فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عمیق

کتاب عمیق
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب عمیق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب عمیق

آیا تابه‌حال برایتان پیش آمده ناگهان از خوابی طولانی و عمیق بیدار شوید و مدتی طول بکشد بدانید که هستید و کجا هستید؟ اشیا یا حتی چهره‌های آشنا رازآلود و دور می‌شوند. تلوتلو می‌خورید، رد مِه‌آلود خواب را در دنیای بیداری دنبال می‌کنید و معنای هیچ چیز را نمی‌فهمید. فقط چند لحظۀ کوچک، اگر خوش‌اقبال باشید. تا وقتی به صورتتان آب خنک بزنید و دوباره بشناسیدش در آیینه روبه‌روی روشویی تا وقتی یک فنجان چای بنوشید، نَفَس عمیق بکشید و در وظایف هر روزه غرق شوید. در آن خواب‌ها کجا می‌رویم، وارد کدام دنیا می‌شویم؟ شاید فرانسه باشد، سال ۱۹۱۸.

ادامه...

بخشی از کتاب عمیق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



عمیق

مری سوان

بعد

اینجا دو پنجره بلند هست، خیلی بلند و پُر قاب و پرده های تور سفید در نسیم می رقصند، بالا می روند و پایین می افتند، مثل نَفَس، مثل آه. بوی خوب ضعیفی می آید، مثل بوی شکوفه. شاید بهار است. برگ های درختان هم بلند می شوند و آه می کشند؛ همه آن چیزی که از آن پنجره ها قابل دیدن است. از خیابان صدا می آید، صدای چرخ ها، کفش های محکم و گاهی صدایی که بالا می رود و چیزی را صدا می کند، ولی همه درهم برهمند؛ آن صداهای دور. یک بار پدر به ما گفت در تشییع جنازه ملکه در خیابان کاه ریخته بودند تا صدایی بلند نشود. مثل همان است و ما فکری شده ایم که شاید کسی مرده باشد.

چطور شروع کنم

آیا تابه حال برایتان پیش آمده ناگهان از خوابی طولانی و عمیق بیدار شوید و مدتی طول بکشد بدانید که هستید و کجا هستید؟ اشیا یا حتی چهره های آشنا رازآلود و دور می شوند. تلوتلو می خورید، رد مِه آلود خواب را در دنیای بیداری دنبال می کنید و معنای هیچ چیز را نمی فهمید. فقط چند لحظه کوچک، اگر خوش اقبال باشید. تا وقتی به صورتتان آب خنک بزنید و دوباره بشناسیدش در آیینه روبه روی روشویی تا وقتی یک فنجان چای بنوشید، نَفَس عمیق بکشید و در وظایف هر روزه غرق شوید. در آن خواب ها کجا می رویم، وارد کدام دنیا می شویم؟
شاید فرانسه باشد، سال ۱۹۱۸.

لباسی برای بقا

چطور توضیح بدهم، شبیه چیست؟ مصاحبه و بعد ذکر اینکه قبول شده ایم. ظاهر رسمی اش این بود و بعد تاریخ حرکت کشتی، ده روز در راه. هجوم ناگهانی تشویش، ترس ـ ده روز، آن همه مدت. آن همه کار برای انجام که کنار هم جمع کند جنبش آن چیزی که مدتی ما را حمل می کرد. مایه کوبی و فهرست های بی پایان. پتوها و جوراب های کلفت و چکمه های بلند. کت ها، کیسه های آب گرم، جعبه های نخ و سوزن، لباس خواب های فلانل، چاقو. دو برگه ریزخط، فهرست چیزهای ضروری، همراه تذکر در آخر نوشته که به یادمان می انداخت وطن پرستی ایجاب می کند تا جای ممکن بار و بُنه کمی با خودمان برداریم.
وقتی برای شام رفتیم خانه خانم ریلی، به ماجرا می خندیدیم و او گفت چقدر به ما حسودی اش می شود. چقدر دوست داشت او هم با ما می آمد.
در مورد پسران جوانی حرف زدیم که جانشان را فدا کرده بودند؛ جیمز و دوستان و برادران و کسانی که می شناختیم. و البته یاد سفر دور اروپایمان را هم کردیم، در مورد حال و هوای فرانسه حرف زدیم و بلژیک و اینکه چقدر یاد گرفته بودیم. آن بار در کلیسای کوچک سن مائورتیزیو ایستاده بودیم، به پهنای صورت اشک می ریختیم و هیچ کس کارمان را عجیب نمی دانست. آن روز وقت خداحافظی خانم ریلی به هر کداممان یک خودکار باریک مشکی داد تا به یادمان بماند همه چیز را برایش بنویسیم.
روز بعد پدر ما را برای ناهار برد بیرون. یک نفر به او گفته بود سفر از هر چه فکرش را می کند خطرناک تر است و برای همین بعد از ناهار به اصرار ما را برد تا برایمان لباس بخرد؛ لباسی که جانمان را از خطر مرگ حفظ کند. برق چشمانش را دیدیم وقتی زن فروشنده گفت این لباس چهارده نفر دیگر را هم گرم می کند. ولی بعد آن لباس رفت و پدر خیلی محکم گفت ما دو دست لباس می خواهیم. برای خوشحال کردن او کل بعدازظهر لباس امتحان کردیم، هر چند همه چیز مسخره به نظر می رسید. سرهمی های سنگین مُشمعی با گیره های فلزی در سینه و قوزک پا که یک روسری با سگک به آن ها وصل بود. زن جیب های مخصوص لباس ها را نشانمان داد که مخصوص گذاشتن نان و آب بود و اطمینانمان داد آن لباس علاوه بر گرم کردن چهارده نفر دیگر، آدم را چهل و هشت ساعت در وضعیت ایستاده نگه می دارد چون فقط از کمر به بالا می چرخد.
وقتی این را شنیدیم هر دو با هم گفتیم: «اُفلیا!» یاد عروسکی افتادیم که روزی داشتیم. گل هایی که لای موهای بلند خشکش گذاشتیم و سعی کردیم در رود کم عمق غرقش کنیم. چطور در آب زیر و رو شد تا بایستد، گلبرگ ها همه جا ریختند، تا آنکه بالاخره جوراب های خیس سنگینمان را دور گردنش بستیم و بعد او غرق شد، ولی دَمَر. دردسر برای دایه بود، وقتی پیدایمان کرد؛ نَه به خاطر جوراب ها، بلکه به خاطر آنکه به رودخانه رفته بودیم و او نفهمیده بود.
با دو بسته بزرگ از فروشگاه درآمدیم و پدر کاملاً راضی بود که توانسته بود چیزی بخرد که ما را در امان نگه دارد.

قصر

مادر ما زن غمگینی بود که روی مبل دراز می کشید، روی تخت یا هر وقت می شد شال یا پتو به خود پیچیده روی صندلی در ایوان. ما او را کشتیم، البته؛ همه می دانستند.
ما هر روز او را می دیدیم، تقریباً هر روز؛ هر چند گاهی فقط یک نظر از آستانه در. صورت و چشمان مه آلودش میان بالشت در اتاق های تاریک. دایه دستمان را محکم می گرفت و ما را عقب می کشید. چهره رنگ پریده مادرمان از میان آن غم به طرفمان برمی گشت و زیر لب می گفت: «سلام عزیزکانم.»
گاهی همان طور که در چمن ها غلت می زدیم و از خنده ریسه می رفتیم به مسخره می گفتیم: «سلام عزیزکانم» و لباس هایمان را لک می کردیم و دایه دعوایمان می کرد. شب ها هم آن کلمات را زمزمه می کردیم، دراز کشیده روی تخت های باریکمان درحالی که دست هایمان را در فاصله میان تخت ها گرفته بودیم. شب بخیر عزیزکم، شب بخیر.
مادرمان بوی خاصی داشت، بویی مثل گلی روی بویی سنگین تر، کمی شیرین. آن را در فرانسه تشخیصش دادیم یا چیزی شبیه آن را. بوی ترس، ناامیدی و چیزهایی که آرام می پوسیدند.
برادرانمان می گفتند او قبلاً زیبا بوده. قد بلند با موهای سیاه درخشان که گاهی پریشان رهایش می کرد و پیراهن های ابریشمی بلند به رنگ همه گل های باغ می پوشید وقتی برادرانمان هر چند ماه یک بار از مدرسه به خانه برمی گشتند. ساعت ها در اتاق مادر می ماندند، با او حرف می زدند یا برایش کتاب می خواندند. صدایشان را می شنیدیم که می گفتند و می گفتند، با مکث هایی که تصور می کردیم مادر از حال رفته. برادرانمان خیلی بزرگ تر از ما بودند، بالای لب هایشان تازه سبز شده بود. دنیایی که از آن حرف می زدند کاملاً متفاوت بود. گردش و موسیقی و مهمانی در نور شمع و کیکی با نقشه کوهستان، سوییس و توت فرنگی های وحشی. این ها را وقتی بزرگ تر شدیم برایمان تعریف می کردند. وقتی هنوز خیلی کوچک بودیم اذیتمان می کردند و دایه نمی توانست ما را با آنها تنها بگذارد.
یک بار برای مادرمان نمایش اجرا کردیم. در چمن های جلو خانه پشتک و وارو زدیم. همان طور که داشتیم می چرخیدیم و غلت می زدیم صدایی شنیدیم که نفهمیدیم چیست. بالاخره ایستادیم و نفس زنان و درحالی که موهایمان را از صورتمان کنار می زدیم به ایوان نگاه کردیم. مادر در صندلی اش و از میان شال ها و پتوهایی که به خودش پیچیده بود داشت می خندید. آن قدر خندید که به گریه افتاد، آن قدر که دیگر نفسش داشت بند می آمد و آن وقت ما رفتیم و سرهایمان را نزدیک دامنش گذاشتیم. او موهایمان را نوازش کرد و گفت: «اوه، عزیزکانم، قرار نبود این طوری بشود.»
به این ترتیب فهمیدیم که همه مان طلسم شده ایم. میان تاک های در هم پیچیده حیاط خلوت پرسه می زدیم و تصور می کردیم آنها بزرگ می شوند و بزرگ می شوند و می پیچند دور قصر سنگی، جلو نور خورشید را می گیرند. و پنجره اتاقی را که شاهزاده خانم آنجا به خواب صد ساله فرو رفته می پوشانند. وقتی می خواستیم راهی به داخل قصر پیدا کنیم، جیمسون نفیر می کشید و ما بیشتر احتیاط می کردیم و در گوشه ای آفتاب گیر می نشستیم و نخودچی های دزدی مان را می خوردیم و شاهزاده را سوار بر اسب سفیدش تصور می کردیم که می آمد و جیمسون را از سر راه برمی داشت و وارد قصر می شد و شاهزاده خانم را نجات می داد. بعد جشن برپا می شد زیر نور هزار شمع و شاهزاده خانم پیراهن بلندی می پوشید، رنگ آبی سیر دریا.
شاهزاده چشمان آبی داشت و موهای روشن. سال ها بعد عکسی از جوانی پدرمان پیدا کردیم، چهره اش درست شبیه همان شاهزاده خیالی ما بود، و ما بهت زده شدیم چون هیچ وقت پدرمان را در قد و قواره شاهزاده به حساب نمی آوردیم. یا می آوردیم؟ آیا قبلاً آن عکس را دیده بودیم؟ اگر دیده بودیم معنای این امر چه بود؟ ساعت ها در مورد آن حرف می زدیم و شست پایمان را مقابل بخاری گرم می کردیم؛ همان وقت که باران تیره ای به پنجره ها می کوبید، ولی به هیچ نتیجه ای نمی رسیدیم.
پدرمان هم بوی خاصی داشت، آن را با خودش از شهر می آورد. بوی سیگار و گرد و خاک و خاکستر. ما در کودکی زیر سایه سنگین او بزرگ شدیم. عاشق این بودیم که چیزها را داغان کنیم، زبان درازی کنیم، کارهای محیرالعقول کنیم. ولی حتی از گفتن حرف نادرست هم وحشت داشتیم.
معمولاً پدر را در اتاق مطالعه اش می دیدیم، قبل از آنکه به رختخواب برویم. اتاق نیمه تاریک، صورت پدر که با نور چراغ روی میز به طرز عجیبی روشن بود، دسته ای کاغذ و پوشه و دود باریک سیگار. فکر می کردیم او هم ما را سرزنش می کند و آرزو می کردیم کاش هرگز وجود نداشتیم. او از ما می پرسید خوب بوده ایم و همه تکالیفمان را خوب انجام داده ایم و صد البته ما می گفتیم، بله. بعد او اشاره می کرد کنارش برویم و ما کنار میزش می رفتیم و او دستانش را دورمان حلقه می کرد و پیشانی هایمان را می بوسید. اول یکی مان بعد دیگری و تیغ های سبیلش در پوست مان فرو می رفت. او هیچ وقت ما را به اسم صدا نمی زد و ما هیچ وقت سعی نمی کردیم او را هم مثل بقیه گول بزنیم. فایده ای هم نداشت، چون مطمئن بودیم نمی فهمید یا اهمیتی نمی داد کداممان کدامیم.
بعدها که در مورد آن صحبت می کردیم، آن شب های درازی که چراغ ها همان طور می سوختند و می سوختند، فکر می کردیم فقط به خاطر آن بود که پدر نمی دانست با ما چه کار کند. او خواهر نداشت، دختر دیگری نداشت، احتمالاً معذب بود و البته پُرمشغله. قطعاً وقتی بزرگ می شدیم با ما حرف می زد، می پرسید چه کتاب هایی می خوانیم، چیزهایی می گفت که نشان می داد حواسش به ما بوده و در موردمان فکر می کرده. شاید اگر مادرمان آنجا بود ـ ولی این اصل مسئله بود.

خاطرات دور

آن ها مرا یاد اسب ها می انداختند ـ مگر نه؟ اسب های سفید زیبا، اسب های رویاها، شاید. می دانید که چطور سُم می کوبند، پایشان را بالا می برند و در هوا نگه می دارند، سعی می کنند بی وزن شوند، زمین را لمس نکنند. نمی توانم توضیح دهم. ولی مرا یاد این چیزها می انداختند. همین.

چشمه

یک نقاشی از چهره مادرمان هست، در کتابخانه پدرمان آویزان است، در آن اتاق که در روشن ترین روزها هم تاریک است. نقاش مدتی که مشغول کشیدن آن بود در خانه مان ماند و دایه هنوز با شگفتی تعریف می کند که نقاش چطور او را می خنداند. یک تابلو دیگر هم هست که همان وقت کشیده شد. یک نقاشی سردستی با رنگ های ملایم که معمولاً بالای شومینه آویزان بود، تا آنکه پدرمان اجازه داد مارکوس آن را به خانه خودش ببرد.
در این تابلو دوم مادرمان یک پیراهن زرد کمرنگ پوشیده و لب یک حوض نشسته. جیمز و مارکوس دو پسر کوچک آبی پوشند که هر کدام یک طرف مادر نشسته اند و همه به چیزی که در دامن مادر است نگاه می کنند. از طرز نشستن مادر، از شکل دهانش، لب های نیمه بازش، به نظر می رسد دارد برایشان داستان می خواند؛ هر چند آنجا جای غریبی برای آن کار بود. وقتی کوچک بودیم عاشق آن نقاشی بودیم، همین طور به آن زل می زدیم و زل می زدیم. چمن، رنگ چمن آخر بهار بود و شتک آب فواره در هوا برق می زد. آن تابلو مثل پنجره ای رو به جهان دیگر بالای شومینه آویزان بود و به نظر می رسید که با زل زدن به آن می توانستیم واردش شویم.
پایین تابلو یک امضا بود و تاریخ. بزرگ تر که شدیم از آن تاریخ دستگیرمان شد که ما آن وقت داشتیم زیر آن پیراهن زرد بزرگ می شدیم. آن فواره دیگر وجود ندارد، جایش پر از گل است که با تغییر فصل تغییر می کنند. باعث آن همه ما هستیم. وقتی خیلی کوچک بودیم، دست بالا دو ساله، دخترک پرستارمان زیر سایه درخت خوابش برد. ما او را یادمان نمی آید، می گویند ما چیزی از آن ماجرا یادمان نمی آید.
خیلی خیلی کوچک بودیم. ولی ما یادمان می آید، مطمئنیم که یادمان می آید. شتک فواره، صدایش و حسش. مثل حس دست در دست بودن؛ نَه فکرش، حسش. اینکه آب نه گرم بود و نه سرد، مطلوب بود. عمیق نبود، ولی ما خیلی کوچک بودیم و آن حس به قدری بود که به سرمان نزدیک شود. و جادوی زیر آب را هم به خاطر می آوریم؛ آن سکوت و آرامش مطلق را. آن حوض ماهی نداشت، ولی ما رنگ را به یاد می آوریم، شعاع های نور را.
ما باید یک جوری خودمان را از آب بیرون کشیده باشیم؛ هر چند وقتی یادمان می افتد آنجا چطور بود نمی دانیم چرا بیرون آمدیم. برگشتیم لب حوض و راه افتادیم، با رد پاهای خیسمان رفتیم سمت خانه بزرگ که یک در داشت، باز می شد و سایه سفیدی هم می دوید. دست در دست هم به طرف هر چیزی می رفتیم که سر می رسید.
این داستان یک روز روشن در ماه ژوئن اتفاق افتاد. می دانیم، به ما گفته اند. پس چرا یک تصویر دیگر در ذهن داریم، به همان شفافی؟ چمن قهوه ای و مُرده، درخت های لخت جز چند برگ پژمرده که وقتی باد می آمد خش خش می کردند. دو آدم، بزرگ و تیره، با پاهای تیره سنگین دو بدن کوچک را حمل می کردند، بازوهایشان را جلو آوردند گویی می خواستند چیزی را در خاک به امانت بسپارند. از آسمان و دست های خیس آب می چکید و یک سکوت عظیم برقرار.

خانم مور

آن ها فرشته بودند. منظورم فقط این نیست که خوب بودند، که بودند. مهربان و سخت کوش و در بذل وقت و پول سخاوتمند. اهمیتی نمی دادند چه کاری انجام می دهند. اولین بار که دیدمشان شک داشتم. هر چند خسته سفر بودند، روشن بود که به عمرشان یک روز کار سخت نکرده اند. و همه اش چند تا از آن ها داشتیم ـ نه خیلی، که نتوانند تحمل کنند. که خودشان را ببینند که دارند ساندویچ خیار می گردانند یا یک پسر زیبا را با کالسکه دور باغ می چرخانند. باغ! و البته عده ای بودند که مدتی زیادی آنجا بودند. من گفتم چرا نه. تا وقتی کارهایشان را انجام می دادند، تا وقتی لازمشان داشتم در دسترس بودند، به من چه مربوط می شد؟
به من گوش بدهید ـ اگر چند سال پیش بود از بهت زبانم بند می آمد. ولی آن پسرهای بیچاره، نگاه شان، و بدن های در هم شکسته شان، آن طوری که جمع می شدند و می پریدند، ولی همیشه آماده شنیدن لطیفه بودند، با یک لبخند. و بعضی از زن ها ـ راستش را بگویم اقبال چندانی نداشتند. همان طور که گفتم تا جایی که می توانستم روی بودنشان و کارشان حساب کنم، تا وقتی خودشان را مریض نمی کردند یا به دردسر نمی انداختند، من که باشم که بگویم حق ندارند کمی تفریح کنند.
نه آنکه دوقلوها آن طور بودند، نَه. تازه جور دیگر هم بودند. می دانید خیلی جدی بودند و فکر نمی کنم زیاد با مردها سر و کار داشتند. منظورم عشق و عاشقی است. یک جوانی بود که با او بیرون می رفتند، مدتی. نمی دانم قضیه چه بود، فقط دوستی بود. دوستم دکتر توماس گفت که آن پسر داشت یک دوره درمانی را می گذراند. مثل خیلی ها. هر چند معمولاً تقصیر از دختران فرانسوی بود و این پسر به نظر هیچ وقت دنبال مصاحب نبود. این طور به نظر می رسید که مشکل پسند است. البته تضمینی برای این نظر هم نیست.
بنابراین، این پسر ـ الآن نمی توانم به اسمش فکر کنم، ولی شیطان مجسم بود. و یک لطیفه گوی قهار ـ استعدادش را داشت. وقتی می دیدی اش ربطی نداشت چه حال و هوایی داشتی، تا وقتی او می رفت از خنده ریسه می رفتی. او زیاد در اردوی ما نبود، شاید دو هفته. هر چند هر از گاهی سر می زد تا دوقلوها را ببیند. و این لطف او روی آنها هم اثر می گذاشت. وقتی او آنجا بود دوقلوها سبک تر می شدند؛ نمی دانستم چرا. من هیچ دوقلوها را نمی شناختم تا آنکه استر و روت را دیدم. و آنها درست همان طور بودند که تصور می کردی، اگر تصور می کردی. همان صدا، همان قیافه، همان رفتار. و همیشه «ما» بودند ـ به قدری به این مسئله عادت کرده بودم که فراموشش کرده بودم. ما این طور کردیم، ما این طور فکر می کنیم، هیچ وقت حرفی از «من» نبود. بعد از یک مدت رنگ روبان هایشان را عوض کردند تا مردم آنها را از هم تشخیص دهند، ولی من همیشه حس می کردم عادت دارند گاهی مردم را سر کار بگذارند. شاید شوخی خصوصی شان بود یا برایشان اهمیتی نداشت. گاهی فکر می کردم خیلی بد است دو دوست عاشق یک نفر بشوند، مخصوصاً اگر آن یک نفر دیوی مثل آن پسر باشد. به نظرم او آخرهای جنگ زخمی شد یا در دردسر افتاد، یادم نمی آید کدام. آه، زیر پل پُر از آب است ـ آه، نمی خواستم این را بگویم.

خانم مدیر ـ ۱

بعضی ها فکر می کنند تقصیر من است؛ نمی گویند، ولی فکر می کنند. مثل پدرشان او به دفترم آمد تا مرا ببیند. روی صندلی سبز نشست و چای را رد کرد. از من خواست قانعشان کنم که نروند، ولی نگویم که او خواسته است. گفت: «شما رویشان نفوذ دارید. آنها به حرف شما گوش می کنند.»
آن روز من به او گفتم حق ندارم آن کار را بکنم. آنها زن های بزرگی شده بودند، بیست و شش سالشان بود و باید خودشان تصمیم می گرفتند. وانمود کردم و امروز می دانم که داشتم وانمود می کردم که نفهمیدم منظورش از نفوذ چه بود. انگار نه انگار من به عمرم حرفی زده بودم یا آن طور زندگی کرده بودم. تظاهر مرا فهمید، لحظه ای از پشت عینک طلایی رنگش معلوم شد. ولی فقط گفت: «بسیارخوب.» و تا وقتی برود از چیزهای کلی حرف زدیم. ما همیشه بعضی چیزها را یادمان می رفت به هم بگوییم؛ من و پدر آنها.
امشب بیرون سرد است و برف و باران چموشی به پنجره می کوبد. ولی اینجا کنار آتش نشسته ام، کاملاً گرم و خشک. یک سینی نزدیک دستم، کتاب هایم، قلمم. و به نظرم می رسد هر چه گفته ام و انجام داده ام، همه جنگ های انجام شده به خاطر همین وضعیت گرما و آسایش باشد. امروز صبح در مدرسه به آن ردیف های چهره های تغییر یافته نگاهی انداختم و فکر کردم آنها هم پیام مرا از همان جایگاه آسایش دریافت می کنند. نگاه آنان نبود، ولی من چه؟
من باور داشتم که دارم سال از پی سال آنها را حاضر به یراق به دنیا می فرستم؛ نسلی از زن ها که به عقلانیت خود افتخار می کردند، با احساس ارزشمندی که به حقیقت ایمان داشتند، به زیبایی و آن ایمان را با وجود خود همه جا می پراکندند. باور داشتم دنیا باید جای بهتری شود و آنها شاهد آن خواهند بود. شاید باید سلاحی در اختیارشان قرار می دادم که به آنها بیاموزد فکر کنند، نه حس. به آنها بیاموزد خودشان را نجات دهند. این را با جدیت تمام می گویم.
گفتم که همیشه بعضی چیزها را فراموش می کردیم بگوییم؛ پدر آنها و من. حالا باید درنگ کنم و در مورد این مسئله فکر کنم. من او را تقریباً پانزده سال پیش دیدم، او را طولانی تر از پدر و مادر خودم می شناسم. فکر می کنم داشتیم با هم مصاحبه می کردیم، در مورد امکان حضور دخترها در مدرسه.
به جلسه ای می رفتم و سوار تراموا شدم؛ در قسمت ناآشنایی از شهر. یادم می آید کمی نگران بودم که دیر برسم، در نوعی هشیاری بالا بودم که وقتی دور و برت عجیب و غریب است به سراغت می آید، وقتی باید چشم و گوشت را کامل باز کنی. خیابان ها و خانه هایی که از کنارش رد می شدیم شبیه آنهایی که می شناختم بودند و نبودند. مردمانی که سوار و پیاده می شدند هم همین طور. گویی شیشه ای کمی بدشکل شده بود. مثل آن لحظاتی از خواب که چیزهای کوچکی آن قدر عجیب هستند که به تعجب بیفتید دارید خواب می بینید یا نه. تابستان بود، درختان پُر از برگ سبز و باران متصلی از آسمانی که خاکستری وسیع و پاک و شسته بود، می بارید. تراموا پیله کوچک متحرکی بود و مردمی که از بیرون خودشان را داخل آن می کشیدند از باران گیج بودند، البته کمی. بعضی موش آب کشیده شده بودند. زن میان سالی قطرات آب از چتر سیاهش می چکید وقتی می بستش، خنده زنان وقتی نفس می گرفت، چیزهایی به خودش می گفت که در زمان و مکان دیگر اسباب تعجب بود. ولی آنجا آشکار بود که جنون باران است و لاغیر. همه ما تحت تاثیر قرار گرفته بودیم.
من از آنجا آمده بودم، آن روز که اولین بار پدر آنها را دیدم. هنوز نگران زمان، یادم می آید با عجله از راهرو رد شدم تا به دفتر جدیدم برسم، چراغ ها را روشن کنم و بگویم برایم چای بیاورند. منتظر چای بودم وقتی تقّه آرامی به در خورد و کاملاً جا خوردم وقتی مردی با موهای جوگندمی وارد اتاقم شد. او شبیه همان بود که بود، بازرگانی موفق، با این حال، با تامل از آستانه در گذشت، طوری که فوراً خواستم راحتش کنم. یادم می آید که بی مقدمه گفت همسرش فوت کرده. می دانم و می دانم که گفت که چند سال است و به نظرم عجیب آمد که آن طور گفت. بعد یادم آمد که چه کسی است، اعتبارش در تجارت و دانستم که تعمدی در کار بوده، نوعی ترفند. به هر حال، اولین حرف هایی که رد و بدل می شوند مثل لباس های تنمان است و چهره ای که با آن به ملاقات افراد و دنیا می رویم.
آقای اِی ادامه داد که پسرهایش از کوچکی به مدرسه رفته اند، ولی همیشه آرزو داشته دخترهایش را در خانه نگه دارد، حتی تا یازده سالگی.
بعد از بررسی همه جوانب دانسته بود که مدرسه من همان آموزشی را که مطلوب اوست ارائه می کند و در ضمن از خانه شان هم با قطار زیاد دور نیست، برای همین هر روز می توانستند بیایند و بروند. گفت: «آنها دخترهای باهوشی هستند، فقط کمی...»
دوباره تقّه ای به در خورد، این بار دیگر چای بود و ما به فنجان و قاشق چای خوری مشغول شدیم. او چایش را ساده خورد، ولی من به دلایلی چایم را با شیر و شکر خوردم. نور چراغ ها هوای رنگِ باران خورده را به گوشه اتاق رانده بود و یادم می آید که فکر می کردم اتاق هم مثل تراموا، پیله دیگری است؛ این حلقه نوری که در آن نشسته بودیم و موسیقی قاشق های چای خوری نقره.
او بعد از آنکه فنجان را به دهانش برد گفت: «آنها اصلاً بچه های دیگر را نمی شناسند. زندگی ما خیلی آرام است. آنها هم کاملاً راضی اند.» ولی من داشتم فکر می کردم... «به علاوه، دارند بزرگ می شوند، می دانید که...» گفتم: «البته» و او گفت: «من خودم هم دوقلو بودم، ولی برادرم زنده نماند.» و وقتی من داشتم فکر می کردم چه جوابی بدهم، او عینکش را برداشت و چشم چپش را مالید و گفت: «عجیب است، تا به حال این موضوع را به کسی نگفته بودم.»
حرفش را باور نکردم، فکر کردم این هم یک قسمت دیگر از استراتژی خاصش است. چهره اش مثل قبل بود، آسیب پذیر، بدون عینک.
طبق قاعده، ما در زمان های خاصی منتظر دانش آموز جدید نبودیم، ولی من هم ترفندهایی می دانستم. پیشنهاد کردم با دخترها برگردد و نمونه کارهایی را که انجام می دهند بیاورد. گفتم: «هر چند لیست انتظار بلندبالایی داریم، ولی احتمالاً می توانیم هر دوی آنها را برای ترم پاییز ثبت نام کنیم.»
چقدرش تقصیر من است یا به خاطر نفوذم است که نتیجه هر دو یکی است. نامه هایی که آنها نوشتند، جواب های من. قبل از آنکه آنها دیگر نامه ننویسند. می دانید، فکر کردم آنها به قوت قلب احتیاج دارند. که آنها کار درست را انجام می دهند، که همه چیز باارزش است. و باور داشتم که بود، دروغ نمی گفتم. ولی با خواندن دوباره نامه ها نمی توانم باور کنم که آن قدر کور بودم، سراسر احساس چاپلوسی می کنم وقتی یاد جواب هایم می افتم.
خیلی به خودم سخت می گیرم؟ درست است که دیگر خیلی هایشان برگشته اند و قصه هایشان را می گویند، امروز که می بینم چه کسی ثروتمند شده یا ثروتمندتر، دنیا هنوز چه شکلی است، امروز که دیگر همه چیز این قدر روشن است. ولی من آنها را ناامید کردم، راه فراری نیست. آنچه آنها به من می گفتند، چیزی نبود که به آن ایمان داشتم، من به جای گوش کردن سعی می کردم آنها را به راه خودم بیاورم. آن همه حرف در مورد اعتماد و هویت. من گولشان زدم و حالا آنها مرده اند.
خیلی سال پیش مرد جوانی را می شناختم که در آفریقا به مرض تب از دنیا رفت. اگر من با او ازدواج می کردم به آفریقا نمی رفت، مریض نمی شد و نمی مرد. ولی من قبول نکردم با او ازدواج کنم، چون داشتم به باور خودم اولین گام های پیشرفت را برمی داشتم. به نظرم با ازدواج با او عنان زندگی ام را از دست می دادم و هر چند هنوز باور دارم که کارم درست بوده، ولی دیگر آن قدر مطمئن نیستم که ازدواج بدترین کار ممکن بوده باشد. بعد از مرگ پدر و مادرم، عمه و عمویم مرا بزرگ کردند. آنها آدم های بامعلوماتی نبودند، چیزهایی در آن خانه اتفاق می افتاد که به هیچ کس نگفته ام. والدینم پول کمی برای تحصیل من باقی گذاشته بودند. فهمیدم که همان پول وسیله فرار من است، راه نجات من است. می دانم که من او را نکشتم؛ آن مرد جوان صادق را که دیگر چهره اش را هم به یاد نمی آورم. تب او را کشت، ولی نمی شود انکار کرد که من هم بی تاثیر نبودم. مثل ماجرای روت و استر. آن اولین روز را یادم می آید که پدرشان عینکش را برداشت و چشمش را مالید و من ناگهان دانستم که می توانم در مورد آن قضیه با او حرف بزنم، که شاید او تنها کسی است که می توانم در مورد آن قضیه با او حرف بزنم. و در ضمن آخرین کس.

نظرات کاربران درباره کتاب عمیق