فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برای یک روز بیشتر

کتاب برای یک روز بیشتر

نسخه الکترونیک کتاب برای یک روز بیشتر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب برای یک روز بیشتر

کتاب «برای یک روز بیشتر» نوشته میچ آلبوم( -۱۹۵۸)، نویسنده، روزنامه‌نگار و موسیقی‌دان آمریکایی است. او توانست پس از نوشتن کتاب «سه‌شنبه‌ها با موری» تبدیل به یکی از پرمخاطب‌ترین نویسندگان جهان شود، این کتاب ظرف مدت کوتاهی در صدر پرفروش‌ترین کتاب‌ها در نقاط مختلف جهان قرار گرفت و نظر منتقدین و خوانندگان زیادی را به خود جلب کرد. «یک روز بیشتر» روایت عشق به خانواده و فرصت‌هایی است که از دست می‌روند، این کتاب داستان مادر و پسری را روایت می‌کند، که رابطه‌ای فراتر از یک عمر را تجربه می‌کنند. کتاب یک پرسش دارد و آن این است که، اگر قادر بودید یک روز بیشتر با شخصی که از دست داده‌اید زندگی کنید، چه می‌کردید؟ چارلی مردی گرفتار است که همه‌چیز خود را از دست داده، ورشکسته شده، از کار برکنار شده، با خانواده‌اش دچار مشکل شده و آنها را ترک کرده است و زندگی او سرشار از حسرت لحظاتی است که هیچ‌وقت قدر آنها را ندانسته بود. او تصمیم به خودکشی می‌گیرد اما طی ماجراهایی راه به خانه‌ی قدیمی‌شان پیدا می‌کند و در آنجا مادرش را می‌یابد که هشت سال پیش از دنیا رفته است. چارلی یک روز بیشتر از عمر مادر را با او سپری می‌کند و گفت‌وگوهای بسیار زیادی بین آنها ردوبدل می‌شود که چارلی را به گذشته، مشکلات و خطاهایش برمی‌گرداند. در قسمتی از کتاب «یک روز بیشتر» می‌خوانیم: «بگذارید حدس بزنم، شما می‌خواهید حدس بزنید چرا من دست به خودکشی زدم. می‌خواهید بدانید چگونه زنده ماندم، چرا ناپدید شدم. این مدت کجا بودم. ولی نخست اینکه چرا خواستم خودم را بکشم؟ درست است؟ اشکالی ندارد، آدمها می‌خواهند این را بدانند. آنان خود را با من مقایسه می‌کنند، مثل اینکه جایی در این دنیا خطی کشیده شده است. و اگر تو از آن نگذری، هرگز خودت را از بالای ساختمان به پایین پرت نخواهی کرد و یا مشتی قرص را یک‌باره نخواهی خورد. ولی اگر از آن بگذری، ممکن است این کار را انجام دهی».

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب برای یک روز بیشتر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. نیمه شب

داستان چیک

بگذارید حدس بزنم. شما می خواهید بدانید چرا من دست به خودکشی زدم.
می خواهید بدانید چگونه زنده ماندم، چرا ناپدید شدم. این مدت کجا بودم. ولی نخست اینکه چرا خواستم خودم را بکشم؛ درست است؟
اشکالی ندارد. آدمها می خواهند این را بدانند. آنان خود را با من مقایسه می کنند. مثل اینکه جایی در این دنیا خطی کشیده شده است و اگر تو از آن نگذری هرگز خودت را از بالای ساختمان به پایین پرت نخواهی کرد و یا مشتی قرص را یکباره قورت نخواهی داد ــ ولی اگر از آن بگذری، ممکن است این کار را نیز انجام دهی. آدمها تصور می کنند من از آن خط گذشته ام. آنان از خود می پرسند: «آیا هرگز خواهم توانست کاری را که او انجام داد انجام دهم؟»
حقیقت این است که خطی وجود ندارد. فقط زندگی تو وجود دارد و اینکه تو چگونه آن را خراب می کنی و آیا کسی هست که نجاتت دهد.
یا کسی نیست.
به گذشته برمی گردم و از روزی آغاز می کنم که مادرم مرد؛ نزدیک به ده سال پیش. وقتی این اتفاق افتاد، من آنجا نبودم، در حالی که می بایست باشم. پس دروغ گفتم. فکر خوبی نبود. مراسم تشییع جنازه جایی برای پنهان کردن اسرار نیست. من در کنار مزار او ایستادم و کوشیدم باور کنم اشتباه من موجب مرگ او نشده است. پس از آن دختر چهارده ساله ام دستم را گرفت و زیر لب گفت: «متاسفم که نتونستی با اون خداحافظی کنی، پدر.» و من درهم شکستم. به زانو درآمدم و گریستم. چمنهای خیس شلوارم را لک کرد.
پس از مراسم، از خود بیخود شدم و در آغوش مربی خود از هوش رفتم. و چیزی تغییر کرد. یک روز می تواند زندگی آدم را درهم بپیچاند، و به نظر می رسید، آن روز، زندگی مرا با سنگدلی به سراشیبی می اندازد. مادر من همیشه ــ با پندها، انتقادها و همه بکن نکن های مادرانه اش ــ مرا مانند کودکی تحت حمایت خود داشت. گاهی وقتها آرزو می کردم کاش مرا تنها بگذارد.
و او سرانجام این کار را کرد. او مُرد. دیگر نه دیداری، نه تلفنی. و بدون اینکه حتی بفهمم، سرگردانی ام آغاز شد؛ گویی ریشه های من کنده شده بودند و من همراه جریان رودخانه ای در سرازیری شناور بودم. مادرها برخی از اندیشه های پوچ فرزندانشان را حمایت می کنند، و یکی از این اندیشه های پوچ من این بود که خود را دوست داشتم، کسی را که بودم؛ زیرا او دوست می داشت. هنگامی که او مرد، آن اندیشه هم مرد.
حقیقت این است که من کسی را که بودم، به هیچ وجه دوست نداشتم. من در ذهنم، هنوز خود را قهرمانی جوان، با آتیه ای نویدبخش می دیدم. ولی من دیگر جوان نبودم و دیگر قهرمان هم نبودم. من بازاریابی میانسال بودم. آتیه درخشانم نیز مدتهای مدیدی می شد که به دست فراموشی سپرده شده بود.
یک سال پس از مرگ مادرم، من به ابلهانه ترین کار در زندگی اقتصادی خود دست زدم. اجازه دادم زنی بازاریاب مرا به سرمایه گذاری دروغینی بکشاند. او جوان و زیبا بود و ظاهری سرزنده و با اعتمادبه نفس و مد روز داشت که موجب می شود مردهای مسن تر وقتی از کنارشان رد می شوند احساس دلتنگی کنند ــ البته، مگر اینکه، با آنان هم سخن شود. و سپس آن مرد ابله می شود. ما برای حرف زدن درباره پیشنهاد او سه بار ملاقات کردیم: دو بار در دفتر او و یک بار در رستورانی یونانی، بدون هیچ گونه حرکت نابجایی، ولی تا وقتی که بوی عطر او مشامم را پر کرد، بیشتر پس اندازم را برای خرید سهامی که اکنون هیچ ارزشی ندارند، سرمایه گذاری کرده بودم. او در اندک زمانی به سواحل غربی «منتقل شد». من ناگزیر بودم برای همسرم کاترین توضیح دهم که پولها چه شدند.
پس از آن، بیش از پیش به الکل پناه بردم ــ در زمان من بازیکنان بیسبال همیشه مشروب می نوشیدند ــ ولی این مسئله مشکلی شد که موجبات اخراج مرا از دو شرکتی که در آنها به بازاریابی اشتغال داشتم، فراهم ساخت. اخراجم مرا بیشتر به الکل وابسته کرد. بد می خوابیدم. بد می خوردم. مسن تر از سن واقعی خود به نظر می رسیدم. وقتی کاری پیدا می شد، دهان شوی و قطره چشم را در جیب پنهان و پیش از ملاقات با مشتری از آنها استفاده می کردم. بی پولی برای ما مشکلی شد که من و همسرم کاترین به طور مرتب بر سر آن جر و بحث می کردیم. و سرانجام زندگی مشترک ما از هم پاشید. او از زبونی و بی نوایی من خسته شد و من نمی توانم سرزنشش کنم. وقتی تو زندگی خود را خراب می کنی، به کسانی هم که در اطرافت هستند آسیب می رسانی؛ حتی کسانی که دوستشان داری. شبی او مرا با لب بریده شده و بی هوش در حالی که یک دستکش بیسبال را در بغل گرفته بودم، در کف زیرزمین پیدا کرد.
کمی پس از آن، من خانواده ام را ترک کردم ــ یا آنان مرا ترک کردند.
بیش از آن سرافکنده ام که بتوانم بازگو کنم.
به آپارتمانی نقل مکان کردم. بدخلقی من و فاصله ام از دیگران روز به روز فزونی گرفت. از هر کسی که با من هم پیاله نمی شد، دوری می کردم. مادرم، اگر زنده بود، شاید راهی برای من می یافت؛ کاری که همیشه در آن مهارت داشت، بازویم را بگیرد و بگوید: «ببینم چارلی، موضوع چیه؟» ولی او دیگر در کنارم نبود و مرگ پدر و مادر موجب می شود احساس کنی در هر جنگی که به آن پا می نهی تنها هستی، بدون پشتیبان.
و شبی، در اوایل اکتبر، تصمیم گرفتم به زندگی خود پایان دهم.
شاید تعجب می کنید. شاید بر این تصورید که مردهایی مثل من، مردهایی که در تیمهای ملی بیسبال بازی می کنند، هرگز امکان ندارد تا آن حد سقوط کنند که به خودکشی دست بزنند؛ زیرا همیشه، دست کم، اندیشه «رویای به حقیقت پیوسته» با آنان همراه است. ولی اشتباه می کنید. چون وقتی رویای شما به حقیقت می پیوندد، همه چیزی که اتفاق می افتد این شناخت تدریجی و تحلیل بَرنده است که رویایی که به حقیقت پیوسته، آن چیزی نبوده است که تصورش را می کردید.
و چنین شناختی آدم را نجات نمی دهد.

چیزی که نابودم کرد، چیزی که مرا به لبه پرتگاه کشاند، شاید عجیب به نظر برسد؛ ولی ازدواج دخترم بود. او در آن زمان بیست و دو سال داشت، با موهای بلند و صاف به رنگ شاه بلوطی مانند مادرش و با همان لبهای قلوه ای او. در مراسمی عصرانه با «مردی فوق العاده» ازدواج کرد.
و این همه چیزی است که می دانم؛ زیرا همه چیزی است که او در نامه ای کوتاه نوشته بود و چند هفته پس از مراسم در آپارتمانم به دستم رسید.
به نظر می رسید، در طی سال های باده نوشی، افسردگی و به طور کلی در پیش گرفتن رفتارهای نامناسب، بیش از آن موجب سرشکستگی شده بودم که شرکت دادنم در مراسمی خانوادگی ارزش خطر آن را داشته باشد. به جای دعوت شدن، آن نامه و دو عکس به دستم رسید. در یکی از آنها دخترم دست در دست همسر جدیدش داشت و هر دو در زیر درختی ایستاده بودند در حالی که زوج خوشبخت دیگری به آنان تبریک می گفتند.
عکس دومی بود که مرا درهم شکست. یکی از آن عکسهای فوری و آشکاری که لحظه ها را شکار می کنند و هرگز تکرار نمی شوند. آن دو در میان کادر می خندیدند و لیوانهای نوشیدنی خود را خالی می کردند. تصویری سرشار از پاکی، جوانی و... گذشته. گویی نبودن مرا به ریشخند گرفته بود. و تو آنجا نبودی. من حتی آن جوان را نمی شناختم. ولی همسر سابقم می شناخت. دوستانم می شناختند. و تو آنجا نبودی. یک بار دیگر من در لحظه ای حیاتی از گردهماییهای خانوادگی حضور نداشتم. و این بار دختر کوچولوی من دستم را در دست نمی گرفت و دلداری ام نمی داد؛ او به دیگری تعلق داشت. از من نخواستند در مراسم شرکت کنم. به من تنها اطلاع داده شد.
به پاکت نامه نگاه کردم که نام خانوادگی جدید او بر آن نوشته شده بود (ماریا لنگ(۲)، نه ماریا بنتو) بدون هیچ آدرس برگشتی (چرا؟ آیا می ترسیدند من به دیدارشان بروم؟) و چیزی آن چنان در وجودم نابود شد که دیگر هرگز نتوانستم آن را بیابم. تو را از زندگی تنها فرزندت کنار بگذارند. درست مثل اینکه در پشت دری آهنین محبوست کرده باشند؛ تو به در می کوبی؛ ولی آنان نمی توانند صدایت را بشنوند. و شنیده نشدن صدای تو، مرحله نخست تسلیم شدن به ناامیدی و رها کردن است و ناامیدی، مرحله نخست میل به خودکشی.
بنابراین به آن دست زدم.
تفاوت میان آنها چیست؟ یا بهتر است بگوییم چه فرقی با هم دارند؟
***
هنگامی که او به اشتباه نزد خدا بازگشت،
در حالی که نوشتن اشعار و انجام دادن کارهایش را نیمه تمام گذاشته بود،
چه کسی می داند کدامین راه را پاهای خسته او درنوردید،
کدامین تپه های آرامش یا رنج را فتح کرد؟

امیدوارم خداوند با لبخند دست او را بگیرد،
و بگوید، «ای طفل گریزپای، ای نابخرد پرشور!
فهمیدن کتاب زندگی بس دشوار است:
چرا نتوانستی در مدرسه بمانی؟»

(شعری از چارلز هنسون تاون که در میان دفترها و یادداشتهای چیک بنتو پیدا شد)

چیک می کوشد به همه چیز پایان دهد

نامه دخترم، روز جمعه به دستم رسید که به راحتی برای خراب کردن یک آخر هفته کافی بود؛ نامه ای که چیز زیادی از آن به خاطر ندارم. دوشنبه صبح، با وجود گرفتن دوش آب سرد طولانی، دو ساعت دیر به سر کارم رسیدم. پس از ورود به اداره، کمتر از چهل و پنج دقیقه در آنجا دوام آوردم. سرم به شدت درد می کرد. اتاق به گوری می مانست. به اتاق زیراکس خزیدم، پس از آن به دستشویی و سپس به درون آسانسور، بدون کت یا کیفی. به آن شکل اگر کسی حرکاتم را زیر نظر داشت، به خروج من از اداره شک نمی برد.
ابلهانه بود. کسی اهمیت نمی داد. آنجا شرکت بزرگی بود با کارمندان زیاد و، همان طور که می دانیم، بدون من نیز به خوبی به کار ادامه می داد. گامی که از آسانسور به پارکینگ نهادم واپسین حرکت من در مقام کارمند بود.

پس از آن به همسرم تلفن زدم. از تلفن عمومی. او سر کار بود.
وقتی گوشی را برداشت، گفتم: «چرا؟»
«چیک؟»
تکرار کردم: «چرا؟» من سه روز تمام در تب خشم سوخته بودم و همه کلامی که پس از آن از دهانم بیرون آمد تنها یک کلمه بود. «چرا؟»
لحن صدای او ملایم شد. «چیک؟»
«من حتی دعوت نشدم؟»
«این فکر اونها بود. اونها فکر کردن این جوری...»
«چی؟ امن تره؟ ممکن بود من کاری بکنم؟»
«من نمی دونم.»
«من حالا یه دیوم؟ آره؟»
«تو کجایی؟»
«من یه دیوم؟»
«بس کن.»
«من دارم می رم.»
«ببین چیک، اون حالا دیگه بچه نیست، و اگه...»
«تو نمی تونستی طرفِ منو بگیری؟»
صدای نفس زدنش را می شنیدم.
گفت: «کجا می خوای بری؟»
«تو نمی تونستی طرفِ منو بگیری؟»
«متاسفم. به این سادگی نبود، پای خونواده اونها هم در میون بود. و اونها...»
«تو چی؟ تو با کی رفتی؟»
«اوه چیک... من سَرِ کارم، باشه؟»
در آن لحظه، بیش از هر لحظه دیگر احساس تنهایی کردم و به نظر می رسید آن تنهایی همه راههای نفسم را اشغال و همه چیز را له می کند. تنها راه باریکی برای نفس کشیدن باقی مانده بود. چیز دیگری برای گفتن نبود. نه در این باره نه چیزی دیگر.
زمزمه کردم: «اشکالی نداره. متاسفم.»
سکوتی کوتاه مدت حکمفرما شد.
سپس او گفت: «کجا می ری؟»
گوشی را گذاشتم.

پس از آن، برای آخرین بار، مست کردم. نخست در نوشگاه (بار) آقای تد، مسئول آن جوانکی استخوانی با صورت گرد بود و به نظر نمی رسید بزرگ تر از پسری باشد که با دختر من ازدواج کرده بود. پس از آن به آپارتمانم برگشتم و باز هم مشروب خوردم. سپس وسایل خانه را شکستم. روی دیوارها نوشتم. گمان می کنم عکس های عروسی را در زباله خردکن انداختم. در حدود نیمه های شب تصمیم گرفتم به زادگاهم برگردم، منظورم پپرویل بیچ است؛ شهری که در آن بزرگ شدم. تا آنجا با خودرو، تنها دو ساعت راه است؛ ولی سالها می شد که به آنجا نرفته بودم. در آپارتمان به این سو و آن سو رفتم، دایره وار می چرخیدم؛ گویی می خواستم خود را برای سفر آماده کنم. برای سفر خداحافظی به چیز زیادی نیاز نیست. به اتاق خواب رفتم و از کشوی میز اسلحه ای بیرون آوردم.
تلوتلوخوران به گاراژ رفتم، اسلحه را در داشبورد خودروام گذاشتم. ژاکتی بر روی صندلی عقب پرت کردم، شاید هم بر روی صندلی جلو، یا شاید ژاکت از ابتدا در آنجا بود، نمی دانم و سپس در حالی که لاستیکهای خودرو غِژغِژ می کرد، وارد خیابان شدم. شهر آرام بود. چراغهای زرد چشمک زن روشن بودند و من به سوی انتهای زندگی ام می رفتم؛ جایی که آن را آغاز کرده بودم.
بازگشت به سوی خدا. به همین سادگی.
***
مفتخریم که تولد چارلز الکساندر را اعلام کنیم
۳۹۰۸ گرم
۲۱ نوامبر ۱۹۴۲
لئونارد و پائولین بنتو

(از یادداشتهای چیک بنتو)
***
هوا سرد و کمی بارانی بود؛ اما بزرگراه خالی و من از هر چهار باند برای ویراژ دادن استفاده می کردم. شما تصور می کنید، یعنی امیدوارید که آدمی در وضعیت مرا پلیس متوقف کند، ولی مرا متوقف نکرد. در جایی، حتی به یکی از آن فروشگاههای شبانه روزی سر زدم و از فروشنده آسیایی آن، که سبیلی پشت لب داشت، یک بسته شش تایی آبجو خریدم.
او پرسید: «بلیت قرعه کشی؟»
من که در طی سالهای گذشته، حتی زمانی هم که حسابی داغون بودم و از شدت ناهشیاری نمی توانستم راه بروم، ظاهر خود را حفظ می کردم، این بار نیز وانمود کردم که برای پاسخ گفتن دارم فکر می کنم.
گفتم: «این بار نه.»
او نوشیدنیها را درون کیسه نایلونی گذاشت. در حالی که با چشمهای سیاه و بی حالت به من زل زده بود. با خود فکر کردم، این آخرین چهره ای است که در این دنیا می بینم.
بقیه پول مرا سُراند بر روی پیشخان.
تا زمانی که تابلوی ۱ مایل مانده به خروجی پپرویل بیچ، زادگاهم، را ببینم، محتویات دو شیشه را نوشیده بودم و یکی از آنها بر روی صندلی مسافر ریخته بود. برف پاک کنها به شیشه می کوبیدند. برای بیدار ماندن با خودم می جنگیدم. به طور حتم، هنگام رد شدن از کنار تابلوی «خروجی ۱ مایل» خوابم برده بود؛ زیرا پس از زمانی کوتاه علامت خروجی برای شهری دیگر را دیدم و فهمیدم خروجی مورد نظر خود را رد کرده ام که ناگهان محکم به داشبورد خوردم. سپس خودرو دور خود چرخید، درست همان جا، وسط بزرگراه و به جهت مخالف برگشت. رفت و آمدی جریان نداشت و البته من هم اهمیتی نمی دادم. می خواستم به آن خروجی برسم، از این رو گاز را فشار دادم. خیلی زود شیب راهه ای به چشمم خورد. تنها یک شیب راهه، نه خروجی ــ و من به داخل آن پیچیدم. یکی از آن راههای دراز و پرپیچ و خم بود و من در یک جهت و به سرعت می پیچیدم و پایین می رفتم.
ناگهان، دو نور بزرگ، مانند دو خورشید عظیم به چشمم تابید و قدرت دیدن را از من سلب کرد. سپس بوق کامیونی به صدا درآمد و بعد تصادمی شدید و پس از آن خودروی من از روی خاکریزی پرواز کرد و محکم فرود آمد و به زمین کوبیده شد. شیشه خرده همه جا را پر کرد و قوطیهای نوشیدنی سالم به اطراف پرت شدند. فرمان را محکم چسبیدم و خودرو از پشت واژگون شد. به هر شکلی بود دستگیره در را پیدا کردم و آن را محکم کشیدم، و به یاد می آورم دانه های سبزی را که در آسمان سیاه برق می زدند و صدایی شبیه تندر و چیزی بلند و جامد که به زمین خورد.

وقتی چشمانم را باز کردم، بر روی علفهای خیس دراز کشیده بودم. خودروی من تا نیمه در زیر یک تابلوی بزرگ دفن شده بود. تابلو که نوشته هایی برای تبلیغ خودروی شورولت ویژه نمایشگاهی محلی بر روی آن دیده می شد، اکنون له شده بود. من باید در یکی از آن لحظه های عجیب و غریب علم فیزیک، پیش از وارد آمدن ضربه نهایی، از خودرو به بیرون پرت شده باشم. توضیحی برای آن ندارم. وقتی کسی می خواهد بمیرد، نجات پیدا می کند. چه کسی می تواند این را توضیح دهد؟
به آرامی و با درد زیاد روی پاهایم ایستادم. پشتم کاملاً خیس بود. در همه جای خود درد داشتم. هنوز به آرامی باران می بارید؛ ولی همه جا ساکت بود و صدای زنجره ها شنیده می شد. در چنین لحظه ای طبیعی است که انسان بگوید: «خیلی شانس آوردم که زنده موندم.» ولی من نمی توانم این را بگویم؛ زیرا نبودم. به بزرگراه نگاه کردم. از میان مه، توانستم کامیون را ببینم، مانند لاشه کشتی غول پیکری بود که قسمت جلوی آن خم شده باشد، یا گردنی که شکسته باشد. از کاپوت آن بخار بیرون می آمد. یکی از چراغهای جلوی کامیون هنوز کار می کرد و به پایین، به تپه گل آلود پرتوی می افکند که موجب می شد خرده شیشه ها مانند الماس بدرخشند.
راننده کجا بود؟ زنده بود؟ آسیب دیده بود؟ زخمی بود؟ نفس می کشید؟ البته در چنین وضعیتی کار شجاعانه بالا رفتن از کامیون و بررسی اوضاع و احوال بود؛ ولی در آن لحظه چیزی که من به هیچ وجه نداشتم شهامت بود.
بنابراین، این کار را نکردم.
به جای آن، بلند شدم، خود را تکان دادم و به سوی شهر زادگاهم به راه افتادم. به کاری که انجام دادم افتخار نمی کنم. در آن لحظه مغزم درست کار نمی کرد. جسدی متحرک بودم، رُباتی که به کسی اهمیت نمی دادم، حتی به خودم ــ بویژه به خودم. همه چیز را از یاد برده بودم، خودرو، کامیون، اسلحه؛ همه را پشت سر به جای گذاشتم. کفشهایم بر روی سنگریزه ها قرچ قرچ صدا می کرد و صدای خنده زنجره ها را می شنیدم.

نمی توانم بگویم چقدر راه رفتم. آن قدر رفتم که باران بند آمد و آسمان، با تابش نخستین پرتوهای سپیده، کم کم رو به روشنایی رفت. به دامنه های پپرویل بیچ رسیدم که با برج منبع آبی بزرگ و زنگ زده مشخص می شد که درست پشت زمینهای بیسبال قرار داشت. در شهرهای کوچکی مانند شهر من، بالا رفتن از این برجها رسمی دیرینه بود. من و هم بازیهای بیسبالم عادت داشتیم آخر هفته ها، در حالی که قوطیهای اسپری رنگ را لای کمربندهایمان جای داده بودیم، از این برج بالا برویم.
اکنون بار دیگر در برابر آن برج ایستاده بودم، خیس و پیر و شکسته و ناهشیار، شاید هم قاتل. مطمئن نبودم، زیرا هرگز راننده کامیون را ندیدم. اهمیتی نداشت؛ چون حرکت بعدی ام، همان طور که تصمیم گرفته بودم، این بود که همین امشب به زندگی خود پایان دهم.
نردبان را پیدا کردم.
از آن بالا رفتم.
کمی به درازا کشید تا به منبع آب میخ پرچ شده برسم. و سرانجام وقتی که رسیدم رویِ راه گربه رو از حال رفتم. در پس مغز خرابم، صدایی مرا به سبب این ضعف و ناتوانی نکوهش کرد.
به درختهای زیر پایم نگاه کردم. پشت آنها زمین بیسبال را دیدم؛ جایی که از پدرم بازی یاد گرفته بودم. منظره آن هنوز خاطره های غم انگیزی را به یادم می آورد. چه چیزی در کودکی هست که آدم را هرگز رها نمی کند؛ حتی زمانی که آن چنان خرد شده که به سختی می توان باور کرد هرگز کودک بوده است؟
آسمان کم کم روشن می شد. زنجره ها بلندتر می خواندند. یکباره خاطره ای از ماریای کوچک که بر روی سینه ام خوابیده بود، به یادم آمد؛ مربوط به زمانی که آن قدر کوچک بود که می شد با یک دست بغلش کرد. پوستش بوی پودر بچه می داد. سپس تصویری از خودم دیدم، خیس و کثیف، آن گونه که اکنون بودم و ناگهان وارد میهمانی آنان می شدم. موسیقی قطع می شد، همه هراسان به من نگاه می کردند، ماریا از همه هراسان تر بود.
سرم را پایین انداختم.
من باید دعوت می شدم.
دو قدم عقب رفتم، به نرده ها چنگ زدم و خود را از بالای آن پرت کردم.

بقیه ماجرا شرح دانی نیست. به چه چیز برخورد کردم، به چه شکل زنده ماندم، نمی دانم. همه چیزی که به یاد می آورم، پیچ و تاب خوردن و پاره شدن و مالیده شدن و ضربه خوردن و خراشیده شدن و در نهایت افتادن است. این زخمها در صورتم؟ گمان می کنم بر اثر همان حادثه باشند. به نظرم زمان زیادی روی زمین افتاده بودم.
وقتی چشمهایم را باز کردم خود را در محاصره تکه های افتاده درخت دیدم. سنگها به شکم و سینه ام فرو رفته بودند. چانه ام را بلند کردم و اینها را دیدم: زمین بیسبال زمان جوانی ام که روشنایی صبحدم آن را روشن می کرد، محل استراحت بازیکنها و پشته مخصوصِ توپ اندازها.
و مادرم، که سالها پیش مرده بود.

این کتاب برگردانی است از:
FOR ONE MORE DAY
by
Mitch Album
Hyperion- New york - 2006

با سپاس از خانم ها افسانه و مهناز جلالی

۲. صبح

مادر چیک

پدرم یک بار به من گفت: «تو می تونی یا پسرِ مامان باشی یا پسرِ بابا. ولی نمی تونی هر دوی اونا باشی.»
من هم پسر بابا شدم. مانند او راه می رفتم. خنده های دودآلود و گرفته او را تقلید می کردم. دستکش بیسبال دستم می کردم؛ زیرا او بیسبال دوست داشت و هر توپی را می انداخت می گرفتم؛ حتی آنهایی که دستهایم را آن چنان به درد می آوردند که می خواستم فریاد بزنم.
وقتی مدرسه تعطیل می شد، به مغازه او در خیابان کرفت می رفتم و تا وقت شام در آنجا می ماندم، در انبار با جعبه های خالی بازی می کردم و منتظر می شدم تا کارش تمام شود. دو نفری با خودروی بیوک آبی آسمانی او به خانه می رفتیم و گاهی وقتها در کنار جاده می ایستادیم تا او سیگار «چستر فیلد»ش را بکشد و به اخبار رادیو گوش بدهد.
من خواهر کوچک تری به نام روبرتا دارم. آن وقتها تقریبا همه جا کفشهای باله به رنگ صورتی می پوشید و وقتی در رستوران محلی شام می خوردیم، مادرم او را به دستشویی «خانمها» می برد ــ در حالی که پاهای صورتی او روی کف پوش سُر می خورد ــ و پدرم مرا به دستشویی «آقایان» می برد. من با ذهن کودکانه ام تصور می کردم، این تکلیفی است که زندگی تعیین کرده است: من با پدر و او با مادر. مال خانمها. مال آقایان. مال مامان. مال بابا.
پسرِ بابا.
من پسر بابا بودم و پسر بابا ماندم تا صبح شنبه ای روشن و گرم در بهاری که در کلاس پنجم دبستان درس می خواندم. پنج سالگی ام. آن روز ما در مقابل تیم کاردینال ها که لباسهای همشکل و قرمز پشمی می پوشیدند و شرکت تجهیزات لوله کشی کانر پشتیبان مالی تیمشان بود، بازی رفت و برگشت داشتیم.
وقتی با جورابهای بلند و دستکشهای بیسبال وارد آشپزخانه شدم، خورشید حسابی آنجا را گرم کرده بود. مادرم پشت میز نشسته بود و سیگار می کشید. مادرم زن زیبایی بود؛ ولی آن روز صبح زیبا به نظر نمی رسید. او لبش را می گزید و به دوردستها نگاه می کرد. بوی نان برشته سوخته را به یاد می آورم و تصور می کردم او به این دلیل که نان صبحانه را سوزانده، ناراحت است.
گفتم: «من کورن فلکس می خورم.»
کاسه ای از کابینت آشپزخانه برداشتم.
او سینه اش را صاف کرد. «چه ساعتی بازی داری، عزیزم؟»
پرسیدم: «سرما خوردی؟»
به نشانه نفی سرش را تکان داد، دستش را زیر گونه اش گذاشت و گفت: «چه ساعتی بازی داری؟»
با بی اعتنایی گفتم: «نمی دونم.» آن وقتها ساعت نمی بستم.
بطری شیشه ای شیر و پاکت بزرگی از کورن فلکس را برداشتم. کورن فلکس ها را آن چنان با عجله در کاسه ریختم که مقداری از آنها روی میز پریدند. مادر آنها را یکی یکی جمع کرد و کف دستش گذاشت.
زیر لب گفت: «من تو رو می رسونم، هر وقت که باشه.»
پرسیدم: «چرا بابا این کارو نمی کنه؟»
«بابا اینجا نیست.»
«کجاست؟»

نظرات کاربران درباره کتاب برای یک روز بیشتر

این کتاب همون یک روز دیگر هست
در 1 سال پیش توسط معصومه سادات محسنی صالحی منفرد
این همون کتاب یک روز دیگر هست؟
در 1 سال پیش توسط مهسا
این کتاب یکی از بهترین کتابایی بود که خوندم
در 2 سال پیش توسط kat...loo
کتاب انقدر احساسات انسان رو درگیر می کنه که موقع خوندن ان گریه می کردم
در 11 ماه پیش توسط jan...365
خوبه
در 2 سال پیش توسط mah...ist
عالیه حتما بخونید
در 2 سال پیش توسط m.y...382