فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شهرزاد دختری از مصر

کتاب شهرزاد دختری از مصر

نسخه الکترونیک کتاب شهرزاد دختری از مصر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شهرزاد دختری از مصر

در سده هفتم میلادی اعراب با حمله به سرزمین باستانی فراعنه آن را به زیر سلطه خود درآوردند. در سده سیزدهم، صلاح‌الدین ایوبی، سردار کرد، قهرمان نبرد با صلیبیان و بویژه العاضد، خلیفه فاطمی مصر، با انتقال دوازده هزار غلام گرجی و چرکسی به مصر، مرتکب بی‌احتیاطی بزرگی شدند، زیرا این افراد که «ممالیک» نامیده می‌شدند، پس از چندی دره نیل را در اختیار گرفتند و سلسله سلطنتی خود را بنیان نهادند. آن‌گاه دوران گریزناپذیر انحطاط فرا رسید. در آغاز سده شانزدهم بابعالی، و به عبارت دیگر، ترکیه عثمانی مصر را تسخیر کرد. با این‌همه، بخشی از اختیارات ممالیک را به رسمیت شناخت و بدین‌سان بیست و چهار تن از ممالیک، به شرط پرداخت خراج سالیانه به قسطنطنیه، با عنوان «بیگ» به حاکمیت خود بر مصر ادامه دادند. این داستان از هنگامی آغاز می‌شود که اقتدار بابعالی از نیم قرن پیش از آن رو به زوال نهاده بود و ممالیک ــ که تعدادشان به ده دوازده هزار نفر می‌رسید ــ حاکمان واقعی کشور بودند. این کتاب نخستین جلد از مجموعه‌ای دوجلدی است که تاریخ مصر را در سده‌های ۱۸ و ۱۹ که برای عامه مردم چندان شناخته‌شده نیست، در قالب داستانی شیرین شرح می‌دهد. دومین جلد از این کتاب با عنوان دختر نیل در سال ۱۹۹۳ انتشار یافت.

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شهرزاد دختری از مصر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش یکم

فصل یکم

دخترک درحالی که به پشت دراز کشیده و چشمانش را بسته بود، در زیر آسمان نیلگون غروب عنان خود را به دست افکارش سپرد. در این لحظات گویی گذشت زمان تاثیری بر او نداشت. می خواست خود را در رطوبت شنها فرو کند. همچنان که تاریکی شب در دل چاهی ژرف فرو می رود، میل داشت در خودش فرو برود.
احساس تماس دستی با پیشانی نمناکش، او را وسوسه کرد که پلک از هم بگشاید؛ اما هیچ حرکتی نکرد.
ــ کریم؟...
جوانی که بر رویش خم شده بود، پاسخ نداد. از سن و سالی که داشت ــ هفده سال ــ مُسِنتر به نظر می رسید. هیکلش عضلانی بود، با موهایی مشکی و چشمانی میشی. با حرکتی تند خودش را بیشتر به دخترک نزدیک کرد.
ــ کریم، بس کن!
کریم با لحنی گستاخانه پاسخ داد: «در برابر قدرت یک شیر هیچ کاری از تو ساخته نیست.»
دخترک، درحالی که به هیجان آمده و در پی راهی برای رهایی خود بود، به خودش می پیچید، ولی تلاشش بیهوده بود. با کج خلقی دست و پا می زد و سرانجام توانست به پهلو بچرخد. پسر جوان نیز همراه او چرخید. بدن هر دوشان پوشیده از گرد و خاک شده بود. در این هنگام ناگهان دخترک دست کریم را در برابر دهان خود دید و در یک لحظه دندانهایش را بر هم فشرد. پسر جوان از شدت درد فریادی کشید و خنده پیروزمندانه شهرزاد طنین افکند و با غرور گفت: «حتی یک موش هم می تواند دست شیر را گاز بگیرد.»
جوان سرکش دوباره خودش را به دختر نزدیک کرد و گفت: «خوب... شاهزاده خانم، بگو ببینم چه کسی پیروز است؟»
دخترک لبانش را بر هم فشرد. دلربایی طبیعی چشمانش بیشتر شده بود. کریم، درحالی که سرش را به چهره دختر نزدیکتر می کرد، به آرامی افزود: «اطمینان داشته باش، صلاح الدین بزرگوار است. بگذار در میان ما غالب و مغلوب وجود نداشته باشد.»
دخترک از خود می پرسید رفتاری این گونه و یا فقط طنین صدای کریم او را این چنین تکان داده بود؟ به دنبال پاسخی برای این پرسش می گشت، ولی کلامی بر زبان نمی آورد. گلویش خشک شده بود و قلبش به سوی آسمان آبی خیره پرواز می کرد. یک بار دیگر نفس گرم کریم را بر روی گونه اش و پوست گرم و زمخت او را از پس جلابیه اش(۲) احساس کرد. درحالی که میان طغیان و تسلیم دست و پا می زد و درحال تردید بود، برخلاف میلش، تکانی به خود داد و دستهایش را آزاد کرد. در ته دلش مایل بود وجودش با کریم درهم آمیزد و هر دو به صورت موجودی واحد درآیند.
کریم دوباره به سخن درآمد، ولی این بار لحن صدایش مثل سابق نبود: «مگر شاهزاده خانم زبانش را گم کرده است؟»
ــ تو یک فلاح(۳) عادی بیش نیستی، مگر به تو یاد نداده اند که مرد نباید بر روی زن دست بلند کند؟ بخصوص یک شاهزاده خانم...
ــ شاهزاده خانم... من این نام را روی تو گذاشته ام. اگر بخواهم تو دوباره دختر معمولی ساده ای خواهی شد؛ مسکینه ای بدبخت.(۴)
ــ من مسکینه هستم؟ حتما آفتاب مغزت را از کار انداخته و دیوانه شده ای. اگر بخواهم، پدرم همین امشب تو را به طویله در کنار سرگین شترها خواهد فرستاد.
ــ اگر می تواند، بگو این کار را بکند. همینکه من از اینجا بروم، ملک صباح به گورستان تبدیل خواهد شد. گلهای باغ پژمرده می شوند و درختان می خشکند. حتما بگو این کار را بکند.
ــ تو واقعا گمان می کنی که باغبان هستی؟
ــ پس چه هستم؟
ــ هیچ، به تو گفتم که سرگین جمع کن هستی. پدرت سلیمان این باغ را به این صورت درآورده است. تو حتی نمی توانی فرق میان بوته یاسمن و نخل خرما را تشخیص بدهی.
در این هنگام دخترک خوش خلقی خود را بازیافت: «بلند شو، تو از اسب آبی هم سنگین تری.»
کریم این دستور را با بدخلقی اجرا کرد و به نظاره کردن دخترک که مشغول مرتب کردن گیسوان بلندش بود پرداخت.
ــ شهرزاد، می دانی که چقدر زیبا هستی؟
پرتو رضایت بخشی دیدگان دخترک سیزده ساله را روشن کرد.
ــ آری، می دانم که زیبا هستم. مثل قرص ماه و بهترین گلهای صباح.
سپس لحظه ای مکث کرد و درحالی که کلمات را شمرده ادا می کرد، افزود: «و اما تو، کریم پسر سلیمان باغبان، آیا می دانی که روزی با من زناشویی خواهی کرد؟»
سایه لبخندی بر چهره کریم نقش بست.
ــ واکنش تو به گفته من همین است؟
لبخند نشسته بر لب کریم نمایانتر شد و دخترک را بیشتر عصبانی کرد. او، درحالی که اخمهایش را درهم کشیده بود، گفت: «باید به خانه برگردم، برای شام منتظرم هستند.»
ــ تو عصبانی هستی، مطمئنم که عصبانی شده ای.
دخترک به جای دادن پاسخ، درحالی که گرد و خاک پیراهن موسلین خود را با ضربات آهسته دست می تکاند، به سوی خانه به راه افتاد.
کریم گفت: «دست کم به من جواب بده.» و سپس به دنبال شهرزاد به راه افتاد. دخترک تقریبا می دوید.
ــ تو یک مسکینه هستی شهرزاد.
دخترک بی آنکه زحمت سر برگرداندن به خود بدهد، پاسخ داد: «تو هم کریم، پسر سلیمان باغبان، سلطان سرگین هستی. با این همه، روزی با من ازدواج خواهی کرد.»
نادیه شدید با دیدن سر و وضع کثیف و خاک آلود دخترش در اتاق ناهارخوری شروع به نالیدن کرد: «مگر من چه کرده ام که سزای کارم داشتن دختری این گونه باشد؟ خداوندا تو به من سه فرزند داده ای، ولی با شرمندگی باید بگویم که این سومی اشتباه بود.» او همچنان به غرزدنهایش ادامه می داد، ولی این بار مخاطبش یوسف همسرش بود.
ــ می بینی که دخترک با چه وضعی به خانه برگشته؟
مرد خیلی آرام به سوی میزِ چیده شده رفت و با لبخندی حاکی از بی اعتنایی خودش را روی صندلی رها کرد. او حدودا شصت ساله بود و قدی متوسط، پیشانی بلند و سبیلی داشت که با دقت تابیده بود. یوسف شدید اهل دمیاط، شهر زیبای واقع در دلتا بود؛ جایی که رود نیل به دریا می پیوندد. مسیحی بود و افتخار می کرد که عضو جامعه کاتولیکهای یونانی است. بنیانگذاران این جامعه که در حدود یک قرن پیش تاسیس شده بود، مسیحیان ارتدکس مذهب و خواهان استقلال از کلیسای یونان بودند، چرا که آن را وابسته به استانبول می دانستند.(۵) در آن دوران ترکیه عثمانی مظهر دشمنی و اشغال مصر شناخته می شد. نخستین مهاجران پس از استقرار در دمیاط و رشید به قاهره رفتند و در آنجا بود که به یکی از قدرتهای مطرح در مصر تبدیل شدند.
یوسف در آغاز، حرفه پدرش مجدی را پیشه کرد. پدر او یکی از نخستین مصریانی بود که کار تجارت قهوه یمنی را که بسیار رایج بود، در پیش گرفت. پس از چندی مجدی درگذشت و ورق برگشت. در واقع قهوه جدیدی که از جزایر آنتیل با قیمت کمتر و کیفیت بهتر می آمد، در سطح امپراتوری عثمانی رواج یافته بود و همین امر باعث شد که یوسف به فکر فعالیت دیگری بیفتد. پس از مدتی شک و تردید، به تجارت ادویه بپردازد و با پشتکار و سماجتی که داشت، نام پدر را زنده نگه دارد و یکی از سرشناسان قاهره شود و ملک صباح را با هفت فدان(۶) وسعت بخرد که این خود از نشانه های توفیق او به شمار می رفت.
یوسف تکه ای از قرص نان گرم را با دست کند و سپس به پشتی صندلی تکیه داد و با لحنی فیلسوفانه گفت: «کسی که به خوردن بادام راضی نمی شود، باید پوست آن را بخورد. شهرزاد دختری شرور و بی انضباط است که متاسفانه هیچ کاری درباره او از دست ما ساخته نیست. چاره ای نداریم بجز اینکه او را به نخستین قالی فروشی که از اینجا می گذرد بفروشیم.»
شهرزاد قهقهه سر داد و گفت: «مرا بفروشید؟ کسی که بتواند روی من قیمت بگذارد، هنوز از شکم مادر زاده نشده است.»
نبیل، برادر بزرگ شهرزاد، گفت: «پدر، اگر چنین تصمیمی گرفتی بهتر است او را به یکی از افراد دشمن بفروشی، یا یکی از ممالیک، چون این بهترین راه انتقام گرفتن از آنان است.»
دخترک نگاهی سرزنش آمیز به برادرش افکند. یازده سال کوچکتر از او بود. نه به خاطر احترام برادر بزرگتر، بل به دلیل کتکهای به یادماندنی که از او خورده بود، پاسخ وی را نداد. اندکی فکر کرد و سپس آرام به پدرش نزدیک شد و با لحنی معصومانه گفت: «بابا... تو که واقعا نمی خواهی مرا بفروشی؟»
شهرزاد، با لحنی آرام و مضطرب، با شیوه خاص زنانه، پدرش را مخاطب قرار داده بود. یوسف که تحت تاثیر قرار گرفته بود، او را از زمین بلند کرد و گفت: «نه عزیزم، نمی خواهم تو را بفروشم. همان طور که گفتی، تو قیمت نداری.»
نادیه دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت: «تو داری او را لوس می کنی و بد بار می آوری.»
شهرزاد، بی آنکه از بغل پدرش پایین بیاید، دستش را دراز کرد تا تکه ای نان بردارد. اما هنوز دستش به قرص نان نرسیده بود که مادرش گوش او را گرفت و فریاد زد: «دخترک دیوانه، خیال کردی می توانی با این دستهای کثیف به برکت خدا دست بزنی؟...» و درحالی که در خروجی را نشان می داد گفت: «اول باید بروی خودت را تمیز کنی. زود باش. تند!»
سپس آهی کشید و افزود: «وقتی که برای سومین بار حامله شدم، نبیل یازده سال و سمیره نُه سال داشت. دیگر انتظار سومی را نمی کشیدم. گاهی اوقات دلم می خواهد که...»
ــ بس کن زن، کفر نگو. فرزند هرقدر هم که مشکلات داشته باشد، مرحمت و هدیه خداست.
نبیل هم گفت: «وانگهی، هیچ چیز بدتر از این اسمی نیست که برایش انتخاب کرده اید که حتی مصری هم نیست.»
یوسف با شگفتی گفت: «تصور می کردم تو این را اسمی اصیل می دانی. مگر داستانهای هزار و یک شب را نخوانده ای؟»
ــ البته که خوانده ام. شهرزاد یک شاهزاده خانم است. مگر این طور نیست؟
ــ در واقع نه، شهرزاد دختری ایرانی و سوگلی یک سلطان است که به فرمان او به مرگ محکوم می شود. اما شهرزاد تصمیم می گیرد، برای اینکه اجرای حکم را به تاخیر اندازد، برای سلطان داستانهایی تعریف کند و این داستانها آن قدر جذاب و زیبا بود که سلطان مدام می خواست شهرزاد، باز هم برایش داستان بگوید و بدین سان اجرای حکم را فراموش کرد.
ــ من رابطه ای میان این داستانها و خواهرم نمی بینم.
یوسف گوشه سبیلش را تاب داد و به همسرش گفت: «برایش تعریف کن.»
نادیه با لحنی آرام آغاز سخن کرد: «برخلاف زایمان تو و سمیره که بسیار آسان و بی دردسر انجام گرفت، تولد شهرزاد، از ابتدا تا انتها، تلخ و دردناک بود. سراسر شب درد کشیدم. داشتم از درد می مُردم. در تمام این مدت پدرت، مانند شهرزاد قصه گو، داستانهای هزار و یک شب را تعریف می کرد. این داستانها واقعا پایانی نداشت و گاهی با عقل جور درنمی آمد؛ اما پدرت آنها را به قدری زیبا تعریف می کرد که تحمل درد برایم آسان می شد. سپیده دم بود که شهرزاد به دنیا آمد و ناخودآگاه این نام به مغزم خطور کرد.»
نبیل، درحالی که علامت صلیب به سینه اش می کشید، گفت: «خدا ما را حفظ کند، او گمان می کند که اولاد منحصر به فرد است. در هر حال این اسم هیچ مسئله ای را حل نمی کند.»
نادیه با لحنی فیلسوف مآبانه سخن پسرش را تصحیح کرد: «خدا ما را حفظ کند، اما چیزی که باید آرزو کنیم این است که خداوند شهرزادمان را در برابر سلاطین ناشنوا حمایت کند.»
یوسف اظهار گرسنگی کرد و فریاد زد: «شهرزاد!»
صدایی از دور پاسخ داد: «آمدم!»
ــ بگو غذا را بیاورند، او پس مانده اش را خواهد خورد.
ــ پس تکلیف سمیره چه می شود؟ نمی خواهی منتظرش بمانیم؟
ــ بگو غذا را بیاورند.
نادیه که چاره ای نداشت کف دستانش را به هم کوبید و فریاد زد: «عایشه.»
خدمتکار خانواده شدید که زنی سودانی و بسیار فربه بود، درحالی که سینی بزرگی در دست داشت، ظاهر شد و شروع به چیدن ظروف غذا بر روی میز کرد. ابتدا یک قاب بزرگ پر از فول(۷) مخلوط با قطعات ریز تخم مرغ پخته در وسط گذاشت. سپس چندین بشقاب کوچک پر از پنیر سفید، لیموترش، فلفل سیاه و زیتون مخلوط با سرکه را در برابر هر صندلی نهاد.
عایشه، درحالی که مشغول خدمت بود، زیر لب غرغر می کرد و می گفت: «تا به حال مجبور شده ام دوبار غذا را گرم کنم.»
ــ خوب، غذا خوشمزه تر می شود.
ــ درست است. اما من مجبور شدم غذا را دو بار گرم کنم.
یوسف گفت: «سِت عایشه(۸)، به گوشهای منِ پیرمرد رحم کن.»
خدمتکار دو صندلی خالی را نشان داد و گفت: «مگر دخترخانمها غذا نمی خورند؟»
ــ نه، تو که خوب می دانی یک بار غذا خوردن در هفته برایشان کافی است.
یوسف، درحالی که به غذاها اشاره می کرد، گفت: «پس پیاز چه شد؟ مگر باقلا را بدون پیاز می شود خورد؟»
ــ من مجبور شدم دوبار غذا را گرم کنم. برای همین هم واقعا...
در همان لحظه ای که عایشه اتاق غذاخوری را ترک می کرد، دختری جوان در درگاه پدیدار شد. بلند قد، بیست ساله، با ظاهری آراسته، گیسوانی خرمایی رنگ و صورتی گرد. لبان گوشت آلودش حالتی شهوانی به او می داد و نزدیک بینی چشمانش سبب شده بود که به دیگران به گونه ای خاص بنگرد، به طوری که انسان نمی فهمید نگاه وی از روی کنجکاوی است یا میل ارادی به فریبندگی. او سمیره، دومین فرزند خانواده شدید بود.
سمیره با بی اعتنایی به سلام خدمتکار پاسخ داد و پشت میز نشست و گفت: «شب همگی به خیر.»
پدر با خم کردن سر پاسخ داد. نبیل وانمود کرد که متوجه حضور او نشده است. نادیه اعتراض کرد که چرا دیر آمده است. سمیره گفت: «تو که زبیده را می شناسی. وقتی که شروع به حرف زدن می کند، دیگر نمی تواند جلو خودش را بگیرد. بعد هم می بایست درشکه پیدا می کردم. باور نمی کنید که حتی یک درشکه هم در ایستگاه باب النصر پیدا نمی شد. اگر واقعا در قاهره سی هزار درشکه وجود دارد، در ظاهر که اثری از آنها نیست.»(۹) سپس یک دانه زیتون برداشت و در دهانش گذاشت و با بی اعتنایی ادامه داد: «در برابر دانشگاه هم تظاهرات شده بود.»
یوسف ابروانش را بالا برد و پرسید: «تظاهرات در برابر جامع الازهر(۱۰)؟»
ــ چیز مهمی نبود، همان اختلاف همیشگی میان دکانداران و ینی چریها.
نبیل با طعنه تکرار کرد: «البته که چیز مهمی نبود، وقتی که ممالیک و ترکها شیره جان مردم بدبخت را می مکند، البته چیز مهمی نیست. حتما خانم شورش گرسنگان را در دو هفته پیش در محله حسینیه و درگیری خونین مردم با بیگها را فراموش کرده اند؟»
سمیره لبانش را بر هم فشرد و چیزی نگفت. در این هنگام نادیه با نگرانی گفت: «بهتر است شما مدتی به قاهره نروید. البته این کار برای نبیل که باید سر کلاس درس دانشگاه برود دشوار است، ولی سمیره، برای تو اهمیت چندانی ندارد، چون پس از اینکه اوضاع آرام شد، همیشه فرصت دیدار زبیده عزیزت را خواهی داشت.»
سمیره که می خواست به همه قوت قلب بدهد، گفت: «نه، موضوع نگران کننده نیست و همه اینها گذراست. وانگهی...»
در این هنگام شهرزاد به سالن غذاخوری وارد شد و سخن سمیره ناتمام ماند. او به سمیره سلام کرد و گونه خواهر بزرگش را بوسید. یوسف با طعنه گفت: «بموقع رسیدی. اگر باز هم چند لحظه تاخیر می کردی، ما عید پاک را هم برگزار کرده بودیم.»
شهرزاد، بدون آنکه به متلک پدرش توجهی کند، با ولع بسیار شروع به خوردن کرد.
ــ آن قدر گرسنه ام که می توانم یک گاو درسته را ببلعم.
سمیره گفت: «واقعا باورنکردنی است که تو می توانی این همه غذا را ببلعی.»
شهرزاد با دهان پر پاسخ داد: «خدا ما را از شر آدمهای حسود حفظ کند.»
عایشه دوباره به اتاق غذاخوری وارد شد و با قیافه ای عبوس گفت: «این هم پیاز.» و وقتی که بقیه غذا را در بشقابهای جلو هر نفر کشید، پرسید: «این بار که چیزی را فراموش نکرده ام؟»
یوسف بی درنگ پاسخ داد: «چرا، پیاز.»
زن سودانی فربه نزدیک بود از حال برود. او، درحالی که زبانش بند آمده بود و با دست اشاره می کرد، گفت: «ولی... پیاز که روی میز است.»
یوسف با خونسردی گفت: «می دانم.»
ــ پس چی؟
ــ سِت عایشه، دلم می خواهد کلماتم را تکرار کنم.
خدمتکار شانه هایش را بالا افکند و درحالی که سرش را تکان می داد، خارج شد. نادیه آهی کشید و گفت: «تو او را دیوانه می کنی. روزی خواهد رسید که از کار کردن در خانه ما خودداری کند.»
ــ سخت نگیر، پس از بیست و پنج سال خدمت گمان نمی کنم چنین کاری بکند. عایشه نمی تواند بدون ما زندگی کند. ما هم نمی توانیم بدون او زندگی کنیم.
آن گاه، درحالی که قیافه جدی به خود می گرفت، به سخنانش ادامه داد: «گمان می کنم که مادرتان حق داشته باشد. تا زمانی که مطمئن نشوم که در قاهره خطری جان شما را تهدید نمی کند، به شهر نخواهید رفت.»
سمیره اعراض کرد: «ولی اصلاً چیزی نبود، یک زد و خورد معمولی... شیخ الازهر دخالت کرد و همه چیز به حال عادی برگشت.»
نبیل فریاد زد: «لطفی؟ من این شغال پیر را می شناسم. ترکها خودشان او را به این شغل گماشته اند. او فردی است خودفروخته، مثل همه مصریانی که با اشغالگران همکاری می کنند. فهمیدی؟ خودفروخته.»
ــ با وجود این، اوضاع به حال عادی درآمد.
ــ خواهر عزیز، چرا همه چیز در چشمان تو یک جور دیگر جلوه می کند؟ اصلاً تو فرق میان یک مملوک، یک ترک و یک مصری را تشخیص می دهی؟ تو را چه به این کارها. سرت به آرایش و زیباکردن خودت گرم باشد.
سمیره که به برادرش خیره شده بود، رنگ به چهره اش نداشت. نادیه دخالت کرد و با لحن آمرانه گفت: «من اجازه نمی دهم سر میز غذا این گونه با هم جرّ و بحث کنید.»
ــ مادر خودت را ناراحت نکن، خواهرم ازموضوعهایی حرف می زند که اطلاعی از آنها ندارد. یک زد و خورد بی اهمیت... ای کاش از مشکلات کشور خودش خبر داشت.
سمیره با لحنی تند پرسید: «خیال می کنی اینجا کجاست؟ کلاس تاریخ؟ در این خانواده تنها تو هستی که به سیاست علاقه داری؛ مثل اینکه می توانی دنیا را تغییر بدهی. قرنهاست که ممالیک اهالی کشور ما را زجر داده اند. ترکها هم جای آنها را گرفته اند. حالا چه می گویی؟»
نبیل با ناباوری به خواهرش خیره شده بود.
ــ چه می گویم؟ قرنها زجر و شکنجه و ظلم. قرنهاست که بیگ های جبّار کشورمان را در برابر دیدگان فرمانداران دست نشانده استانبول چپاول می کنند.
شهرزاد با اعتراض گفت: «آهای، شما دو نفر سرم را به درد آوردید. بس کنید.»
نبیل بدون توجه به اعتراض دخترک به سخنانش ادامه داد: «تو حال مرا بر هم می زنی.»
نادیه با تندی گفت: «نبیل! این چه طرز حرف زدن با خواهرت است؟»
ــ مادر، مرا ببخش. ولی اصلاً نمی شود مطالبی را که سمیره می گوید پذیرفت. هموطنان ما درحال احتضار بسر می برند، ولی او به هیچ وجه متوجه نیست و اعتنا ندارد.
سمیره لبخندی استهزاآمیز زد و گفت: «مردم درحال احتضارند... چیزی که من می دانم این است که هموطنانت در طول تاریخ هیچ گاه در برابر ستمگران قیام نکرده اند. این ملت تنها بلد است سر خود را خم کند و ناله سر دهد. نه عزیزم، در حقیقت تنها پرسشی که باید درباره اش بیندیشی این است که مصریان بین چکمه های ممالیک و ترکان، کدامیک را برای لیسیدن ترجیح می دهند.»
نزدیک بود نبیل از خشم منفجر شود که با شنیدن صدای برخورد مشت یوسف با میز ساکت شد. یوسف با چشمان سیاهش برپا خاسته و بر همه مسلط بود.
ــ کافی است، دیگر نمی خواهم چیزی بشنوم. اگر یک کلمه دیگر حرف بزنید همه تان را به مدت یک هفته در اتاقهایتان زندانی خواهم کرد. با آب و نان خشک. فهمیدید؟
او در برابر سکوت حضار، به سخنانش چنین ادامه داد: «موضوع دیگر اینکه، سه روز دیگر ضیافتی بزرگ به افتخار مرادبیگ و ابراهیم بیگ برپا می کنم.»
نبیل با شگفتی به چهره پدرش می نگریست. یوسف ادامه داد: «آری، درست شنیدید. مراد و ابراهیم بیگ. کلیه شخصیتهای بانفوذ قاهره در این ضیافت شرکت خواهند داشت. همچنین بدانید که هرکس در ضمن این ضیافت کوچکترین مسئله سیاسی را مطرح کند...» (در این هنگام رویش را به سوی فرزند ارشدش کرد) «گفتم هر کس که کوچکترین مسئله سیاسی را مطرح کند، من تحمل نخواهم کرد و کاری می کنم که از به دنیا آمدنش پشیمان شود.»
سکوتی سرد بر فضای اتاق غذاخوری حکمفرما شد. پدر چند لحظه یکایک فرزندانش را از نظر گذراند و سپس سر جایش نشست. شهرزاد به آرامی گفت: «می توانم یک عدد کوفته دیگر بخورم؟ هنوز گرسنه هستم.»
آن روز ظهر از ازبکیه تا دروازه مسجد گلها، الازهر، بانگ الله اکبر بلند بود. صدای تودماغی موذن به شکل موجهایی پی درپی در آسمان قاهره پیروزمند(۱۱) طنین می افکند و گویی هرچه بیشتر اوج می گرفت تا برای این کلمات مقدس جا باز کند.
کریم به کنار ساحل نیل رسیده بود؛ جایی که جزیره روضه، قطعه زمینی زیبا که درست در وسط رودخانه قرار گرفته و پوشیده از درختان نخل و انجیر با ساقه های دلپذیر بود، در میدان دیدش قرار داشت. براساس افسانه ای قدیمی، این جزیره همان جایی است که دختر فرعون سبد حاوی حضرت موسی را از آب گرفت.
در چند قدمی او رود نیل، با شکوه فراوان، در بستر خود جاری بود. رسوبات فراوان آن، جلگه کناره های محصور در بیابان را به حاصلخیزترین زمینهای کره زمین بدل ساخته بود. چند قایق به آرامی بر روی نیل حرکت می کردند. ناخدای بعضی از قایقها ترجیح می دادند پیش از آنکه از جنوبی ترین نقطه جزیره که محل استقرار «مقیاس» است ــ دستگاه آب سنج برای اندازه گیری طغیانهای نیل که از زمان بنی امیه کار گذاشته بود ــ عبور کنند، آن را دور بزنند و از کناره شرقی رود، در امتداد کاخ باشکوه الفی بیگ بگذرند. در فاصله ای نه خیلی دورتر، اقامتگاه سلطان سلیم اول، فاتح ممالیک و همچنین مسجدی که او برای نزدیکتر شدن به خدا ساخته بود به چشم می خورد.
کریم، همچون بارهای پیشین که به این محل آمده بود، مسحور این چشم انداز شد. او با حالتی آمیخته با ترس و احترام در کنار ساحل نشست؛ ترس از اینکه مبادا با حرکتی ناشیانه زیبایی این منظره جادویی را برهم بزند. او حاضر بود همه چیزش را بدهد تا جای مردانی را که بر روی رودخانه کشتیرانی می کردند بگیرد و قدرت و توانایی آنان را داشته باشد.
وی، با پلکهای نیمه باز، خود را به دست افکارش سپرد و فضاهایی گسترده تر از نیل را در نظر مجسم کرد. فرسنگها و فرسنگها آب دریا که تا افق ادامه داشت و کشتیهای بادبانی و پارویی بر روی آن در حرکت بودند و ناخدایان آنها بر روی عرشه هایشان که بزرگتر از پهن ترین خیابان ملک صباح بود، قدم می زدند.
ــ الحبل، شِدالحبل!(۱۲)
ملوانی که بر روی عرشه یکی از کشتیها بود این کلمات را با فریاد بر زبان می آورد و به نقطه ای جلوی پای کریم اشاره می کرد. پسرک به پایین نگاه کرد و متوجه طنابی باریک شد که جلو پایش افتاده بود. او بدون اینکه تردید به خود راه دهد، طناب را برداشت و شروع به کشیدن کشتی کوچک کرد. لحظه ای بعد مرد در کنارش بود. وی طناب را در دست گرفت و درحالی که آن را به تنه یک درخت اوکالیپتوس می بست، با لبخندی دوستانه گفت: «امیدوارم دست کم صدمه ای به تو نزده باشم؟»
او این جمله را با لهجه ای خاص و کلمات بریده بریده ادا کرد.
پسرک که تحت تاثیر قرار گرفته بود پاسخ داد: «نه...»
مرد که در حدود سی ساله بود، قدی بلندتر از کریم نداشت. چهره ای سه گوش و بینی عقابی داشت و از سفیدی پوستش در زیر پیراهنش می شد حدس زد که او رومی است.(۱۳)
او دوباره به درون کشتی بازگشت. بدون شک زیباترین کشتی یی بود که کریم تا آن زمان دیده بود. پرچمهای کوچکی به رنگهای گوناگون به دگل کشتی بسته و بدنه سفیدرنگ آن با طرحهایی به رنگ بنفش و سیاه تزئین شده بود. اما چیزی که بیش از همه آن را از دیگر کشتیها متمایز می ساخت، وجود سه توپ جنگی قرار گرفته در سمت چپ و راست و جلو عرشه بود.
پسرک، بی آنکه خود متوجه باشد، به کشتی بادبانی نزدیک شده بود و بیش از یک قدم با آن فاصله نداشت.
ــ اِلا پدیمو، پلیسیاسه!(۱۴)
کریم از جا پرید. آن مرد به زبانی بیگانه سخن می گفت؛ زبانی که او حتی یک کلمه آن را نمی فهمید. او، غرق در شگفتی، نزدیک بود برگردد و از کشتی دور شود. مرد با لحنی که از ناراحتیش حکایت می کرد، گفت: «یا بیا سوار شو، یا راهت را بگیر و برو. بلاتکلیفی تو ناراحتم می کند.»
این بار کریم تردید به خود راه نداد و سوار کشتی شد. همینکه بر روی عرشه قرار گرفت، احساسی شگفت انگیز بر او چیره شد.
ــ این زبان یونانی بود.
ــ ببخشید؟
ــ به زبانی یونانی، اِلا پدیمو، پلیسیاسه، یعنی نزدیک بیا پسر.
کریم که دل و جرئت یافته بود، گامی دیگر به جلو گذاشت. تنها صداهایی که سکوت را می شکست صدای امواج رودخانه و پرچمهایی بود که به دگل می خوردند.
ــ اهل کجایی پسر؟
ــ همین جا، جیزه.
مرد درحالی که با پشت دست قطره های عرق را از چهره خود می سترد، با دقت کریم را برانداز کرد.
ــ حالت خوب نیست؟ شبیه به ماهی مرده شده ای.
ــ چرا... ولی...
ــ ولی چه؟
ــ این نخستین باری است که سوار کشتی بادبانی می شوم.
ــ خوب، دنیا که به آخر نرسیده!
پسرک اندکی تامل کرد و سپس پاسخ داد: «برای من چرا.»
مرد با همان لبخند دوستانه چند لحظه پیش گفت: «حق با توست. تنها دو چیز شبیه به آخر دنیاست: یکی عشق و دیگری دریا.»
وی سپس چانه پسرک را با انگشتانش گرفت و او را به سوی خود کشید و پرسید: «اسمت چیست پسر؟»
ــ کریم. کریم پسر سلیمان.
ــ من نیکلا پاپاس اوغلو(۱۵) هستم و دوستانم نیکوس صدایم می کنند.
سپس خودش را بر روی نیمکتی که در عقب کشتی قرار داشت رها کرد و با اشاره به کشتی پرسید: «خوشت می آید؟»
ــ این زیباترین کشتی یی است که تاکنون دیده ام.
ــ پاپی، نامی است که برایش برگزیده ام.
ــ پاپی؟ این هم که اسمی یونانی است.
ــ اسم یک زن است.
با این سخنان دیدگانش برقی زد؛ گویی خاطره ای برایش زنده شده بود.
ــ او دختری اهل چشمه نزدیک ازمیر بود، همان جایی که من به دنیا آمده ام. او زیباترین اندام را داشت، با خلق و خوی آتشین دختری باکره.
ــ منظورت چیست؟
ــ تو چیزی از این حرفها نمی فهمی. تو جوانتر از آن هستی که در این باره چیزی بفهمی. چند سال داری؟
ــ شانزده سال.... و نیم.
ــ اشتباه نکن... در این سنین نیمه ها به حساب نمی آیند.
کریم درحالی که به توپها اشاره می کرد پرسید: «با اینها از خودت دفاع می کنی؟»
مرد یونانی خنده سر داد و گفت: «نه، دستهایم برای این کار کافی است. این کشتی جزو ناوگان مرادبیگ است و من فرماندهی آن را برعهده دارم.»
کریم مخاطب خود را با ستایش برانداز کرد و او ادامه داد: «این ماجرا قصه ای دراز دارد. پیش از آنکه به مصر بیایم سفرهای دریایی زیادی در مجمع الجزایر دریای اژه کردم. در آن زمان چندین کشتی کوچک داشتم که با آنها حبوبات حمل می کردم. ولی اکنون چهار سال است که مستقیما درگیر اختلافات سیاسی حسن پاشا، یکی از مقامات بلندپایه عثمانی با ممالیک شده ام. پاشای مزبور موفق شده بود حدود ده تن از بیگها را به گروگان بگیرد و آنان را در یکی از زندانهای استانبول محبوس کند. این افراد از دوستانمان بودند و به همین دلیل یک نقشه جسورانه طرح کردم و برای اجرای آن خواستم به من اجازه دهند که برای دیدارشان به سلول آنها بروم. و در آنجا در برابر چشم ترکان ترتیب فرار آنها را از پنجره زندان دادم.»(۱۶)
مرد یونانی، درحالی که شانه هایش را بالا می انداخت ادامه داد: «و مرادبیگ به عنوان پاداش این کارِ بزرگ، مرا به فرماندهی ناوگانش منصوب کرد، ناوگانی که خود من آن را سازماندهی کردم و بیشتر خدمه آن نیز یونانی هستند.»
سپس دستش را بلند کرد و در برابر خورشید گرفت و افزود: «افرادی وفادار با احساس مسئولیت، مانند انگشتان یک دست.»
کریم، آکنده از شگفتی، پرسید: «این افراد در خدمت تو هستند یا مرادبیگ؟»
ــ من به مرادبیگ خدمت می کنم و این افراد به من.(۱۷)
مرد یونانی لحظه ای ساکت شد و سپس پرسید: «مثل اینکه به کشتی خیلی علاقه داری؟»
ــ آری، خیلی زیاد.
ــ دلت می خواهد دوری با آن بزنی؟
ــ این بزرگترین آرزوی من است.
مرد یونانی گفت: «برویم پسر. برو طناب را باز کن و یک جایی برای خودت پیدا کن که محکم بنشینی.» سپس با خودنمایی افزود: «پسر سلیمان، به زودی دنیا را خواهی دید.»

این کتاب ترجمه ای است از:
L ÉGYPTIENNE
avec
Gilbert Sinoué
Éditions Denoël, 1991

درباره نویسنده کتاب

ژیلبر سینوئه در ۱۸ فوریه ۱۹۴۷ در خانواده ای مسیحی در قاهره به دنیا آمد. او، پس از پایان تحصیلات ابتدایی و متوسطه در آموزشگاه ژزوئیتها در مصر، به فرانسه رفت و وارد مدرسه عالی موسیقی پاریس شد و به فرا گرفتن گیتار کلاسیک پرداخت. سینوئه، پس از اخذ گواهینامه، خود به تدریس گیتار مشغول شد. وی نخستین داستان تاریخی خود را که زندگینامه تخیلی کالیکست، شانزدهمین پاپ رم است با عنوان ارغوان و زیتون در سال ۱۹۸۷ منتشر کرد و به دریافت جایزه داستانهای تاریخی ژان دور نایل گردید. در سال ۱۹۸۹ راه اصفهان، سرگذشت ابن سینا را انتشار داد که به وسیله مترجم همین کتاب به زبان فارسی برگردانده شده است. سومین داستان تاریخی سینوئه شهرزاد، دختری از مصر است که در سال ۱۹۹۱ منتشر شد و جایزه ادبی کارتیه لاتن را ربود. این کتاب نخستین جلد از مجموعه ای دوجلدی است که تاریخ مصر را در سده های ۱۸ و ۱۹ که برای عامه مردم چندان شناخته شده نیست، در قالب داستانی شیرین شرح می دهد. دومین جلد از این کتاب با عنوان دختر نیل در سال ۱۹۹۳ انتشار یافت. ژیلبر سینوئه در کنار کارهای ادبی و تاریخی به نوشتن فیلمنامه پرداخت که از جمله آنها فیلمنامه مجموعه تلویزیونی سرنوشت دکتر کالوِه است که از دویست بخش تشکیل و از تلویزیون فرانسه پخش شده است.

مصریان با تکه ای کاغذ پاپیروس در قلبشان به دنیا می آیند که بر روی آن با حروف زرین نوشته شده است: ریشخند کردن، درمان هرگونه نومیدی است.

بناپارت شلوار پر از نجاست خود را در مصر باقی گذاشت. ما به اروپا باز خواهیم گشت و آن را به صورتش پرتاب خواهیم کرد.
ژنرال ژان باتیست کلبِر(۱)

نظرات کاربران درباره کتاب شهرزاد دختری از مصر

بسیار زیبا با نثری روان وجذاب،،،واقعا ارزش وقت گذاشتن رو داره اگه علاقمند به رمانهای تاریخی هستین حتما بخونین،...
در 7 ماه پیش توسط نازنین تیموری