریش دار که رفته رفته بازوهایشان را خسته می کرد، با پوزه چرب خود جاروکنان از روی علف ها کشیده می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب یک زندگی

عالی بود..فضاهایی که در داستان رخ میداد خیلی زیبا توصیف شده بود
در 9 ماه پیش توسط maj...n33