فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کارتن خواب

کتاب کارتن خواب
داستان یک زندگی در خیابان

نسخه الکترونیک کتاب کارتن خواب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کارتن خواب

زندگی در خیابان این آزادی عمل را به من می‌دهد تا هرکجا که می‌خواهم بروم، هروقت میلم می‌کشد قهوه‌ای بخورم. بااین‌حال نمی‌دانم به‌رغم همه‌ی درد و رنج‌هایی که متحمل شده‌ام، آیا امروز توان دست‌کشیدن از این کار را دارم یا نه. دست بکشم که چه بکنم؟ کجا بروم؟ خیابان در پوست من است. رفقای گدا، مسخره‌بازی‌هایی که با آن‌ها درمی‌آوردم، برخوردهایی که اغلب با آدم‌های مهربان و خوب داشتم، روزهایی که شانس به شما رو می‌کند و عابران یک اسکناس کف دست‌تان می‌گذارند، همه‌ی این‌ها را دوست دارم. اگرچه بعضی اوقات ساعت‌ها برای دریافت یک سکه منتظر می‌ماندم، اما اوقات فراموش‌نشدنی هم داشتم.

ادامه...

بخشی از کتاب کارتن خواب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

او نه چهره ی سرشناسی است و نه تیتر اول اخبار روز. دنیای او دنیای ما نیست. با وجود این، شاید بی آنکه توجه کنید، بی آنکه او را ببینید، در خیابان با او رودررو شده باشید، شاید هم نگاه تان را از او برگردانده یا وقتی به شما نزدیک می شده راه تان را کج کرده باشید. ممکن است حتی، برای اینکه فرصتی به دست او ندهید با یک حرکت ناگهانی از سر راه خود دورش کرده باشید.
برای زندگی کردن یا زنده ماندن، یک کاسه ی مقوایی جلوی شما می گیرد؛ به امید اینکه یک سکه، کمی سخاوت، یک حرکت برادرانه از طرف شما دریافت کند.
چهل وهفت سال سن دارد، و بیش از بیست سال ـ یا نزدیک نیمی از عمرش ـ را در خیابان های پاریس به تکدی گری گذرانده است.
امروز، در محله های زیبا و شیک آمدورفت می کند. اهالی خیابان ماربوف(۱) خیابان مونتاینی(۲)، زنان و مردانی که به تئاتر شانزه لیزه می روند، از برابر دراگ استور، حوالی میدان اتوال(۳) رد می شوند، می توانند او را ببینند.
اما او کارش را از این مکان های ممتاز و چشمگیر آغاز نکرده است؛ تا مدت ها در خیابان هایی که امکانات و تسهیلات کمتری داشتند دست گدایی دراز می کرد، ساعت ها جلوی خروجی متروها به انتظار یک مسافر می ماند یا جلوی فروشگاه های موادغذایی می نشست به امید آنکه لطف کسی شامل حالش شود.
او بی خانمان(۴) بود؛ در خیابان، راهروهای مترو، زیر پلکان می خوابید، به طور غیرقانونی در خانه های تهی از سکنه، در پناهگاه های اجتماعی، هتل هایی که سوداگران خواب، بدون عذاب وجدان مدیریت می کردند شب را روز می کرد.
او شب ها در خیابان های پاریس، با خشونت ها و دعواهایی که برای حمایت و محترم شمردن قلمروش بود با زندگی دست وپنجه نرم می کرد. در این خیابان ها تنهایی را تجربه کرد و البته طعم دوستی با افرادی چون خودش را نیز چشید.
او فقط برای زندگی کردن سخت کوشیده و سخت کار کرده است.
***
یک شب، درست لحظه ای که جلوی دراگ استور شانزه لیزه قفل دوچرخه ام را می بستم، به من نزدیک شد و پیشنهاد داد اجازه دهم از دوچرخه ام مراقبت کند. در ضمن این را هم گفت که با دخترم در نمایش بن هور، که در برهه ای روبرت حسین در استاد دو فرانس به روی صحنه برده بود، کار کرده است.
چند لحظه زیر نگاه نگران و پریشان برخی از رهگذران که مرا شناخته بودند با او گفت وگو کردم. به نظر می رسید از اینکه می دیدند با یک گدا، یک فرد رانده شده از جامعه، که ریش نتراشیده و لباسی نه به خوبیِ لباس آن ها داشت صحبت می کنم و وقتم را هدر می دهم، شگفت زده شده اند. به خاطر می آورم آقایی قبل از داخل شدن به دراگ استور، به همسرش که او را همراهی می کرد گفت: «دیدی؟ اینکه با یک بی خانمان صحبت می کند دبره است!»
چندین سال است که به این شکل در پیاده روی دراگ استور با او روبه رو می شوم، و بیشتر از آنکه حرف بزنم به صحبت هایش گوش می سپارم؛ من از او بیشتر آموختم تا او از من.
یک شب به او پیشنهاد دادم زندگی اش را بنویسد؛ شرایطی که او را به این وضع کشانده بود شرح دهد. نگاهی شگفت زده به من کرد و پاسخی نداد.
کنجکاو بودم بدانم چگونه به این زندگی دشوار رسیده بود، به ویژه این زندگی شبانه، کسی که شاید بر این امید بوده که سرنوشت دیگری می داشت. دوست داشتم روزنه های حافظه اش را تا حدودی به رویم بگشاید، از خودش، از خانواده اش، دوستان خیابانی اش بگوید، چشم های مرا به روی دنیایی متفاوت با دنیای خودم بگشاید و مرا به آن ببرد؛ دنیایی که اغلب خواهان دیدنش نیستیم.
انسان آن چیزی است که پنهان می کند، بنابراین، پشت چهره ی هر یک از ما، همواره یک داستان، یک زندگی سپری شده وجود دارد: او توجه مرا جلب نمود تا با این داستان ها آشنا شوم.
ما با شخصیت هایی که خود واقعی شان هستند کم روبه رو می شویم. بسیاری از انسان ها نقاب بر چهره می زنند. از نگاه من، او یک شخصیت واقعی است.
به چه دلیل باید فقط برخی از چهره های نام آور، یا به اصطلاح نام آوری چون سیاستمداران، ستاره های تلویزیون، رادیو، سینما... بتوانند گذشته ی خود را آشکار سازند، زندگینامه شان را بنویسند یا فرد دیگری آن را بنویسد؟ من همیشه به خاطرات، ممارست هایی که اغلب برای بازنویسی زندگی خود صورت می گیرد، خود زندگینامه هایی که ابزار تاب نیاوردنی خودشیفتگی اند بی اعتماد بودم. چرا چهره های گمنام، چهره های ناشناخته برای رسانه ها، افراد بیگانه با دنیای کوچک سیاست، رسانه ای و اجتماعی نباید حرف های جالبی برای گفتن داشته باشند؟
مدتی بعد، بهار ۲۰۱۳، گفت پیشنهاد من توجهش را جلب کرده و تا حدودی به خاطر فرزندانش مایل است زندگی خود را نقل کند.
به او توصیه کردم خاطراتش را در یک دفترچه بنویسد: هر آنچه تجربه کرده و بر سرش آمده است؛ همچنین زندگی روزمره اش، زنان و مردانی که در خیابان با آن ها آشنا شده است؛ کسانی که در گدایی همراهی اش می کردند. سفارش اکید کردم که هیچ چیزی را پنهان نکند و از قلم نیندازد.
با دلهره و نگرانی اظهار داشت: «من خیلی درس نخوانده ام. غلط املایی زیاد دارم.»
در پاسخ به او گفتم: «اصلاً اهمیتی ندارد، شما حرف هایی برای گفتن دارید، پس بدون اینکه بابت شکل نوشته، املا و هر چیز دیگری دل نگران باشید کارتان را شروع کنید. هرطور که دوست دارید بنویسید، انگار دارید صحبت می کنید، هرچه به ذهن تان می رسد روی کاغذ بیاورید، با هم تصحیح شان می کنیم. اگر خوب از آب درآید، برای چاپ زندگی نامه تان ناشری پیدا می کنم.»
اعتراف می کنم فکر اینکه قلم چنین شخصیتی بشوم برایم بسیار جذاب بود. هربار می دیدمش، از او درباره ی طرح مان و اینکه آیا نوشتن را شروع کرده است می پرسیدم. پاسخ می داد دارد پیش می رود. راستش را بگویم باور نمی کردم، اما درباره اش دیگر با او حرفی نزدم.
هرازگاه، این او بود که موضوع را پیش می کشید: «دارم می نویسم، دارم کارم را پیش می برم، اما پر از غلط املایی است...»
مفهوم زمانی که سپری می شد برای ما یکی نبود. من بی قرار بودم و او آسوده خاطر. سرانجام شماره تلفنم را به او دادم تا هروقت نوشته اش تمام شد به من زنگ بزند، اما به هیچ وجه دستخوش توهم نشدم و خیالبافی نکردم.
سرانجام روز ۲۲ دسامبر ۲۰۱۴، تماسی که منتظرش بودم برقرار شد. درحالی که در دفتر کارم، در مجلس موسسان قانون اساسی بودم، دستیارم اطلاع داد: «آقایی که لحن عجیب وغریبی داشت زنگ زد، می خواست با شما صحبت کند، گفت شما را به خوبی می شناسد. نام او ژان ـ ماری است و شماره ای گذاشته که با او تماس بگیرید.»
بدون درنگ به او زنگ زدم، چون نگران شدم مبادا اتفاقی برایش رخ داده باشد. این اواخر سه بار به دراگ استور رفته بودم، اما هر سه بار غایب بود. وقتی از نگهبان دم در هم جویا شدم پاسخ داده بود، مدت هاست در آن حوالی دیده نشده است.
به محض برداشتن گوشی گفت: «کارم را تمام کردم!» در صدایش رضایت خاطری آشکار احساس کردم. برای روز بعد، ساعت ۷ شب جلوی دراگ استور قرار گذاشتیم.
آن روز، سه دفترچه به من داد و با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده بود گفت: «این هم کاری که می خواستید!»
او که آشکارا دستخوش هیجانی بسیار شده بود کلی با من صحبت کرد. به خود می بالید و کمی هم نگران بود. مرتب تکرار می کرد که سروکارش چندان به مدرسه نیفتاده و بی شک نوشته اش پر از غلط املایی است. به او گفتم برای من این مهم است که همه شرایط زندگی اش را بفهمند و اینکه چرا به گدایی روی آورده است. دست آخر، برای اینکه خاطرش را آسوده کنم اضافه کردم که با هم نوشته اش را مرور خواهیم کرد.
دست نوشته اش را خواندم و همه را وارد کامپیوتر خودم کردم. وقتی دفترچه ی نخست را به پایان رساندم، بی آنکه منتظر خواندن دفترچه های دیگر بشوم، متن را نشانش دادم.
به قدری خوشحال بود که اصرار داشت برای جشن گرفتن این مرحله از کار، به صرف یک قهوه دعوتم کند. مدتی را در کافه ای در خیابان ماربف، که معمولاً پاتوقش بود، با هم گفت وگو کردیم. مرا به دوستش لو راستا(۵)، که اغلب با هم گدایی می کردند، و نیز به پیش خدمت و صاحب کافه معرفی کرد... غرق در شادی و رضایت بود. بی وقفه به آن ها می گفت که ما در حال نوشتن یک کتاب مشترکیم.
چندین بار به خیابان ماربف، محله ای که عموماً آنجا بود، رفتم. در نخستین نشست هایی که با هم داشتیم، شعف بیش ازحد و شادی را در چهره اش می دیدم. من هم برایش خوشحال بودم.
یک بار که در پیاده رو با هم صحبت می کردیم، فرمانده یکی از گشت های نیروی انتظامی(۶)، که ماموریت طرح مقابله با تروریسم(۷) را به عهده داشت، به محض دیدن ما با هم، به من نزدیک شد و پرسید آیا مشکلی پیش آمده و نیاز به کمک دارم.
از آن پس رمزگشایی داستان زندگی او را ادامه دادم. در این مدت، او بود که به نوبه ی خود سر از پا نمی شناخت و مدام به من زنگ می زد. درک نمی کرد چرا من برای نوشتن متن او آن همه وقت می گذارم. به محض آنکه امکانش فراهم می شد، صفحات تصحیح شده ی روی کامپیوتر را در اختیارش می گذاشتم. او همواره با شگفتی آن ها را از نظر می گذراند و درحالی که سرش را تکان می داد می گفت: «خوبه.» محض اطلاع او می گفتم برای خوش خوان شدن متن هنوز اصلاحات زیادی باید صورت گیرد؛ و اینکه بایستی عمیق ترین نقطه ی وجودش را کنکاش کند، با صداقت هرچه تمام تر آن ها را از حافظه اش بیرون بکشد، و هیچ چیزی را کتمان نکند.
ما چند ماه به طور منظم با هم کار کردیم. سپس یک روز، تردیدهای اولیه را کنار گذاشتم و برای اینکه نوشتن داستان زندگی اش را با هم شروع کنیم به پاله رووایال(۸) دعوتش کردم؛ به نظرم دیدارمان در آنجا راحت تر از دیدار در یک کافه بود.
قرار نخستین دیدارمان با او را در مجلس موسسان قانون اساسی برای آخرین ساعات بعدازظهر ۱۵ ژانویه ۲۰۱۵ گذاشتم، اما بیش از نیم ساعت به زمان مقرر مانده بود که سروکله اش پیدا شد. ریشش را از ته زده بود. در نگاهش اشتیاق و کنجکاوی موج می زد، ضمن آنکه کاملاً محسوس بود تحت تاثیر شکوه و جلال مکان ها، رنگ طلایی چوبکاری های زینتی و زیبایی چلچراغ های پُرفروغ قرار گرفته است. منظره ی مشرف به پارک پاله رووایال، سالن اجتماع مشاوران دولت، محل خطابه ی ماری ـ کلوتیلد دو ساووا(۹) و میز نقشه ها را، که احتمالاً ناپائون اول به یکی از ژنرال هایش هدیه کرده بود، به او نشان دادم.
در دفتر کارم، با فنجانی قهوه در یک دست و مدادی در دست دیگر، روبه روی او نشستم. آن لحظه، هم برای او فراموش نشدنی بود و هم برای من. برای تکمیل و مشخص کردن برخی از گذارهای نوشته اش سیل پرسش را روانه اش کردم. او یک ریز حرف می زد و تمام آنچه می توانست برای من جالب باشد در حافظه اش جست وجو می کرد.
در پایان دومین گفت وگوی مشابه، دست نوشته ی سرشار از نکات جدید را در اختیارش گذاشتم تا همه ی آن را بازخوانی کند و هرآنچه مناسب نمی داند تصحیح کند. دوست داشتم این کار را بدون حضور من، به تنهایی، فقط خودش انجام دهد.
به این ترتیب، ما برای شسته رُفته کردن، رفع ابهامات متن و افزودن نکاتی دقیق تر، چند ماه، هرهفته به طور منظم همدیگر را در مجلس، کافه ی خیابان ماربوف یا در جایی دیگر می دیدیم. من باید شکیبایی به خرج می دادم، زیرا به سرعت دریافتم که فشار آوردن به او هیچ مشکلی را حل نمی کند، و او عاقل تر از آن است که این شیوه ی کاری را ادامه دهد و بگذارد زمان از دست برود. و سپس، سرانجام، آن روز رسید. من در پاله رووایال برای آخرین بار متن تمام شده را با صدای بلند برایش خواندم تا مطمئن شوم چیزی از دست نوشته ای که در اختیارم گذاشته بود، از قلم نینداخته ام.
***
این کتاب، کتاب اوست.
او در این نوشته، که داستان زندگی شخصی اوست، ماوا دارد. آنچه در این کتاب نوشته شده واقعیت محض است. نشانی از خودپرستی و عطوفت در آن نیست، من به بهترین نحو ممکن ناظر آن بودم. او ذهن ما را به زندگی روزمره ی افرادی می کشاند که در خیابان گدایی می کنند؛ جایی که واکنش های مردم اغلب بی رحمانه و فهم آن دشوار، اما گاه سخاوتمندانه و نیز دور از انتظار است؛ جایی که همبستگی و برابری، هرچند عموماً گذرا، می تواند صادقانه باشد.
او نشان می دهد چقدر دنیای خیابان عوض شده و چند سالی است که رنگ دیگری پیدا کرده است، نشان می دهد چگونه برای گدایی کردن باندهایی برای گداپروری سازمان دهی می شوند. برای برخی، گدایی یک حرفه شده است.
خیابان دیگر آن خیابان سابق نیست، او با دلتنگی اظهار می دارد.
او مسئولیت این سرنوشت، سرنوشت خودش را کامل به عهده می گیرد؛ اگرچه رویای سرنوشت دیگری را درسر می پروراند. او زمانی سعی کرد دنیای خیابان و گدایی را رها کند، اما زندگی در این دنیای خاص را که دوستش دارد، بار دیگر ازسر گرفته است.

ژان ـ لویی دُبره(۱۰)

۱. کودکیِ به هم ریخته و بی نظم

تصور نمی کردم روزی برای زندگی کردن و زنده ماندن، گدایی در خیابان های پاریس را پیشه و دست نیاز به سوی مردم دراز کنم.
فکر نمی کردم مجبور شوم شب ها در خیابان، زیر پلکان و در مترو بخوابم.
باور نمی کردم مجبور شوم روزی، به شکل غیرقانونی در خانه های خالی سَرکنم، و خود را در دستان سوداگران خواب بازیابم...
به ذهنم خطور نمی کرد روزی حاشیه نشین، بی خانمان، و آن گونه که مردم اسمش را گذاشته اند، کلوشار(۱۱)، شوم.
طبیعی است که خودم مسئول آن چیزی هستم که امروز شده ام. زندگی من آغاز خوبی نداشت.
این نوشته یک توجیه نیست، بلکه شرح احوال من است.
***
نام من روگول ژان ـ ماری(۱۲) است و ۱۱ آوریل ۱۹۶۸ در پاریس، محله بیستم، به دنیا آمدم.
از مادرم، که ماری ـ کریستیان(۱۳) نام داشت، خاطرات گنگی در ذهنم به جای مانده است. او زنی زیبا، بلندقامت، لاغر با موی قهوه ای بود.
پدرم را به خاطر کارش خیلی کم می دیدم. کار او حمل بار از این کشور به آن کشور بود. بیشتر اوقات بیرون از خانه بود. کامیونش را که یک ساویم(۱۴) آبی بود به یاد می آورم. او مردی بلندقد، تنومند و هیکل دار بود و موی مشکی داشت.
ما در محله ی بیستم پاریس، شماره ی ۴۵ خیابان پالی ـ کائو(۱۵)، در یک اتاق بزرگ که همه جای آن کمد بود و یک آشپزخانه و تراس کوچک داشت زندگی می کردیم. زندگی ما میان چیزی حدود یک دوجین گربه سپری می شد که وسط لباس ها و قرص های نفتالین در گنجه ها جا خوش می کردند.
***
تنها در خانه
یک روز، مادرم به من گفت: «من دارم می روم بیرون، تو در خانه تنها می مانی، اما اگر بچه ی عاقلی باشی به تو آب نبات خواهم داد.» راستش را بخواهید، به نظرم او بیشتر اوقات بیرون از خانه بود. از آن دوران جز خاطراتی بسیار مبهم، که تا امروز هم فراموش نکرده ام چیزی به یادم نمانده است.
نمی توانم بفهمم چرا مرا به حال خود رها می کرد و ساعت ها از او خبری نمی شد، اما این را می دانم که وقتی بیرون از خانه بود زمان به نظرم بسیار دیر می گذشت. آن لحظه های بسیار اندوهناک که همیشه با اشک همراه بود هیچ وقت از خاطرم پاک نمی شود.
نکند او برای خواب کردنم به من دارو می داد؟ خودم که این طور فکر می کنم. چندین بار آن قدر حالم بد شد و استفراغ کردم که همسایه ها مجبور شدند به بخش اورژانس بیمارستان ببرندم. با آنکه کوچک بودم، اما آن خاطره ی دردناک طوری در ذهنم حک شده که احساس می کنم هنوز هم با آن زندگی می کنم.
زمانی که مادرم بیرون از خانه بود، خیلی کم پیش می آمد پوشکم که بیشتر اوقات پر از کثافت بود عوض شود. این مسئله باعث می شد همیشه باسنم زخمی و دردناک باشد.
نمی دانم چرا، تا جایی که یادم هست مادرم لباس دخترانه به من می پوشاند و کفش های تنگ به پایم می کرد. احتمالاً برای همین مسئله است که امروز در پاشنه ی پاهایم درد احساس می کنم.
این ها تنها خاطراتی اند که از مادرم به یاد می آورم. او مرا دوست داشت؟ از این بابت مطمئن نیستم. من دیگر او را هرگز ندیدم و نمی دانم چه بر سرش آمد.

بقیه ی دوران کودکی ام یک حفره ی بزرگ سیاه است، به جز روزی که پدرم، که برای نخستین بار در خانه بود، به من گفت: «دیدی مادرت با خودش چه کرده؟» برای اینکه زانوی چپ مادرم را نگاه کنم سرم را برگرداندم. کاسه ی زانویش کاملاً باز شده بود. درد می کشید. از دیدن آن صحنه ناراحت شدم.
برای من انگار دیروز است. بچه بودم، پنج سالی بیشتر نداشتم، زانوی مادرم شکسته بود. درد او در ذهنم حک شده است. این ها تصاویری است که امروز هم به ذهنم می آیند.
***
پسرم، تو به سفر خواهی رفت.
مدتی بعد پدرم گفت: «پسرم، تو به سفر خواهی رفت.» خیلی خوشحال شدم، من جز خیابان خودمان جای دیگری را نمی شناختم. یقین داشتم جایی می روم که می توانم فیل هم ببینم.
چندی نگذشت که خانمی دنبال من آمد. اتومبیلش را به خاطر می آورم: یک ژیان. رفتارش با من مهربان بود. نمی دانستم چه کسی است، هیچ گاه او را ندیده بودم. مرا تا ایستگاه راه آهن هدایت کرد.
در قطار، پشت پنجره با نگاه دنبال فیل ها می گشتم. از آن خانم که روبه روی من نشسته بود پرسیدم فیل ها کجایند. از آن سفر خاطره ی دیگری به یاد نمی آورم. فقط می دانم که سفری طولانی بود.
نمی دانستم کجا می روم و هیچ ایده ای از آنچه در انتظارم بود نداشتم، اما از اینکه به ییلاق می رفتم خوشحال بودم. بعد ها فهمیدم که مقصد ما مون پلیه(۱۶) بوده است.
درعوض، ورود به خانه ی دایه و اولین برخورد با خانواده ای را که مرا پذیرا شده بودند به خوبی به یاد می آورم.
بچه ها بلوز سفید پاپیون زده به تن داشتند. به نظرم می رسد ایام نوئل بود. یک درخت کاج تماماً تزیین شده به چشم می خورد. همگی خیلی مهربان بودند. همسر آن خانم، مرا به زیرزمین برد تا کلکسیون ماشین های کوچکی را که، رنوی ۴ اسبه از همه ی رنگ ها بود و خودش ساخته بود، به من نشان دهد. خیلی زیاد بودند. به من سفارش کرد به آن ها دست نزنم و فقط نگاه شان کنم. دوست داشتم با آن ها بازی کنم. آن ماشین های کوچک فوق العاده بودند. هیچ وقت آن همه ماشین ندیده بودم.
فکر می کنم یک سال نزد آن خانواده ماندم. شش سالم بود.
از آن به بعد بود که دنیای جهنمی من شروع شد.
من به خانواده ی جدیدی در میزره ـ سالین(۱۷)، دهکده ی کوچکی نزدیک بزانسن(۱۸) سپرده شدم. خانه به نظرم بزرگ می آمد. حتی یک گاراژ، یک بالکن، یک سالن غذاخوری و یک آشپزخانه هم داشت. همه ی این ها درنظرم بزرگ جلوه می کردند. در باغچه ی خانه یک درخت هلو به چشم می خورد. مستراح ها در طبقه ی همکف بودند و در طبقه ی اول تعداد زیادی اتاق و یک حمام قرار داشت.
آن زن و شوهر دختری به نام ماری ـ کلود(۱۹)، و پسری به نام کریستوف(۲۰) داشتند. آن ها قبل از من فرید(۲۱)، کودکی را که کمی از من بزرگ تر بود، نزد خود پذیرفته بودند. او از خیلی وقت پیش آنجا بود. فکر می کنم پدر و مادرش او را به حال خود رها کرده بودند.
وقتی وارد آن خانه شدم دایه ام گفت باید خاله صدایش کنم.
روزهای اول خیلی خوب گذشت. من به مدرسه ای که نزدیک خانه بود می رفتم.
بعد از گذشت مدتی، خاله با لحنی که بدجنسی در آن موج می زد با من شروع به صحبت کرد. او یک بند غرولند می کرد. بیشتر اوقات گریه می کردم. کیفیت غذا هم عوض شد. خاله فقط کمی شیر با یک زرده تخم مرغ و تکه ای نان خشک به من می داد. هرازگاه حق داشتم از خوراک بلغور، که خاله می گفت مال پولنتا بوده و غذای مخصوص کشورش ایتالیاست، بهره مند شوم. من در اتاقی می خوابیدم که یک کمد و یک تختخواب داشت، اما از اسباب بازی، ماشین های کوچک و خرس های عروسکی خبری نبود.
کریستوف و ماری ـ کلود عملاً هیچ وقت با من صحبت نمی کردند. سن آن ها بیشتر از من بود. همه، به جز فرید مرا نادیده می گرفتند. او مهربان بود، و هربار که برای بردنم به مدرسه می آمد، یادم می داد چگونه از خود دفاع کنم.
یک بار، با موتورش، که یک پژوی ۱۰۴ بود دنبالم آمد. او مرا جلوی موتور روی زانوهایش نشاند، و دست هایش را روی دست های من، که فرمان را محکم گرفته بودند، گذاشت. واقعاً معرکه بود، انگار خودم موتور را می راندم. در اثر سرعت مست و سرخوش شده بودم. آن لحظه به عنوان لحظه ی بی نظیر در تمام زندگی در خاطرم ماند.
خاله روزبه روز بدجنس تر می شد، سر هیچ وپوچ به صورتم سیلی می زد. ساعت ها در زیرزمین، در تاریکی مطلق، حبسم می کرد. من از شدت ترس و وحشت مدام گریه می کردم. سپس، عربده کشان به سراغم می آمد و مجبورم می کرد به اتاقم بروم و بدون شام بخوابم.
یک شب، دوباره محروم از شام، به اتاقم فرستاده شدم، اما خیلی گرسنه بودم. خوابم نمی برد. منتظر شدم تا همه بخوابند. سپس بی آنکه سروصدا کنم به آشپزخانه رفتم. گنجه ها با کلید قفل شده بودند. توی سالن غذاخوری هم یک گنجه بود. چند تا بیسکویت، الکل و یک جعبه ی فلزی حاوی قند در گنجه پیدا کردم. بیسکویت ها را با کمی قند خوردم و تا جایی که ممکن بود بی سروصدا به اتاقم برگشتم.
صبح که شد، آمد تا بیدارم کند. از فکر اینکه فهمیده دیشب چکار کرده ام تنم می لرزید و وحشت کرده بودم. فریادی که دلیلش چیز دیگری بود بر سرم کشید. بلافاصله فنجان شیر گرمم را بالا رفتم و نان بیاتم را خوردم. به سرعت راهی مدرسه شدم، خوشحال از اینکه خانه را ترک می کنم و به خصوص اینکه او متوجه ناپدید شدن بیسکویت ها و قند نشده است.
تمام آن روز در مدرسه خوش بودم، و در طول زنگ تفریح با دوستانم بازی کردم، اما به تدریج که زمان می گذشت، میل به گریه کردن در من بیشتر می شد. دلم نمی خواست به خانه برگردم. واهمه داشتم. این فرید بود که مرا به خانه برد.
خاله با نگاهی خبیث تر از معمول منتظرم بود. در دست راستش یک شلاق گرفته بود. اول دو ضربه شلاقم زد و بعد کشان کشان به آشپزخانه بردم. وادارم کرد شورتم را دربیاورم و بنای شلاق زدن به باسنم را گذاشت. شدت ضربه ها زیاد بود، خیلی درد می کشیدم، نعره می زدم و التماسش می کردم که بس کند. دست آخر، گفت دیگر نبیند بیسکویت و قندهایش را بدزدم. تهدید کرد که در صورت تکرار این کار و سرپیچی از دستورش دفعه ی بعد دو برابر آن شلاق ها را خواهم خورد. گفت لباسم را بپوشم و به اتاقم بروم. خیلی گریه کردم. احساس می کردم در تاریکی به سر می برم.
***
بازدید خانم بازرس
روز بعد از آن ماجرا، خاله بیدارم کرد و با لحنی ملایم و مهربان با من صحبت کرد. نفهمیدم چرا یکهو لحن صدایش عوض شده بود. وقتی وارد آشپزخانه شدم، چشمم به یک صبحانه ی خوب، یک فنجان شیر شکلات داغ با شیرینی روی میز افتاد. صبحانه ام را که تمام کردم، دستی به سرم کشید و گفت از آشپزخانه بیرون بروم و دست هایم را بشویم، سپس مرا تا مدرسه همراهی کرد.
در راه مدرسه، دستم را در دستش گرفته بود. جلوی در مدرسه که رسیدیم بی آنکه دلیلش را بدانم، گونه ام را بوسید، اما به هرحال خوشحال شدم و این بار، بی صبرانه منتظر زنگ پایان مدرسه بودم.
خاله بیرون مدرسه منتظرم بود. حتی نقاشی هایی را که کشیده بودم نگاه کرد و گفت چون خیلی خوب اند آن ها را به دیوار اتاقم خواهد زد. از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم.
در خانه برای اولین بار حق خوردن یک عصرانه ی مفصل، تماشای تلویزیون و از آن بهتر، یک کارتون را پیدا کردم! خاله کنار من نشسته بود. از اینکه می دید من در برابر آن شخصیت هایی که بر صفحه تلویزیون ظاهر می شدند حیرت زده مانده بودم می خندید. خنده هایش را به یاد می آورم. اولین بار بود که همراه من می خندید. وقتی کارتن تمام شد گفت به اتاقم بروم و با اسباب بازی هایم بازی کنم، اما نمی دانستم منظورش چیست، چون تابه حال اسباب بازی ای نداشتم.
وقتی در اتاقم را باز کردم، چشمم افتاد به تعدادی ماشین کوچک و چند تا خرسِ عروسکی که روی تختم بود. خوشحال شدم. سرانجام آرزویم برآورده شده بود و می توانستم لحظاتی بازی کنم. بعد از مدتی خاله به سراغم آمد و پرسید آیا حسابی تفریح کردم، جواب دادم که حرف نداشت.
برای شام مرغ و پوره سیب زمینی نصیبم شد. خوب بود. عشق کردم. خاله با من مثل بچه های خودش مهربانی می کرد. آن زمان بود که به من گفت باید به خانمی که فردا برای دیدنم خواهد آمد بگویم که از بودن با او در آن خانه راضی ام و نمی خواهم از آنجا بروم.
روز بعد، اجازه داد بروم و با پسرهای همسایه بازی کنم. اسم آن ها که تقریباً هم سن و سال خودم بودند ژان ـ فرانسوا(۲۲)، ژان ـ لوک(۲۳) و ژوئل(۲۴) بود. حالا دیگر دوستانی داشتم که بالاخره می توانستم بدون غرولند شنیدن با آن ها بازی کنم. خیلی لذت بخش بود.
سپس، خاله صدایم زد. آن خانم آمده بود. از من پرسید که آیا از اوضاع و احوالم راضی هستم. جواب دادم که در آنجا حسابی به من خوش می گذرد. دندان هایم را نگاه کرد، و از خاله درباره ی من چیز هایی مثل آیا دلواپسی و بی قراری ام کمتر شده، هرروز دارو هایم را مصرف می کنم، خوب غذا می خورم و... پرسید.
بعد از رفتن آن خانم، خاله بلافاصله رفتار خشن را از سر گرفت. اسباب بازی ها و ماشین های کوچکی را که در اتاقم بودند برداشت، در گنجه ای گذاشت و در آن را قفل کرد. این اسباب بازی ها مال بچگی های پسرش کریستوف بود. دیگر حق نداشتم به آن ها دست بزنم.
بعد از آن سال و تا زمانی که در آن خانه بودم، آن خانم بازرس هیچ وقت دیگر برنگشت. من واقعیت را به او نگفته بودم، از خاله می ترسیدم، با او از شلاق ها یا لنگه کفش هایی که به باسنم زده بود، سیلی ها، و از آن بدتر زیرزمینی که در آن حبس می شدم و ساعت ها اشک می ریختم، حرفی نزده بودم.

نظرات کاربران درباره کتاب کارتن خواب

این کتاب بسیار سرنوشت جالبی دارد نویسنده ی این کتاب خودش یک ساکن خیابان و یک کارتن خواب است که به اصرار کسی دیگر خاطرات و سرگذشتش را می نویسد و وقتی چاپ می شود پرفروش می شود
در 8 ماه پیش توسط moh...i64
تجربه متفاوتی بود، دنیا رو از دید این اشخاص دیدن خیلی خاص
در 3 ماه پیش توسط منصوره کریمیان