فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مسئله‌ی اسپینوزا

کتاب مسئله‌ی اسپینوزا

نسخه الکترونیک کتاب مسئله‌ی اسپینوزا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مسئله‌ی اسپینوزا

اسپینوزا برمی‌گردد و با دو غریبه مواجه می‌شود، جوانان خسته‌ای که به نظر می‌رسد از راه درازی آمده‌اند. یکی از آن‌ها دارای قدی بلند با سری بزرگ است که گویا به دلیل سنگینی زیاد نمی‌تواند راست نگهش دارد. لباس‌هایش از کیفیت مناسب برخوردار، ولی کثیف و چروک است. دیگری لباس‌های مندرس و دهاتی به تن داشت و پشت سر همراهش ایستاده بود. او موهای بلند زبر و کرکی، چشمانی تیره، چانه‌ای قوی و بینی بزرگ دارد. او خیلی رسمی ایستاده است. تنها چشم‌هایش مثل قورباغه‌ای ترسیده می‌جنبد. اسپینوزا با نگرانی سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهد. مرد بلندقامت می‌گوید: «من ژاکوب مندوزا هستم. ما باید تو رو می‌دیدیم و با تو حرف می‌زدیم. ایشون پسر عموی منه فرانکو بنیتز که تازه از پرتغال آوردمش. پسرعموم...» ژاکوب دست بر شانه‌ی فرانکو می‌گذارد. «سردرگم و آشفته‌س.» اسپینوزا جواب داد: «بله، مشکلش چیه؟» «او دچار یک بحران جدیه.» «بله و چرا به دنبال من هستین؟» «به ما گفتن تو کسی هستی که می‌تونی کمک‌مون ‌کنی، شاید تنها کس.» «کمک؟» «فرانکو ایمان خودش رو از دست داده. او به همه چیز شک داره. تمام مناسک مذهبی، عبادات، حتی وجود خدا. مدام دچار ترسه. نمی‌خوابه و از خودکشی حرف می‌زنه.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مسئله‌ی اسپینوزا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

مدت هاست که اسپینوزا(۱) توجه مرا به خود جلب کرده و سال هاست که می خواستم در مورد این متفکر دلیر قرن هفده بنویسم. او در جهان بسیار تنها بود ـ بدون خانواده، بدون عضویت در جامعه ی دینی ـ کسی که کتاب هایش حقیقتاً جهان را تغییر داد. او طرفدار جدایی دین و دنیا، جانب دار سیاسی لیبرال دموکرات و پیشرفت علوم طبیعی بود و بدین ترتیب زمینه را برای عصر روشن گری هموار کرد. حقیقت طرد شدنش توسط یهودیان در سن بیست و چهار سالگی و سانسور شدن در بقیه ی عمر توسط مسیحیان همیشه مرا مسحور خود کرده بود، شاید دلیلش گرایش من به سنت شکنی است. حس نزدیکی عجیب به اسپینوزا با دانستن این که اینشتین(۲)، یکی از اولین قهرمانانم، یک اسپینوزایی بوده است، تقویت شد. وقتی اینشتین از خدا حرف می زد، از خدای اسپینوزا حرف می زد ـ خدایی که کاملاً با طبیعت برابر است، خدایی که شامل همه چیز می شود و خدایی که «با کائنات نردبازی نمی کند.» ـ بدین ترتیب منظور او این است که هر اتفاقی، بدون استثنا، قوانین و نظم طبیعت را دنبال می کند.
هم چنین معتقدم نوشتار اسپینوزا همانند نیچه(۳) و شوپنهاور(۴)، که زندگی و فلسفه شان را اساس دو رمان پیشین خود قرار دادم، بسیار به رشته ی روان پزشکی و روان درمانی من مربوط است ـ عقاید، افکار و احساسات بر اساس تجارب پیشین شکل می گیرند. گرایش ها ممکن است بی طرفانه بررسی شوند، اما ادراک یک مسئله، باعث تعالی می شود. من می خواستم از طریق رمانی حاوی ایده های او، از کمکش به این ادراک، قدردانی کنم.
ولی چه طور می شود درباره ی مردی نوشت که چنان زندگی متفکرانه ای داشت و زندگی اش دارای رخدادهای بیرونی چندانی نبود؟ او فوق العاده گوشه گیر بود و شخص خودش را در نوشته هایش نامریی کرده است. درباره ی او مطالبی نداشتم که به طور معمول به درد داستان سرایی بخورد ـ نه ماجرای خانوادگی، نه رابطه ی عشقی، نه حسادتی، نه حکایت هیجان انگیزی، نه عداوتی و نه جر و بحثی یا تجدید دیداری. او مکاتبات بسیاری داشت، ولی بعد از مرگش همکارانش توصیه ی او را به کار بردند و تقریباً تمام نظرات شخصی او را از نامه هایش پاک کردند. نه، ماجرای خارجی چندانی در زندگی اش نبود: اکثر اندیشمندان اسپینوزا را فردی آرام و ملایم می دانند ـ برخی زندگی اش را با قدیسان مسیحی مقایسه می کنند و برخی حتی با عیسی مسیح.
بنابراین تصمیم گرفتم داستانی در مورد زندگی درونی اش بنویسم. به این ترتیب مهارت شخصی ام در گفتن داستان اسپینوزا کمکم می کرد. به هر حال او یک انسان بود، بنابراین باید با تعارضات ابتدایی بشر سر و کار داشته باشد که من و بسیاری از بیمارانی که طی چندین دهه با ایشان کار کردم، سر و کار داشتیم. باید عکس العمل عاطفی شدیدی به طرد شدنش در سن بیست و چهار سالگی توسط جامعه ی یهود در آمستردام داشته باشد. فتوایی برگشت ناپذیر که به تمام یهودیان و خانواده اش دستور می دهد برای همیشه از او دوری کنند. هیچ فردی از دین یهود دیگر با او صحبت یا داد و ستد نخواهد کرد، آثارش را نخواهد خواند یا کم تر از پنج متر به او نزدیک نخواهد شد. و البته هیچ کس نیست که در زندگی درونی، تخیل، رویا، امیال و اشتیاق عشق ورزیدن نداشته باشد. حدود یک چهارم کتاب اصلی اسپینوزا،تحت عنوان اخلاق، به «غلبه بر بندگی امیال» اختصاص یافته است. من به عنوان یک روان پزشک متقاعد شدم که اگر او به صورتی آگاهانه با امیال خود دست در گریبان نبود، نمی توانست این بخش را بنویسد.
بااین حال برای چندین سال درمانده بودم، زیرا داستانی را که لازمه ی نوشتن یک رمان است پیدا نکرده بودم ـ تا این که دیدار پنج سال پیشم از هلند همه چیز را تغییر داد. برای سخنرانی آمده بودم. به عنوان بخشی از دستمزدم درخواست «روز اسپینوزا» را داشتم که با آن موافقت شد. منشی انجمن هلندی اسپینوزا و فیلسوف پیشرو آن انجمن موافقت کردند تا یک روز با من به تمام جاهای دیدنی مربوط به اسپینوزا سر بزنند ـ محل سکونتش، محل دفنش و جذاب ترین بخش، موزه ی اسپینوزا در راینزبورخ(۵). آن جا بود که چیزی در ذهنم تجلی یافت.
موزه ی اسپینوزا در راینزبورخ حدود چهل و پنج دقیقه با ماشین از آمستردام فاصله داشت. من با چشم داشتی وارد موزه شدم و دنبال... دنبال چه بودم؟ شاید مواجهه با روح اسپینوزا یا شاید یک داستان. ولی بعد از ورود به موزه کاملاً ناامید شدم. شک داشتم که این موزه ی کوچک و خالی می تواند مرا به اسپینوزا نزدیک تر کند. تنها متعلقات شخصی او صد و پنجاه و یک جلد کتاب کتابخانه ی شخصی اسپینوزا بود که بلافاصله به سمت آن ها رفتم. میزبانانم مرا آزاد گذاشتند تا به آن ها دسترسی داشته باشم. و من یکی یکی کتاب های قرن هفده را در دست گرفتم و بوییدم. از این که چیزی را که دست اسپینوزا لمس کرده بود، لمس می کردم، سرمست بودم.
ولی این عالم رویا خیلی زود توسط میزبان من برهم خورد: «البته دکتر یالوم(۶)، وسایل او ـ تختش، لباس هاش، کفش هاش، قلم و کتاب هاش ـ بعد از مرگش به مزایده گذاشته شد تا مخارج کفن و دفن او دربیاد. کتاب ها فروخته و پراکنده شدن، ولی خوشبختانه محضردار قبل از مزایده، فهرست کاملی از اون کتاب ها رو تهیه کرد و بعد از دویست سال یک یهودی نیکوکار اکثر اون کتاب ها رو مجدد جمع آوری کرد. همون کتاب ها رو با همون چاپ ها در همون سال انتشار و همون انتشارات گردآوری کرد. بنابراین ما اونو کتابخونه ی اسپینوزا می نامیم، ولی در واقع نسخه ی خود اسپینوزا نیست. انگشتان او هیچ وقت این کتاب ها رو لمس نکرده.»
من از کتابخانه دور شدم و به پرتره ی اسپینوزا که به دیوار آویزان بود، خیره شدم. خیلی زود احساس کردم در آن چشمان درشت و غمگین و بیضی شکل و پلک های سنگین غرق می شوم. تقریباً تجربه ی مرموزی بود ـ برایم تجربه ی نادری بود. ولی بعداً میزبانم گفت: «شاید این رو ندونی، ولی اون واقعاً شبیه اسپینوزا نیست. اون فقط تصویری از تصورات یک هنرمند بر اساس چند سطر توصیف مکتوبه. اگه نقاشی هایی هم از چهره ی اسپینوزا در زمان حیاتش وجود داشته، هیچ کدوم باقی نموندن.»
فکر کردم شاید داستانی در مورد ابهام محض بشود نوشت.
وقتی داشتم ابزارِ تراش عدسی را در اتاق دیگر وارسی می کردم ـ این ها نیز ابزار او نبودند، ولی مشابهش بودند، این را روی تابلوی موزه نوشته بودند ـ شنیدم یکی از میزبانانم در کتابخانه نام نازی ها را بر زبان آورد.
دوباره به کتابخانه رفتم: «چی؟ نازی ها این جا بودن؟ در این موزه؟»
«بله، چند ماه بعد از شبیخون به هلند، نیروهای ای آر آر(۷) با لیموزین های بزرگ خودشون به این جا اومدن و همه چیز رو غارت کردن ـ کتاب ها، نیم تنه و پرتره ای از اسپینوزا ـ همه چیز رو. آن ها همه چیز رو با کامیون از این جا بردن، بعد هم موزه رو مهر و موم و مصادره کردن.»
«ای آر آر؟ این حروف مخفف چه کلماتی هستن؟»
«گروه ضربت مدیر رایش روزنبرگ(۸). او آلفرد روزنبرگه، نظریه پرداز برجسته ی ضد یهود نازی. او مسئول چپاول برای رایش سوم بود و تحت فرمان روزنبرگ، ای آر آر تمام اروپا رو غارت کرد ـ اول مایملک یهودیان رو و بعداً در جنگ هر چیز با ارزش دیگه رو.»
من پرسیدم: «بنابراین این کتاب ها دو مرتبه از کتابخونه ی اسپینوزا بیرون برده شدن؟ منظورتون اینه که اون کتاب ها دوباره خریداری شدن و کتابخونه برای بار دوم گردآوری شده؟»
«نه، این کتاب ها به طور معجزه آسایی سالم باقی موندن و بعد از جنگ به این جا برگردونده شدن و فقط چند نسخه از اون ها مفقود شده.»
«جالبه!» فکر می کنم این جا یک داستان هست. «ولی اصلاً این کتاب ها چرا برای روزنبرگ مهم بودن؟ می دونم که اون ها ارزش چندانی نداشتن ـ کتاب هایی متعلق به قرن هفده و شاید کمی قدیمی تر ـ ولی چرا به موزه ی رایکس(۹) در هلند نرفتن و یک نقاشی از رامبرانت(۱۰) رو که پنجاه برابر کل این مجموعه ارزش داشت، نبردن؟»
«نه موضوع این نیست. موضوع پول نبوده. ای آر آر علاقه ی مرموزی به اسپینوزا داشت. افسر در خدمت روزنبرگ، یعنی فردی نازی که در سرقت کتابخونه نقش داشت، در گزارش خود جمله ی جالب توجهی نوشته: "آن ها آثار با ارزش و مهمی برای کشف مسئله ی اسپینوزا هستند." اگه دوست داشته باشی می تونی اون گزارش رو در اینترنت ببینی ـ در اسناد رسمی دادگاه نورمبرگ(۱۱) هست.»
احساس کردم که گیج شدم: «کشف مسئله ی اسپینوزا توسط نازی ها؟ متوجه نمی شم. او چه منظوری داشته؟ مسئله ی اسپینوزایی نازی چیه؟»
میزبانان من، هم چون زوج هنری پانتومیم(۱۲) کار، شانه بالا انداختند و کف دست های شان را رو به بالا گرفتند.
پافشاری کردم: «شما می گید که اون ها به خاطر مسئله ی اسپینوزا به جای این که این کتاب ها رو مثل خیلی چیزهای دیگه که در اروپا سوزوندن، بسوزونن ازشون محافظت کردن؟»
آن ها با سر تایید کردند.
«کتابخونه در طول جنگ کجا نگهداری می شد؟»
«کسی نمی دونه. کتاب ها برای پنج سال ناپدید شده بودن و دوباره در سال ۱۹۴۶ در معدن نمک آلمان پیدا شدن.»
«معدن نمک؟ جالبه!» یکی از کتاب ها را برداشتم ـ نسخه ی قرن شانزدهم کتاب «ایلیاد» ـ و همان طور که آن را نوازش می کردم، گفتم: «پس این کتاب داستان، برای خودش داستانی داره.»
میزبانانم مرا به جاهای دیگر خانه بردند. در وقت مناسبی آمده بودم ـ بازدیدکنندگان کمی تابه حال قسمت های دیگر خانه را دیده بودند، زیرا برای قرن ها توسط یک خانواده ی طبقه ی کارگر اشغال شده بود. آخرین عضو خانواده اخیراً فوت کرده بود و انجمن اسپینوزا ملک را خریده و آن را بازسازی کرده بود تا تبدیل به موزه شود. از بین نخاله های مربوط به بازسازی رد شدم و به اتاق نشیمن و آشپزخانه ی معمولی رسیدم و سپس از پلکانی باریک و شیب دار بالا رفتم و به اتاق خواب کوچک و عادی رسیدم. به سرعت آن اتاق ساده را از نظر گذراندم و شروع به پایین آمدن کردم که چشمم به خطوطی دو فوت(۱۳) در دو فوت در گوشه ی سقف افتاد.
«این چیه؟»
سرایدار پیر خانه چند پله بالا آمد تا نگاهی بیندازد و به من گفت آن دریچه ی سقف است که به فضای زیرشیروانی منتهی می شود و مادری پیر و دخترش که یهودی بودند، کل طول جنگ از دست نازی ها در آن جا مخفی شده بودند. «ما به اون ها غذا می دادیم و ازشون مراقبت می کردیم.»
در بیرون توفان آتش بود! چهار نفر از هر پنج یهودی هلندی توسط نازی ها کشته می شدند! بااین حال در طبقه ی بالای خانه ی اسپینوزا، دو زن یهودی در فضای زیرشیروانی مخفی شده بودند و با مهربانی، کل جنگ از آن ها مراقبت شده بود. طبقه ی پایین موزه ی اسپینوزا به غارت رفته و مهر و موم شده و افسری از نیروهای ضربت روزنبرگ آن را مصادره کرده بود. او باور داشت که این کتابخانه می تواند به نازی ها کمک کند تا «مسئله ی اسپینوزای شان» را حل کنند. و مسئله ی اسپینوزای آن ها چه بود؟ متعجب بودم که این فرد نازی، یعنی آلفرد روزنبرگ(۱۴)، هم به شیوه ی خودش و به دلایل خودش به دنبال اسپینوزا بوده است. من با یک راز وارد موزه شده بودم و با دو راز آن جا را ترک می کردم.
مدت کوتاهی بعد از آن شروع به نوشتن کردم.

فصل ۱

آمستردام، آوریل ۱۶۵۶

مغازه های آمستردام هم زمان با برخورد آخرین بارقه های نور به سطح آب های رود زوئانن بورخوال(۱۵) رو به تعطیلی می رود. رنگرزها منسوجات اناری و زرشکی رنگ را که در کرانه ی سنگی نهر در حال خشک شدن هستند، جمع می کنند. مغازه داران سایه بان ها را جمع می کنند و کرکره ها را پایین می آورند. چند کارگر که با خستگی در حال رفتن به خانه هستند، برای خوردن عصرانه و جین هلندی(۱۶) در جلو دکه ی ماهی های ساردین کنار شهر توقف می کنند و سپس به راه خود ادامه می دهند. جنبش و فعالیت در آمستردام کند است: شهر در عزاست، هنوز در حال بهبود از طاعونی است که چند ماه قبل از هر نه نفر جان یک نفر را گرفته بود.
چند متر دورتر از نهر در خیابان بریسترات(۱۷)، شماره ی چهار، رامبرانت ون رین(۱۸) ورشکسته و اندکی مست، آخرین ضربه ی قلم مو را به نقاشی خود، «یعقوب در حال تبرک پسران یوسف»(۱۹) می زند و گوشه ی سمت راست آن را امضا می کند، پالت را به زمین می اندازد و برمی گردد تا از پلکان پیچان پایین بیاید. خانه ای که قرار است سه قرن بعد موزه و یادبود او باشد، در این روز شاهد شرمندگی اش است. خانه مملو از خریدارانی است که در حراج مایملک هنرمند شرکت کرده اند. او با خشونت کسانی را که روی پله ها مات شان برده، کنار می زند و از در جلویی بیرون می رود. هوای نمکین را استنشاق می کند و به سمت میخانه می رود.
در دلفت(۲۰)، هفتاد کیلومتر به سمت جنوب هنرمندی دیگر ترقی خود را آغاز می کند. یوحناس ورمیر(۲۱) بیست و پنج ساله برای آخرین بار به نقاشی خود، «دلال محبت»(۲۲)، نگاه می کند. از راست به چپ به آن می نگرد. در سمت راست، تصویر یک فاحشه در ژاکت زرد بی نظیر دیده می شود. «خوبه خوبه.» رنگ زرد هم چون نور خورشید می درخشد. و بعد تصویر گروه مردانی که او را احاطه کرده اند، دیده می شود. «عالیه.» هرکدام می توانند از بوم بیرون بیایند و شروع به حرف زدن کنند. او خم می شود تا نگاه نافذ مرد جوان هیزی را که کلاه ژیگولی سرش گذاشته، ببیند. آن مرد کاملاً شبیه به خودش است. ورمیر خود مینیاتوری اش را با سر تایید می کند. بسیار خرسند است، نامش را با خوشحالی و چند حرکت نمایشی در پایین، سمت راست امضا می کند.
برگردیم به آمستردام خیابان شماره ی پنجاه و هفت، تنها دو بلوک دورتر از مراسم حراج خانه ی رامبرانت، یک مغازه دار بیست و سه ساله (که تنها چند روز زودتر از ورمیر به دنیا آمده بود، کسی که تحسینش می کرد، ولی هیچ وقت ملاقاتش نکرد.) آماده می شود تا مغازه ی واردات و صادرات خود را ببندد. او بسیار زیباتر و ظریف تر از آن است که مغازه دار باشد. خصوصیات ظاهری اش عالی اند، دارای پوستی صاف و زیتونی رنگ، چشمانی درشت و تیره و محزون است.
برای آخرین بار به اطراف نگاه می اندازد: اکثر قفسه ها مثل جیبش خالی هستند. دزدان دریایی جلو آخرین محموله ی او از باهیا(۲۳) را گرفته اند و هیچ قهوه، شکر یا کاکائویی در کار نیست. خانواده ی اسپینوزا برای یک نسل کسب و کار پررونق عمده فروشی داشتند، ولی حالا برادران اسپینوزا یعنی گابریل(۲۴) و بنتو(۲۵) در حال گرداندن یک مغازه ی خرده فروشی کوچک هستند. بنتو اسپینوزا هوای غبارآلود را فرو می برد. او متوجه مخلوط شدن بوی متعفن فضله ی موش با رایحه ی انجیرهای خشک، کشمش ها، زنجبیل شکری، بادام و نخود و بوی تند شراب اسپانیایی می شود. از مغازه بیرون می رود و جنگ هر روزه ی خود را با قفل زنگ زده ی در شروع می کند. صدای ناآشنایی با لهجه ی پرتغالی رسمی او را از جا می پراند.
«تو بنتو اسپینوزا هستی؟»
اسپینوزا برمی گردد و با دو غریبه مواجه می شود، جوانان خسته ای که به نظر می رسد از راه درازی آمده اند. یکی از آن ها دارای قدی بلند با سری بزرگ است که گویا به دلیل سنگینی زیاد نمی تواند راست نگهش دارد. لباس هایش از کیفیت مناسب برخوردار، ولی کثیف و چروک است. دیگری لباس های مندرس و دهاتی به تن داشت و پشت سر همراهش ایستاده بود. او موهای بلند زبر و کرکی، چشمانی تیره، چانه ای قوی و بینی بزرگ دارد. او خیلی رسمی ایستاده است. تنها چشم هایش مثل قورباغه ای ترسیده می جنبد.
اسپینوزا با نگرانی سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد.
مرد بلندقامت می گوید: «من ژاکوب مندوزا(۲۶) هستم. ما باید تو رو می دیدیم و با تو حرف می زدیم. ایشون پسر عموی منه فرانکو بنیتز(۲۷) که تازه از پرتغال آوردمش. پسرعموم...» ژاکوب دست بر شانه ی فرانکو می گذارد. «سردرگم و آشفته س.»
اسپینوزا جواب داد: «بله، مشکلش چیه؟»
«او دچار یک بحران جدیه.»
«بله و چرا به دنبال من هستین؟»
«به ما گفتن تو کسی هستی که می تونی کمک مون کنی، شاید تنها کس.»
«کمک؟»
«فرانکو ایمان خودش رو از دست داده. او به همه چیز شک داره. تمام مناسک مذهبی، عبادات، حتی وجود خدا. مدام دچار ترسه. نمی خوابه و از خودکشی حرف می زنه.»
«و کی اشتباهاً منو به شما معرفی کرده؟ من فقط یک مغازه دارم که کسب و کار کوچکی رو اداره می کنم و همون طور که می بینین چندان پررونق هم نیست.» اسپینوزا به پنجره ی غبارگرفته ای اشاره کرد که از آن قفسه های نیمه خالی قابل مشاهده بودند. «خاخام مورترا(۲۸) رهبر روحانی ماست، شما باید پیش او برید.»
«ما دیروز رسیدیم و دقیقاً امروز صبح همین کار رو می خواستیم بکنیم، ولی مهمانخانه دارمون، که یکی از فامیل های دورمون هم می شه، ما رو از این کار منصرف کرد. او گفت فرانکو به کسی نیاز داره که کمکش کنه نه کسی که قضاوتش کنه. او به ما گفت که خاخام مورترا به افرادی که نسبت به دین مردد هستن، سخت می گیره و بر این باوره که تمام یهودیانی که در پرتغال به مسیحیت پیوستن دچار نفرین ابدی هستن، حتی اگه مجبور بوده باشن بین ایمان آوردن و مرگ یکی رو انتخاب کنن. او گفت خاخام مورترا فقط باعث می شه حال فرانکو بدتر شه. برید بنتو اسپینوزا رو ببینین. او در این موارد عاقلانه عمل می کنه.»
«این دیگه چه حرفیه؟ من فقط یک مغازه دارم...»
«او می گه که اگه تو به خاطر مرگ برادر بزرگ و پدرت مجبور نمی شدی وارد این کار بشی، برترین خاخام بعدی آمستردام می شدی.»
«من باید برم، جلسه ای دارم که باید در اون شرکت کنم.»
«شما به مراسم سبت(۲۹) در کنیسه می رید، نه؟ ما هم به همون جا می ریم. من فرانکو رو به اون جا می برم، چون او باید به دینش برگرده. ما می تونیم شما رو همراهی کنیم؟»
«نه، من به جلسه ی دیگه ای می رم.»
«چه نوع جلسه ای؟» ژاکوب این را گفت، ولی بلافاصله حرف خود را پس گرفت: «ببخشید، به من ربطی نداره. ما می تونیم فردا هم دیگه رو ملاقات کنیم؟ می تونید در روز سبت به ما کمک کنید؟ از اون جا که این یک میتصوا(۳۰) است، اشکالی نداره. ما به کمک شما نیاز داریم. پسر عموم در خطره.»
اسپینوزا درحالی که سرش را تکان می داد، گفت: «عجیبه، تا حالا چنین درخواستی نشنیده بودم. من متاسفم، ولی شما دچار اشتباه شدید. هیچ کمکی از دست من برنمی آد.»
فرانکو که هنگام صحبت کردن ژاکوب به زمین خیره شده بود، حالا به بالا می نگریست و اولین لغتش را به زبان آورد: «من درخواست کوچکی از شما دارم، تنها چند کلمه صحبت با شما. شما یکی از پیروان یهود رو رد می کنید؟ این حداقل وظیفه ی شما در قبال یک مسافره. من مجبور بودم از پرتغال فرار کنم، همون طور که پدر و خونواده ی شما مجبور به فرار بودن، فرار از تفتیش عقاید.»
«ولی من چه کاری...»

نظرات کاربران درباره کتاب مسئله‌ی اسپینوزا

من در تاریخ ۱۰ اکتبر این کتاب رو با تخفیف ۵۰ درصدی ۲۵۰۰ تومان خریدم. سوالم اینه که چرا انقد گرون شده؟؟
در 3 روز پیش توسط
بسیار بسیار عالی و لذت بخش. مانند بقیه کتابهای یالوم خیلی پرمحتوا و هنرمندانه نوشته شده. ترجمه کتاب هم عالی و روان و جذابه.
در 5 روز پیش توسط
نثر جذاب یالوم باعث میشه آدم بعد از کتاب هاش بره بازم در مورد شخصیت ها تحقیق کنه. در هر سه مورد نیچه، شوپنهاور و اسپینوزا این اتفاق برای من افتاد.
در 1 هفته پیش توسط
به کسانیکه به روانشناسی و فلسفه در قالب داستان علاقه دارن پیشنهاد میکنم، من عاشق قلم اروین یالومم که تجربیات روان درمانیشو بصورت داستانی بیان میکنه، البته قابل مقایسه با کتاب وقتی نیچه گریست و درمان شوپنهاورش نیست اما خوندنش خالی از لطف نیست.
در 1 هفته پیش توسط
کتاب خیلی خوبیه مثل سایر کتاب های دکتر یالوم آدم با خوندنش هم اطلاعات خوبی نسبت به اسپینوزا و طرز فکرش به دست میاره و هم از جامعه یهود و آلمان نازی و جنگ جهانی دوم حتما توصیه میشه
در 3 هفته پیش توسط