فیدیبو نماینده قانونی گروه هم‌میهن و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
مجله ماهنامه‌ی تجربه

مجله ماهنامه‌ی تجربه
شماره ۴۴

نسخه الکترونیک مجله ماهنامه‌ی تجربه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره مجله ماهنامه‌ی تجربه

در این شماره می‌خوانید: گفتگوی اختصاصی تجربه با شهاب حسینی یکی آن بالا تورا دست دارد پایان نقاش یادنامه‌ی پرویز کلانتری با حضور آیدین آغداشلو، ایران درودی، محمو احصایی، علی‌اکبر صادقی، ایرج اسکندری، کاظم چلیپا، حسین محجوبی آوانگاردیسم هنر تجربی را از بین می‌برد گفت‌و‌گو با آتیلا پسیانی

ادامه...

بخشی از مجله ماهنامه‌ی تجربه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بازتاب

نه هرکه آینه سازد سکندری داند

صالح حسینی
مترجم

با سلام و سپاس، به مناسبت انتشار موبی دیک یا نهنگ بحر، به لطف شما و پایمردی آرش بابادی عزیز، مصاحبه من در شماره ۴۳ (اردیبهشت ۹۵) درآمده، که جز یکی دو اشتباه دستوری، کل مصاحبه منقح و پاکیزه عرضه شده است. پیش و پس از مصاحبه هم دو مقاله آمده است، به ترتیب با عناوین «اسماعیل خطابم کنید: موبی دیک با ادبیات امریکا چه کرد» و «کتاب نشر: تحلیلی بر رمان موبی دیک نوشته هرمان ملویل»- اولی با ترجمه مینا حسین نژاد و دیگری با ترجمه توفان راه چمنی آنچه در زیر می آید، یادداشتی است درباره این دو مقاله.
طردا للباب بگویم که در انتخاب عنوان، علاوه بر مصرع مذکور، دو بیت دیگر نیز همزمان به ذهنم آمده بود که با موضوع مورد بحث مناسبت و مشابهت دارد: «جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال/ هزار نکته در این کار و بار دلداریست، و- دامن سرو بلند آسان نمی آید به دست/ سرو می پیچد به خود تا مصرعی موزون کند.»
باری در مقاله اول، ادب و آداب نوشتن یا آیین حرمت اقتضا می کرد که شخص مترجم عنوان مقاله را، که نخستین جمله رمان است، از ترجمه من بیاورد. یعنی «صدایم کن اسماعیل»، به جای «اسماعیل خطابم کنید.» سوای این نکته، لازم است به ایشان بگویم که Call me Ishmael القای خطاب نمی کند. منظور گوینده یا راوی به مخاطب این است که من نامی ندارم، ولی اگر می خواهی نامی به من بدهی، بگو اسماعیل. در غیر این صورت می گفت My mame is Ishmael. من با توجه به شعر سهراب: «صدا کن مرا/ صدای تو خوب است...»، «صدایم کن اسماعیل» را اختیار کردم. البته گوشه چشمی به شعر نیما هم داشتم که در یکی از چارپاره هایش می گوید: «مرا صدا بزن» تازه خود جمله انگیسی ساده است و نیازی نیست که به جای Call me خوش ادا، «خطابم کنید» ریطوریقایی را بیاوریم، آنچنان که در ترجمه پنجاه سال پیش این رمان آمده است. در بقیه مقاله، به دلیل سرراست بودن مطلب و نیامدن نقل قول از رمان، کار ترجمه بی گیروگره پیش رفته است، الا دو سه جمله که از آفت ترجمه تحت اللفظی مصون نمانده است. از جمله: «... بخت و اقبال نیک آنها در هم شکسته شد»، یا «او تنها ۳۲ سال داشت»- درست عین کلام بی تامل در گزارش گزارشگران فوتبال. یا «دریافت کردن نقد» که انصافا بی معنی است و اما مقاله دوم، نوشته چارلز اولسون، مقاله ای است موجز و بسیار نقش و... به سبب استفاده از حذف و قصر- دشوارخوان و دشوار یاب. نقل قول از خود رمان هم، خواه عینا و خواه نقل به معنی، تقریبا مفصل است. طبعا ترجمه چنین مقاله ای کاری است بس دشوار و طاقت فرسا. به این معنی که مترجم، علاوه بر آشنایی با نحوه بیان و مصطلحات خاص نویسنده، به موضوع مورد بحث نیز باید احاطه داشته باشد. همینطور لازم است که به خود رمان هم اشراف داشته باشد تا هم بتواند نقل قول های مستقیم را خوب از کار دربیاورد و هم در جاهایی که اشاره به رمان کنایی و غیرمستقیم است، به بیراهه نرود.
بررسی و مقابله ترجمه مقاله با اصل آن بر نگارنده معلوم کرد که، جز در مواردی معدود، شرایط مذکور محقق نشده است. برای اینکه، به قول معروف، یک تنه به قاضی نرفته باشم، جملاتی را دست چین کرده ام- به عنوان مشت نمونه خروار... که ذیلا به همراه با متن اصلی می آورم و در هر مورد ترجمه پیشنهادی خودم را ارائه می کنم و در صورت لزوم توضیح می دهم.
۱- «آب دادن زوبین با خلق و خویی خصمانه»، در برابر The harpoon tempered in savage blood چنین چیزی در فارسی امکان عقلی و نقلی ندارد. مگر می شود کسی زوبینش را با «خلق و خویی خصمانه» آبداده کند! اگر مترجم به خود رمان مراجعه می کرد، معلومش می شد که آخاب پیکانش را با خون سه وحشی کافرکیش- کویکوئگ و تاشتگو و داگو- آبداده می کند: «در تن کافرکیشان سه سوراخ ایجاد شد و آنگاه پیکان های مخصوص وال سفید آبداده شد (ص ۶۳۶ از ترجمه نگارنده.) پس blood «خلق وخو» نیست و همان «خون» است، و منظور از savage هم سه وحشی کافرکیش.
۲- «درگیری در دنیای ایهب غیرمنتظره است، ناگهانی تر از درگیری میان ابلیس و یهوه، مشیت عهد کهن از عهد جدید» در برابر:
The conflict in ahab’s world is abrupt, more that between satan and Jehovah, of the old disposition than the new.
[جدال در دنیای آخاب غیرمنتظره است و این جدال، به جای اینکه جدال شیطان با یهوه در چارچوب جدید رابطه خدا با انسان باشد، در چارچوب قدیمی این رابطه صورت می گیرد.]
۳- «بخش ناخوانده پیپ، بلاهت قابل عمق سنجی بیشتری است.»
Pip’s is a more fathomable idiocy.
در جمله پیش از این، سخن از ماخولیای آخاب می رود- Ahab’s mania.بر همین قیاس در این جمله سخن از idiocy یا نقص عقل پیپ است. s تعلقی به Unhinted part جمله قبلی برنمی گردد. و برخلاف ماخولیای آخاب، که به سنجه درنمی آید، نقص عقل پیپ به سنجه درمی آید یا در فهم می آید. و اما دنباله جمله (منقول از خود رمان): «همکارانش او را دیوانه خطاب می کردند»: his shipmates called him mad [در ترجمه من: «همگنانش دیوانه اش می خواندند»]، مقبول نظر ملویل نیست:
Melville challenges the descriptim… declares: “So man’s insanity is heaven’s sense.
به جای این جمله چنین آمده است: «ملویل این توصیف را به چالش می کشد... و تصریح می کند: «دیوانگی چنین مردی حس بهشت است.» اولا «به چالش کشیدن» به جای challenge، که اخیرا باب شده است، اشتباه محض است. چون «چالش» واژه ای است ترکی، به معنای «جنگ». مگر چه اشکالی دارد که بگوییم: ملویل با چنین توصیفی موافق نیست، یا ملویل مخالف چنین توصیفی است؟ و می گوید: «دیوانگی آدمی درایت آسمان است»، و هیچ ربطی به «حس بهشت» ندارد، اصلا «حس بهشت» معنای محصلی ندارد. باری، معنای مستفاد از «دیوانگی آدمی درایت آسمان است»، آشنایان کتاب مقدس را به یاد رساله پولس رسول به قرنتیان می اندازد، آنجا که می گوید: «مکتوب است که حکمت حکما را باطل گردانم و فهم فهیمان را نابود کنم... خداوند جهال جهان را برگزید تا حکما را رسوا کند، و خداوند ناتوانان عالم را برگزید تا توانایان را رسوا سازد.»
۴- «زمانی که این کاکاسیاه غرق می شود، روح اش به اعماق شگرف سحرآمیز فرو می رود و در آنجا «پای خداوند را روی پایی دستگاه جولایی می بیند و با او صحبت می کند». به واسطه این حادثه... پیپ «پیشاهنگ جهان آخرت» می شود».
When the little negro almost drowned, his soul went down to wondrous depths and there he “saw God’s foot upon the treadle of the loom، and spoke it. ”
Through the accident pip … becomes “prelusive of the eternal time…”
البته که پیپ غرق نمی شود، برای همین almost آمده است، به این معنی که کم مانده بوده است که غرق شود. در دنباله هم بهتر است بگوییم: جانش به ژرفاهای شگرف می رود و «جاپای خدا را بر روی رکاب ماسوله زمانه می بیند و صدایش می زند.» چرا «ماسوله زمانه»؟ چون پیشتر این تعبیر در رمان آمده است و تعبیری است که ملویل از سارتور رسارتوس نوشته توماس کارلایل گرفته است. خود کارلایل هم آن را ضمن سطری چند از فاوست گوته به مناسبت ترجمه کرده بوده است. و اما در دنباله “prelusive of the eternal time” «پیش درآمد زمان جاوید» می شود. این را هم بیفزایم که در خود رمان، دف نوازی پیپ پیش درآمد زمان جاوید می شود. این هم آن قسمت از رمان: «به زودی او (پیپ) را بر دکل پیشین پی کواد منحوس می بیند که دف می نوازد- پیش درآمد زمان جاوید. آخر دنبالش که فرستادند که به سرادقات عرش برود، فرمانش دادند با فرشتگان دف بنوازد، در حمد و تسبیح کبریایی هم بنوازد؛ اینجا بزدلش می نامیدند و آنجا بر مصطبه قهرمانی اش نشاندند!» (ص۱۸۵).
۵- «فداله شریرانه سکه طلا را می پرستد»، در برابر Fedallah worships the.doubloon evilly اولا کتابت این اسم در فارسی «فتح الله» است و دیگر اینکه «پرستش شریرانه سکه طلا» معنای محصلی ندارد. Evil در اینجا به معنای دیو یا شیطان است و evilly یعنی مانند شیطان یا دیو. مترجم اگر به فصل مربوط به سکه طلا مراجعه می کرد، معلومش می شد که در آنجا استاب خیال می کند فتح الله دیو است و سم شکافته دارد.
اتفاقا قید وصفی Evilly (در معنای «مانند دیو») را شخص راوی چندین و چند فصل قبل از فصل «سکه طلا، یعنی فصل چهل و هشتم با عنوان «نخستین قایق افکنی به آب»، درباره فتح الله به کار برده است، منتها در وصف دندان او:
The figure that now stood by its [boot’s] bows was tall and swart, with one white tooth evilly protruding from its steel-like lips.
«هیکلی که اکنون کنار سینه قایق ایستاده بود، بلند بالا بود و سیه چرده، و تک دندان سفیدی از لبان فولادوشش مثل دندان دیو بیرون زده بود.»
۶- در بندی که وصف بالکینگتون آمده است (بند اول، ستون دوم، ص ۸۷ مجله)، اشتباهات چندی به چشم می آید. یکی «مسافرخانه اسپاتر» است، به ازای “Spauter Inn” که ترجمه درست آن می شود: «مسافرخانه وال». توضیح هم اینکه spouter یا «فواره زن» نام دیگر وال یا نهنگ بحر است، و جالب اینکه بخشی از این مسافرخانه را از آرواره وال ساخته اند. (در ترجمه پرویز داریوش، نام این مسافرخانه «منگل» است!!) اشتباه بعدی در وصف هیکل بالکینگتون رخ می نماید. «شش پا قد، با شانه هایی پهن و سینه ای مثل یک سد»، در برابر:
Six feet in height, with noble shoulders, and a chest like a coffer-dam.
این عبارت در ترجمه نگارنده به این صورت است: «برز و بالایی داشت و هیبتی شاهانه و سینه ای ستبر». اصلا ترجمه من به کنار، مگر می شود کسی «سینه ای مثل سد» داشته باشد؟ چنین وصفی را درباره غول های بی شاخ و دم هم جایی نخوانده و نشنیده ایم. می ماند lee shore و Bulkington is man، که به جای آنها به ترتیب چنین آمده است: «ساحل لی» و «بالکینگتون انسانی است». اولی، که عنوان فصل مربوط به وصف بالکینگتون است، می شود: «ساحل رو به باد». و اما در عبارت دوم، قبل از Man حرف a نیامده است که بخواهیم آن را «انسانی» ترجمه کنیم. دو دیگر اینکه man با حرف بزرگ ضبط شده است و نام یکی از خدمه کشتی به نام Manxman (به معنای اهل (جزیره)مان) را به ذهن متبادر می کند و آن را در جایی از رمان به «جزیره انسان» تعبیر می کنند. شاید هم Everyman (آدمیزاد) را تداعی کند. به هر تقدیر، در نوشته اولسون پیش از این عبارت، به سازوکار ایهام در نوشته ملویل اشارت رفته است.
۷- «پس از یونانی ها، اسماعیل این حضور جمعی پاک کننده را در تمامی رمان دارد». من، که مترجم موبی دیک ام، شهادت می دهم که یونانی ها در این رمان حضور ندارند. بر فرض حضور هم چه چیزی را می خواهند پاک کنند؟ برای رفع ابهام بهتر است برویم سراغ اصل. در متن اصلی به جای این جمله چنین آمده است:
Ishmael has that cleansing ubiguity of the chorus in all drama, back to the Greeks.
That قبل از cleansing برمی گردد به جمله آخر بند قبل، که سخن از Catharsis رفته است و مترجم به درستی آن را «تطهیر» ترجمه کرده است. cleansing پس همان «تطهیر» است منتها به صورت صفت فاعلی: «تطهیرکننده». و می دانیم که در نمایشنامه های یونان باستان chorus (همآوازان) اهمیت فراوانی دارد، و همچنین است حضور فراگیر همآوازان برای رسیدن به کاتارسیس یا تطهیر. بنابراین، منظور از جمله فوق این است که اسماعیل همان حضور فراگیر و تطهیرکننده همآوازان را در عرصه تراژدی دارد که نسب به (تراژدی های) یونان باستان می برد. در جمله بعد هم “Eschylus Tragedies”، «تراژدی های آشیل» نیست. مراد از آن، تراژدی های یکی از تراژدی نویسان بزرگ یونان باستان، یعنی اسخیلوس است که یکی از نمایشنامه های او با عنوان ایرانیان (در ترجمه انگلیسی: The Persians) به فارسی ترجمه شده است.
۸- «الیجا، پیشگوی مه»، در برابر “the prophet of the fog,Elijah”. اولا کتابت Elijah در کتاب مقدس «ایلیا»ست. دیگر اینکه وی در سپیده دم مه آلودی، که اسماعیل و کویکونگ راهی رفتن به سمت «پی کواد» و سوار شدن به این کشتی اند، خود را به آنان می رساند و پیشگویی می کند. و الا ایلیا «پیشگوی مه» نیست. و اما همین شخص در رمان با ایلیای نبی مرتبط می شود، همو که درباره آخاب بن عمری- مسطور در کتاب اول پادشاهان در عهد عتیق (کتاب مقدس)- پیشگویی می کند. حال برای روشن شدن این مطلب، بخشی از گفت وگوی ناخدا فالج (در مقاله، با توجه به تلفظ انگلیسی، «پلگ») با اسماعیل را که چارلز اولسون به اختصار برگزار می کند، نقل می کنم. اسماعیل از ناخدا فالج درباره آخاب می پرسد (اواخر فصل شانزدهم، با عنوان «کشتی»). وی در جواب می گوید که آخاب آدم معمولی نیست. «بگویمت که او ناخدا بیلرد که نیست، ناخدا فالج هم نیست. پسرجان، به او می گویند آخاب، و خودت می دانی که آخاب بن عمری از تاجداران بوده!» و اسماعیل درمی آید: «آن هم چه تاجدار نابکاری، و مگر نه وقتی که آن پادشاه نابکار از پای درآمد، سگان خون وی بلیسیدند؟» اندکی بعد، در دنباله گفت وگو، ناخدا فالج می گوید: «اگر قضا را چنین شده است که ناخدا آخاب نام منحوسی داشته باشد، نقش غلط مخوان. پسرجان، تازه زن هم دارد... بچه ای هم دارد. پس حالا دیگر از این آخاب کسی اذیت و آزار می بیند؟ پسرجان، هرگز. گیرم که آخاب تیر فلک خورده و بلا کشیده باشد، از آدمیت که بی نصیب نمانده است!»
“hold ye then there can be any utter, hopeless harm in ahab? No, no, my lad, stricken, blasted, if he be, ahab has his humanities!”
حالا بپردازیم به ترجمه خلاصه این قسمت در مقاله (ص۸۸مجله). «در این جا بازگشت از چیزی پدیدار می شود که «پلگ» پیشتر تاکید کرده بود، در آن روزی که اسماعیل برای آن سفر دریایی مرگبار آمده بود، بر ایهب مستولی بوده است. بعد ترس اسماعیل از شهرت شیطانی کاپیتان- این که سگ ها خون پای او را لیسیده اند- را رد کرده بود: پس از آن فاش کرده بود که ایهب همسر و فرزند دارد و نتیجه گرفته بود: «بعد می توانی هر گفته ای را تحمل کنی، لطمه ناامیدی در ایهب؟ نه، نه، پسرم؛ اگرچه ایهب حادثه دیده و تباه شده است، انسانیت های اش را دارد!»
چه اشکالی داشت که مترجم بسیار محترم به ترجمه من نگاه می کرد تا ناخدا آخاب (ایهب!) را با آخاب بن عمری مسطور در کتاب مقدس اشتباهی نگیرد و به عنوان نمونه، مرتکب جمله ای از این قبیل- «بعد می توانی هر گفته ای را تحمل کنی، لطمه ناامیدی در ایهب؟- نشود؟ خود ایشان از این جمله چه می فهمد که احیانا انتظار داشته باشد خواننده آن را بفهمد؟ یا مثلا «... ایهب... انسانیت هایش را دارد» یعنی چه؟ مثل این است که بگوییم: «فلانی خوب ترجمه نمی کند، ولی انسانیت هایش را دارد.» مگر آدم چند تا انسانیت دارد؟ حقا که این دیگر نوبر است!
۹- جمله دیگری را هم می آورم و می گذرم. این جمله- مرتبط با خبر گم شدن فتح الله در قسمت پایانی روز دوم تعقیب- در اصل مقاله چنین است:
He turns to Fate, the handspike in his windlass: “The whole act’s immutably decreed. ”
شخص مترجم خیال کرده اند که «Fate» آدم است و مثلا یکی از خدمه کشتی است و شاید همین سبب شده است که از کل جمله سر در نیاورد و ترجمه ای به دست بدهد که سخت نامفهوم و مهمل است. (با اهرم سکان در دست رو به «فیت» می کند: «دستور کلی حرکت به طور ثابت.») در توضیح بگویم که Fate سرنوشت یا تقدیر است و چون با F بزرگ آمده است، شاید «الهه تقدیر» مناسب تر باشد. باری آخاب همین الهه تقدیر را به صورت اهرم در چرخ بند لنگر کشتی در خیال می آورد- Handspike اهرم است و windlass هم چرخ بند لنگر- و می گوید: «کل این نمایشنامه بی تغییر و تبدیل بر لوح تقدیر رفته است.»
Act’s مخفف actis است، s تعلقی نیست که بر اثر بی توجهی بشود «دستور کلی حرکت».
القصه، آنچه گفته ام نه از سر فضل فروشی و خودپرستی، بلکه برخاسته از تلاش و تحقیق و تامل سی و چهار ساله در عرصه ترجمه و آشنایی پنجاه ساله با زبان و ادبیات انگلیسی بوده است. این را هم بیفزایم که من ذاتا مهربان ام و خوش ندارم کسی را برنجانم. اما در جایی که پای نوشتن و ترجمه کردن پیش می آید، رودربایستی را کنار می گذارم و سخت گیری می کنم. ترجمه موبی دیک توام با سه سال عذاب و عرق ریزی روح بوده است. از این سبب برایم بسی دردناک است که ببینم کسی جملات منقول از اصل رمان را نامفهوم و بی معنا ترجمه کرده باشد، و از این بدتر، کسی بخواهد مقاله دشواری درباره آن را لفظ به لفظ به فارسی برگرداند و حاصل آن جز ابهام و سردرگمی برای خواننده نباشد. نوشته چارلز اولسون، همچنان که پیش تر گفته ام، در عین ایجاز، دشوار و بسیار نقش است، و گزارش آن به فارسی دانش و بینش می خواهد و بهره مندی از موهبت تخیل، و انگلیسی و فارسی دانی فراخ دامن. به هر تقدیر، امیدوارم که نوشته من، به جای ایجاد کدورت، سبب شود در صورت مهیا نبودن سازوبرگ، و ناتوانی از پهلو زدن با کلام بزرگان- به قول حافظ بزرگ- رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم. به جای آن- با اندک تصرفی در کلام شاملو- در زیج جست وجوی کلام ایستاده ابدی باشیم، تا سفر بی انجام ستارگان معنی برما گذر کند.

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/ جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم/ سر حق با ورق شعبده ملحق نکنیم...
حافظ ارخصم خطا گفت نگیریم بر او/ ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

سرمقاله

یادداشت سردبیر

صدای پای رمانِ سیاسی

مهدی یزدانی خُرّم

انتشارِ چند رمان ایرانی که با توجه مستقیم به تکه های سیاسی- اجتماعی ایرانِ معاصر نوشته شده اند، نشان می دهد که گویا نسل تازه ی نویسنده گان ایرانی در حالِ درکِ مفهومِ رمانِ سیاسی هستند. اگر در سال هایی نه چندان دور گفتمانی چندسویه با طرحِ ضدیت با سیاسی بودنِ متن تلاش داشت تا ادبیات ایران را به سمتِ نوعی پاستوریزه نویسی در شکل های مختلف هدایت کند اما بافت و ذاتِ سیاسی جامعه ی ایران و میزان تاریخ مندی اش اجازه نداد تا آن دیدگاه چندان دوامی پیدا کند.
بارها اشاره کرده ام که رمان باید سیاسی باشد. این مفهوم نه به معنای نوشتن از وقایعِ سیاسی یا تاریخی که در معنای توجه نویسنده است به ارتباط شبکه ی قدرت در سطوحِ اجتماعی و نقش اش در زیستِ شخصیت های داستانی او. اگر داستانِ کوتاه می تواند از این فرضیه دور شود و عدول کند کاملا پذیرفتنی و تجربه شده است اما رمان به دلیل رقم زدنِ یک حیاتِ درونی برای شخصیت های خود حتا در نمادین ترین و محدودترین فضاها نیز در حال چشم در چشم شدن است با قدرت. این قدرت چیست؟ شاید ساده ترین تعریف اش اشاره دارد به نهادهایی که در طولِ سالیان بر حافظه و حیاتِ جامعه ایران تاثیرشان را گذاشته اند. کارل اشمیت به ما نشان داد که مفهومِ «دیگری» در رفتار سیاسی یا به زعم و زبانِ او دشمن تا چه حد ضروری است برای به ثمررسیدنِ رفتارهای سیاسی حاکم. این نگاه در حوزه ی رمان سیاسی نیز کاملا کاربرد دارد. شخصیت ها خواسته یا ناخواسته در مواجهه، همراهی، شناخت یا درک دیگری ای قرار می گیرند که ممکن است سرنوشتِ درون متنی آن ها را تغییر بدهد. این دیگری الزاما وجودی انسانی نیست بلکه می تواند تکه ای از سنت باشد، همان طور که مثلا در داستانِ «کنیزو» آن را می بینیم یا بخشی از تاریخ غیررسمی مانند آن چه در «رازهای سرزمین من» مشاهده می کنیم. می تواند باورهای زیستی قومی باشد مانند روحی که در «شازده احتجاب» درک می کنیم یا مسقیم به مصداق های بیرونی سیاست نگاه بیندازد همان جور که در مثلا «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد»... پس رفتار سیاسی در رمان با توجه به حضور «دیگری» یا «دیگران» الزاما معنایی ساعدی وار یا رازآلود ندارد. این دیگری از دلِ باورهایی می آید که می کوشد خود را بر متن و شخصیت های اصلی تحمیل کند. بالزاک به ما یادآوری کرد که بسیاری از قهرمان های اش در سیری تاریخی دچار سقوط یا نزول می شوند و این سیرِ تاریخی را دیگرانی می سازند که قدرت شان بیشتر است. استاندال نشان داد که نهادهای بارز قدرت یعنی کلیسا و سلطنت و ارتش تسلطی همه جانبه بر زنده گی رفتارهای قهرمان های او دارند. همین امر است که باعث می شود در کلِ تاریخ ادبیات داستانی مساله ی قدرت و تاریخ مهم ترین دلیل نوشتن باشد. حتا عاشقانه ترین رمان ها یا انتزاعی ترین هاشان نیز از دلِ شکاف های قدرتی بیرون آمده اند که خود را گسترانده است. در ابور و خوانش مارکسیستی اولیه این قدرت الزاما همان دشمن است، همان سرمایه، بورژوازی یا سنت های کهنه. این تاویل جایی می شکند که شاعرانه گی و کلی گویی اش از آن سلب می شود. دیگری ای که در این باور وجود دارد نمادِ یک طبقه یا جریان است. اغلب مطلق است و یک سویه. اما در نگاهی که نظم خودجوش بازار به ما می دهد این دیگری با توجه به شرایط و با حفظِ شانِ فردی اش ساخته می شود و برای همین شکوهِ انسانی اش؛ حتا در شرترین حالت زیر بار تفسیرهای مطلق نگرِ مارکسیستی غرق نمی شود. اگر رمانِ سیاسی امروز ما در حال کشفِ دقیق ترِ این دیگران است، یکی از دلایلِ مهم اش را می توان در از بینِ رفتنِ مفهومِ یک سویه نگر طبقاتی دانست. دیگری در این مفهوم نماد و نشانه و نماینده نیست. فرد محض است که با توجه به نیازِ فضا آفریده شده است. اگر شخصیتِ اصلی رمان ها در تقابل با این دیگری انسانی قرار می گیرند دقیقا در حالِ انجامِ رفتاری سیاسی هستند. دیگری در معنای غیرانسانی اش، یعنی زمانِ تاریخی، نیز همین جایگاه را دارد. شاید بهترین مثال وایه ی پر رمز و راز سنت باشد در این باور که همواره در تقابل با جوان بوده گی رمان نویسان ایران قرار گرفته است. کشفِ این سنت نه به شکلِ کلی متراکم بلکه با سلاخی کردنِ آن و دست فروبردن در بافت و گوشت اش است که می تواند نگاهِ جزیی نگرِ سیاسی را به مخاطب منتقل کند. چنین کاری بدونِ توجه به استراتژی نظری تقریبا محال است و همین جاست که پای «شناخت» و «معرفت» نویسنده نسبت به تکه های تاریخ وسط می آید. همین جاست که مفهوم دانش به کارمان آمده و درمی یابیم رمان نوشتن به مثابه یک رفتار سیاسی نیازمند شناختِ انبوهی از این «دیگران» است. این شناخت غریزی و ذوقی به دست نمی آید. نویسنده گان امروز بیش از خیابان شاید باید به کتاب خانه ها پناه ببرند و به بازخوانی مداوم تاریخ بپردازند. شاید بیش از این که نیازمند تخدیر و خلجان های مصنوعی باشند، نیازمند سلامتِ کاملِ فکری هستند. سلامتی که ذهنِ ایشان را واردِ رئالیسمی بکند که از طریق درکِ کتاب خانه ی بابلِ بورخسی زاده می شود. برای همین چه گونه زیستنِ این نویسنده ارتباطِ مستقیمی دارد با نگاه اش به تاریخ. بی تردید غرق شدن در کتاب ها برای احضار آن تاریخ امری ست لازم. این جا تخیل وحشی علتی ناقص به حساب می آید برای رمان نویسی که می خواهد سیاسی باشد. برای همین است که باید بپذیریم که نویسنده گان ایران نیز باید کم کم از وایه هایی کلی و نامشخص گفتمانِ سیاسی اجرایی دور شوند. این نویسنده باید بپذیرد که او روشنفکر نیست و روشنفکری مدلِ قرن بیستمی دیگر کارکردی ندارد. نویسنده بوده گی در این مفهوم ارجح است بر روشنفکری تمامیت طلب. من نیز به کارِ روشنفکری اعتقاد دارم نه مطلقِ روشنفکر. تازه این کار باید برآمده از تخصصی در حوزه ی علوم انسانی باشد. بیانیه نویسی و نامه دادن برای اعتراض به برخی مشکلات ریز و درشت الزاما رفتار روشنفکرانه نیست، بلکه یک حرکت صنفی یا در حالتی نمادین تر انسانی ست. برای همین است که معتقدم دوران نویسنده - روشنفکر به پایان خود رسیده است. این پایان دقیقا ریشه در همین مفهوم رمان سیاسی دارد. این امر نویسنده بوده گی را بیشتر از هر چیز برای داستان نویس برجسته می کند و نقشِ هدایت گرِ اجتماعی اش را که همواره گمان کرده باید حاملِ آن باشد از بین می برد. تمام هویت نویسنده در نوشته های اش است، نه در شفاهیات. شفاهیاتی که مدتی ست برای بسیاری باعث شهرت های محفلی شده است. این مقاله آغاز چند نوشته خواهد بود که به فراخور روایت خواهند کرد که چرا دوران نویسنده گان روشنفکر به پایان خود رسیده است و چرا این باور و تلقی اشتباه از رفتار سیاسی بیرونی هیچ ارتباطی با وایه ی چندمعنایی روشنفکری ندارد. در الاهیاتِ لبیرال به این قضیه توجه خواهد شد که رمان نویس در مقامِ راوی روحِ سیاست و در تقابل با انواع «دیگران» بیش از هر چیز باید به تخصص گرایی روی بیاورد تا رفتارهای نمادین و کلی گرایی که نوآل احمدی ها امروز در صدد جاانداختن و احیای آن هستند. انتشارِ این چند رمان سیاسی که گویا تداوم هم خواهد داشت از نویسنده گانی که کاملا به این درکِ سیاسی رسیده اند نشان می دهد که اتفاقی در حال وقوع است. اتفاقی که به تدریج خواهد بود و احتمالا آرام و دخلی به باورهای رخدادمآبِ ژاکوبنی ندارد. شاید باید این نکته را ذکر کرد که ژاکوبنیسمی که امروز پشت واژه ی روشنفکری خود را پنهان کرده است بیش از هر چیزی نیاز به نقد دارد. نقدی همه جانبه و بی رحم.

سلام؛ نامه هایی در باد



کتابِ قبلی تبسمِ غُبیشی کتابِ موفقی نبود. برای همین وقتی رمان تازه اش، «سلام»، را شروع کردم عملا غافلگیر شدم. رشدِ تصاعدی نویسنده در انتخابِ سویه، زبان و تکنیک یکی از رمان های خوب تازه ی ادبیات امروز ایران را ساخته. «سلام» (که به نظر من نام خوبی برای این رمان نیست) داستان نامه نگاری های اغلب زنانه ای ست که در سال های پایانی دهه ی هفتاد روایت می شود. نامه هایی بین چند زن که همسران یا نزدیکان شان به نحوی با مسائلِ سیاسی آن روزها گره خورده اند. چند روزنامه نگار، یک نویسنده و فعال سیاسی، دانشجویانی عاشق پیشه و... در این نامه ها روابط و اتفاق های عجیبی می افتد که بازتابی از روزگار توقیف فله ای مطبوعات هستند و ماجراهایی مانند دادگاهِ برلین و... غبیشی به شدت در ساختنِ لحن ها موفق است. با این که ساختارِ رمان او به شکلِ کلاسیک ساختاری خاص محسوب می شود اما او موفق می شود این شبکه ی ارتباطی نسبتا شلوغ را مدیریت کند. مهم ترین اشکال رمان در سیرِ وقایع تکان دهنده است که ناگهان در انتهای رمان متراکم می شوند و عبوری تند از برخی شان. هرچند ساختار انتخابی این نویسنده ی جوان دست اش را می بندد. با این کلیت رمان بی تردید یک رمانِ سیاسی ست که بیش از هر چیز سعی می کند سیری از یکی دو سال پر اتفاق در دوران اصلاحات را با نمایشِ تصویرِ و تاثیرش بر زنده گی های فردی و اجتماعی این شخصیت ها نمایش دهد. از سویی دیگر رمان به خوبی از قضاوت سیاسی عبور کرده. هرچند اگر نویسنده اندکی از شخصیت های خود می کاست شاید ساختار محکم تری را ارائه می کرد. با این حال و با تمامِ این نکات رمان جدید تبسم غُبیشی اثری ست قابلِ تامل و دارای جذابیت های روایی.

خون مردگی؛ همه چیز راز است



تازه ترین رمانِ الهام فلاح پربازتاب ترین شان نیز بوده است. فلاح در این رمان سراغِ تجربه ی جنگ رفته و گم شدنِ آدم ها. رمان به داستانی می پردازد که بیشتر از جنگ به تاثیرهای آن بر نسل ها اشاره دارد. فلاح در این رمان با تکه تکه کردنِ واقعیت و پنهان کردن اش در بافتِ تاریخی مخاطب را با اتفاق هایی روبرو می کند که بر صدق و کذب شان آگاهی وجود ندارد. درواقع دغدغه ی اصلی نویسنده ی رمان نیز همین امر بوده که در شرایطی خاص چون جنگ چه میزان از واقعیت را می توان در روندی رئالیستی درک کرد. با این اوصاف رمانِ «خون مردگی» توانسته از تکنیک های متنوع برای خلق خرده روایت های اش استفاده کند. از سویی دیگر این رمان برعکسِ کارهای قبلی نویسنده اش از یک منشِ کاملا خطی استفاده نمی کند. ترکیبی از چند لهجه و زبان در ساختنِ هویت های مختلف بسیار موثر بوده است و شاید این خطرپذیری نویسنده در استفاده از واژگان بومی را بتوان نقطه ی تمایزی دانست بینِ این کتاب و آثارِ قبلی اش. او در این اثر از زبانی ترکیبی استفاده کرده که بنا بر فراخورِ ماجرا در حالِ تغییر است. نکته ی مهم دیگری که «خون مردگی» را از برخی رمان های متعارف با فضای جنگ جدا می کند این است که درش نشانی از سانتی مانتالیسم دیده نمی شود. رمان در عمقِ خود خشن است و این خشونت بیش از آن که ارتباطی داشته باشد به جنگ به رفتارهای انسانی و ارتباط های ایشان باز می گردد. یک تلخی مزمن که در نهایت و با بازشدنِ رازی عجیب خواننده اش را غافلگیر می کند.

بارش سفره ماهی؛ بر لبه ی ذهن



یکی از مجموعه های نظام مندی که در هفته های گذشته خواندم کاری بود از سروش چیت ساز. «بارش سفره ماهی» کتابی بود متشکل از هشت داستانِ کوتاه که در اکثرشان نویسنده تجربه های زبانی خاص اش را با سویه های عجیب اش همراه کرده است. به واقع مجموعه ی مذکور را می توان با صفتِ «خاص» نامید. این خاص بوده گی یک هویت مستقل برای کتاب ساخته که نشان از ذهنِ جست وجوگر نویسنده اش دارد. در اغلبِ داستان ها شخصیت های تاریخی نیمه جعلی اش گره می خورند با اساطیر و اتفاق هایی گاه فراواقعی. این ترکیب که نویسنده به خوبی مدیریت اش کرده داستان ها را در مرزی از ذهنی گرایی نگه داشته اند که عملا ریشه های رئالیستی اش اجازه نمی دهد در آن فرو رود. سروش چیت ساز تسلطِ بسیار خوبی بر زبانِ داستانی اش دارد. فارغ از آن او می تواند این زبانِ نسبتا پرکلمه و آهنگین را با سوژه هایی همراه کند که در بطنِ خود غریب هستند. بنابراین برای خوانشِ این داستان ها درکِ سازمانِ نشانه شناختی شان بسیار در لذت بردن از آن ها اهمیت دارد. «بارش سفره ماهی» کتابی ست که برای من یادآور جنسِ داستان نویسی اسطوره پرداز برخی نویسنده گان جنوبی ست. منتها با منشی نو و مدرن تر. چیت ساز توانسته با گذر از آن سنت که رگه هایی از رئالیسم جادویی درش برجسته بود به داستانی دست پیدا کند که بیش از هر چیز دغدغه ی بازآفرینی مفاهیمِ خاص و جدید دارد، از عناصری گاه شناخته شده. این تاویل تازه است که مجموعه ی چیت ساز را یکی از خاص ترین کتاب های تازه منتشرشده کرده است در ادبیات ایران. کتاب را نشر مرکز درآورده است.

کوچه ی ابرهای گمشده؛ بازگشتِ اسدی



رمان بلند «کوچه ی ابرهای گمشده » ی کورش اسدی بعد چند سال کش و قوس و معطلی در ارشاد دستِ آخر در نشرِ نیمای منتشر شد. رمانی که اسدی سال های فروانی را صرفِ نوشتن اش کرده. او که شهرت اش به داستان های کوتاه و نیمه بلندش باز می گردد در این رمان به بازخوانی روزگار یک کتاب فروشِ خیابانی پرداخته و با بازگشت به گذشته ی او تلاش کرده راوی بخشی از تاریخ سیاسی و اجتماعی روزهای آغازینِ انقلاب باشد. بنابراین اسدی در بازگشت اش بعدِ سال ها سکوت که عملا از سالِ گذشته آغاز شد گامِ مهمی برداشته. زبانِ منزه و ریتمیکِ او و توجه اش به ابعادِ شاعرانه ی زبان در این رمان بخشی از هویتِ اثر را ساخته. اسدی از سنتی می آید که فضاسازی در داستان را مهم ترین عنصرِ درون متنی می دانند و عملا می توان او را یکی از حجم گراترین داستان نویسان چند دهه ی گذشته ی ادبیات ایران نامید. او با استفاده از برش های زمانی کلاژ می سازد و اتمسفر را مملو از طبیعتی بی جان و مرموز می کند و بعد در این بستر داستان اش را روایت می کند. برای همین است که امرِ داستان گوی رمانِ او هم سوست با نشانه های فضاسازی که به شدت در اختیار اثر هستند و از سویی رویکردهای زیبایی شناسانه ی این نویسنده ی سخت گیر را برملا می کنند. رمانِ سی صد صفحه ای او برآمده از ترکیبی چنین است. شاعرانه گی تلخِ حجم گرا و داستانی عاشقانه و سیاسی که درش اندوهِ عمیقی وجود دارد. برای همین است که می توان اسدی را نویسنده ی زمانِ اندوه زده ای دانست که از فرطِ فاجعه و حادثه در خود جمع شده است. زمان به مثابهِ جنین شاید. «کوچه ی ابرهای گمشده» بی تردید یکی از بهترین رمان هایی ست که در این مدت منتشر شده اند.

راهنما یادت نرود؛ خشونت در وان



این مجموعه داستان کوچک که شاملِ سیزده داستان کوتاه است از جمله ی کتاب هایی بوده که به شدت از فضای مرسوم ادبیات ایران دور هستند. شیدا حیدری نویسنده ی این کتاب جنسی از خشونتِ زنانه و مادرانه را در داستان های کتاب اجرا کرده که گاهی با خون نیز همراه هستند و کاملا نامتعارف اند. این مجموعه نیز مثل چند کتابِ موفقِ دیگری که در این مدت خواندم عمده ی توفیق اش را از اجرای زبانی خود به دست می آورد. خونسردی محضِ نویسنده در اجرای این خشونت و مصادیقِ آن که نشان از تنفری باستانی دارد در این آدم ها. او روابطِ متعارفِ عاطفی را در متن آشنایی زدایی کرده و ناگهان علیهِ معصومیتِ کودکانه و کلان مفاهیم اش شورش می کند. میل به تک بودنِ زنانِ او و جنسی از جنون که در ذهن شان دوران دارد باعث می شود تا داستان ها از بی رحمی وجودی ای بگویند که فرصتی برای ترحم، مهر و محافظه کاری باقی نمی گذارند. شیدا حیدری در اولین کتاب اش یک ذهن را به نمایش می گذارد که مولفه های غیرِ مرسومی دارد. این غیرِ مرسوم بودن عمدتا از ویژگی های روحی و روانی آدم های او برمی آید و برای همین است که مخاطب در بسیاری از داستان ها با هراسی روبرو می شود که کاملا ریشه های واقع گرایانه ی خود را نیز نشان می دهد. ساختار داستان ها نیز بر همین اساس تعریف شده اند. حدیث نفس هایی که گاه جعلی اند و گاهی تمامِ واقعیت را پنهان کرده و ناگهان خنجری از آستین بیرون کشیده و در تنِ سویه ی خود فرو می کنند. «راهنما یادت نرود» را می توان مجموعه ای دانست که از روان پریشی های ناگهانی برای روایت داستان هایی هول زا استفاده کرده است.

جغرافیای خانگی؛ ترس و لرز



این رمان کوتاه کمی قدیمی ست و گمان کنم اولین نوشته ی ستاره پارسا. «جغرافیای خانگی» اثری ست جسورانه که به زعمِ من باید بیشتر به آن توجه شود. رمان درباره ی پریشانی های یک زن است و جدایی های اش و حل شدن اش در مفهوم خانه. یکی از انتزاعی ترین رمان هایی که در این چند وقت اخیر خوانده ام و عملا اثری ست نسبتا سخت خوان اما به شدت تجربی. رمان مانندِ اعمِ داستان های ژانر خودش داستان قابلِ خلاصه شدنی ندارد و عملا این اثر هم در زبان و رویا اتفاق می افتد. جنسی از سورئالیسم در کتاب وجود دارد که فضای عینی را کم کم از پا درآورده و ذهن را جایگزینِ آن می کند. انگار همه چیز ذهن است. نویسنده هرچند در این امر کمی افراط کرده و در برخی قسمت ها غرقِ خیال ورزی شده است اما یک استراتژی مشخص روایی دارد و من همیشه شیفته و طرفدار نویسنده گانی هستم که با استراتژی داستان می نویسند. اشیاء، اجسام و مفاهیم بیرونی در ذهنِ آشفته ی این زن کم کم تغییر هویت می دهند و تبدیل به معانیِ جدیدی می شوند. شاید اصلی ترینِ این معناسازی ها به «خانه» بازگردد. کشفِ ساختارِ خانه و تبدیل اش به یک انگاره ی درونی که به آرامی آن را از هویتِ فیزیکی اش خالی می کند و اصولا معنازدایی تمام عیاری از آن انجام می دهد. عدمِ امنیتی که این شخصیت احساس می کند و هراسی که از بیرون دارد باعث می شود خود را در این معناسازی ها و در زبان اش پنهان کند. هرچند خطوط داستان بیش از حد گنگ شده اند و این را می توان به حساب کم تجربه گی نویسنده گذاشت اما «جغرافیای خانگی» توانسته یک رمان ذهن گرا باشد که می خواهد از عدمِ امنیتی بیرونی، امری درونی بسازد که در آن جنسِ خاصی از زیبایی شناسی و روابط حاکم هستند.

زنان، دشتان و جنون ماهانه؛ یک تحقیق اساطیری



شهلا زرلکی سال هاست که کنار نقدنویسی و کار داستان مطالعاتی در حوزه ی مسائل زنان انجام می دهد. مطالعاتی که عمدتا با توجه به بن مایه های تاریخی و ادبی همراه هستند. کتابِ قبلی او «زنان علیه زنان» نیز یکی از این دست آثار بود که بازتاب های خاص خودش را داشت. اما تازه ترین کتابِ او که با نامِ «زنان، دشتان و جنون ماهانه» منتشر شده است به یکی از کهن ترین مسائل زنان در حوزه ی فیزیولوژی می پردازد و خوانش های تاریخی مختلفی که از آن شده. زرلکی در این تحقیق علاوه بر روایتِ مسائل تاریخی و فرهنگی مساله ی قاعده گی در زنان به نقشِ آن در تاریخِ ادبیات می پردازد و نشان می دهد که در برخی اساطیر چه خوانشی از این مساله انجام شده است. کتاب روحِ روایی بسیار جذابی دارد و به هیچ وجه خارج از نگاهِ تحقیقی اش نیز نمی شود. تمسکِ نویسنده ی کتاب به نمونه های اسطوره ای یا داستان های فولکلور در فرهنگ های مختلف باعث شده این مساله ی کاملا ارگانیک در قالب مفهومی مطرح شود که برای زنان در طول سال ها یک پرسش اساسی بوده است. این کتاب یکی از آثار بسیار مهمی ست که در این حوزه به زبانِ فارسی نوشته شده و نویسنده در آن نشان می دهد که چه قدر برخی از کهن الگوهای اساطیری تاریخ تحت تاثیرش بوده اند. زرلکی در ساختارِ کتاب اش توجه ویژه ای به این قضیه داشته که اثر در دایره ی فمینیسمِ رادیکال قرار نگیرد و ساختارش دستخوشِ این رویه نشود.

کافه

تازه های هنر و ادبیات

حراج تهران رکورد زد

سهراب سپهری در صدر پرفروش ها


تازه های داستان فارسی

احضار ارواحِ نفرین ساز

مهدی یزدانی خُرّم
منتقد

در روزهای نمایشگاهِ کتاب آثار فارسی نسبتا زیادی منتشر شدند که خبر از بالارفتنِ کمیتِ نویسنده گانِ ایرانی ست. نشری چون نیماژ با انتشارِ چندین و چند رمان و مجموعه داستان بی تردید مقامِ نخست را در این فرایند داشت و ناشرانی دیگر چون ققنوس، چشمه، نگاه، مروارید، ثالث و... نیز در رده های بعدی قرار می گرفتند. بازار داستانِ ایرانی با انتشار چند کارِ برجسته از نویسنده گانِ شناخته شده ای چون یعقوب یادعلی، کورش اسدی، رضا فرخفال و چند نام دیگر گرم تر از همیشه شده است. این شماره هم چند کتاب را که به نظرم جذابیت های خود را دارند روایت می کنم.

هیولاهای خانگی؛ تماشای تاسف بار عکس ها



فرشته احمدی دیگر یکی از نویسنده گانِ باتجربه ی ادبیاتِ ایران شده. او هم رمان می نویسد، هم داستان کوتاه و حالا مجموعه ای از تازه ترین داستان های کوتاه اش را با نامِ «هیولاهای خانگی» منتشر کرده است. کتاب نُه داستان دارد که دغدغه های درون متنی شان به هم نزدیک است. تنهایی، گذشته و رهاشدن از وضعیتی ملال آور. اصولا در داستان های احمدی وقایعِ عجیبِ چندانی اتفاق نمی افتد و منشِ کاروری او بیش از هر امری، فاجعه را به عمقِ شخصیت ها و ماجراهای شان می برد و این جاست که مخاطب درمی یابد چه تکانه ی عظیمی در روحِ قهرمان او به وجود آمده است. او بسیار به کندوکاو روانشناختی شخصیت های اش علاقه دارد و استفاده از موقعیت هایی که درشان حرکت بسیار ملموس است. حال این حرکت می تواند سفر باشد یا خیابان گردی. اتفاقی ساده باعث می شود این شخصیت ها چیزی را در گذشته ی خود بکاوند. انگار ناخن شان را زیرِ پوسته ی زخمی بسته شده انداخته و آن قدر فشار بیاورند تا زخم سر باز کند و دوباره خونی بیرون بریزد. برای همین نوعی خودآزاری وجود دارد در این روند که طی آن ذهنِ شخصیت های احمدی خودشان را به شکلی وسواسی ملزم می بینند چیزی در گذشته شان را واکاوی کنند و بعدِ این احضار گاهی آن گذشته امری نیست جز هیولایی برآمده از واقعیتِ روزمره که تمامِ رویاپردازی هاشان را نقشِ بر آب می کند. «هیولاهای خانگی» به زعمِ من یکی از بهترین کتاب های فرشته احمدی در جهانِ خودش است. تلخ، داستان گو و گاهی غافلگیرکننده.

دشواری های یک سقوط؛ پدران و پسران



این کتاب را بسیار اتفاقی خریدم. بسیار اتفاقی... حتا بر عطف اش هم به اشتباه آن را مجموعه شعر معرفی کرده اند! نویسنده ی جوان اش فرشاد قبادی را هم از قبل نمی شناختم اما خواندن این مجموعه ی کوتاه نشان از تولدِ نویسنده ای می دهد که بسیار ایده پرداز است. به خصوص در اولین داستان کتاب که داستان بلندی ست به نام «داستانِ اول». بزرگترین مشکلِ کتاب ویرایش نشدن اش است و این امر بسیار به داستان ها لطمه زده، اما در داستان های کتابِ مذکور روحی از یک قهرمان می بینیم که مدام در حالِ مشاهده ی سقوطِ عناصرِ پیرامون اش است. هرچند در برخی قسمت ها کتاب دچار خاطره گویی می شود و کار از دستِ نویسنده در می رود اما با این حال می تواند در داستان اول اش شمایلی از یک پدرِ در حالِ سقوط را روایت کند، پدری که همه چیزش را از دست می دهد و مقابلِ چشمان فرزندش از بین می رود. داستانی گرم و خون دار و نسبتا طولانی. از منظرِ تماتیک اثر ارتباطی با داستانِ درخشانِ ابراهیم گلستان به نامِ «با پسرم در راه» دارد. در داستان های بعدی که به نحوی به هم ارتباط دارند این شخصیت از سقوطِ ارتباط های دیگری می گوید که کنارش می بالند و ناگهانی یا تدریجی نابود می شوند. بنابریان ما با نویسنده ای جوان روبرو هستیم که علیرغم مشکلات زبانی اش صاحبِ استراتژی نوشتاری ست و این امر باعث می شود بتوانیم با نگاهی جدی تر داستان های او را بخوانیم و منتظر کتاب های بعدی اش باشیم. این کتاب را انتشارات مایا درآورده و نشان می دهد که قبادی می تواند ذهنِ داستان گوی خود را به راحتی پروش داده و تربیت کند و جلو برود. قطعا کار بعدی اش را هم خواهم خواند.

نظرات کاربران درباره مجله ماهنامه‌ی تجربه