فیدیبو نماینده قانونی انتشارات حرفه هنرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اتوپرتره

کتاب اتوپرتره

نسخه الکترونیک کتاب اتوپرتره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اتوپرتره

خودزندگی‌نامه‌ها معمولا روایتی خطی‌اند، از A به B، غالبا همراستای بردار زمان، بجز در رفت و برگشت‌های گاه‌گدار که خاطره‌ای را به خاطره‌ای دیگر در گذشته یا آینده می‌دوزند. خاطره‌ها نویسنده را تصویر می‌کنند وقتی دارد عمل یا اندیشه می‌کند و وقتی به ترتیب پشت سر هم می‌نشینند حسی از دگرگونی پیوسته می‌سازند؛ از اینکه نویسنده چطور در گذر زمان به چیزی که هست تبدیل شده که عجیب هم نیست. مگر ما غالبا نمی‌خواهیم همین را در مورد آدم‌های مهم یا موفق بدانیم.

ادامه...

بخشی از کتاب اتوپرتره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Autoportrait
Edouard Leve
Publisher: Dalkey Archive Press، 2012

اتوپرتره

در جوانی فکر می کردم «زندگی: راهنمای کاربر»(۱) چطور زندگی کردن را یادم خواهد داد و «خودکشی: راهنمای کاربر(۲)» مردن را. در مجموع سه سال و سه ماه خارج بوده ام. ترجیح می دهم به سمت چپم نگاه کنم. دوستی دارم که خیانت، تحریکش می کند. پایانِ یک سفر، مثل پایان یک رمان، ته مزه ای غمگین در من به جا می گذارد. چیزهایی را که دوست ندارم، فراموش می کنم. ممکن است بدون اینکه بدانم، با کسی که کسی را کشته، حرف زده باشم. از ابتدای خیابان های بن بست به انتهایشان نگاه می کنم. از آنچه در پایان زندگی فرا می رسد، نمی ترسم. به حرف هایی که مردم می زنند واقعاً گوش نمی دهم. تعجب می کنم وقتی کسی که زیاد نمی شناسمش، اسم رویم می گذارد. دیر می فهمم که کسی دارد با من بدرفتاری می کند؛ همیشه جا می خورم: انگار شر به نظرم غیرواقعی است. چیزها را آرشیو می کنم. وقتی دو سالم بود با سالوادور دالی حرف زدم. رقابت، مرا پیش نمی راند. توصیف دقیق زندگی ام، بیشتر از خودش طول می کشد. کنجکاوم بدانم با بالارفتن سنم، آدم مرتجعی می شوم یا نه. وقتی با پای برهنه روی کفپوش وینیل می نشینم، پوستم سر نمی خورد، جیرجیر می کند. به دو زن خیانت کرده ام، به شان گفتم، یکی برایش مهم نبود، یکی بود. با مرگ شوخی می کنم. به خودم عاشق نیستم. از خودم بیزار نیستم. یادم نمی رود فراموش کنم. به شیطان معتقد نیستم. پرونده ی قضایی ندارم. دلم می خواست یک فصل، یک هفته طول می کشید. ترجیح می دهم حوصله ام تنهایی سر برود تا با یک نفر دیگر. در جاهای خالی پرسه می زنم و در رستوران های متروک غذا می خورم. غذای غیرشیرین را به شیرین ترجیح می دهم، و نیم پز را به پخته، سفت را به نرم، سرد را به گرم، معطر را به بی بو. نمی توانم بنشینم سرِ نوشتن مگر اینکه توی یخچال غذا باشد. راحت می توانم مشروب نخورم یا سیگار نکشم. در یک کشور خارجی، وقتی طرفِ صحبتم آروغ می زند، نمی خندم. روی سر آدم هایی که سن شان به داشتن موی سفید نمی خورد، موی سفید می بینم. بهتر است کتاب های پزشکی نخوانم، مخصوصا بخش های مربوط به توصیف علایم یک بیماری؛ خواندن شان همان و کشف کردنشان در خودم، همان. جنگ آنقدر به نظرم غیرواقعی است که باورم نمی شود پدرم تجربه اش کرده. مردی را دیده ام که نیمه ی چپ صورتش یک چیز می گفت و نیمه ی راستش چیزی دیگر. مطمئن نیستم که نیویورک را دوست دارم. به جای «A بهتر از B است» می گویم «A را به B ترجیح می دهم.» همیشه در حال مقایسه کردنم. وقتی از سفری برمی گردم، بهترین قسمتش عبور از فرودگاه یا رسیدن به خانه نیست، تاکسی سواری بین شان است: هنوز در حال سفری اما نه واقعا. بد آواز می خوانم بنابراین آواز نمی خوانم. چون بامزه ام مردم فکر می کنند خوشحالم. نمی خواهم هرگز در چمن زار گوش پیدا کنم. کلمه ها را بیشتر از چکش یا گیره دوست ندارم. گرین بویز را نمی شناسم. روی شیشه ی فروشگاه ها در کشورهای انگلیسی زبان، کلمه ی Sale را به فرانسه (کثیف) می خوانم. نمی توانم کنار کسی که وول می خورد، خروپف می کند، سنگین نفس می کشد یا پتو را می دزدد، بخوابم. می توانم دست هایم را دور کسی که تکان نمی خورد بیندازم و بخوابم. ایده ای برای یک موزه ی رویا دارم. چون راحت تر است، آدم هایی را که دوستم نیستند، «دوست» خطاب می کنم، کلمه ی دیگری برای آن ها که می شناسم و دوستشان دارم اما رابطه ی خاصی بین مان نیست، به ذهنم نمی رسد. برای دوران بازنشستگی ام پس انداز نمی کنم. به نظرم بهترین جای جوراب، سوراخش است. حسابِ پول های توی بانکم را ندارم. حساب بانکی ام به ندرت در وضعیت قرمز است. «شوآه»(۳)، «شماره ی صفر»(۴)، «موبوتو پادشاه زییر»(۵)، «ای.آر»(۶)، «تیتی کات فولیز»(۷) و «فتح کلیشی»(۸) بیشتر از بهترین آثار داستانی مرا تحت تاثیر قرار داده اند. فیلم های باسمه ای ژان مارک شاپولی(۹) بیشتر از بهترین کمدی ها مرا خندانده اند. یک بار خودکشی کرده ام، چهار بار وسوسه شده ام که خودکشی کنم. صدای دوردست یک چمن زن در تابستان، خاطرات شاد کودکی را برایم زنده می کند. بد چیز پرت می کنم. در خانواده مان، یک چیز جمع کن افراطی بود، وقتی مُرد در خانه اش جعبه کفشی پیدا کردند که روی آن ساعیانه خوشنویسی شده بود: «تکه نخ هایی که به هیچ درد نمی خورند.» فکر می کنم خردِ فرزانگان از بین نمی رود. یک بار سعی کردم کتاب موزه ای از نوشته های محلی درست کنم؛ پیام های دست نویس از آدم های ناشناس، طبقه بندی شده بر اساس نوع: آگهی حیوانات گم شده، بهانه ها و توجیه های پشت شیشه ی ماشین خطاب به پلیس راهنمایی برای نپرداختن پول پارکومتر، درخواست های مستاصل برای پیدا کردنِ شاهد، اعلان های تغییر مدیریت، پیام های اداری، پیام های خانگی، پیام های خطاب به خود. موقع گوش دادن به پیرمردی که داشت داستان زندگی اش را برایم تعریف می کرد، فکر کرده ام «این مرد، موزه ی خودش است.» موقع گوش دادن به سخنرانی پسر یک سیاهپوست تندروی آمریکایی، فکر کرده ام «این مرد، باسمه ای است.» موقع دیدنِ کسی در منتهای ضعف و اضمحلال، فکر کرده ام «این مرد، روح خودش است.» پدرومادرم هر جمعه شب می رفتند سینما تا وقتی که تلویزیون خریدند. صدای یک پاکت کاغذی را دوست دارم ولی کیسه ی پلاستیکی را نه. صدای افتادن میوه از درخت را شنیده ام ولی منظره اش را هرگز ندیده ام. اسم کوچک آدم ها مجذوبم می کند چون نمی دانم چه معنی می دهند. دوستی دارم که وقتی برای شام مهمان دعوت می کند، به جای اینکه ظرف و غذا را در دسترس بگذارد، مثل رستوران غذا را توی بشقاب می کشد و سر میز می آورد تا کسی نتواند دو بار بخورد. من سال ها بدون بیمه زندگی کرده ام. گاهی کنار یک آدم خوب، معذب ترم تا کنار یک آدم خبیث. بدترین خاطرات سفرم، موقع تعریف کردن، بامزه تر از بهترین هایشانند. اینکه یک بچه باید «آقا» خطابم کند، گیج و اذیتم می کند. هیچ وقت از گفتنِ نظر واقعی ام پشیمان نشده ام. ماجرا های عاشقانه برایم کسل کننده اند، هیچ وقت مال خودم را تعریف نمی کنم. درباره ی زن هایی که باهاشان ام زیاد حرف نمی زنم اما شنیدن روایتِ دوستانم از زن هایی که باهاشان اند را دوست دارم. زنی بعد از یک ماه ونیم دوری، در کشوری دور به دیدنم آمد؛ دلم برایش تنگ نشده بود، چند ثانیه بعد فهمیدم دیگر دوستش ندارم. در کوپه ی قطاری در هند، با یک مرد سوییسی ناشناس همسفر شدم، داشتیم از فلات کرالا می گذشتیم و من در چند ساعت، بیشتر از آنچه در چند سال برای بهترین دوستانم از خودم گفته بودم، برایش گفتم، می دانستم دیگر نمی بینمش، گوشی بود بدون واکنش. گاهی اوقات، مشکوک بوده ام. نگاه کردن به عکس های قدیمی باعث می شود فکر کنم که بدن دچار تحول می شود. دیگران را به خاطر همان چیزهایی که در من سرزنش می کنند، سرزنش می کنم. خسیس نیستم، پولی را که خوب و به جا خرج شود تحسین می کنم. بعضی یونیفرم ها را نه به عنوان یک جور سمبل، بلکه به خاطر جدیتِ کاربردی شان دوست دارم. شده به کسی که دوستش داشته ام، خبر خوبی درباره ی خودم داده ام و در کمال تعجب دیده ام که حسادت کرده است. دلم نمی خواست والدین معروفی داشتم. خوش تیپ نیستم. زشت نیستم. از زوایای خاص، با پوست برنزه و پیراهن سیاه، می توانم خودم را خوش تیپ حساب کنم. بیشتر خودم را زشت می یابم تا خوش تیپ. وقت هایی که خودم را خوش تیپ احساس می کنم، وقت هایی نیست که بخواهم ادامه داشته باشند. در نیم رخ، زشت تر از تمام رخ ام. چشم ها، دست ها، پیشانی، باسن، بازوها و پوستم را دوست دارم. ران ها، آرنج ها، چانه، گوش ها، انحنای پشت گردن و حفره های بینی ام را از پایین، دوست ندارم. درباره ی آلتم نظری ندارم. صورتم نامتقارن است، سمت چپش هیچ شباهتی به سمت راست ندارد. صدایم را بعد از شب نشینی یا وقتی سرما خورده ام دوست دارم. به چیزی احتیاج ندارم. از شست پا، خوشم نمی آید. دلم می خواست ناخن نداشتم. دلم می خواست ریش نداشتم که بخواهم بتراشم. علاقه ای به جوایز ندارم، احترامی برای تمایزها قایل نیستم، برایم مهم نیست که چقدر دستمزد می گیرم. به طرف آدم های عجیب کشیده می شوم. با شوربخت ها همدردی می کنم. پدرسالاری و مراقبتِ قیم مآبانه را دوست ندارم. با پیرها راحت ترم تا با جوان ها. می توانم از آدم هایی که فکر می کنم دیگر نمی بینم شان، بی شمار سوال بپرسم. یک روزی چکمه های سیاه گاوچرانی و کت شلوار مخمل صورتی خواهم پوشید. بوی کود، برایم یادآورِ گذشته ای دور است اما بوی خاک نم ناک، هیچ زمان خاصی را برایم تداعی نمی کند. اسم کسی که تازه ملاقات کرده باشم، یادم نمی آید. بابت خانواده ام شرمنده نیستم اما به افتتاحیه ی نمایشگاه هایم دعوتشان نمی کنم. غالبا عاشق بوده ام. خودم را کمتر از حدی که دوستم داشته اند، دوست دارم. وقتی کسی دوستم دارد تعجب می کنم. فکر نمی کنم خوش تیپم صرفا چون زنی اینطور فکر می کند. هوشم یکدست نیست. احوال عاشقانه ام، به همدیگر ـ و به حالت های عاشقانه ی دیگران ـ شبیه ترند تا عکس هایم به همدیگر و به عکس های دیگران. در رنج یک عشق رو به زوال، چیزی خوشایند می یابم. هرگز حساب بانکی مشترک نداشته ام. یک بار به م گفتند وقتی برایم مهمان می آید خوشحال به نظر می رسم و وقتی مهمان ها دارند می روند هم همینطور. بیشتر، شروع می کنم تا تمام. رفتن به خانه ی آدم ها برایم آسان تر است تا ترک کردنشان. نمی دانم چطور حرف هم صحبتی که حوصله ام را سر برده، قطع کنم. گوارشم خوب است. باران تابستان را دوست دارم. از شکست دیگران غمگین تر می شوم تا شکست خودم. از شکست دشمنانم خوشحال نمی شوم. نمی فهمم چرا مردم هدیه های احمقانه می دهند. هدیه ها، چه گیرنده شان باشم و چه دهنده شان، مرا معذب می کنند، مگر اینکه انتخاب های درستی باشند که به ندرت اتفاق می افتد. عشق، لذات بزرگی به من ارزانی کرده اما خیلی وقت گیر است. همانطور که چاقوی جراح، اعضا و جوارحم را آشکار می کند، عشق نیز نسخه های دیگری از خودم را می نمایاند که تازگی وقیح شان مرا پس می زند. بیمار نیستم. سالی بیشتر از یک بار دکتر نمی روم. نزدیک بین ام و کمی آستیگمات. هرگز معشوقی را جلوی پدرومادرم نبوسیده ام. در کورسیکا دوستانم مرا بردند کلاس مقدماتی غواصی، معلم در عرض چند ثانیه مرا شش متر پایین برد، گوش چپم صدا کرد و ترکید، وقتی برگشتیم روی زمین، تعادلم را از دست داده بودم، از آن موقع هر وقت سوار هواپیما می شوم، احساس می کنم یک سوزن توی گوشم فرو می کنند تا لحظه ای که ناگهان، هوا از پرده ی گوشم بیرون می زند. اسم گل ها را بلد نیستم. درخت بلوط را می شناسم، و درخت لیمو، سپیدار، بید، بید مجنون، کاج، صنوبر، راش، چنار، فندق، سیب، گیلاس، یاس، آلو، گلابی، انجیر، سدر، سکویا، بائوباب، نخل، نارگیل، بلوط ویرجینیا، زیتون. درخت زبان گنجشک، اشنگ، اسپیندل، بوگن ویلی و کاتالپا را به اسم بلدم اما نمی شناسم. ماهی گوپی داشته ام و سپرماهی، ماهی نئون، یک ماهی که نوارهای زرد و سیاه داشت و شکل مار بود و ماهی های آکواریومی دیگری که اسم هایشان یادم نیست. یک همستر ماده داشتم به اسم پیروئت(۱۰)، چون عاشق چرخ پلاستیکی فیروزه ای اش بود و انقدر در آن تند می دوید، که چرخ وارونه اش می کرد. دوستی که انگلیسی اش زیاد خوب نیست، در آهنگ «Let’s Groove»، به جای «Set in your shoes» شنیده بود «C’est quelque chose». وقت هایی در راه های تاریک دویده ام. عمویی داشتم که با من «اسکورلیپوکون یک دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه ده» بازی می کرد، او قلقلکم می داد و من باید می گفتم «اسکورلیپوکون یک دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه ده». یکی از عموهایم از آبروریزی و سرکاری خوشش می آمد، محض سرگرمی از فروشگاه ها چیز بلند می کرد، مجله ی هاراکیری(۱۱) می خرید و می گذاشت من بخوانم، کنار دریا ادای عقب افتاده ها را درمی آورد و فریادزنان و آب دهان ریزان به زن هایی که حمام آفتاب گرفته بودند حمله می کرد، از زنِ کشاورزِ پایینِ خیابان، با کلمات من درآوردی، سوال می پرسید، به غریبه ها تلفن می زد و می گفت که بیایند مارِشان را از فرودگاه اورلی تحویل بگیرند، پاتوقش کازینو بود تا وقتی که ورودش را به سلامتی و برای همیشه قدغن کردند، سعی کرد اجاره نامه ی کلوب های شبانه ای را که پدرش در پوکر برده بود اعاده کند و آخرش با شامپاینی که مافیای مالکان برایش آوردند خودش را خفه کرد. نمی دانم زیر شکنجه چطور رفتار خواهم کرد. در موزه، به آدم ها با چشمان یک هنرمند نگاه می کنم، در خیابان، با چشمان خودم. چهار اسم برای خدا بلدم. دوستی به من گفت که چهار بار خمیازه کشیدن معادل پانزده دقیقه خواب است، چندبار امتحان کرده ام و هیچ نتیجه ی خاصی نگرفته ام. اقیلم هایی را دیده ام که دمایشان از منفی ۲۵ درجه تا مثبت ۴۵ درجه متغیر بوده است. کاتولیک دیده ام و پروتستان، مورمون، یهودی، مسلمان، هندو، بودایی، آمیش، شاهد یهوه، ساینتولوژیست. زمین و کوه و دریا دیده ام. دریاچه و رودخانه و جویبار و نهر و سیلاب و آبشار دیده ام. آتشفشان دیده ام. مصب و کرانه و جزیره و قاره دیده ام. غار و دره دیده ام. صحرا و ساحل و شنزار دیده ام. خورشید و ماه را دیده ام. ستاره و شهاب دیده ام و یک کسوف. راه شیری را دیده ام. دیگر ده ساله نیستم. هیچ وقت فکر نکردم که می شود یک داهو(۱۲) دید. کنجکاوم بدانم آیا کافرانِ شیطان هم وجود دارند، و آیا کفر ورزیدن به شیطان گناه است، هم از دیدِ او و هم از دیدِ خدا. هیولاها برایم جالب اند. وقتی کلمات «code PIN OK» را روی دستگاه های خودپرداز فرانسوی می بینم، آن را اینطور می خوانم «code Pinoquet». تنهایی کمکم می کند بی تناقض بمانم. یکی از دوستان پدرومادرم تا پنجاه سالگی نمی دانست که چیزی به اسم نان بازو(۱۳) وجود ندارد. بچه که بودم نمی دانستم در جواب بزرگسالی که می پرسد: «اون دروغ واقعاً راسته؟» چه بگویم. وقتی بزرگسالی می گفت: «برو ببین من اونجام یا نه.» به زور لبخند می زدم. پدرم بامزه است. مادرم دوستم دارد بدون اینکه با دوست داشتنش خفه ام کند. من «تصاویر مستهجن» را در جزوه ی آبی رنگ کوچکی کشف کردم که بعضی از گناهان را توصیف می کرد و یک کشیش قبل از اولین اعترافم آن را به م داد تا گناهانی که احتمالا فراموش کرده بودم را به یاد بیاورم. مدرسه ای می رفتم که چند تا از کارکنانش بچه باز بودند اما من جزو قربانیان شان نبودم. یکی از هم مدرسه ای هایم را در دوازده سالگی، پیرمردی تا توی راه پله ای تعقیب کرد و او را داخل زیرزمینی کشاند. هیچ وقت از پروازی جا نمانده ام که بعد توی هوا بترکد. یک بار نزدیک بود سه تا سرنشین ماشینم را با جستجوی نوار کاست توی داشبورد موقعی که داشتم در بزرگراه پاریس به ریمس صدوهشتاد تا می رفتم، به کشتن بدهم. پدرم مرا موقع عشقبازی با یک زن در اتاقم دید، وقتی در زد، بی درنگ گفتم «بیا تو»، سرخ شد و تندی بیرون رفت و در را بست. مثل بیشتر آدم ها، نمی دانم اسم شهری که درش زندگی می کنم از کجا آمده. یکی از عموهایم کمی بعد از ورشکستگی گالری ای که همه ی پولش را در آن سرمایه گذاری کرده بود از ایدز مرد. یکی از عموهایم عشق زندگی اش را وقتی داشت با ماشین کروکی قرمزش آرام در خیابان های پاریس می چرخید، ملاقات کرد، مرد مورد نظر، یک مهاجر مجارستانی، درمانده بود، بی هدف پرسه می زد و می خواست خودش را بکشد، عمویم کنارش ماشین را نگه داشت و پرسید که کجا می خواهد برود، و تا وقتی مرگ بینشان فاصله انداخت از هم جدا نشدند. دوست عمویم یادم داد به چیزهایی در تلویزیون که ظاهرا خنده دار نیستند، بخندم، مثلا مدل موی بابی اوینگ در سریال دالاس. هیچ بیانیه ای را امضا نکرده ام. اگر موقع نگاه کردن به آینه، دور خودم بچرخم، لحظه ای فرا می رسد که دیگر خودم را نمی بینم. سالاد را اساساً به خاطر خرچ خرچ و سس وینه گرت(۱۴) دوست دارم. خوشم نمی آید که مردم تیکه های دیگران، مخصوصاً مال ساشا گیتری(۱۵) را تکرار کنند. قبل از رسیدن به چیزی که کادو شده، با خود کاغذ کادو حال می کنم. بازدید از کلیسا، برایم کسالت بار است، بعید می دانم برای کسی، غیر از معدودی کارشناس، زیاد لذت بخش باشد. اسم ستاره ها را نمی دانم. گاهی برنامه می ریزم که متن های بلند را برای تقویت حافظه ام حفظ کنم. در ابرها، موجودات خیالی می بینم. هرگز چشمه ی آب گرم جوشان، جزیره ی مرجانی مدور یا دره ی اقیانوسی ندیده ام. هرگز زندانی نبوده ام. نورهای ضعیف را دوست دارم. هرگز پیش پلیس، شکایت نامه پر نکرده ام. هرگز خانه ام را نزده اند. وقتی دوازده سالم بود، با سه تا از هم مدرسه ای ها سوار مترو شدم، غریبه ای هم سن من دستم را پیچاند، یکی دیگر، تقریباً پانزده ساله، با پا توی صورتم زد، افتادم زمین، وقتی بلند شدم خواست ضربه ی دیگری به م بزند بنابراین وانمود کردم خیلی خیلی درد می کشم، صورتم را با دو دست گرفتم و جوری جیغ زدم انگار از لگد او خرد شده و تو رفته، مهاجم ها ترسیدند و فرار کردند و هم زمان سه تا «دوستم» که تمام مدت در سه متری من ایستاده بودند، به طرفم دویدند، دیدم صورت یکیشان از وحشت و بزدلی سفید شده. پدرومادرم آنقدر که باید از من سوال نمی پرسند. یک بار رفته بودم از زندانی های زندانی در رُمِ نیویورک عکس بگیرم، نگهبانی جلویم را گرفت، مرا پیش کمک زندان بان برد، فیلمم را توقیف کردند، داخلش عکس هایی از شاهدان یهوه هم بود که در پاریسِ نیویورک گرفته بودم. کارهایم را به مجموعه دارانی از فرانسه، اتریش، اسپانیا، آلمان، ایتالیا، آمریکا و احتمالا کشورهای دیگر فروخته ام. اگر به مرور زمان، زنی شروع کند به استفاده از عباراتی که من به کار می برم، ممکن است دلم برایش بسوزد. دلم می خواست جاهایی وجود داشت که همیشه یک روزِ هفته بود، آن وقت می توانستم پنج دوشنبه را در یک شهر و هشت شنبه را در شهری دیگر بگذرانم. دلم می خواست شهری بود که همه ی ساکنانش ژان(۱۶) یا ژَن(۱۷) نام داشتند، اسمش می شد ژان ویل. اسم ها مرا به مکان ها سوق می دهند، جسم ها به آدم ها. فراموش می کنم که اسم بعضی چیزها، فعل هم هست، مثلا (watch(۱۸. بعید می دانم کسی غیر از پیرها، از پلیس ضد شورش خوشش بیاید.دست خط برایم جذابیت جنسی دارد. وقتی می خواهم جایی کارت پستال بخرم، به جای برداشتنِ چند تا از کارتی که بهترین تصویر را دارد، کارت ها را متنوع انتخاب می کنم، که بی معنی است چون هر کدام به یک آدرس می روند. وقتی چند تا کارت پستال را با هم می نویسم، خودم را وا می دارم که نوشته ی کارت ها مثل هم نباشد، انگار گیرنده ها ممکن است یک روز بفهمند که من یک کارت پستال را چند بار کپی کرده ام. در دره های مثلث طلایی(۱۹)، سوارِ فیل نابینایی شدم که راهش را کورمال کورمال پیدا می کرد. برادرم ساخت وساز می کند. به اشتباه چیزهای دشواری خواندم که هیچ به کارم نیامدند در حالیکه می توانستم از سرِ لذت، هنر بخوانم که مسیرم را هم هموار می کرد. از خوشحال بودن خوشحالم، از غمگین بودن غمگینم، اما می توانم از غمگین بودن خوشحال، و از خوشحال بودن غمگین هم باشم. بی خوابی در یک روز آفتابی کمتر اذیتم می کند تا روز بارانی. کسی که به نظرم زیباست، همیشه زیباست اما خودم همیشه خوش تیپ نیستم پس خوش تیپ نیستم. بوی علفِ خشکِ شلوارهای لی وایز ۵۰۱ را دوست دارم. قصه و ماجرا تعریف نمی کنم چون اسم آدم ها یادم می رود، اتفاق ها را بی ترتیب گزارش می کنم و برای پایان بندی، مقدمه نمی چینم. در سفرها خودم را غافلگیر می کنم، مثلا ناگهان و در لحظه ای که انتظارش را ندارم، تصمیم می گیرم که سفر را تمام کنم. با یک دیکتافون می توانم راحت بنویسم و همزمان به چیز دیگری فکر کنم. چندین نامه ی عاشقانه نوشته ام اما هیچ رابطه ای را با نامه تمام نکرده ام، تمام کردن را گذاشتم برای صدایم. ترجیح می دهم آدامس را از خیلی نزدیک نقاشی کنم تا ورسای را از خیلی دور. برای شانس، به سفیدی دست می زنم. جای خاصی برای آخر هفته ها ندارم چون دوست ندارم کلی پرده و کرکره را در عرض دو روز باز و بسته کنم. حاضرم به یک نفر پول بدهم که قبل از رفتنم به یک خانه ی ییلاقی، برود آن جا را هوا بدهد و گرم و تمیز کند تا حس کنم کسی آن جا زندگی می کرده. برای خودم کار می کنم اما حواسم به آخر هفته ها هست. فامیلم مسخره است اما دوستش دارم و حتی به آن ها که نمی دانندش، یاد می دهم. چمدانم را با درست کردن فهرستی از همه ی چیزهایی که بر خواهم داشت، می بندم و چون همیشه همان چیزها را برمی دارم، فهرست را توی فایلی در کامپیوترم نگه می دارم. کیسه های نایلون بقالی را به جای کیسه زباله استفاده می کنم. زباله های قابل بازیافتم را کمابیش جدا می کنم. نوشیدن، مرا می خواباند. در هنگ کنگ کسی را می شناختم که هفته ای سه شب بیرون می رفت، نه کمتر، نه بیشتر. معتقدم دموکراسی دارد در جهان گسترش می یابد. سرود انسان مدرن را می خوانم(۲۰). دراز کشیدن را خوش تر دارم تا ایستادن، و ایستادن را خوش تر تا نشستن. کسی را که عنوان «آخرین خانه ی سمت چپ(۲۱)» به ذهنش رسیده، تحسین می کنم. دوستی ماجرای «مرد سرخ پوش تویلری» را برایم تعریف کرد، یادم نیست چکار کرده ولی اسمش هنوز تنم را می لرزاند. پزشک اطفالی که مادرم مرا پیشش می بُرد، چندین نسل از بچه ها، از جمله من را با این معما تحقیر کرد: «اگر وینسنت یک خر را در علفزاری ول کند و به علفزار دیگری برود، چند تا خر هست؟» این را خیلی شمرده می گفت و بعد به هر بچه ای که جواب نمی داد «یکی»، می گفت: «فقط یک خر هست، تو.» دلم می خواهد جملاتی بنویسم که با «سرانجام» شروع بشوند. «این پایان است» و «این آغازِ پایان است» و «این آغازِ پایانِ آغاز است» را می فهمم اما وقتی کار به «این آغازِ پایانِ آغازِ پایانِ آغاز است» برسد، فقط یک مشت کلمه می شنوم. گاهی یک هم صحبت را با تکرارِ سیستماتیکِ آخرین کلمه ای که گفته است، اذیت کرده ام. هیچ وقت از گفتن La fifille a son pepere (عزیزدردانه ی پدربزرگ) خسته نمی شوم. یکی از دوستانم با دانستنِ اسم و شماره تلفن همه ی ادارات فرانسه، تحسینِ یک عده و بی تفاوتی دیگران را برمی انگیزد. عموزاده ام ورونیک، فوق العاده است. گاهی اوقات یک ساعت بعد، چیز بامزه ای که باید می گفتم به ذهنم می آید. سر میز، پاشیدنِ غذا به پیراهنِ تمیز و بی لکه ی دوستم را با گفتن اینکه «تو سر راهِ مایعاتِ من سبز شدی» توجیه کردم. از بیچارگی دیگران، لذت نمی برم. جلوی بت فلزی تعظیم نمی کنم. از میراثم هراسناک نیستم. زمین را کشت نمی کنم. انتظار ندارم شگفتی های تازه ای در موسیقی کلاسیک کشف کنم اما مطمئنم از همین هایی که می شناسم تا آخر عمر لذت خواهم برد. نمی دانم آیا می توان در موسیقی از باخ پیشی گرفت یا نه اما مطمئناً می شود از موسیقی چندین نفر دیگر که اسم شان را نمی برم پیشی گرفت. اشتباه را می پذیرم. دعوا نمی کنم. به کسی مشت نزده ام. دقت کرده ام که روی صفحه کلیدِ درهای پاریس، دکمه ی ۱ از همه زودتر رنگش می رود. گاهی هم صحبت هایم را با چون وچرای مفرط با خودم در انداخته ام.

جاز گوش نمی کنم، تلونیوس مانک(۲۲)، جان کلترین(۲۳)، چت بیکر(۲۴) و بیلی هالیدی(۲۵) گوش می کنم. گاهی بی آنکه بدانم چرا، احساس می کنم دارم ادا در می آورم، طوری که انگار سایه ای رویم افتاده باشد و نتوانم از دستش خلاص شوم. اگر با کسی هم سفر باشم، نصفِ مسافرتِ تنهایی سیاحت می کنم. یکی از دوستانم دوست دارد در کشورهای خاصی از خاورمیانه، که چیزی جز فرودگاه و بیابان و جاده برای دیدن وجود ندارد، سفر کند. هرگز از تنها سفر کردن پشیمان نشده ام اما گاهی از مسافرت با کسی دیگر پشیمان شده ام. انجیل را بدون توالی و ترتیب می خوانم. فاکنر نمی خوانم، به خاطر ترجمه. یک مجموعه عکس بر اساس چیزهایی که از بدنم بیرون آمده یا روی آن رشد کرده درست کردم: سبیل، مو، ناخن، منی، ادرار، گه، بزاق، مخاط، اشک، عرق، چرک، خون. تلویزیون بدون صدا برایم جذاب تر است. کنارِ دوستان می توانم به بعضی برنامه های تلویزیونی بی مزه ای که در تنهایی افسرده ام می کنند، بلند و شدید بخندم. هیچ وقت واقعاً حرف های کسانی را که حوصله ام را سر می برند نمی شنوم. برای من، یک «نه» ساده، جورِ خوشایندی، مختصر و جورِ آشفته کننده ای خشن است. سروصدای رستوران اگر خیلی زیاد باشد، غذا را کوفتم می کند. اگر مجبور شوم مهاجرت کنم، انتخابم ایتالیا یا آمریکا است، اما مهاجرت نمی کنم. وقتی در کشوری خارجی هستم، رویای داشتنِ خانه ای در پراوینس فرانسه را در سر می پرورانم، اما وقتی برمی گردم ماجرا از یادم می رود. گرفتن یک تصمیم به ندرت پشیمانم کرده است و نگرفتنش همیشه. به رنجِ رابطه هایی که هرگز اتفاق نیفتادند فکر می کنم. بزرگراه حوصله ام را سر می برد، هیچ حیاتی کنار مسیر نیست. در بزرگراه، چشم انداز خیلی دورتر از آن است که خیالم بتواند به آن حیات ببخشد. چیزهایی که ندارم را نمی بینم. میلم به تغییر چیزها کمتر از میلم به تغییر ادراکم از آن هاست. عکس می گیرم چون عملا میلی به تغییر چیزها ندارم. میلی به تغییر چیزها ندارم چون جوان ترین عضو خانواده ام. ملاقات آدم های جدید در سفر را دوست دارم: این برخوردهای کوتاه و ابتر، هیجانِ آغازها و اندوهِ پایان ها را دارند. می خواستم کتابی به اسم «توی ماشین» بنویسم، شامل نکته ها و نظراتی که موقع رانندگی ضبط شده اند. عکاسی بداهه و بی برنامه با طبیعتم سازگار نیست اما چون دوست دارم کارهایی بکنم که با طبیعتم سازگار نیست، مجبور شده ام عذرهایی برای عکاسی بداهه بتراشم؛ مثلا سه ماه در آمریکا بمانم که فقط به شهرهایی هم اسم شهرهایی در کشورهای دیگر سفر کنم: برلین، فلورانس، آکسفورد، کانتون، جریکو، استکهلم، ریو، دهلی، آمستردام، پاریس، رم، مکزیک، سیراکیوز، لیما، ورسای، کلکته، بغداد. وقتی تصمیم می گیرم از کسی که توی خیابان می بینم عکس بگیرم، ده ثانیه فرصت دارم که متوجهش بشوم، تصمیم بگیرم عکاسی کنم و بروم اجازه بگیرم، اگر صبر کنم، دیگر نمی شود. عینک می زنم. در دهانم، زمان برای آب نبات کند می گذرد. جا دارد باز هم در خودم کنکاش کنم. آنجا که دیگران چیز می بینند، من هنر می بینم. بین تنهایی زهدان و تنهایی گور، با کلی آدم معاشرت خواهم کرد. موقع راندن ماشین از کنار چند مزرعه، این کلمه ها به ذهنم آمد: یک مرغِ تراکتوری و یک چادرِ فیلی.

نظرات کاربران درباره کتاب اتوپرتره