فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یکی مثل همه

کتاب یکی مثل همه

نسخه الکترونیک کتاب یکی مثل همه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یکی مثل همه

آسانسور آن‌قدر پایین رفت تا این‌که درش به راهرویی بی‌نهایت زشت و منزجرکننده باز شد که در انتهایش اتاق عمل قرار داشت، و دکتر اسمیت با روپوش جراحی و ماسک سفید در آن ایستاده بود و در آن لباس دیگر شباهتی به دکتر اسمیتی که قبلاً دیده بود نداشت ــ می‌توانست دکتر اسمیت نباشد، می‌توانست کاملاً آدم دیگری باشد، کسی که در خانواده‌ای مهاجر و فقیر به نام اسمولویتز بزرگ نشده بود، کسی که پدرش چیزی از او نمی‌دانست، کسی که هیچ‌کس نمی‌شناختش، کسی که اتفاقی سر از اتاق عمل درآورده بود و یک چاقو به دست گرفته بود. در آن لحظه‌ی وحشتناکی که ماسک بیهوشی را نزدیک صورتش می‌آوردند، حاضر بود قسم بخورد که جراح، هر کس که بود، زیر لب گفت: «الان تبدیلت می‌کنم به یه دختر.»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یکی مثل همه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

فیلیپ راث که بعضی او را به همراه تامس پینچون، کورمک مک کارتی و دان دلیلو جزء چهار نویسنده ی زنده ی بزرگ امریکا به حساب می آورند، به سال ۱۹۳۳ در نیوآرک نیوجرزی به دنیا آمد. مکانی که کودکی شخصیت اول رمانی که در دست دارید در آن می گذرد. او که فوق لیسانس ادبیات انگلیسی دارد، برای اولین کتابش ــ خداحافظ کلمب ــ جایزه ی ملی کتاب امریکا را دریافت کرد و مشهور شد. شهرتی که از آن تاریخ تاکنون سال به سال افزون شده است. چند سالی است وقتی بحث کسانی که مستحق دریافت نوبل ادبیات هستند به میان می آید، بسیاری او را شایسته ترین فرد برای دریافت این جایزه می دانند. اما هنوز آکادمی نوبل روی خوش به او نشان نداده. راث تاکنون بیست و نه کتاب نوشته که شخصیت اصلی نه تای آن ها نویسنده ای به نام زوکرمن است که معادل شخصیت خود راث است. سه رمان هم با محوریت شخصیتی به نام دکتر کپش نوشته. در پنج رمانش هم شخصیتی به نام خودش ــ فیلیپ راث ــ حضور دارد.
عنوان اصلی کتاب اوری من(۱) است. ترجمه ی این عنوان که معادلی در فارسی ندارد مشکل است. این کلمه ریشه در نمایش نامه های اخلاقی قرن پانزدهم دارد و به مردم عادی کوچه و بازار اطلاق می شده. نمایش نامه ای هم به این نام وجود دارد که در آن مرگ، پروتاگونیست نمایش یعنی اوری من را فرا می خواند تا در پیش گاه خداوند درباره ی زندگی اش روی زمین گزارش بدهد. فیلیپ راث درباره ی این نمایش نامه گفته: « این نمایش نامه به سال ۱۴۸۵ نوشته شده و نویسنده اش هم ناشناس است. درست در فاصله ی بین مرگ چاسر و تولد شکسپیر. اوری من در ابتدا تصور می کند که مرگ یک جور پیام رسان است. ولی از مرگ می شنود: "من مرگم." و جواب اوری من اولین مطلع درام انگلیسی است: "ای مرگ، زمانی آمدی که تو را کمتر از همیشه در خاطر داشتم."» شخصیت بی نام این کتاب هم آدمی عادی است که با فرایند تباهی جسم به واسطه ی پیری دست وپنجه نرم می کند. این کتاب در سال ۲۰۰۶ چاپ شد و برای سومین بار جایزه ی قلم / فاکنر را از آن راث کرد. از کتاب های فیلیپ راث می شود به این ها اشاره کرد: درس آناتومی، من با یک کمونیست ازدواج کردم، ننگ بشر (که فیلمی هم با بازی آنتونی هاپکینز و نیکول کیدمن براساس آن ساخته شده) و توطئه علیه امریکا. چون چندان اعتقادی به تحلیل آثار نویسنده در مقدمه ندارم، تنها جوایزی را که فیلیپ راث تاکنون دریافت کرده فهرست وار می آورم تا متوجه شوید با چه نویسنده ی قدری طرف اید:

۱۹۶۰ جایزه ی ملی کتاب امریکا برای خداحافظ کلمب؛
۱۹۸۶ جایزه ی ملی حلقه ی منتقدان برای ضد زندگی؛
۱۹۹۱ جایزه ی ملی حلقه ی منتقدان برای میراث؛
۱۹۹۴ جایزه ی قلم/ فاکنر برای عملیات شایلاک؛
۱۹۹۵ جایزه ی ملی کتاب برای نمایش سبث؛
۱۹۹۸ جایزه ی پولیتزر برای قصه ی شبانی امریکایی؛
۱۹۹۸ جایزه ی امبسدور برای من با یک کمونیست ازدواج کردم؛
۱۹۹۸ مدال ملی هنر؛
۲۰۰۰ جایزه ی بهترین کتاب خارجی (فرانسه) برای قصه ی شبانی امریکایی؛
۲۰۰۱ جایزه ی قلم/ فاکنر برای ننگ بشر؛
۲۰۰۱ مدال طلای ادبیات داستانی از طرف آکادمی هنر و ادبیات امریکا؛
۲۰۰۱ جایزه ی ادبی دبلیو ایچ اسمیث برای ننگ بشر؛
۲۰۰۲ جایزه ی مدیچی (فرانسه) برای ننگ بشر؛
۲۰۰۲ جایزه ی بنیاد ملی کتاب امریکا؛
۲۰۰۳ دکترای افتخاری ادبیات از دانشگاه هاروارد؛
۲۰۰۵ جایزه ی سایدوایز برای توطئه علیه امریکا؛
۲۰۰۵ جایزه ی جیمز فنیمور کوپر به بهترین رمان تاریخی برای توطئه علیه امریکا؛
۲۰۰۶ جایزه ی قلم/ نابوکوف برای یک عمر دستاورد هنری؛
۲۰۰۷ جایزه ی قلم/ فاکنر برای یکی مثل همه؛
۲۰۰۷ جایزه ی قلم/ سال بلو برای اعتلای داستان امریکایی.

از دوست خوبم دکتر فرزین حائری زاده سپاس گزارم که مرا در ترجمه ی بخش هایی از کتاب که با مسائل پزشکی سروکار داشت، یاری رساند و همین طور از مریم حافظی که در مقابله ی متن کمکم کرد.

ترجمه ی این کتاب را تقدیم می کنم
به دوست عزیزم

بهمن کیارستمی

یکی مثل همه

این جا، جایی که آدم ها به ناله های هم گوش می سپارند
جایی که با رعشه ای به خود می لرزند، غمگین، با چند تار موی خاکستری
جایی که جوانی می پژمرد و می میرد و اوهام به باد می روند
جایی که فکر کردن وجود را از اندوه می آکند

جان کیتس، چکامه ای برای هزاردستان

اطراف قبرش در گورستان مخروبه چند نفری از تبلیغات چی های نیویورکی، که سابق همکارش بودند، جمع شده بودند و از انرژی و ابتکارش یاد می کردند و به دخترش نانسی می گفتند که همکاری با او تا چه حد لذت بخش بوده. چند نفر هم از استارفیش بیچ آمده بودند، از شهرک بازنشستگان جرزی که او از عید شکرگزاری سال ۲۰۰۱ در آن جا سکونت داشت ــ همگی شان هم سالمندانی که همین اواخر برای شان کلاس نقاشی گذاشته بود. دو پسرش هم آن جا بودند، رندی و لانی، دو مرد میان سال که حاصل ازدواج اول ناموفقش بودند. پیش مادرشان بزرگ شده بودند و طبیعتاً نکات مثبت چندانی از پدرشان نمی دانستند و بیشتر فکر می کردند آدم مزخرفی بوده که حالا هم مرده، و فقط از سرِ انجام وظیفه آمده بودند. برادر بزرگش هاوی و زن برادرش هم آن جا بودند، شب قبل با هواپیما از کالیفرنیا آمده بودند. یکی از سه همسر سابقش هم آمده بود، فیبی، زن دومش و مادر نانسی. زنی قدبلند، با موهای سفید کم پشت که دست راستش بی حرکت پهلویش آویزان بود. وقتی نانسی از او پرسید که آیا دوست دارد حرفی بزند، اول باخجالت سر تکان داد، ولی بعد جلو رفت تا با صدای ملایمش چند کلمه صحبت کند. نطقش به خاطر ضعفی که داشت ناتمام ماند. «باور کردنش خیلی سخته. دائم بهش فکر می کنم که داره توی دریا شنا می کنه. همین. دائم می بینمش که داره توی دریا شنا می کنه.» بعد هم نانسی حرف زد. او به تنهایی مراسم کفن ودفن پدرش را ترتیب داده بود و به تمام کسانی که ممکن بود بیایند زنگ زده بود تا عزاداران محدود به خودش و مادر و برادر و زن برادرش نمانند. فقط یک نفر آن جا بود که بی دعوت آمده بود، زنی چاق با صورتی گرد و خوشایند و موهای قرمز رنگ کرده. بی خبر آمد و گفت اسمش مورین است و چند سال پیش که متوفی قلبش را عمل کرده پرستار خصوصی اش بوده. هاوی او را به یاد آورد و جلو رفت تا با او روبوسی کند.
نانسی به حاضران گفت: «دوست دارم اول راجع به این گورستان با شما حرف بزنم، چون کشف کردم که پدر پدربزرگم، جدم، نه تنها این جا نزدیک قبر جده ام در زمین های اولیه ی گورستان دفن شده، بلکه یکی از موسسان این گورستان هم بوده، در سال ۱۸۸۸. انجمنی که با حمایت مالی اش باعث وبانی احداث این گورستان شد، از اجتماع چند موسسه ی خیریه ی یهودی پراکنده در یونیون و اسکس تشکیل شد. جد من در الیزابت یک مهمانخانه داشت و بیشتر به مهاجران تازه وارد اسکان می داد و خیلی هم بیشتر از یک صاحبخانه ی خشک وخالی به وضعیت مسافرانش اهمیت می داد. برای همین او جزء اولین کسانی بود که این قطعه زمین را خرید و هموار و قطعه بندی کرد. و به عنوان اولین رئیسش انتخاب شد. در آن زمان نسبتاً جوان ولی حسابی جاافتاده بود و تنها امضای اوست که پای سند دیده می شود. سندی که در آن ذکر شده قبرستان اختصاص به "دفن اعضای متوفی بر پایه ی سنت ها و شعائر یهودی" دارد. همان طور هم که می بینید، الان وضعیت قبرها و نرده کشی و ورودی ها زیاد جالب نیست. همه چیز درب وداغان شده، دروازه ها زنگ زده و قفل ها گم شده، این جا خرابکاری هم کرده اند. الان پشت این قبرستان یک فرودگاه تاسیس شده و سروصدای پیوسته ای هم که الان می شنوید از شاهراه نیوجرزی می آید. من اول به فکر جاهای زیباتری برای دفن پدرم بودم، مثلاً جایی که پدر و مادرم در جوانی برای شنا می رفتند. ولی به رغم این که نگاه کردن به این خرابه قلبم را به درد می آورد ــ و احتمالاً قلب شما را هم، و شاید هم الان دارید با خودتان فکر می کنید چرا ما باید در جایی که تا این حد از گذر زمان آسیب دیده دور هم جمع شویم ــ دوست داشتم او نزدیک کسانی آرام بگیرد که دوستش داشته اند و والدش بوده اند. پدرم والدینش را دوست داشت و باید نزدیک آن ها باشد. دوست نداشتم تنها بماند.»
چند لحظه سکوت کرد تا افکارش را متمرکز کند. زنی سی و چندساله با صورتی باوقار، زیبایی مادرش را به ارث برده بود، برای یک لحظه نه مقتدر به نظر می رسید و نه حتا زیبا، مثل دختربچه ای ده ساله دست پاچه شده بود. در حالی که به سمت تابوت برمی گشت، مشتی خاک برداشت و قبل از این که روی تابوت بریزد با حالت یک دختربچه ی گیج به آرامی گفت: «خب، این جوری شد دیگه. کار دیگه ای از دست ما برنمی آد پدر.» بعد یاد پند همیشگی پدرش افتاد و زیر گریه زد: «واقعیت را نمی شود از نو ساخت. همان طور که هست قبولش کن. سر جایت محکم بایست و با آن روبه رو شو.»
دومین نفری که باید خاک روی تابوت می ریخت هاوی بود، کسی که دوران بچگی مورد پرستش او بود و هاوی هم در عوض با نرمش و علاقه و صبر، دوچرخه سواری و شنا و ورزش هایی را که خوب بلد بود یادش می داد. با این که هفتاد و هفت سالش بود، باز هم به نظر سالم و سرحال می رسید. هاوی به عمرش در بیمارستان بستری نشده بود و با این که هر دو از یک پدر و مادر بودند، تمام عمرش را پیروزمندانه سالم مانده بود.
وقتی در گوش همسرش زمزمه کرد صدایش از بغض دورگه شده بود، «برادر کوچکم، اصلاً معنی نداره»، بعد همه را خطاب قرار داد. «ببینم از پسش برمی آم یا نه. حالا بریم سراغ این آدم، برادرم...» مکث کرد تا افکارش را جمع وجور کند تا خوب حرف بزند. شکل حرف زدن و طنین دلپذیر صدایش آن قدر شبیه برادرش بود که فیبی را به گریه انداخت و نانسی هم به سرعت بازوی مادرش را گرفت. خیره به قبر گفت: «این چند سال آخر خیلی مریض بود. گاه گداری باهم تلفنی حرف می زدیم. ولی این اواخر بدون هیچ دلیل مشخصی تماسش را با من قطع کرد. از دوران دبیرستان عاشق نقاشی کردن بود و بعد از این که از حرفه ی تبلیغات، که در آن حسابی موفقیت کسب کرده و از مقام کارگردان هنری به مدیر ارتقا پیدا کرده بود، بازنشسته شد تمام روزهای باقی مانده از عمرش را به نقاشی گذراند. چیزی که ما درباره ی او می توانیم بگوییم بدون شک همانی است که عزیزان کسانی که این جا دفن شده اند پیش تر هم گفته اند: "او باید بیشتر عمر می کرد." قطعاً.»
بعد از لحظه ای سکوت صورت افسرده اش به لبخندی غم آلود باز شد. «وقتی وارد دبیرستان شدم دیگر باید بعدازظهرها با بقیه ی بچه ها درس می خواندم و بنابراین او جای من را گرفت. تا قبل از آن من پیک پدرم بودم. عاشق این بود که با فقط نه سال سن پاکت الماس ها را در جیب پیراهنش بگذارد و سوار اتوبوس نیوآرک شود و برود سراغ جواهرنشان و صیقل کار و جواهرتراش و ساعت سازی که برای پدرم کار می کردند و در دخمه های شان در خیابان فرلینگوسن مشغول بودند. این سفرها سرشار از لذتش می کردند. فکر کنم دیدن این صنعتگرها که در مغازه های تنگ و تاریک شان به تنهایی کار می کردند باعث شد به این فکر بیفتد که دستانش را برای خلق هنر به کار بگیرد. عامل دیگری که میل به خلق هنر را در وجودش پرورش داد ذره بین پدرم بود که با آن سطح صیقل خورده ی جواهرات را تماشا می کرد.»
ناگهان خنده اش گرفت، وظیفه ای را که بر عهده اش بود یک آن از خاطر برد و گفت: «من از او سنتی تر بودم. الماس در من میل پول درآوردن را بیدار می کرد.» بعد دوباره حرفی را که نیمه کاره رها کرده بود از پی گرفت، داشت از میان پنجره ی بزرگ و روشن کودکی شان بیرون را تماشا می کرد. «پدرمان ماهی یک بار در روزنامه ی الیزابت ژورنال آگهی کوچکی چاپ می کرد. زمان تعطیلات، بین عید شکرگزاری و کریسمس، هفته ای یک بار سفارش آگهی می داد. "ساعت قدیمی تان را با ساعتی نو عوض کنید." تمام ساعت هایی که آن سال ها جمع کرد ــ که بیشترشان هم قابل تعمیر نبود ــ در کشویی در ته مغازه روی هم تلنبار شده بود. برادر کوچکم ساعت ها آن جا می نشست و عقربه های شان را می چرخاند و اگر کار می افتادند به صدای تیک تیک شان گوش می داد و می گشت تا ببیند کدام ساعت به کدام بند می خورد. همین بود که این پسر را این قدر خاص کرد. دویست سیصدتا ساعت کهنه آن جا بود که همه شان روی هم ده دلار هم نمی ارزید، ولی در چشم هنرمند او کشوِ ته مغازه یک گنجینه بود. عادت داشت برشان دارد و به دستش ببندد ــ همیشه یک ساعت جدید به دست داشت که از کشو برداشته بود. یکی از آن هایی که هنوز کار می کرد. بعضی های شان را هم سعی می کرد درست کند، آن هایی را که از شکل شان خوشش می آمد، ولی بیشتر وقت ها تلاشش بی ثمر می ماند و فقط خراب ترشان می کرد. این شروع به کارگیری دستانش برای انجام کارهای ظریف بود. پدرم همیشه دو دختر تازه از دبیرستان درآمده را، که اغلب هجده نوزده ساله یا حداکثر بیست و یکی دوساله بودند، برای این که پشت پیشخان کمک حالش باشند استخدام می کرد. دخترهای زیبا و دوست داشتنی الیزابتی، خوش اطوار و خوش لباس. مسیحی ها را استخدام می کرد، بیشتر کاتولیک ایرلندی، از آن هایی که پدران و برادران و عموهای شان یا در کارخانه ی چرخ خیاطی سینگر کار می کردند یا در کارخانه ی بیسکوییت سازی یا در بندر. اعتقاد داشت دختران زیبای مسیحی باعث می شوند مشتری ها احساس راحتی بیشتری بکنند. دخترها جواهرات را به مشتری ها نشان می دادند، آن ها را به دست یا گردن شان می انداختند و اگر شانس یارمان بود یک مشتری را به خرید راضی می کردند. آن طور که پدرمان به ما می گفت، وقتی دختری زیبا یک تکه جواهر به خودش آویزان می کند بقیه ی زن ها فکر می کنند اگر همان قطعه جواهر را به خودشان بیاویزند شبیه آن دختر می شوند. مردهایی هم که از بندر می آمدند تا برای دوست دخترشان حلقه ی نامزدی یا ازدواج بخرند هم به بهانه ی معاینه ی سنگ ها به خودشان جرئت می دادند دست دخترهای فروشنده را در دست بگیرند. برادرم هم دوست داشت دوروبر دخترها بپلکد. تازه این خیلی قبل تر از آن بود که بفهمد چرا از چنین کاری این قدر لذت می برد. همیشه در پایان روز به دخترها در خالی کردن ویترین مغازه کمک می کرد. هر کمکی که از دستش برمی آمد به آن ها می کرد. باهم همه چیز به جز جنس های ارزان قیمت را از ویترین درمی آوردند و درست قبل از تعطیل شدن مغازه این پسربچه گاوصندوق بزرگی را باز می کرد که در اتاق پشتی بود و پدرم هم رمزش را به او داده بود. قبل از او تمام این کارها بر عهده ی من بود، از جمله نزدیک شدن به دخترها، تا آن جایی که می شد، خصوصاً آن دو دختر بور، هریت و می. طی تمام آن سال ها دخترهای زیادی آمدند و رفتند، هریت، می، آنماری، جین، مایرا، مری، پتی و کاتلین و کورنی، تمام شان هم از این بچه خوش شان می آمد. کورنی که از همه شان خوشگل تر بود در اولین روزهای نوامبر به همراه برادر کوچکم پشت میز کار اتاق پشتی می نشست و باهم روی کاتالوگ های مغازه آدرس مشتری ها را می نوشتند تا برای شان پست کنند، چون فصل خرید بود مغازه ی پدرم تمام هفته باز بود و همه مثل سگ کار می کردند. اگر جعبه ای پر پاکت به دست برادرم می دادی زودتر از هر کس دیگر شمردن شان را تمام می کرد، چون انگشت های فرزی داشت و پاکت ها را هم پنج تا پنج تا می شمرد. الان که فکر می کنم دیگر مطمئنم پاکت ها را سریع می شمرد تا جلو کورنی خودنمایی کند. این پسر عاشق کارهایی بود که او را بدل می کرد به پسر قابل اعتماد جواهرفروش! بهترین صفت یک آدم در نظر پدرم این بود: "قابل اعتماد". تمام آن سال ها پدرمان به ایرلندی ها و آلمانی ها و اسلواک ها و ایتالیایی ها و لهستانی های الیزابت حلقه ی ازدواج فروخت، بیشترشان هم از طبقه ی کارگر. نصف شان هم کل خانواده مان را به عروسی دعوت می کردند. مردم دوستش داشتند ــ شوخ طبع بود و ارزان فروش، به همه هم نسیه می داد ــ پس ما هم با آن ها اول به کلیسا و بعد به مهمانی های پرسروصداشان می رفتیم. رکود اقتصادی بود، جنگ بود، ولی در عین حال عروسی هم بود، دختران فروشنده هم بودند، همین طور اتوبوس سواری تا نیوآرک با جیب بادکرده از پاکت الماس هایی به ارزش چند صد دلار. پدرمان روی هر پاکت برای الماس نشان و صیقل کار دستورالعمل هایی می نوشت. در مغازه گاوصندوقی بود به بلندی یک و نیم متر که درونش را برای قرار دادن سینی های جواهرات شیاردار کرده بودند و ما هر شب بااحتیاط سینی ها را سر جای شان قرار می دادیم و صبح روز بعد دوباره برشان می داشتیم... و تمام این ها هسته ی زندگی برادر من را به عنوان پسربچه ای خوب تشکیل می دادند.» چشمان هاوی دوباره به تابوت خیره ماند. پرسید: «ولی حالا چی؟ فکر می کنم دیگر کافی است. همین طور می شود ادامه داد و خاطره تعریف کرد... ولی چرا او را به یاد نیاوریم؟ چه اشکالی دارد باز هم کمی اشک بریزیم؟ وقتی پدرمان مرد برادرم از من اجازه گرفت تا ساعت او را برای خودش بردارد. مارک همیلتون، ساخت لنکستر، پنسیلوانیا، و به عقیده ی کارشناس، رئیس، بهترین ساعتی که تا حالا در این کشور تولید شده. هر وقت یکی شان را می فروخت امکان نداشت به خریدار نگوید که بهترین خرید ممکن را کرده. "ببین، خودم هم لنگه اش رو دستم می کنم. این همیلتون ساعت معرکه ایه. بدون شک بهترین ساعت ساخت امریکاست." تا جایی که یادم است قیمتش هفتاد و نه دلار و پنجاه سنت بود. آن روزها قیمت تمام اجناس باید به پنجاه ختم می شد. همیلتون مارک خیلی معروفی بود. خیلی ساعت باکلاسی بود، پدرم عاشقش بود و وقتی برادرم گفت که دوست دارد برای خودش برش دارد خیلی خوشحال شدم. می توانست به جایش ذره بین را بردارد و کیف مخصوص حمل جواهر پدرمان را. کیف چرمی رنگ ورورفته ای که هر وقت برای معامله از مغازه بیرون می رفت با خودش می برد: داخلش پر بود از انبر و پیچ گوشتی های ظریف و حلقه ی کوچکی که با آن سنگ های گرد را اندازه می کرد و کاغذهای سفید تاشده ای که برای نگهداری الماس های تکی به کار می رفتند. تمام آن ابزار زیبا و عزیزی که او به کارشان می گرفت و نزدیک قلبش نگه شان می داشت... ما تصمیم گرفتیم ذره بین و کیف و تمام محتویاتش را همراه او دفن کنیم. همیشه ذره بین را در یک جیب و سیگار را در جیب دیگرش می گذاشت، پس ما هم ذره بین را داخل تابوتش گذاشتیم. یادم می آید برادرم گفت ذره بین را باید روی چشمش بگذاریم. غم وغصه چنین بلایی سر آدم می آورد. ببینید چه قدر خودمان را باخته بودیم. درست یا غلط، چیز دیگری به عقل مان نمی رسید. چون آن وسایل تنها متعلق به او نبودند... خودش بودند. می خواهم داستان همیلتون را تمام کنم، همیلتون کهنه ی پدرم که هر روز صبح باید کوک می شد و محورش باید درمی آمد تا عقربه هایش تنظیم شوند... ساعت شبانه روز دست برادرم بود، به جز اوقاتی که شنا می کرد. او چهل و هشت ساعت پیش آن را برای همیشه از دستش باز کرد. آن را دست پرستار داد تا موقع جراحی در جای امنی بگذارد، ولی خب، از زیر عمل زنده بیرون نیامد. امروز صبح که داشتیم با ماشین به طرف گورستان می آمدیم، برادرزاده ام نانسی نشانم داد که بند ساعت را یک سوراخ جدید کرده و از این به بعد اوست که همیلتون را به دستش می بندد.»
بعد پسرها آمدند، دو مرد در آستانه ی پنجاه سالگی با موهای صاف مشکی و چشمان تیره ی درخشان و لب هایی پهن و کلفت که به پدرشان (و همین طور عموی شان) رفته بود. دو مرد خوش تیپ که هر دو کم کم چاق می شدند و همان قدر به هم نزدیک بودند که از پدرشان فاصله ای پرنشدنی داشتند. اول پسر کوچک تر، لانی، کنار قبر آمد، ولی به محض این که یک مشت خاک از روی زمین برداشت تمام بدنش به لرزه افتاد و به نظر رسید دارد بالا می آورد. حسی نسبت به پدرش بر او چیره شده بود که نمی شد به آن گفت نفرت، حس غریبی بود که نفرت اجازه نمی داد از وجودش خارج شود. وقتی دهانش را باز کرد چیزی جز اصوات عجیب وغریب از آن بیرون نیامد. واضح بود چیزی درونش است که هیچ وقت قرار نیست ترکش کند. آن قدر حالش خراب بود که رندی، پسر بزرگ و قاطع و بدخلق، فوراً به کمکش آمد. خاک را از دست برادرش گرفت و به جای هر دوشان روی تابوت ریخت. و وقتی شروع به حرف زدن کرد به سادگی از پسش برآمد. «آرام بخواب پدر»، ولی به شکل ترسناکی در صدایش اثری از عطوفت، غم، عشق یا حس فقدان نبود.
آخرین کسی که پا کنار قبر گذاشت، پرستار خصوصی بود، مورین، از چهره ی سردوگرم چشیده اش پیدا بود که نه با زندگی غریبه است و نه با مرگ. طوری با لبخند اجازه داد خاک از میان انگشتان به هم پیچیده اش بلغزد و بر تابوت بریزد که انگار دارد برای یک هم آغوشی مقدمه چینی می کند. واضح بود که این زن زمانی زیاد به او فکر می کرده.

نظرات کاربران درباره کتاب یکی مثل همه

من نسخه کاغدی کتاب رو خوندم. کتاب ارزشمندیه. داستانش خیلی هیجان اور و پرکشش نیست ولی ادم رو به فکر فکر میاندازه. داستان اسم با مسمایی داره یعنی در مورد یک فرد عادی نوشته شده. مرور زندگی یک فرد معمولی است. با مرگ فرد شروع میشه و در طول داستان زندگی اون ادم مرور میشه. تنهایی و مواجهه اون ادم با زوال و مرگ قابل تامله. اشاره به جزییات، مرور خطاهای اون ادم (که بی شباهت با خطاهای همه نیست)، اشاره به جسمانیت و بدن و رابطه آن با پیری و ..... کتاب را ارزشمند میکنه
در 10 ماه پیش توسط gha...003
داستان انقدر قوی هست که تو رو با خودش می بره، وارد دنیای راوی می کنه.
در 2 ماه پیش توسط samira tat
چرا نظراتم تو کد تخفیف خرید کتاب اعمال نمیشه
در 1 ماه پیش توسط
کتاب,خوبی بود.یه نفس خوندمش
در 6 ماه پیش توسط mol...ko7
بخونید
در 1 ماه پیش توسط
خوبه
در 2 ماه پیش توسط
بهتره دوبار پشت هم بخونید.
در 9 ماه پیش توسط ‌شهاب
من الان خریدمش
در 2 ماه پیش توسط داود جعفری