فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنان و غلبه بر فكر و خيال‌

کتاب زنان و غلبه بر فكر و خيال‌
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب زنان و غلبه بر فكر و خيال‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زنان و غلبه بر فكر و خيال‌

کتاب حاضر، به بررسی علمی و عملی فکر و خیال، طریقه غلبه بر آن و نیز عوامل ایجاد آن می‌پردازد. کتاب اول این مجموعه دوجلدی شامل دو بخش "فکر و خیال شدید چیست و از کجا می‌آید" و نیز "شیوه‌های غلبه بر فکر و خیال شدید" است. کتاب دوم نیز "عوامل ایجاد فکر و خیال" را بررسی می‌کند. هر چند که در این کتاب بر جنس زنان تأکید شده است، اما بسیاری از مردان نیز با توجه به دغدغه‌های شخصیتی و فکری خود می‌توانند از کتاب بسیار بهره ببرند. به عبارت دیگر تأکید می‌کنیم که فکر و خیال شدید شاید در زنان بیشتر باشد اما مختص آنان نیست.

ادامه...

بخشی از کتاب زنان و غلبه بر فكر و خيال‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش سوم: عوامل ایجاد فکر و خیال

اگرچه هرکس موضوعات خاصی برای فکر و خیال دارد، اما بعضی از این موضوع ها میان افراد مشترک هستند - روابط عاطفی صمیمانه، حرفه، والدین و بستگان، بیماری ها، از دست دادن عزیزان یا هر نوع آسیب و ضربه روحی.
من در بخش سوم خواهم گفت که چطور از راهکارهای مطرح شده در بخش دوم استفاده کنید تا به جریان فکر و خیال غلبه کنید و بر خودتان مسلط باشید.

۱. ازدواج با دغدغه هایم: فکر و خیال درباره روابط عاطفی نزدیک

یکی از عوامل بسیار رایج فکر و خیال جدی در تحقیقاتی که روی افراد انجام دادیم، روابط عاطفی و صمیمانه آنها بود؛ این ارتباط عاطفی نزدیک می تواند با همسر، نامزد و... باشد. کاملاً منطقی است که چنین روابطی اغلب باعث دغدغه باشد. یکی از مسائل اصلی هویت فردی همین روابط عاطفی نزدیک است. ما از زاویه دید آنها به خود نگاه می کنیم. آنها هم انعکاسی از شخصیت ما هستند. به همین خاطر به عقیده شان درباره خودمان اهمیت می دهیم؛ اهمیت می دهیم بدانیم آنها درباره ما چطور فکر می کنند، این ارتباط چطور پیش می رود، چرا آنها به این شکل رفتار می کنند، و نظر دیگران درباره شریک زندگی ما چیست.
زمانی فکر کردن به روابط نزدیک عاطفی مفید است که باعث بشود مشکلات موجود را بشناسیم و در جهت اصلاح آنها اقدام کنیم. حتی زمانی که در اوج رابطه ای مطلوب و دلپذیر هستیم، این گونه فکر کردن، مثبت است. فکر و خیال شدید در هرمرحله می تواند وضعیت ما را خراب کند؛ چه به هنگام انتخاب همسر یاشریک زندگی مناسب، درطول دوره نامزدی و آشنایی اولیه، در ابتدای شکل گیری رابطه و تعهدعاطفی نسبت به طرف مقابل و حتی زمانی که می خواهیم صاحب فرزند بشویم. روندی که در چند سال اخیر باعث افزایش جریان فکر و خیال شده می تواند به طور جدی برای روابط عاطفی و صمیمانه ما خطرناک باشد.
در ابتدا اگر خودمان را خوب نشناسیم، یعنی ندانیم کی هستیم یا باور و عقیده ای نداشته باشیم، انتخاب همسر خوب کار دشواری خواهد بود. اگرچه این ضرب المثل که «قطب های متضاد همدیگر را جذب می کنند» تا حدی درست است، اما در بیشتر روابط عاطفی پایدار علایق و باورهای مشترکی وجود دارد. این وجه مشترک باعث می شود پایه تصمیم گیری های مهم آنها شکل بگیرد، مانند نحوه خرج کردن درآمد یا حتی نحوه تربیت فرزندان. به علاوه با وجود این زمینه های مشترک، آنها می توانند موقعیت ها، علاقه ها و دغدغه های یکدیگر را - عواملی که در ایجاد صمیمیت، اعتمادمتقابل، احساس نزدیکی و فعالیت های مشترک دوطرف اهمیت دارد - با درک و احترامی عمیق بپذیرند.
اما زمانی که از نظر معیارهای ارزشی خلاء جدی داریم، به راحتی تحت تاثیر نظر دیگران و حتی رسانه ها قرار می گیریم و به وسیله آنها همسر خوب را تعریف می کنیم و می شناسیم. چنانچه احساس کنیم ما محق هستیم - من حق دارم پول خیلی زیادی داشته باشم، حق دارم همسر و زندگی بی نظیری داشته باشم، حق دارم هر کاری دلم می خواهد انجام بدهم - حتی نامزدهای احتمالی خود را بر اساس معیارهای ارزشی کاذب می سنجیم و ارزیابی می کنیم. به عنوان مثال نامزد احتمالی خود را بر اساس موقعیت اجتماعی، درآمد، جذابیت ظاهری و حتی اینکه این فرد تا چه حد خوشایند والدین ما خواهد بود، ارزیابی می کنیم. پس از مدتی از این شخص دور می شویم و پس از این فاصله گرفتن از خودمان سوال می کنیم مشکل این ارتباط چیست. احتمال دارد همین طور بی وقفه با خودمان فکر وخیال کنیم که آیا این شخص می تواند مناسب ما باشد، آیا به این ارتباط ادامه بدهیم و آیا ما اصلاً موفق می شویم در زندگی به خواسته هایمان برسیم یا نه.
پس از انتخاب شریک زندگی احتمالاً متوجه می شویم که دغدغه های متداول موجود در خصوص بزرگ نمایی آدم ها و ارائه راهکارهای فوری برای حل مشکلات عمیق عاطفی باعث می شود نتوانیم خیلی راحت رابطه خود را با فرد مقابل حفظ کنیم و به این ارتباط ادامه بدهیم - اگر ارتباطمان دچار نوسان بشود، افسرده و آشفته می شویم، همه چیز را رها می کنیم و حتی به طلاق و جدا شدن فکر می کنیم. اگر احساس کنیم در زندگی مشترک گرفتار شده ایم یا اینکه طرف مقابل ما از جهات مختلف ما را راضی نمی کند، آن موقع سریع ترین راه را برای رسیدن به رضایت عاطفی و جسمی در خیانت می بینیم. اگر چندین بار در روابط عاطفی نزدیک خود شکست خورده ایم، یا اینکه مُدام با همسرمان جر و بحث داریم، دچار فکر و خیال می شویم و از خودمان می پرسیم چرا نمی توانیم رابطه ای محکم و پایدار داشته باشیم.
حتی زمانی که با شریک زندگی یا نامزدمان مشکل و اختلاف نظر خاصی نداریم، فرهنگ ظاهربین رایج، ما را تشویق می کند پیوسته وضعیت این ارتباط را بسنجیم، سلامت آن را مورد بررسی قرار بدهیم؛ تغییر وتحولات و نوسان هایش را موشکافی کنیم و برای ضعف هایش نگران بشویم. انواع مجله ها با پرسش نامه هایشان از ما می خواهند وضعیت ارتباط عاطفی خود را بسنجیم. پس از پاسخگویی به سوالاتشان می بینیم که هیچ وقت نمره عالی نگرفته ایم. برای هر چیزی به ما معیار استاندارد و غیر عملی ارائه می دهند؛ از کیفیت و چگونگی روابط زناشویی مان تا روابط معنوی و عاطفی مان! هنگامی که نظام ارزشی محکمی در اختیار نداریم تا رابطه خود را به خوبی درک کنیم و قدرش را بدانیم، به طور جدی تحت تاثیر این فشارهای بیرونی قرار می گیریم و در نتیجه از فکر و خیال کردن هم در امان نیستیم.

ناتوانی در رها کردن فکر و خیال های موجود

باز هم زن ها بیش از مردها از وضعیت روابط عاطفی خود دچار فکر و خیال جدی می شوند. همان طور که در بخش های بعد خواهیم گفت، زن ها تمایل دارند درباره انواع روابط عاطفی خود فکر و خیال کنند؛ از ارتباط با والدین گرفته تا سایر اعضای خانواده و حتی فرزند. اما ظاهراً دغدغه اصلی زن ها رابطه عاطفی با همسر است؛ چون زن ها از دو نوع وابستگی به همسران خود رنج می برند؛ وابستگی مالی و وابستگی عاطفی.
اگرچه زن ها در مقایسه با چند دهه قبل از استقلال مالی بیشتری برخوردارند، اما هنوز بیشتر زن ها برای حمایت از خود و فرزندانشان به درآمد شوهران خود وابسته اند. این وابستگی باعث می شود زن ها در ارتباط عاطفی خود، با خیلی از مسائل دست و پنجه نرم کنند یا کنار بیایند؛ مثل سرد شدن رابطه عاطفی، اذیت و آزارهای جنسی و حتی ضرب و شتم. زنی که احساس می کند گرفتار چنین وضعیتی شده و در عین حال می خواهد از خود و فرزندانش حمایت کند، به هرگونه نشانه ای حساس می شود؛ و فکر می کند آیا همسرش از او ناراضی است یا از دستش ناراحت شده است؟ چنین زنی نمی خواهد شوهرش او را طردکند و همچنین می خواهد از آزار و اذیت های شوهرش هم در امان باشد. او با دقت و وسواس تمامی حرف ها و رفتارهای خودش را زیر ذره بین می گذارد تا بلکه شوهرش را خشنود یا دست کم او را آرام کند، و البته در همین فاصله احتمال دارد زن به راه های راضی کردن شوهرش یا حتی ترک او فکر کند. اما چنانچه زن سطح تحصیلی بالایی نداشته باشد، فاقد مهارت های شغلی بوده و کسی را برای حمایت نداشته باشد، به خصوص اگر بترسد که شوهرش پس از طرد شدن با او چه کار خواهد کرد، امکان دارد همچنان در وضعیت موجود باقی بماند، یعنی حضور داشته باشد، اما از ترس در لاک خود فرو برود و در غیاب شوهر مدام فکر و خیال کند.
حتی زمانی که زن از نظر مالی به شوهر وابسته نیست، احتمال دارد به لحاظ عاطفی و روحی به او متکی باشد. چنین زنی برای اینکه حس خوبی نسبت به خودش داشته باشد، به تایید و تشویق شوهرش نیازمند است. ممکن است این زن نتواند خودش را در خارج از چارچوب این رابطه عاطفی یا ازدواج تعریف کند. چنین احساس نیازی موجب می شود زن تمام ابعاد رابطه عاطفی خود را موشکافی کند؛ چرا امروز صبح عصبانی بود؟ نکند من کاری کرده ام؟ آیا او از این ازدواج راضی و خوشحال است؟ من چه کاری می توانم انجام بدهم تا او خوشحال تر باشد؟ البته هر از چندگاهی ما باید وضعیت رابطه عاطفی خود را ارزیابی کنیم، اما این وسواس جنون آمیز و عصبیِ توام با فکر و خیال دائمی بیش از آنکه مفید باشد، مضر است. اول از همه اینکه می تواند شریک زندگی ما را فراری بدهد. دو روان شناس به نام های توماس جوینر(۱) از دانشگاه دولتی فلوریدا و جیمز کوین(۲) از دانشگاه پنسیلوانیا نشان داده اند که چطور وقتی یکی از طرفین مدام می خواهد از شریک زندگی خود اطمینان حاصل کند و رضایت خاطر او را به دست بیاورد، بین آنها چرخه های منفی برخورد و تعارض به وجود می آید. در این حالت طرف مردّد و وسواسی از طرف مقابل خود تمنا می کند تا به او تضمین بدهد دوستش دارد و درکش می کند. فرد مقابل تلاش می کند به ما اطمینان بدهد، اما هر چقدر هم که به ما اطمینان بدهد انگار هیچ وقت کافی نیست؛ به این ترتیب احتمال دارد مرد حسابی آزرده خاطر و عصبانی بشود. بروز چنین حالتی شک و نگرانی و دلشوره زن را تشدید می کند، زن باز از شوهرش می پرسد آیا واقعاً دوستش دارد یا نه. در اینجا خود مرد هم به شک می افتد، اما دوباره احساس گناه می کند و با احساس تعهد به همسرش می گوید که واقعاً دوستش دارد. زن متوجه آزردگی خاطر مرد می شود و حتی امکان دارد به احساس گناه او پی ببرد و آن وقت به شوهرش می گوید فکر نمی کند او را واقعاً دوست داشته باشد. مرد بیش از قبل کلافه و معذب می شود. در این حالت یا خودش را کنار می کشد یا عصبانیتش را سر زن خالی می کند. این برخوردها و جر و بحث ها به جریان فکر و خیال شدید زن دامن می زند.
اگر وابستگی عاطفی و روحی یک زن به شوهرش به چنین برخوردها و رفتارهای مخربی منجر نشود، باز هم احتمال دارد زن در خصوص این ارتباط به طور نادرستی تصمیم بگیرد. امکان دارد زن در فکر و خیال خود فقط مشکلات رابطه عاطفی اش را ببیند و نتواند وجوه مثبت و خوب آن را هم ببیند. بنابراین احتمال دارد نسبت به تقویت و بهبود این رابطه به طور کامل ناامید شود و به جای حفظ و نجات رابطه ای که در واقع ارزشمند هم هست، آن را کنار بگذارد. امکان دارد جریان فکر و خیال شدید زن با کلی سرزنش و توبیخ همراه باشد. ممکن است زن به این نتیجه برسد که او ارزش دوست داشته شدن را ندارد یا اینکه اصلاً قادر نیست رابطه عاطفی خوبی داشته باشد. همین امر می تواند زن را به طرف انواع رفتارها و فعالیت های مخرب و مضر سوق بدهد؛ مثل پرخوری، زیاده روی در نوشیدن، فکر خودکشی یا حتی باقی ماندن در رابطه ای نامناسب؛ چون زن تصور می کند دیگر هیچ وقت نمی تواند رابطه ای خوب و خوشایند داشته باشد.
شری، که به زودی با سرگذشت او آشنا خواهیم شد، خیلی در معرض فکر و خیال شدید است؛ و البته بخشی از آن به خاطر وابستگی عاطفی به همسرش بیل است. او خارج از چهارچوب این ارتباط عاطفی فقط چند عامل محدود برای تعریف عزت نفس خود دارد. اگرچه شری در ارتباط عاطفی خود مشکل دارد، اما احساس می کند نیازمند حفظ این رابطه است؛ که البته دلایلش هم خیلی عجیب و شگفت انگیز است! او خودش هم واقعاً نمی داند از بیل چه می خواهد؛ جز اینکه بیل کمی نسبت به او حساس تر و رفتارش عاشقانه تر باشد. شری در زمینه ازدواج خیلی کتاب و مجله می خواند و برای راضی کردن و خشنودی بیل خودش را اسیر انواع و اقسام توصیه ها کرده است. این احساس درماندگی اش فقط باعث شده بیل از او بیشتر فاصله بگیرد و البته همین دوری باعث شده شری بیش از پیش فکر و خیال کند.

دامنه فکر و خیال شری

اگرچه تا آن روز بزرگ خیلی باقی نمانده بود، اما شری هنوز هم نمی دانست به بیل چه هدیه ای بدهد. برای شری دهمین سالگرد ازدواج خیلی مهم بود، به خصوص که ادعای پدر و مادرش مبنی بر اینکه زندگی مشترک او فقط چند سال می تواند دوام بیاورد، نقض می شد. البته آنها چندین بار نزدیک بود از هم جدا بشوند. وقتی شری در آینه به خودش نگاه کرد و متوجه ترس و نگرانی خودش شد، لرزه به اندامش افتاد. او برای رها کردن خود از بند خاطراتی که یکباره به ذهنش هجوم آوردند، سر خود را لحظه ای تکان داد. این خاطرات مربوط به سال ها پیش و رابطه عاشقانه بیل با یک زن دیگر بود. خاطرات جرّ و بحث ها و کشمکش هایی که در طول این همه سال پشت سر گذاشته بود. شری موهای بلند مشکی خود را بست و بلند شد تا لباس فرم کارش را بپوشد. همان موقع پیش خودش فکر کرد: «اَه! شلوارم خیلی تنگ است.» او که هیکل مادرش را به ارث برده بود، در تمام سی و دو سال عمرش همیشه با هیکل و وزن خود جدل کرده بود. او دلش می خواست ظاهر و اندام بهتری داشته باشد؛ دلش می خواست لاغر بود تا می توانست لباس های تنگی را که بقیه زن ها می پوشند و ظاهراً مورد علاقه بیل هم بود، بپوشد. به علاوه دلش می خواست ورزشکار باشد تا وقتی همراه بیل به کوه می رود، بتواند همپای او بالا برود. اگرچه بیل خیلی قدبلند نبود، اما اندام خیلی خوبی داشت و می توانست سربالایی های کوه را به سرعت طی کند. وقتی هم که به پایین دامنه کوه می رسید، موهای تیره رنگش از شدت عرق برق می زد و با شور و هیجان درباره وضعیت هوای آن روز صحبت می کرد.
شری در حین رانندگی به محل کارش در بیمارستان، با خود فکر کرد آیا بیل برای سالگرد ازدواجشان به او هدیه می دهد یا نه. اغلب اوقات و مثل بیشتر مردها بیل سالگردها و مناسبت ها را فراموش می کرد. اما این بار شری برای اطمینان از اینکه بیل یادش می ماند، خیلی کارها کرده بود. او روی تقویم چسبیده به در یخچال نوشته بود: «دهمین سال ما». به علاوه شری تلفنی به مادرش گفته بود سالگرد ازدواجشان نزدیک است تا بیل بشنود و به یادش بماند. شری موقع پارک اتومبیل، و همچنین موقع سوار شدن به آسانسور کاملاً یقین داشت که آن سال با سال های قبل متفاوت است و آنها سالگرد ازدواج رمانتیک و خوبی خواهند داشت.
آن شب، بخش آرام بود و بیشتر بیماران بهتر از همیشه خوابیده بودند و هیچ مورد اورژانسی هم نیاورده بودند. شِری پس از بررسی پرونده بیماران و برنامه داروهایشان کلی وقت داشت فکر کند. خاطرات چند سال پیش به سراغش آمدند و از نو در ذهنش زنده شدند؛ به خصوص خاطره زن جوان مو بلندی که چیزی نمانده بود زندگی مشترک آنها را به هم بریزد. هنوز هم شری نمی توانست بفهمد که چرا بیل چنین کاری کرده است. در آن زمان شری با خواهش و التماس از بیل خواسته بود به او بگوید چه مشکلی وجود دارد و او باید چطور خودش یا روند زندگی مشترکشان را تغییر بدهد تا او شاد و راضی باشد. اما بیل نتوانست احساساتش را بیان کند. او فقط توانست به شری بگوید: «فقط یک وسوسه بود؛ دست خودم نبود. نفهمیدم چطور شد.» اما شری نمی توانست این جواب را بپذیرد، چون با این اوصاف همیشه احتمال تکرار آن وجود داشت. به این ترتیب شری بارها و بارها از بیل خواست به او بگوید مشکل چیست و او باید چه کار کند تا دیگر بیل به او خیانت نکند. طولی نکشید که بیل از دست سوال ها و خواهش و تمناهای شری خسته شد و از کوره در رفت: «شری، تو را به خدا ول کن! من دیگر اصلاً او را نمی بینم. تو چقدر وسواس داری. بی خیال شو! فراموشش کن!»
اما از آن موقع به بعد شری خیلی حساس شد و مراقب هر علامت و نشانه ای بود تا متوجه شود بیل به او خیانت کرده است یا نه. در این فاصله شری تعداد زیادی کتاب و مجله درباره بی وفایی، خیانت همسران و بنا کردن یک زندگی مشترک خوب خواند. سپس با جدیت تلاش کرد توصیه های کتاب ها و مجله ها را اجرا کند. او برای جذب بیل هر کاری کرد تا رابطه زناشویی شان را بهبود ببخشد و با بیل صمیمی تر باشد و حتی با دقت و توجه به حرف هایش گوش بدهد. به نظر می رسید که در چند سال اخیر وضعیت زندگی مشترکشان بهتر شده است، با این حال شری همیشه نگران و عصبی بود و وقت زیادی را صرف فکر و تجزیه و تحلیل رفتار و گفتار بیل می کرد.
هیلدا سرپرستار بخش گفت: «شری... شری... بیدار شو.» و به این شکل رشته افکار شری پاره شد: «بلند شو، بیمار تخت ۵۱۱ دکمه زنگ را زده است.» شری با احساس شرمندگی از جایش بلند شد تا ببیند بیمارش چه لازم دارد. باقی ساعات آن شب به کندی سپری شد و میزان کارش فقط در حدی بود که به او اجازه ندهد کاملاً غرق دغدغه ها و نگرانی هایش بشود، با این حال هر از چندگاهی آن فکرها به ذهنش می آمد.
شری درست زمانی به خانه رسید که بیل می خواست به سر کارش برود. او متخصص زیست شیمی بود و در یکی از شرکت های بزرگ داروسازی کار می کرد. شری می دانست که کار بیل برای ادامه زندگی انسان ها حیاتی است و متوجه شده بود که داروهای جدید تا چه حد در بهبود بیماران نقش معجزه آسا دارد. با این حال نمی توانست وقتی شوهرش درباره روند آزمایش های آن روز صحبت می کرد، به قدر کافی ابراز علاقه کند و هیجان زده بشود. به نظر می رسید که بیل هم به حرفه شری به عنوان یک پرستار علاقه ای ندارد. در واقع آنها به ندرت درباره مسائل کاری شان با هم صحبت می کردند. معمولاً شری شب کار بود، بیل هفته ای شش روز و روزی ده ساعت کار می کرد. زمانی که فرصت می شد با هم غذا بخورند - که به ندرت اتفاق می افتاد - معمولاً درباره مسائل روزمره زندگی شان حرف می زدند؛ اینکه قرار بود چه کسی برای مادر بیل - که زن ناتوان نودوسه ساله ای بود - خرید کند، آیا در حساب بانکی شان برای مخارج جاری ماه پول کافی داشتند، آیا بهتر نبود برای کوتاه کردن چمن ها کسی را استخدام کنند و...
بیل در حالی که باشتاب به طرف در می رفت، لحظه ای ایستاد و گفت: «یکی از پروژه هایمان مشکل دارد. مشکل مالی. جک از من خواسته هفته آینده به کلیولند(۳) بروم تا بلکه بتوانم آنها را قانع کنم سر عقل بیایند.» قلب شری به تپش افتاد و پرسید: «هفته دیگر؟ چه روزی؟» بیل باعجله جواب داد: «به احتمال زیاد پنج شنبه می روم و برای روز یک شنبه که قیمت بلیت مناسب تر است، برمی گردم. باید بروم، دیرم شده است.» و بلافاصله توی اتومبیلش پرید و با تکان دست از نظر ناپدید شد.
شری دستگیره در را گرفت تا خودش را سرپا نگه دارد. جمعه هفته بعد سالگرد ازدواجشان بود و حالا روز سالگرد ازدواجشان بیل اینجا نبود. به نظر می رسید که یا اصلاً توجه نکرده و یا برایش اهمیت ندارد. همان لحظه موج خشم و وحشت به سراغ شری آمد:

«باید می دانستم او راهی را پیدا می کند تا چنین روزی را خراب کند. او به من و ازدواجمان اهمیتی نمی دهد. من دیگر نمی توانم این وضعیت را تحمل کنم. بایدخودم را از دست این زندگی خلاص کنم. بیل دارد مرا دیوانه می کند.
من خودم را هلاک می کنم تا او شاد و راضی باشد، اما او هرکاری دلش می خواهد انجام می دهد و اصلاً به فکر من نیست. من از پیشِ او می روم. من دیگر نمی مانم.
«اما کجا بروم؟ من آن قدر درآمد ندارم که بتوانم مستقل باشم و آن طور که می خواهم زندگی کنم به احتمال زیاد از یک آپارتمان کوچک ارزان قیمت که با یک پرستار دیگر گرفته ام، سر درمی آورم. بیل خوب می داند که من برای تامین زندگی ام مجبورم به او متکی باشم. به همین خاطر هم هر کاری دلش بخواهد، انجام می دهد.
«نکند واقعاً به ماموریت نمی رود؟ آن وقت چی؟ نکند باز هم به من خیانت می کند؟ شاید حالا که سالگرد ازدواجمان نزدیک است، به این نتیجه رسیده که دیگر نمی خواهد متاهل باشد. وای خدا، من باید چه کار کنم؟»

شری فکر کرد با چه کسی تماس بگیرد. مادرش به او می گفت: «من که به تو گفته بودم.» و خواهرش هم که ازدواج خیلی موفقی داشت، از شنیدن موضوع خوشحال می شد. مادر بیل هم آن قدر پیربود که نمی توانست برایش کاری انجام بدهد. شری روی یک کاناپه ولو شد. تلویزیون را روشن کرد و آن را روی کانالی گذاشت که برنامه میزگرد داشت؛ در این برنامه مردم درباره مشکلاتشان حرف می زدند و مخاطبان هم راه حل هایی ارائه می دادند. مهمانان برنامه آن روز زوجی بودند که در ازدواج خود با مشکل مواجه شده بودند. آنها معتقد بودند دیگر هیچ عشق و علاقه ای میانشان نمانده است و فقط رابطه زناشویی دارند. عده ای از حاضران در جمع میزگرد گفتند مشکل خاصی وجود ندارد، اما عده ای دیگر گفتند برای راهنمایی به سراغ مشاور ازدواج بروند و به خاطر یکدیگر از همه چیز بگذرند. شری درحین تماشای برنامه، سر عدّه ای از حاضران فریاد کشید: «ای احمق ها! شما هیچی نمی دانید!» و به هر دو نفر گفت بهتر است از خیر زندگی مشترکشان بگذرند و از هم جدا بشوند. تماشای این برنامه فقط جریان فکر و خیال شری را فعال کرده، به طوری که دور خانه می گشت، درها را محکم به هم می کوبید و به این فکر می کرد چقدر بیل شوهر مزخرفی است. او می دانست باید قدری بخوابد، چون باز هم شب کار بود. اما ظاهراً نمی توانست فکر و خیال هایش را رها کند. به هم کوبیدن درها و ناسزا گفتن به بیل هم احساس خوبی به او می داد.
بیل حوالی ظهر به او زنگ زد. چون تازه متوجه شده بود که برنامه سفرش به کلیولند با روز سالگرد ازدواجشان تداخل دارد.او برای عذرخواهی تماس گرفته بود و می خواست پیشنهاد کند چند روز زودتر جشن بگیرند. اما زمانی که تلفن کرد، شری حسابی آشفته و کلافه بود و همین که صدای بیل را شنید، گفت: «مرتیکه مزخرف... تو برای من و زندگی مان پشیزی ارزش قائل نیستی. هر کاری که دلت بخواهد انجام می دهی و برایت مهم نیست چه تاثیری روی من می گذارد. برو به جهنم!» و بعد هم گوشی را گذاشت.
شری پس از فریاد کشیدن سر بیل احساس خیلی خوبی داشت؛ انگار سبک شده بود. سعی کرد دراز بکشد و قدری استراحت کند، اما حرف های خودش در گوشش زنگ می زد و مدام به خودش می گفت: «باورم نمی شود این حرف ها را به او زدم!» مدتی که گذشت احساس سبکی و خوشی از بین رفت و باز هم افکار نگران کننده به سراغش آمد:

«وقتی بیاید خانه، چی می گوید؟ من چه می توانم بگویم؟ من نمی توانم معذرت بخواهم؛ امکان ندارد عذرخواهی کنم! اما ما چطور می توانیم این قضیه را حل کنیم؟ اصلاً آیا من می خواهم این مشکل برطرف بشود؟ آه خدا... نمی دانم! فکر کنم هنوز هم او را دوست دارم. اما نمی دانم او هم مرا دوست دارد یا نه. من چطور می توانم بامردی زندگی کنم که نمی دانم دوستم دارد یا نه؟ چطور می توانم بفهمم احساسش چیست؟ نکند دیگر اصلاً خانه نیاید؟ نکند همین حالا مرا ترک کند و برود؟ اما او تا به حال هیچ وقت پس از جر و بحث هایمان مرا تنها نگذاشته است. اما این دفعه فرق دارد. من تا به حالا حرف هایی به این بدی بهش نزده بودم.
«ای کاش می توانستم با یک نفر صحبت کنم. ای کاش شوهر خواهرم این قدر عالی و کامل نبود. من احتیاج دارم با یک نفر حرف بزنم، ولی طاقت ندارم چیزی بشنوم. بیل فوق العاده است. شاید بد نباشد با یکی از همین برنامه های تلویزیونی تماس بگیرم و نظرشان را بپرسم؛ البته می توانم به صورت ناشناس زنگ بزنم تا کسی مرا نشناسد.»

تا یک ساعت بعد شری مُدام با خودش فکر می کرد اگر بخواهد با یکی از برنامه های میزگرد خانواده تماس بگیرد و نظرشان را بپرسد، چه باید بگوید. او اول تصور کرد تمام کارهایی را تعریف می کند که نشان می دهد بیل تا چه حد بی احساس است، اما بعد خودش متوجه شد این قدر به او وقت نمی دهند. بعد فکر کرد خودخواهانه ترین رفتار بیل چه بوده است؛ به این ترتیب می خواست تمام شنوندگان و حاضران برنامه را متقاعد کند که مقصر شکست زندگی مشترک آنها بیل است. اما بعد فکر کرد آنها از او می پرسند آیا واقعاً فقط شوهرش مقصر است؟ معمولاً مجریان این جور برنامه ها چند تا سوال هم می پرسند. حتی احتمال داشت مجری برنامه به او بگوید شاید خودش نمی تواند با مسائل کنار بیاید و آنها را اداره کند، شاید به قدر کافی برای شوهرش جذاب نیست، و خب البته بیل هم حق دارد به سراغ سایر زن ها برود. شری احساس کرد اگر به این شکل متهم شود، چقدر احساس شرمساری می کند و دستپاچه می شود. بعد دوباره به فکر و خیال افتاد؛ نکند واقعاً خودش مقصر بوده؟ دست کم شاید بخشی از مشکلات زندگی مشترکشان به خاطر اشتباهات او بوده:

«مطمئن هستم که می توانستم طور دیگری عمل کنم. بر خلاف تصور مادرم، ما با عشق ازدواج کردیم. چطور شد که بیل علاقه اش را به من از دست داد؟ شاید دلیلش ادامه تحصیل او باشد؟ یعنی او فکر می کند من زن احمق و کسل کننده ای هستم؟ حتی کارم آن قدر برایش ارزش ندارد که بخواهد درباره اش صحبت کند. ممکن است به خاطر وزنم باشد؟ او می تواند همه چیز بخورد و همچنان خوش اندام باشد، اما من قبل از آنکه به یک شیرینی کوچک لب بزنم، کلی چاق شده ام! فکر می کنم اشتباه کردم که برای شیفت شب کار کنم. شب کاری را دوست دارم، چون درد سرش کمتر است. ولی شاید همین موضوع نشان می دهد که من علاقه چندانی به کارم ندارم. من آدم کسل کننده ای هستم؛ هیچ سرگرمی ای ندارم. هیچ دوستی هم ندارم. طبیعی است که بیل بخواهد مرا ترک کند و برود. اگر من جای او بودم، دلم نمی خواست با چنین موجودی زندگی کنم.»

آن شب وقتی شری باید سر کارش می رفت، اصلاً نخوابیده بود و از شدت خستگی گیج و منگ بود. او می دانست که نباید آن شب از کودکان بیمار مراقبت کند. به همین خاطر با محل کارش تماس گرفت و گفت مریض است. وقتی نیمه های شب بیل از سر کار برگشت، شری حسابی به هم ریخته بود؛ هم از نظر جسمانی و هم از نظر روحی. اما وقتی متوجه شد بیل دارد به اتاقشان می آید، از روی تخت بلند شد. از یک ساعت قبل به سقف چشم دوخته بود و فکر و خیال می کرد. وقتی شری به آشپزخانه رفت، بیل داشت برای خودش نوشابه می ریخت. شری با صدایی ملایم گفت: «بیل، معذرت می خواهم. من نباید آن حرف ها را می زدم.» بیل بی آنکه نگاهش بکند، گفت: «فراموشش کن. من خیلی خسته ام. می خواهم بخوابم.» و در حالی که از کنارش می گذشت، پیشانی اش را بوسید و به اتاق خواب رفت. شری همان طور دم در آشپزخانه ایستاد و سری تکان داد؛ حتماً بیل خیلی از دستش عصبانی بود که این قدر کم حرف و ساکت بود. حالا دیگر مطمئن بود بیل نمی خواهد درباره موضوع حرف بزند، چون تصور می کند زندگی مشترکشان حتی ارزش حرف زدن هم ندارد.
تا چند روز بعد خانه به قصری سرد و بی روح تبدیل شده بود. بیل و شری هیچ یک درباره سالگرد ازدواجشان، سفر بیل به کلیولند یا حرف هایی که شری پشت تلفن به بیل زده بود، با هم صحبت نکردند. آنها با بی تفاوتی از کنار هم می گذشتند؛ درست مثل دو هم اتاقی که در فضای مشترکی با هم زندگی می کنند. چهارشنبه صبح وقتی شری به خانه برگشت، بلیت هواپیمایی را به مقصد کلیولند روی کمد بیل دید، و متوجه شد که بیل هنوز هم می خواهد به سفر برود. چند ساعت بعد یعنی زمانی که بیل می دانست شری منزل نیست، با خانه تماس گرفت و روی پیغام گیر تلفن پیام گذاشت که عصر پنج شنبه به سفر می رود و یک شنبه دیروقت برمی گردد و در این فاصله اتومبیلش را در فرودگاه پارک می کند.
سرانجام پنج شنبه شد و بیل به سفر رفت. اما شری بدجوری به هم ریخته بود. از هفته قبل که تلفنی سر بیل داد و فریاد کرده بود، نتوانسته بود خوب بخوابد و مُدام حرف هایی را که به بیل زده بود، در ذهنش مرور می کرد و گاهی اوقات باز هم خشم پنهان در پشت کلام خود را با همان شدت و قوت احساس می کرد، گاهی هم از اینکه چنین حرف های احمقانه ای زده بود، خودش را بدجوری سرزنش می کرد. شری مجبور شد به خاطر خستگی مفرط و وضعیت روحی خرابش آن هفته سه شب مرخصی بگیرد؛ کاری که به ندرت انجام می داد. طولی نکشید که هیلدا سرپرستار بخش از او پرسید چه مشکلی پیش آمده است.

نظرات کاربران درباره کتاب زنان و غلبه بر فكر و خيال‌

نمونه اش را خوندم فقط،نکات جالبی داشت برای کسانی که چسبندگی به افکار دارن
در 4 ماه پیش توسط gho...010