فیدیبو نماینده قانونی راه معاصر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مردی به نام اُوه

کتاب مردی به نام اُوه

نسخه الکترونیک کتاب مردی به نام اُوه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مردی به نام اُوه

ساعت بین پنج و شش صبح بود که اوه و گربه برای اولین بار همدیگر را دیدند. گربه همان لحظه اول از او بسیار بدش آمد. حس بین شان متقابل بود. اوه، طبق معمول همیشه، ده دقیقه قبل از آن بیدار شده بود. او نمی توانست افرادی را که زیاد می خوابند و تقصیر را گردن «به صدا درنیامدن زنگ ساعت» می اندازند، آدم حساب کند. اوه در تمام طول زندگی اش یک ساعت زنگ دار هم نداشت. او ساعت یک ربع مانده به شش بیدار شد، درست مثل همان روز. هر روز صبح در تمام این چهار دهه گذشته که در این خانه زندگی می کردند، اوه قهوه جوش را روی شعله می گذاشت، دقیقا همان مقدار قهوه را که هر روز استفاده می کرد، در دستگاه می ریخت، و پس از آماده شدن با همسرش یک فنجان قهوه می نوشید. به ازای هر فنجان یک قاشق، و یک قاشق اضافه هم برای ماندن در قوری؛ نه بیشتر و نه کمتر. مردم دیگر نمی دانند چگونه یک قهوه ی خوب آماده کنند. همان طوری که امروزه کسی با قلم و کاغذ چیزی نمی نویسد. چرا که الان، دوره ی کامپیوتر و دستگاه های قهوه ساز است. و دنیایی که در آن آدم ها حتی نتوانند بنویسند یا قهوه دم کنند، به کجا خواهد رسید؟ تا وقتی قهوه اش دم بکشد، کت و شلوار آبی ملوانی اش را می پوشید، صندل های چوبی اش را به پا می کرد، دست هایش را مثل مرد میانسالی که جهان برایش بی ارزش و ناامید کننده است در جیب هایش فرو می کرد. پس از آن صبحش را با بازرسی خیابان شروع می کرد. خانه هایی که ردیف کنار هم قرار گرفته اند، در سکوت و تاریکی غرق شده اند، و هیچ جنبنده ای به چشم نمی خورد. در این خیابان، هیچ کس به خودش زحمت اینکه زودتر از آن زمان هر روز، بیدار شود، به خود نمی داد.

ادامه...
  • ناشر راه معاصر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مردی به نام اُوه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۳. مردی به نام اوه دنده عقب می رود

اوه پرده ی سبز گلداری که همسرش سالهای سال غر زده بود که عوضش کنند، کنار می زند. زنی کوتاه قد خارجی می بیند، با موهای مشکی، که حدودا سی ساله است. زن، عصبانی، با دست و سر به مرد دراز و لاغر بوری که توی یک ماشین ژاپنی که یک یدک کش عقبش وصل بود فرمان می داد، که حالا داشت دیوار بیرونی خانه ی اوه را خراش می داد.
مرد لاغر مردنی، به نظر می رسد با ایما و اشاره های ظریف می خواهد به زن بفهماند که انجام آن کاری که او می خواهد اصلا به آن آسانی که فکر می کند نیست. زن، با حرکات نسبتا خشن، انگار می خواهد این مفهوم را منتقل کند که بعید می داند این کار توسط ذات احمقی که لاغر مردنی دارد، انجام شود.
اوه، وقتی دید چرخ های یدک کش آنها وارد فضای گل کاری شده باغچه شد، گفت: «خب دیگه... من جوش آوردم...» تنها چند ثانیه بعد، در جلویی خانه ی اوه انگار در هوا به پرواز درآمد، جوری که انگار در ترسیده بود او مستقیم از وسط در برود بیرون.
اوه سر زن داد می کشد که «داری چه غلطی می کنی؟»
زن هم داد کشید «آره... خودمم برام سئواله»
اوه یک آن خشکش می زند. خیره به زن نگاه می کند. زن هم به او خیره نگاه می کند.
«اینجا نمی تونی رانندگی کنی! خوندن بلد نیستی؟»
زن کوچک اندام چند قدم به سوی اوه آمد، و تنها آن موقع بود که اوه متوجه شد که زن یا حامله است، یا از مشکلی که اوه اسمش را چاقیِ موضعی گذاشته بود، رنج می برد.
«من که رانندگی نمی کنم که. می کنم؟»
لوه چند لحظه ی کوتاه در سکوت زل می زند به زن. سپس رو می کند به شوهر زن، که به زور خودش را از ماشین ژاپنی اش کشیده بیرون، به سمت آنها می آید و با دست هایش که در هوا تکان می دهد، ادای عذرخواهی کردن را در می آورد. یک لبخند گچی هم روی صورتش است. یک ژاکت پشمی دست بافت به تن دارد و وضعیتش یک طوری ست که به نظر می رسد دچار کمبود مفرط کلسیوم باشد. باید قدش حدود دو متر باشد. اوه احساس می کند یک شک غریزی به آدمایی که قدشان بالای صد و هشتاد سانتیمتر است دارد. آخر خون چطور می تواند تا آن بالا به مغزشان برسد؟
اوه شبیه بازجوها پرسید «سرکار کی باشن؟»
لاغر مردنی جواب داد «من راننده ام»
زن که تقریبا چهل پنجاه سانت از او کوتاه تر بود پرخاش می کند «اِ! واقعا؟ اما اصلا اینطوری به نظر نمیاد» و تلاش می کند که با دو دست بزند به بازوی مرد.
اوه به زن زل زد «اون وقت این کیه؟»
مرد لبخند زد «زنمه»

نظرات کاربران درباره کتاب مردی به نام اُوه

نمی فهمم وقتی ترجمه های خوب از یک اثر هست بقیه با چه فکر و انگیزه ای به دنبال ترجمه چندباره ی اثر می رن. عجب اوضاعیه این وضعیت ترجمه تو ایران
در 11 ماه پیش توسط 6216
این همه ترجمه از یک رمان!
در 1 سال پیش توسط دانیال مبارکی
وقتی یه کتاب پرفروش میشه همه انتشاراتی ها طمع میکنن یه سهمی ازش کسب کنن. عین ۱۹۸۴ که هرروز یه ترجمه جدید از یه انتشارات جدید ازش به چشم میخوره
در 6 ماه پیش توسط Sadegh 6kh
این وقت و هزینه رو برای ترجمه کتاب هایی که ترجمه نشده صرف کنید. به نظرم یک ترجمه از هر کتاب کافی هست. شاید اینکه کپی رایت رعایت نمیشه و برای ترجمه از نویسنده به صورت رسمی اجازه نمیگیرند در این قضیه دخیل باشه. نمیدونم شاید هم من اشتباه میکنم!
در 3 ماه پیش توسط arash
ترجمه اضافی و گرونتر ...بی هدف...
در 11 ماه پیش توسط رعنا فراهانی