فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بهار سگی

کتاب بهار سگی

نسخه الکترونیک کتاب بهار سگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۸۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بهار سگی

بهار سال۱۹۶۴، وقتی نوزده سالم بود، با فرانسیس جانسن آشنا شدم و امروز تصمیم دارم با تکیه بر اندک دانسته‌هایم، راجع به او بنویسم. صبح زود بود، در کافه‌ای در میدان دانفرت راشِروبا دوستی هم‌سن‌وسال خودم نشسته بودم. جانسن پشت میزی روبه‌روی ما نشسته بود و لبخندزنان ما را نگاه می‌کرد. لحظه‌ای بعد، از داخل کیفی ورنی که روی صندلی کنار خودش گذاشته بود، یک دوربین رولی‌فلکسدرآورد. آن‌قدر حرکاتش سریع و بی‌تفاوت بود که به‌زحمت می‌شد فهمید که کادر دوربینش را روی ما بسته‌. خلاصه این‌که از یک دوربین رولی‌فلکس استفاده می‌کرد. از فرآیند ایجاد چنین نوری در فضای تک‌تک عکس‌هایش سر درنمی‌آوردم. یادم می‌آید صبح روزی که برای اولین بار همدیگر را ملاقات کردیم، خیلی مؤدبانه از او پرسیدم چه دوربینی از نظر او بهترین است و او شانه‌هایش را بالا انداخت و در گوشم گفت که شخصاً دوربین‌های آب‌پاش پلاستیکی را ترجیح می‌دهد که در مغازه‌های اسباب‌بازی به فروش می‌رسد. آن روز ما را به قهوه دعوت کرد و از ما خواهش کرد باز هم مدل عکاسی‌اش شویم ولی این بار در خیابان. حقیقت این بود که یک مجله‌ی آمریکایی مسئولیت تهیه‌ی گزارشی تصویری را با موضوع «جوانی در پاریس» به او سپرده بود و او هم ما دو نفر را برای این کار انتخاب کرد: این‌گونه کار آسان‌تر و سریع‌تر پیش می‌رفت و حتی اگر کارش در آمریکا مورد رضایت هم واقع نمی‌شد برایش اهمیتی نداشت و فقط می‌خواست خودش را از شر این کار که صرفاً به خاطر امرار معاش پذیرفته بود، خلاص کند. بعد از خروج از کافه، هنگام پیاده‌روی زیر آفتاب شنیدم که با لهجه‌ای متفاوت می‌گفت: ـ بهار لعنتی. حسی که احتمالاً در این فصل زیاد به او دست می‌داد.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بهار سگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بهار سال۱۹۶۴، وقتی نوزده سالم بود، با فرانسیس جانسن(۱) آشنا شدم و امروز تصمیم دارم با تکیه بر اندک دانسته هایم، راجع به او بنویسم.
صبح زود بود، در کافه ای در میدان دانفرت راشِرو(۲) با دوستی هم سن وسال خودم نشسته بودم. جانسن پشت میزی روبه روی ما نشسته بود و لبخندزنان ما را نگاه می کرد. لحظه ای بعد، از داخل کیفی ورنی که روی صندلی کنار خودش گذاشته بود، یک دوربین رولی فلکس(۳) درآورد. آن قدر حرکاتش سریع و بی تفاوت بود که به زحمت می شد فهمید که کادر دوربینش را روی ما بسته . خلاصه این که از یک دوربین رولی فلکس استفاده می کرد. از فرآیند ایجاد چنین نوری در فضای تک تک عکس هایش سر درنمی آوردم. یادم می آید صبح روزی که برای اولین بار همدیگر را ملاقات کردیم، خیلی مودبانه از او پرسیدم چه دوربینی از نظر او بهترین است و او شانه هایش را بالا انداخت و در گوشم گفت که شخصاً دوربین های آب پاش پلاستیکی را ترجیح می دهد که در مغازه های اسباب بازی به فروش می رسد. آن روز ما را به قهوه دعوت کرد و از ما خواهش کرد باز هم مدل عکاسی اش شویم ولی این بار در خیابان.
حقیقت این بود که یک مجله ی آمریکایی مسئولیت تهیه ی گزارشی تصویری را با موضوع «جوانی در پاریس» به او سپرده بود و او هم ما دو نفر را برای این کار انتخاب کرد: این گونه کار آسان تر و سریع تر پیش می رفت و حتی اگر کارش در آمریکا مورد رضایت هم واقع نمی شد برایش اهمیتی نداشت و فقط می خواست خودش را از شر این کار که صرفاً به خاطر امرار معاش پذیرفته بود، خلاص کند. بعد از خروج از کافه، هنگام پیاده روی زیر آفتاب شنیدم که با لهجه ای متفاوت می گفت:

ـ بهار لعنتی.

حسی که احتمالاً در این فصل زیاد به او دست می داد.
اول از ما خواست روی نیمکتی بنشینیم و بعد هم در خیابان دانفرت راشِرو، مقابل دیواری که روی ردیفی از درختان سایه می افکند، بایستیم. یکی از این عکس ها را نگه داشته ام، همان عکس دوتایی از من و دوستم روی نیمکت... احساس می کنم دو نفری که در عکس هستند، ما نیستیم، دو نفر دیگرند. نمی دانم، شاید به خاطر گذشت این همه سال است و یا به خاطر آن چه جانسن از پشت دوربین دیده بود، تصویری که ما هیچ گاه نمی توانستیم از خودمان در مقابل آینه به دست آوریم: دو کودک بی نام و گمشده در پاریس.
در راه بازگشت، او را تا آتلیه اش که همان اطراف بود، همراهی کردیم. حس کردم از تنهایی می ترسد. آتلیه در طبقه همکف یک ساختمان بود و دری رو به خیابان داشت. فضایی بزرگ با دیوارهای سفید که در انتهای آن چندین پله به یک طبقه کوچک و میانی ختم می شد که کل فضای آن را یک تخت پر کرده بود.
پایین جز یک کاناپه ی خاکستری و دو مبل تک نفره از همان رنگ، اثاث دیگری وجود نداشت. کنار شومینه ی آجری، سه چمدان چرم قهوه ای روی هم قرار داشتند. تنها دو عکس روی دیوار سفید خالی آویزان بود. عکس بزرگ تر، مربوط به زنی بود به نام کولِت لوران(۴) که من نامش را بعداً فهمیدم. دومی، عکس دو مرد در کنار هم -که یکی از آن ها جانسن بود، و مرد جوان تر درون یک وان شکسته، در هوای آزاد، میان آوار بود.
با وجود خجالتی بودنم، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و از جانسن درباره ی عکس توضیح نخواهم؛ و او در جواب گفت که عکس خودش است به همراه دوستش روبرت کاپا(۵)، در برلین، اوت ۱۹۴۵.
قبل از این ملاقات، نام جانسن برایم آشنا نبود ولی روبرت کاپا را می شناختم چون عکس هایش را در جنگ اسپانیا دیده بودم و مقاله ای درباره ی مرگش در هندو چین خوانده بودم.
سال ها گذشت. برخلاف این حقیقت که گذر زمان تصاویر را در ذهن آدمی محو می کند؛ این بار اثری برعکس داشت. نه تنها تصویر جانسن و کاپا را در ذهنم کمرنگ نکرد بلکه امروز تصویرشان در ذهنم بسیار واضح تر از بهار آن سال است. در این عکس جانسن انگار نسخه دیگر کاپا بود یا برادر کوچک تری که تحت حمایت اوست.
هرچقدر کاپا، با موهای قهوه ای پررنگ و چشمان سیاه و سیگاری آویخته بر گوشه ی لب ، شجاعت و شور زندگی را نشان می داد، جانسن، با موهای بلوند، لاغر و با چشمانی روشن و لبخندی خجالتی و افسرده، به هیچ وجه راحت و سرزنده به نظر نمی رسید.
بازوی کاپا روی شانه ی جانسن تنها از سر دوستی نبود، بلکه نوعی از حمایت را نیز القا می کرد.
در آتلیه روی مبل نشستیم و جانسن پیشنهاد داد ویسکی بنوشیم. تا ته سالن رفت و درِ آشپزخانه ای قدیمی را که اینک تبدیل به اتاقی تاریک شده بود، باز کرد. سپس به سمت ما بازگشت و گفت:

- ببخشید، ویسکی تمام شده.

جانسن عصا قورت داده می نشست، پا روی پا می انداخت و در کاناپه فرومی رفت، انگار که در یک قرار مهم به سر می برد. سکوت حاکم بود و من و دوستم هم چیزی نمی گفتیم. اتاق با دیوارهای سفید، نورانی تر از معمول به نظر رسید. دو مبل تک نفره و یک کاناپه در فاصله ی زیادی از هم به نحوی که حس خالی بودن اتاق را بیشتر می کرد گذاشته شده بودند.
انگار جانسن دیگر در آنجا زندگی نمی کرد. چمدان های گوشه ی اتاق که پرتو خورشید را منعکس می کردند، عزیمتی قریب را یادآور می شدند.

- اگر دوست داشته باشید، عکس ها را بعد از ظاهر شدن، نشانتان خواهم داد.

شماره تلفنش را بر روی پاکت سیگار یادداشت کردم و او تاکید کرد که به هرحال اسمش در دفترچه ی آدرس و تلفن عمومی وجود دارد.

- جانسن، خیابان فرادوو(۶)، دانتون ۲۱-۷۵.

باید باور کرد که ذهن ما گاهی شبیه به فرآیند ظهور عکس های پولارویدی(۷) عمل می کند. در طی این سی سال، خیلی کم به جانسن فکر کردم.
دیدارمان کوتاه بود. جانسن در ژوئن ۱۹۶۴ فرانسه را ترک کرد و اکنون که این جملات را می نویسم، آوریل ۱۹۹۲ است درحالی که دیگر هیچ خبری از او به دستم نرسید و حتی مطمئن نیستم که زنده است یا مرده.
انگار این همه سال، خاطره اش به خواب زمستانی رفته بود و حالا، در این بهار ۱۹۹۲، دوباره بیدار می شود. آیا این بازگشت خاطرات به خاطر عکسی است که از خودم و دوستم پیدا کردم که پشت آن روی مهری با حروف آبی نوشته شده: «عکس از جانسون، ظهور مجدد ممنوع»؟ و یا به خاطر این دلیل ساده که همه ی بهارها شبیه هم اند؟
امروز هوا لطیف بود. درختان باغ ابسرواتوار(۸)، شکوفه کرده بودند؛ و ماه آوریل ۱۹۹۲ گویی در اثر پدیده سورامپرسیون(۹) با آوریل ۱۹۷۴ و همه ی آوریل های بعد آن در هم آمیخته بود. خاطره ی جانسن بعدازظهر به سراغم آمد و همیشه با من خواهد بود...
یادش در ذهنم به عنوان کسی که فرصتم برای شناختنش خیلی کم بود، باقی خواهد ماند. چه کسی می داند. شاید روزی کسی جز من به کمک همه ی عکس هایی که از او پیدا خواهد کرد، کتابی تصویری راجع به او بنویسد. یک سری کتاب های جلد مشکی در قطع جیبی مختص عکاسان مشهور.
چراکه نه! او لیاقت شناخته شدن را دارد. در انتظار آن روز، باعث خوشحالی من است اگر این صفحات او را تا حدی از این فراموشی خودخواسته خارج کند، فراموشی ای که جانسن، خودش، به دنبالش بود.
قبل از همه، لازم است آنچه درباره ی او و زندگی اش جمع کرده ام را یادداشت کنم. در سال ۱۹۲۰ در آنورس(۱۰) متولد شد. پدرش را به زحمت می شناخت. او و مادرش ملیت ایتالیایی داشتند. بعد از چند سال تحصیل در بروکسل، در سال ۱۹۳۸، بلژیک را به مقصد پاریس ترک کرد. در آنجا به عنوان دستیار برای عکاسان زیادی کار کرد و بعد با روبرت کاپا آشنا شد. همین کاپا، جانسن را در سال ۱۹۳۹ با خود به بارسلون و فیگوراس(۱۱) برد و از آنجا به همراه پناهندگان اسپانیایی به مرز فرانسه رفتند. ژوئیه همان سال همراه کاپا کار عکاسی در جریان تور دو فرانس(۱۲) را به عهده گرفت.

با اعلام جنگ، کاپا پیشنهاد کرد که به ایالات متحده بروند و برای هر دو ویزا گرفت ولی جانسن در آخرین لحظات تصمیم گرفت در فرانسه بماند و دو سال اول اشغال فرانسه را در پاریس گذراند. به لطف یک روزنامه نگار ایتالیایی در سرویس عکاسی روزنامه ی تامپو(۱۳) مشغول به کار شد. ولی این شغل مانع از دستگیر وی در جریان دستگیری های جمعی یهودیان و تبعید به کمپ درانسی(۱۴)، نشد و تا روزی که کنسولگری ایتالیا موفق شد تابعینش را آزاد کند، در آنجا ماند.
سپس به اُت-سووآ(۱۵) پناهنده شد و پایان جنگ را انتظار کشید. در بازگشت از پاریس به کاپا پیوست و همراهش به برلن رفت. در سال های بعد، برای آژانس مگنوم(۱۶) کار کرد. پس از مرگ کاپا و کلِت لوران، همانی که پرتره اش را بر دیوار آتلیه دیدم، جانسن بیش از پیش در خود فرو رفت. راستش، از گزارش این جزئیات خشک و رسمی آزار می بینم و می توانم نارضایتی جانسن را هنگام خواندن این نوشته های سیاه روی سفید، تصور کنم.
مرد کم حرفی بود و هر شیوه ای را به کار می بست که زندگی اش تا لحظه ی عزیمت به مکزیک، سال ۱۹۶۴، به فراموشی سپرده شود و بعد آن نیز هیچ نشانی از خودش بر جای نگذارد. همیشه به من می گفت:" وقتی برسم کارت پستالی برای تان می فرستم تا آدرس محل سکونتم را بدانید ". ولی بیهوده انتظارش را کشیدم. شک دارم روزی این صفحات را ببیند، ولی اگر می دید حتماً از کوئِرناواسا(۱۷) یا هر جای دیگر، کارت پستالی برایم می فرستاد و بر رویش کلمات ساده ای می نوشت: "ساکت باشید".
ولی نه، هیچ چیز از او دریافت نخواهم کرد. کافی بود تنها به یکی از عکس هایش نگاهی بیندازم تا قابلیت هایش را در هنر و زندگی، دریابم. چنین ارزشمند و چنین دور از دست: هنر ساکت ماندن.
یک بعدازظهر او را ملاقات کردم. عکس من و دوستم روی نیمکت را تحویلم داد و پرسید که فکر می کنم در آینده چه کاری انجام خواهم داد. پاسخ دادم:

- نوشتن.

به نظرش" ناممکن" آمد و دقیقاً اصطلاح "تربیع کردن دایره(۱۸)" را برای انتقالش به کار برد.
در واقع ما با کلمات می نویسیم و او در جستجوی سکوت بود. یک عکس می تواند بیانگر سکوت باشد، ولی کلمات؟ برایش جالب بود که در "خلق سکوت با کلمات" موفق شویم؛ و بعد هم بلند زد زیر خنده.

- پس گفتید سعی دارید بنویسید؟ من روی شما حساب می کنم. به خصوص که این کار، خواب را از شما نمی گیرد...

گفت که از میان تمامی حروف چاپ، تنها "سه نقطه اش(۱۹)" را دوست می دارد...
درباره ی سوژه های عکاسی اش در تمام این بیست و پنج سال از او پرسیدم و در جواب چمدان های سوار بر همِ آن گوشه را نشانم داد.

- همه چیز را داخل آن ها گذاشته ام. اگر برای تان جذابیت دارد...

از جایش بلند شد و بی حوصله، چمدان رویی را باز کرد. لبالب از عکس بود و چند تای آن ها سرریز شده بود. حتی جمع شان نکرد. داخل چمدان را گشت و کلی عکس دیگر بیرون ریخت و روی زمین پراکنده شد. در آخر هم آلبومی را پیدا کرد و به سمتم آورد.

- بگیرید... این آلبوم مربوط به زمانی ست که هم سن شما بودم. این باید تنها نسخه ای باشد که از آن باقی مانده. مال شما...

موضوع این آلبوم برف و آفتاب است که در سوئیس، ژنو، سال ۱۹۴۶، توسط ناشرین کلومبیر(۲۰) منتشر شد. عکس های روی زمین را جمع کردم و دوباره در چمدان گذاشتم. گفتم که حیف است عکس ها این طور در هم و بی نظم رها شوند و بهتر است که محتوای هر سه چمدان را منظم و بعد هم فهرست بندی کنیم. متعجب پرسید:

- فرصت نداریم... ماه آینده باید به مکزیک بروم.

من می توانستم این وظیفه را به عهده بگیرم. حالا که ترک تحصیل کرده بودم و به لطف فروش مبلمان و تابلو کتاب های یک آپارتمان رها شده خرج یک سال را به دست آورده بودم، تقریباً در طول روز کار مهمی برای انجام دادن نداشتم. هیچ گاه نظرش را در آن لحظه درباره ی پیشنهاد مبتکرانه ام نخواهم فهمید. فکر می کنم برایش علی السویه بود.
ولی به هرحال جفت کلید آتلیه را به من سپرد تا زمانهایی که حضور ندارد، بیایم و ایده ام را اجرا کنم. اغلب در آن اتاق بزرگ با دیوارهای سفید تنها بودم. هر بار که جانسن وارد می شد از دیدن من جا می خورد.
یک بار که داشتم عکس ها را جدا می کردم روی کاناپه نشسته بود و در سکوت نگاه می کرد. آخر سر پرسید:

- "چرا این کار را می کنید؟"

یکهو آن شب کارم کنجکاوی اش را بر انگیخته بود. در جواب گفتم که این عکس ها اهمیت استنادی دارند، چون گواهی هستند بر وجود انسانها و هر آنچه که دیگر نیست. شانه هایش را بالا انداخت.

- دیگر تحمل دیدن شان را ندارم.

صدایش حالتی جدی و ناآشنا به خود گرفته بود.

- می دانید پسرکم، در پس هر یک از این عکس ها حسرتی نهفته. به نظرم باید لوحی سفید و پاک ساخت(۲۱)، بدون توقف در گذشته.

هنگام به کاربردن اصطلاحات کاملاً فرانسوی، "تربیع دایره"،" لوٍح پاک ساختن"... لهجه اش پررنگتر می شد. آن زمان چهل ساله بود و حالا که به سن او رسیده ام، فضای ذهنی آن موقع اش را بهتر درک می کنم. دلش می خواست فراموشی بگیرد و "همه ی این ها" را از یاد ببرد...
البته همیشه هم این حس و حال را نداشت؛ مثلاً پشت هر کدام از عکس هایش جزئیاتی نوشته شده بود، زمان و مکان عکس، فردی که در آن حضور داشته و گاهی پشت بعضی عکس ها نظراتی داده بود.

- آن وقتها من هم مثل شما خیلی وسواس به خرج می دادم... ولی از آن وقت تا کنون خیلی تغییر کرده ام...

تلفن زنگ زد و او همان جمله همیشگی را تکرار کرد:

- بگویید که من اینجا نیستم.

آن طرف خط، صدایی زنانه، نیکولا نامی، بارها زنگ زده بود. همیشه من تلفن هایش را جواب می دادم، جانسن حتی نمی خواست اسم کسی که تلفن زده را بداند. می توانم او را در تنهایی اش تصور کنم که در کاناپه فرو رفته و صدای زنگ های پیاپی تلفن در سکوت آتلیه می پیچد.
گاهی زنگ در را می زنند و از من خواهش می کند که در را باز نکنم چون ممکن است "آدم ها" - او از این عبارت مبهم استفاده می کرد - وارد آتلیه شوند و منتظر او بنشینند. هر بار که زنگ را می زدند، پشت کاناپه پنهان می شدم که متوجه ی حضورم از پشت در شیشه ای رو به خیابان نشوند.
ناگهان تصور می کردم که دارند با زور وارد می شوند و از فکر اینکه متوجه حضور مشکوکی شوند و به نزدیک ترین مرکز پلیس زنگ بزنند وحشت می کردم. "آخرین بازماندگان(۲۲)" - به قول خودش - به دنبالش بودند. می دانستم منظورش همیشه همان چند نفر است... همین نیکولا و " میندورفها"(۲۳) که جانسن این طور می نامیدشان. مرد یا زنی که می خواستند جانسن "فوری با او تماس بگیرد".
نام هایشان را یادداشت می کردم و پیغام شان را به جانسن می رساندم؛ هرچند همیشه نسبت به این پیام ها بی تفاوت بود. بین یادگارهایش، برگه ای را پیدا کردم که رویش اسم نیکولا، میندورفها و چند نفر دیگر به نامهای جک بِس و اوژن دِکر که اغلب تلفن می کردند، نوشته شده بود.
جانسن از عبارت "آخرین بازماندگان" استفاده می کرد چون حوزه ی روابطش طی این سالها محدود و محدودتر شده بود؛ و من بالاخره پی بردم که مرگ روبرت کاپا و کولت لوران، در زندگی اش یک گسست و جراحت بزرگ ایجاد کرده بود.
راجع به کولت لوران چیز زیادی نمی دانستم. در بسیاری از عکس های جانسن حضور داشت ولی حرف زیادی راجع به او نمی زد.
بیست سال بعد فهمیدم که من، با این زن، در کودکی ام برخورد کرده بودم و احتمالاً به نوبه ی خودم می توانستم درباره اش با جانسن حرف بزنم. ولی آن زمان نتوانسته بودم او را از عکس هایش بشناسم. تمام آنچه از او در خاطر داشتم تنها یک حس بود، یک عطر، موهای بلوطی و نوای لطیف صدایش که از من راجع به درس هایم می پرسید.
بدین سان، برخی از برخوردهای اتفاقی در خطر فراموشی اند، برخی از انسانها بارها در زندگیمان حضور پیدا می کنند در حالی که حتی متوجه شان نمی شویم.
در بهاری بسیار دورتر از بهاری که با جانسن آشنا شدم، وقتی این زن را برای اولین بار در تقاطع خیابان سنت گیوم و سنت ژرمن دیدیم، ده ساله بودم و با مادرم راه می رفتیم.
با هم صدها متر قدم زدیم در حالی که او و مادرم غرق صحبت بودند. حرفهای شان را در تاریکی گذر زمان فراموش کردم اما پیاده رو آفتابی و اسمش در یادم مانده بود: کلوت(۲۴).
کمی بعد از آن روز، خبر مرگش را که حین سفری به خارج از کشور و در شرایطی مشقت بار اتفاق افتاده بود، شنیدم و به شدت شوکه شدم. باید ده سال می گذشت تا پُلی، دوباره این دو دوره از زندگی ام را به هم وصل کند:
آن بعدازظهر، نبش خیابان سنت گیوم و رفت و آمدهایم به آتلیه ی جانسن در خیابان فروآدوو(۲۵). نیم ساعت پیاده روی از پلی به پلی دیگر.
ولی این فاصله طولانی در زمان... این پل ارتباط، کلوت بود؛ که تقریباً چیزی از او به یاد ندارم ولی برای جانسن بسیار مهم بود و زندگی آشفته ای داشت.
کلوت برای اولین بار، وقتی خیلی جوان بود از شهرستانی کوچک به پاریس آمده بود. همین لحظه داشتم سعی می کردم روز اول ورودش به پاریس را تصور کنم و مطمئنم که روزی شبیه همین امروز بود:
آفتابی درخشان به دنبال باد و باران...
باد آتلانتیک آن قدر قوی می وزد که چترها را به سمت آسمان می کشاند و شاخ و برگ درختان را به رقصی پر ریتم وا می دارد... فریاد مرغ نوروزی از دور به گوش می رسد.
در امتداد اسکله اوسترلیتز(۲۶)، خورشید بر پیاده رو خیس و نرده های باغ پلانت می تابید.(۲۷) او برای اولین بار به این شهر خیس از سیلاب و پر از امید و آینده قدم گذاشته و تازه به ایستگاه قطار لیون(۲۸) رسیده است.
و باز هم خاطره ای از کولت لوران از عمق دوران کودکی ام سر بر می آورد. پدر و مادرم تابستان ها ویلای کوچکی در دوویل(۲۹) نزدیک خیابان جمهوری(۳۰) اجاره می کردند. کولت لوران یک شب بی خبر به آنجا آمد. خیلی خسته به نظر می رسید.
درِ سالن کوچکی را به روی خودش قفل کرد و دو روز خوابید. من و مادرم برای اینکه مزاحمش نشویم، با صدای آهسته صحبت می کردیم. صبح روزی که بیدار شد، قصد داشت مرا به ساحل ببرد. کنارش راه می رفتم، زیر تاقی ها. از خیابان بالای کتاب فروشی خانه کلمان مارو(۳۱)، رد شدیم.
دستش را روی شانه ام گذاشت و به جای اینکه مستقیم تا ساحل برویم، مرا به هتل رویال برد. مقابل در ورودی گفت: از مسئول پیشخوان بپرس که آیا نامه ای برای کولت رسیده...
وارد راهرو شدم و خیلی سریع و در حالی که کلمات را اشتباه ادا می کردم، از نگهبان پرسیدم "که آیا نامه ای برای کولت هست".
از سوالم تعجب نکرد. بسته ی قهوه ای و بسیار بزرگی را تحویلم داد که با جوهر آبی رویش نوشته شده بود: کولت. از هتل خارج شدم و بسته را به او دادم. باز کرد و داخلش را نگاهی انداخت. هنوز هم نمی دانم محتویات آن بسته چه بود؟
بعد او مرا به ساحل برد. کنار کافه خورشید(۳۲) روی صندلی های آفتاب گیر، نشستیم. این ساعت از روز کنار ساحل، هیچ کس دیگری جز ما نبود.
دو دفتر قرمز با مارک کلر فونتن(۳۳) خریده بودم. یکی برای خودم یکی برای جانسن تا فهرست برداری از عکس ها را در دو نسخه انجام دهم.
نگران بودم که طی سفرش به مکزیک حاصل زحمتم را با سهل انگاری یا بی تفاوتی گم کند؛ بنابراین ترجیح می دادم فهرست را در دو نسخه تهیه و نگهداری کنم... امروز با ورق زدن این صفحات حس غریبی در من حلول می کند. حس نگاه کردن کاتالوگی مفصل از عکس های خیالی.
سرنوشت عکس ها چه شد در حالی که از سرنوشت خالقشان خبری نداریم. آیا جانسن هر سه چمدان را با خود برده یا قبل از رفتنش همه را نابود کرده؟
آن روزها از او راجع به چمدان ها پرسیدم. جواب داد که دست و پا گیرند و نمی خواهد "اضافه بار" بخورد. ولی نمی دانم چرا از من نخواست چمدان هایش را نگه دارم و با خود به پاریس ببرم.
به نظرم، در بهترین حالت، اکنون این چمدان ها در جایی در حومه ی مکزیکو سیتی فاسد شده اند. یکی از شب ها که بیشتر در آتلیه مانده بودم، جانسن وارد شد وقتی داشتم محتوای دفتر اول را، وارد دومی می کردم مرا با حرفش متعجب کرد.
به سمت شانه هایم خم شد و گفت:

- کار طولانی و سختی ست پسرم... خیلی که خسته نیستید؟

لحن صدایش طعنه آمیز بود.

- اگر جای شما بودم کار را با دقت بیشتری پیش می بردم و به دو دفتر راضی نمی شدم... و اصلاً یک فهرست از تمام نامها و مکانهایی که پشت عکس ها نوشته شده، بر اساس حروف الفبا تهیه می کردم.

من گیج شده بودم و می خندیدم.
حس می کردم که دارد مسخره ام می کند. فردای آن روز شروع کردم به تهیه ی لیستی بر اساس حروف الفبا. روی کاناپه، در میان انبوهی از عکس هایی که با دقت از چمدان ها خارج کرده بودم، نشستم و از آنها یکی پس از دیگری در دو دفتر و یک سررسید یادداشت بر می داشتم. این بار لبخند بر لبان جانسن خشکید و با حیرت نگاهم کرد:

- پسرکم، من شوخی کردم و شما عیناً همان را انجام دادید...

اما من شوخی نداشتم. اگر خودم را در انجام این کار متعهد دانستم فقط برای این بود که نگذارم آدم ها و هر آنچه در این عکس ها حضور داشتند، بدون گذاشتن اثری از خود، به سمت فراموشی و نیستی بروند.
ولی مگر می توانیم مانع فراموشی شویم؟ و از همه این ها گذشته، جانسن خودش، یکی از موانع اراده من بود. با دقت در فهرست عکس ها متوجه شدم که قسمت اعظم آنها مربوط به شهر پاریس و پرتره ها بود. او محل عکس ها را پشت آنها یادداشت کرده بود درغیر این صورت مکان یابی برایم خیلی سخت می شد.
راه پله ها، گوشه پیاده روها، جوی های آب، نیمکت ها، پوسترهای پاره پاره شده بر روی دیوارها و نرده ها... هیچ ویژگی بدیعی در این عکس ها نبود جز نقطه ی نگاهی که مختص خودش بود، نگاهی که خوب به یاد دارم، حالتی تلخ و اندوهگین... بین عکس ها در یک برگه ی نامه، چند یادداشت از جانسن پیدا کردم:" نور طبیعی" این نوشته مربوط به مقاله ای بود که به درخواست یک مجله ی سینمایی نوشته بود چون در ابتدای سال های شصت به چند کارگردان جوان در چگونگی استفاده از موج روشنایی روز که رسانه های آمریکایی در دوران جنگ از آن استفاده می کردند، مشاوره تکنیکی رایگان ارائه داده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب بهار سگی

لطفا کتاب ویترین خیابانهای خاموش از همین نویسنده رو هم موجود کنید
در 1 سال پیش توسط Ger...y77
مودیانو در (بهار سگی) با قلم سحار خود، زندگی عکاسی را روایت می‌کند که پاریس را در جنبه های روستایی،قدیمی و بکر آن جست و جو میکند. در سایه سار درختان چنار، نهر آب، برج کلیسای سنت ژرمن دو شارون، باغ ابسرواتوار و... می کوشد خاطره های دور و از دست رفته ی پاریس، شهری که آن را بسیار می دارد، را بازیابد. و هنگامی که در می یابد که نمی تواند شادی و خوشبختی گذشته را بیابد و آن را جاودان سازد، ناگهان ناپدید می‌شود...
در 1 سال پیش توسط امیرحسین آل عوض