فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرید معمار

کتاب مرید معمار

نسخه الکترونیک کتاب مرید معمار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرید معمار

الیف شفق، نویسندۀ پرآوازۀ ترکیه، در «مرید معمار» داستانی حماسی و عاشقانه می‌آفریند که حدود یک قرن از دوران امپراتوری عثمانی را در برمی‌گیرد. پسرکی دوازده‌ساله به نام جهان به‌عنوان رام‌کنندۀ فیل وارد باغ‌وحش سلطنتی می‌شود و در کنار ماجراهایی که دارد، موفق می‌شود به عنوان شاگرد در کنار استاد سینان، معمار بزرگ دربار عثمانی، مشغول به‌کار شود و در ساخت برخی از باشکوه‌ترین بناهای تاریخ سهیم گردد. «مرید معمار» داستانی است فراموش‌نشدنی و سرشار از خلاقیتِ هنرمندانه و تقابل بین علم و بنیادگرایی. داستانی مملو از شخصیت‌های پویا، ماجراهای رازآلود و رگه‌هایی قوی از عشق و سرمستی که در گوشه‌وکنار داستان خودنمایی می‌کند.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرید معمار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه مترجم

الیف بیلگین(۱) با نام مستعار الیف شفق(۲) در ۲۵ اکتبر ۱۹۷۱ در شهر استراسبورگ فرانسه دیده به جهان گشود. پدرش نوری بیلگین(۳) فیلسوفِ ترک و مادرش شفق آتایمان(۴) بود که بعداً دیپلمات شد. بعد از جدایی پدرومادرش' الیف توسط مادرش پرورش یافت. الیف از نام مادرش به عنوان نام خانوادگی استفاده کرد و نام مستعار الیف شفق را برگزید. او معتقد است بزرگ نشدن در یک خانواده مردسالار تاثیر زیادی روی نوشته هایش گذاشت.
شفق دوران نوجوانی را در مادرید و عمان گذراند و بعد به ترکیه بازگشت. در بسیاری از شهرهای جهان زندگی کرده است ـ بوستون، میشیگان، آریزونا، استانبول و لندن، و نوشته هایش تا حد زیادی متاثر از این شیوه زندگی است. او نه تنها خود را به عنوان فردی می بیند که از کشوری به کشوری دیگر و از شهری به شهری دیگر سفر می کند، بلکه از زبانی به زبانی دیگر نیز در سفر است. حتی وقتی به زبان مادری اش می نویسد، با لغات زبان های دیگر بازی می کند و از آن ها در نوشته هایش استفاده می برد. بااین حال علاقه زیادی به استانبول دارد که نقش مهمی در رمان های او ایفا می کند. درنتیجه حسی از چندفرهنگی و جهان شهری در زندگی و آثار او دیده می شود.
شفق را محبوب ترین نویسنده زن ترکیه نامیده اند. وی تاکنون ۱۵ کتاب منتشر کرده که ۱۰ عنوان از آن ها رمان است. شفق به زبان انگلیسی و ترکی می نویسد. سنت های قصه گویی شرق و غرب را در هم می آمیزد و در اغلب داستان هایش به زنان، اقلیت ها، مهاجرها، فرهنگ های فرعی و جوانان می پردازد. در نوشته هایش از فرهنگ ها و سنت های ادبی مختلف بهره می گیرد و به مضامینی از قبیل تاریخ، فلسفه، عرفان، فرهنگ عامه و سیاستِ فرهنگی می پردازد. شفق همچنین از طنز سیاه استفاده می کند. او در سال ۲۰۱۰ نشان شوالیه ادبیات هنر و ادبیات فرانسه را دریافت کرد.
شفق اغلب آثارش را در کافه های شلوغ، رستوران ها، فرودگاه ها، ایستگاه های مترو و قطار و به ویژه نان پزی در میان بوی نان تازه می نویسد و گاهی نیز در خانه به نوشتن می پردازد. هر جا فرصت پیدا کند، می نویسد، به شرط آنکه سکوتی وجود نداشته باشد. شفق سکوت را دوست ندارد.
از میان شخصیت های داستانی به ارلاندو(۵) در رمانی به همین نام اثر ویرجینیا ولف(۶) علاقه مند است، به ویژه وقتی ارلاندو از قسطنطنیه می گریزد و در میان کولی ها زندگی می کند.
از میان شخصیت های دنیا برای ماندلا به عنوان یک شخصیت سیاسی و برای مولانا جلال الدین رومی به عنوان یک عارف ارج وقرب زیادی قائل است. تاثیر تفکرات مولانا در آثارش کاملاً مشهود است.
اولین رمانش را تحت عنوان «پنهان»(۷) در سال ۱۹۹۴ نوشت و در سال ۱۹۹۸ موفق به دریافت جایزه رومی برای بهترین ادبیات عرفانی در ترکیه شد. در آثارش از فرهنگ های متنوع استفاده می کند و می کوشد مرزهای فرهنگی را در هم بشکند. در رمان «حرامزاده استانبول»(۸) روایتی از کشتار ارامنه ارائه می دهد که به دلیل نوشتن این رمان در سال ۲۰۰۶ از سوی مقامات ترکیه به دادگاه فراخوانده شد، اما تبرئه گردید.
شفق علاوه بر نوشتن رمان' یک مفسر سیاسی و سخنران نیز هست. نوشته های او در روزنامه های معتبری مثل گاردین، نیویورک تایمز و ایندیپندنت منتشر شده است. شفق در دانشگاه های ترکیه، انگلستان، و آمریکا تدریس کرده و ترانه سرایی نیز می کند.
به اعتقاد او در ترکیه کسی در مورد جنسیت یک نویسنده مرد نمی نویسد. او را یک رمان نویس می دانند. اما وقتی منتقدان درباره یک نویسنده زن می نویسند، زبانی که به کار می بندند، اصولاً با زبانی که درباره یک نویسنده مرد می نویسند، بسیار متفاوت است. در جامعه ترکیه به نویسنده زن به دیده تحقیر می نگرند و بسیار ظریف و نظام مند سعی می کنند جایگاه او را در جامعه و محدودیت هایش را به او گوشزد کنند. به ویژه، رمان به عنوان یک ژانر ادبی، یک اثر روشنفکرانه محسوب می شود و زنان تا زمانی که به سن پیری برسند، به عنوان روشنفکر محسوب نمی شوند.
شفق اعتقاد دارد که افراط گرایی در یک جا به افراط گرایی در جاهای دیگر منجر می شود. از ملی گرایی افراطی و تعصب دینی انتقاد می کند و هر دو را مبتنی بر یکجانبه نگری و عدم بردباری می داند. همان طور که صوفیان سال ها پیش گفته اند، همه ما در مقام انسان با یکدیگر در ارتباطیم. اما افرادی وجود دارند که به گسترش افراط گرایی در خاورمیانه و ایجاد اسلام هراسی در غرب دامن می زنند. این یک دور باطل است. باید این دور باطلِ نفرت، دشمنی و دوگانگی را در هم شکنیم. لازم است روایتی بیابیم که مبتنی بر کثرت گرایی، شفقتِ هوشمندانه و انسان مداری خلاق باشد.
شفق داستان نویسی است با پشتوانه دانشگاهیِ چندرشته ای. او دانش آموخته روابط بین الملل است، مدرک کارشناسی ارشد در مطالعات زنان و جنسیت دارد و مدرک دکترای تخصصی در علوم سیاسی دارد. ازاین رو بسیاری از این مضامین در آثارش راه می یابند. انسانی کنجکاو و علاقه مند به خواندن است. باور دارد که انسان' عالَم صغیرِ این جهان است و همان گونه که جهان دائماً وسعت می یابد، انسان نیز باید دانش و ذهن خود را وسعت بخشد.
او مفهوم جهان شهری را باور دارد و اعتقاد دارد که در این زندگی، اگر قرار است هر چیزی را بیاموزیم، باید از کسانی یاد بگیریم که با ما فرق می کنند. تنوع یک موهبت است، یک نوع زیبایی است.
به اعتقاد او در هنر داستان نویسی «ما» و «آن ها» وجود ندارد. فقط انسان هایی وجود دارند که شادی ها و اندوه های مشابه دارند و همچنین کابوس ها و رویاهای مشابه. قصه می تواند شکافِ فکری و فرهنگی را از میان بردارد.
از نویسندگان موردعلاقه اش می توان از تی. اس. الیوت، امیلی برونته، کامو، پروست، شکسپیر، سروانتس و مری شلی نام برد.
در رمان های شفق' قهرمان به معنی قراردادی آن وجود ندارد. در آثارش نمی توان شخصیت هایی را پیدا کرد که کاملاً خوب یا کاملاً بد باشند. در هر یک' درجه ای از خوبی و درجه ای از بدی در نظر می گیرد. همه چیز نسبی است و برای درکِ این پیچیدگی باید به سفری درونی دست زد. هر انسانی تصویری از صداهای متضاد است. این است دیالکتیکِ زندگی.
عرفان را به صورت جویبار، رود و آبراهی می بیند که همه در آن در یک مسیر مشخص حرکت می کنند، به سوی اقیانوس. در رمان «چهل قانون عشق(۹)» عرفان به عنوان یک سری اطلاعات نظری ارائه نمی شود. داستانی زنده و پویاست. به عبارتی در این کتاب شفق نشان می دهد که عرفان برای انسانِ معاصر چه کار می تواند انجام دهد. این کتاب نشان می دهد که امروز فلسفه مولانا جلال الدین برای تمام انسان ها بسیار مفید و سازنده است.
در رمان چندلایه «مرید معمار» معماری به عنوان مضمونی قدرتمند است که جزئیات و طرح های باشکوهی را ارائه می دهد. گنبدِ آسمان' معماریِ باشکوه خداوند است و اوست معمارِ یگانه جهان هستی.
جهان، شخصیت اصلی رمان «مرید معمار»، برخلاف طبیعت سلامت و درست خویش در مسیری قرار می گیرد که با دروغ و ناراستی آغاز می شود و به ناچار هم ادامه می یابد. به همراه فیلش چوتا سر از قصر پادشاه عثمانی، سلطان سلیمان، درمی آورد، فیلبان قصر می شود، هر بار که فرصتی نصیبش می شود، به خواست ناخدایی فریبکار و زورگو و از ترس او دست به دزدی می زند و در این میان نیز راهی را با مهری ماه، دختر مهربان و زیبای سلطان، آغاز می کند. جهان که در دنیایی از فریب و دسیسه گرفتار شده، گاهی احساس می کند که تمامِ زندگی تنها یک نمایش است که همه به نوعی در آن می خرامند و نقشی ایفا می کنند. اما در این شبکه عظیم دروغ و تزویر پیوسته پوینده حقیقت است و همواره به دنبال دانش عینی و استوار و موهبت شفابخش عشق راستین است. در این مکاشفه' از حمایت سینان، معمار بزرگ دربار، برخوردار می شود. سینان جهان را زیر پروبال خود می گیرد، چون در وجودِ او شاگردی مستعد و جانشینی توانا می یابد؛ از طرفی امیدوار است او را از ضعف های شخصیتی اش که ممکن است او را به پرتگاه نابودی بکشانند، نجات دهد. سینان با شکیبایی، طی سالیان، به جهان و سه شاگرد دیگرش، ارزش هنر را به مثابه هنر می آموزد و همچنین به عنوان وسیله ای برای گذشتن از اختلافات فرهنگی و کشفِ ارزشِ واقعی خویشتن. هم زمان' جهان در نگه داری از چوتا معنا و آرامش می یابد، فیلی که از خِردی خاموش و طبیعی برخوردار است.
اما آرامش و هماهنگی در دنیای جهان شناور است. بنیادگرایان دینی می گویند علم و بلندپروازیِ سینان موهن است. زلزله، طاعون و جنگ نیز از بیرون' سینان و شاگردهایش را تهدید می کند. این معمارها از درون با نفرت های نهانی و رازهای مگوی خود از هم جدا می افتند. شاید بدتر از همه سلاطینی هستند که قدرت مطلق و کبر زیاد' آن ها را به فساد کشانده و دائماً سد راه سینان و هنر معماری او می شوند. جهان و همکارانش می کوشند سخت تلاش کنند و در فضایی آکنده از بیداد و استبدادِ نفس گیر دوام بیاورند.
سینان، معمار بزرگ دربار، به مریدانش می آموزد که در درون و بیرون هماهنگی و تعادل بیافرینند، به آن ها می آموزد که چگونه هر بخش با کل پیوند می یابد و اینکه چطور باید خود را دوباره و دوباره از میان ویرانه ها بازسازی کنند.
جهان می آموزد که خراب کردن یک پل از ساختن آن راحت تر است؛ آفریدن' زمان، مهارت و شکیبایی می طلبد. خراب کردنِ پل ازنظر استعاری به خراب کردن پلِ میان فرهنگ ها و طبقات اجتماعی اشاره دارد. شفق نشان می دهد که چگونه نفرت و حسادت دو نیروی ویرانگرند و چگونه عشق می تواند دنیا را از نو بسازد.
در این رمان' خداوند به عنوان معمار ترسیم می شود. مسلمانان، مسیحیان، یهودیان، زرتشتی ها و مردم با اعتقادات مختلف زیر یک گنبد نامرئی زندگی می کنند. برای چشمی که بتواند ببیند، معماری در همه جا وجود دارد.
سینان می گوید: «معماری آینه ای است که هماهنگی و توازن موجود در دنیا را نشان می دهد. معماری گفتگو با خداوند عالم است.»
الیف شفق همواره به مکاشفه در نظریه «دیگری» می پردازد و اینکه طردشدگان و بیگانگان چه سرنوشتی پیدا می کنند، و با طردشدگان و بیگانگانِ دیگر دوستی می کنند و یکدیگر را می فهمند. برای او این گونه شخصیت ها، که به دلیلی به حاشیه رانده شده اند، به یک زبان صحبت می کنند، هرچند از فرهنگ های مختلفی می آیند. گاهی حتی یک حیوان' بهترین دوستِ انسان و مونس تنهایی های او می شود.
تاثیر هزارویک شب در سراسر این رمان مشهود است. جهان، مثل شهرزاد، توجه شاهزاده خانم، مهری ماه زیبا را، با گفتن داستان هایی جذاب جلب می کند و باعث می شود شاهزاده خانم دائماً نزد او بیاید. در این رمان چندلایه داستان های فراوانی از قتل، تکبر، عشق و آز با شخصیت های گیرا از گوشه وکنار دنیا وجود دارد.
«مرید معمار» داستان شاگردمعماری ست که در وجود استاد خویش عشقی جاودانه به جوهر زندگی، زیبایی های آفرینش، فضائل انسانی، هنر و شوق تمام نشدنیِ ساختن و بنا کردن را می یابد و خود نیز به تدریج از پرتگاه هایی که به کمین آدمیت آدمی نشسته اند، می گریزد، و معمار عاشق پیشه ای می شود که با آهنگ موزون آفرینش هم آوا می گردد و آرامش راستین و بی بدیل زندگی را در عشق و زیبایی می جوید.

علی سلامی
مرداد ۱۳۹۶

استانبول، ۲۲ فوریه ۱۵۷۴

از نیمه شب گذشته بود که ناله ای بی امان از دلِ تاریکی به گوشش رسید. بی درنگ آن را شناخت: ناله بزرگ ترین گربه قصر سلطان بود، یک ببر مازندران با چشمان کهربا و موی طلایی. قلبش لحظه ای ایستاد وقتی با خود اندیشید چه-یا چه کسی- ممکن بود آن حیوان را آزرده باشد. در این ساعت دیرهنگام همه باید عمیقاً در خواب باشند- انسان، حیوان و جن. در شهر هفت تپه به جز شبگردهای خیابان ها که گشت می زدند، تنها دو نوع آدم ممکن بود در این زمان بیدار باشد: آن هایی که به نماز ایستاده بودند و آن هایی که مشغول به گناه بودند.
جهان نیز بیدار بود، آماده کار. استادش اغلب می گفت: «کار کردن برای امثال ما عبادته. از این طریق با خداوند ارتباط برقرار می کنیم.»
جهان' پیش تر وقتی جوان تر بود یک بار از استاد پرسیده بود: «پس خداوند چطور به ما پاسخ می ده؟»
«البته، با دادن کار بیشتر.»
جهان با خود اندیشید که اگر قرار بود این گفته را بپذیرد، باید با خداوند متعال رابطه ای نسبتاً نزدیک ایجاد کرده باشد، زیرا به سختی زحمت می کشید و به جای یک کار به دو کار می پرداخت.
او یک فیلبان بود و یک نقشه کش. دو کار را دنبال می کرد، اما استادی داشت که به او احترام می گذاشت، تحسینش می کرد و در نهان' دلش می خواست از او پیشی گیرد. استاد او سینان بود، استاد معمارِ دربار.
سینان صدها دانش آموز، هزاران کارگر و پیروان و مریدان بسیاری داشت. به خاطر همین فقط چهار شاگرد داشت. جهان افتخار می کرد که در میان آنان است، افتخار می کرد، اما در دلش نگران بود. استاد او را انتخاب کرده بود یک خدمتکار ساده، یک فیلبان بی مقدار درحالی که در مدرسه دربار نوآموزان مستعد بسیاری داشت. علم به این مطلب به جای اینکه عزت نفس او را بالا ببرد، وجودش را از وحشت و نگرانی می آکند. علی رغم میلش بر ذهنش سایه می انداخت، چون از این می هراسید که نکند تنها کسی را که در زندگی به او ایمان دارد، مایوس کند.
جدیدترین وظیفه ای که به او محول شده بود، طراحی یک حمام بود. مشخصاتی که استاد برای این کار در نظر گرفته بود، روشن بود: حوضی برجسته از مرمر که از زیر بتوان آن را گرم کرد؛ هواکش هایی داخل دیوار که اجازه دهد دود از آن خارج شود؛ گنبدی نشسته بر سکُنج(۱۰)؛ دو در که به طرف خیابان باز شود، طوری که زنان و مردها یکدیگر را نبینند. در آن شب نامبارک این بود آنچه جهان بر روی آن کار می کرد، کنار میزی بدقواره در اتاقک خود در باغ وحش سلطان.
با چهره ای عبوس به عقب تکیه داد و طراحی خود را وارسی کرد. به نظرش زمخت و خالی از زیبایی و هماهنگی بود. طبق معمول کشیدن نقشه ساختمان آسان تر از کشیدن گنبد بود. هرچند بیش از چهل سال از عمرش می گذشت سنی که حضرت محمد (ص) به پیامبری مبعوث شد و در هنرش استاد بود، هنوز ترجیح می داد با دستان برهنه زمین را بکند و به گنبد و سقف نپردازد. آرزو می کرد راهی وجود داشت تا بتواند به تمامی از آن ها بپرهیزد کاش انسان می توانست در برابر آسمان بایستد، آزادانه و بدون هیچ بیم، و ستارگان را تماشا کند و آن ها او را تماشا کنند و چیزی برای پنهان کردن وجود نمی داشت.
با نومیدی آماده شد تا طرحی جدید آغاز کند کاغذ را از کاتبان قصر دزدیده بود دوباره صدای ببر به گوشش رسید. کمرش سفت شد، چانه اش صاف شد و بی حرکت ایستاد و گوش داد. صدای هشدار بود، مهیب و دهشت انگیز برای اینکه دشمن را ازآنجا بتاراند.
جهان به آرامی در را گشود و به تاریکی پیرامون نگاه کرد. صدای ناله دیگری برخاست که به اندازه صدای اول بلند نبود، اما به همان اندازه هشداردهنده بود. ناگهان حیوانات غریدند؛ طوطی در تاریکی جیغ کشید؛ کرگدن غرید؛ خرس در پاسخی خشمناک خروشید. در همان نزدیکی شیر غرشی سر داد و یوزپلنگ با صدای هیس پاسخش را داد. جایی در آن دوردست صدای کوبشی دائم و دیوانه وار از خرگوش ها شنیده می شد که هر وقت می ترسیدند، با پاهای عقب خود این صدا را ایجاد می کردند. میمون ها بااینکه تعدادشان بیش از پنج نبود، سروصدایی به بلندی صدای یک گردان از خود درآوردند - جیغ کشیدند و مویه کردند. اسب ها نیز در طویله ها شیهه کشیدند و بی قرار شدند. در این حالت جنون آمیز جهان صدای غرش فیل را تشخیص داد، کوتاه و بی قرار، دلش نمی خواست به این شورش ملحق شود. چیزی این حیوانات را به هراس افکنده بود. جهان عبایی بر شانه انداخت و چراغ نفتی را برداشت و به درون حیاط رفت.
هوا طرب انگیز بود، آغشته به عطر مستی آور گل های زمستانی و گیاهان وحشی. همین که چند گامی برداشت چشمش به رام کنندگان افتاد که زیر درختی گرد آمده بودند و نجوا می کردند. وقتی آن ها او را دیدند، امیدوارانه به بالا نگاه کردند. اما جهان از هیچ چیز خبر نداشت، فقط سوال پرسید.
«چه اتفاقی افتاده؟»
دارا، رام کننده زرافه، با صدایی نگران پاسخ داد: «حیوونا عصبی شدن.»
جهان گفت: «شاید گرگه.»
پیش ازاین نیز اتفاق افتاده بود. دو سال پیش، یک شب تلخ زمستانی، گرگ ها به شهر حمله کرده بودند، در محله های یهودی ها، مسلمانان و مسیحیان پرسه می زدند. چند گرگ از میان دروازه خزیده بودند به درون شهر خدا می داند چه تعداد گرگ و به اردک ها، قوها و طاووس ها حمله کرده بودند و آن ها را دریده بودند. آن ها مجبور شدند روزهایی زیاد پرهای خون آلود را از زیر بوته ها و خاربوته ها تمیز کنند. اما حالا شهر نه پوشیده از برف بود و نه هوا بسیار سرد بود. بدون شک چیزی که حیوانات را تحریک می کرد، از درون قصر بود.
اُلف، رام کننده شیر، مردی قوی جثه با موی آتش فام و سبیلی مجعد به همان رنگ، گفت: «همه گوشه وکنارها رو بگردین.» هیچ تصمیمی بدون اجازه او در آنجا گرفته نمی شد. او مردی جسور و نیرومند بود و تمام خدمتکاران احترام زیادی برای او قائل بودند. مردی که می توانست شیری را به اطاعت وادارد کند، حتماً می توانست تحسین سلطان را نیز برانگیزد.
اینجاوآنجا پراکنده شدند و انبارها، طویله ها، زندان ها، مرغدانی ها، آغل ها و قفس ها را وارسی کردند تا مطمئن شوند هیچ حیوانی نگریخته است. به نظر می رسید تمام حیوانات باغ وحشی سلطنتی در جای خودشان قرار دارند. شیرها، میمون ها، کفتارها، گوزن های نرِ بی شاخ، روباه ها، راسوها، سیاه گوش ها، بزهای کوهی، گربه های وحشی، غزال ها، لاک پشت های غول آسا، آهوها، شترمرغ ها، غازها، خارپشت ها، سمندرها، خرگوش ها، مارها، تمساح ها، گربه های زَبّاد(۱۱)، یوزپلنگ، گورخر، زرافه، ببر و فیل.
به سراغ چوتا فیل سی وپنج ساله آسیایی سفید، با قامتی سه متری که آمد، متوجه شد که آن حیوان نیز مضطرب و ناآرام است و گوش هایش را مثل بادبانی در برابر باد گشوده است. جهان لبخندی به آن حیوان زد، چون عادت او را خوب می دانست.
بر پهلوی فیل دستی کشید و گفت: «چی شده؟ از چیزی ترسیدی؟» و مشتی بادام شیرین به او داد که همیشه همراه خود در کیسه داشت.
چوتا که هرگز بادام های فیلبان را رد نمی کرد، درحالی که چشم دوخته بود به دروازه، همراه با تکان های بدنش بادام ها را در دهانش جوید. خم شد به جلو، جثه تنومندش بر پاهای جلواش، پاهای حساسش به زمین چسبید، بی حرکت شد، سعی می کرد صدایی را در دوردست بشنود.
جهان گفت: «آروم باش، هیچ خطری نیست.» هرچند گویی به آنچه می گفت، اعتقاد نداشت و فیل هم همین طور.
در راه بازگشت دید اُلِف مشغول صحبت با رام کنندگان است و درحالی که داشت آن ها را متقاعد می کرد که متفرق شوند، گفت: «همه جا رو گشتیم! هیچ چیزی نیست!»
کسی در اعتراض گفت: «اما حیوونا...»
اُلِف صحبت او را قطع کرد و به جهان اشاره کرد و گفت: «حق با این هندیه. حتماً گرگ بوده. یا شاید شغالی. به هرحال رفته. برگردین بخوابین.»
این بار کسی اعتراض نکرد. همگی سر تکان دادند، پچ پچ کردند و به رختخوابشان برگشتند که هرچند خشن و زبر و پر از شپش بود، اما تنها مکان امن و گرمی بود که آن ها می شناختند. فقط جهان آنجا ماند.
کیتو رام کننده تمساح گفت: «فیلبان، نمی آی؟»
جهان پاسخ داد: «یه خورده دیگه می آم.» نگاهش را به سمت حیاط اندرونی سوق داد که ازآنجا صدای خفه غریبی شنیده بود.
به جای آنکه به سمت چپ به طرف انبار الوار و سنگ خود برود، به سمت راست رفت، به سمت دیوارهای بلندی که دو حیاط را از هم جدا می کرد. با احتیاط گام برمی داشت، گویی منتظر بهانه ای بود تا تصمیمش را عوض کند و به کار طراحی خود برگردد. بعداز رسیدن به درخت یاس، در دورترین نقطه، سایه ای را دید. تاریک و خاکی، و چنان شباهتی به یک شبح داشت که اگر شبح کنار نرفته بود و چهره اش را نشان نداده بود، ممکن بود پا به فرار بگذارد تاراسِ سیبریایی بود. تاراس از هر نوع بیماری و بدبختی جان سالم به در برده بود و در قیاس با دیگران مدت بیشتری را در آنجا مشغول به کار بود. آمدن و رفتن سلاطین را دیده بود. خفّتِ بزرگان را دیده بود و همچنین سرهایی که پرقدرت ترین عمامه ها را بر سر داشتند و در گِل غلتیده بودند. خدمتکاران به تمسخر می گفتند: فقط دو چیز پایدار است: تاراس سیبریایی و بدبختی عشق. هر چیز دیگری محکوم به فناست...
تاراس پرسید: «هندی، تویی؟ حیوونا بیدارت کردن، نه؟»
جهان گفت: «آره. تو سروصدایی نشنیدی؟»
پیرمرد خرخری کرد که می توانست آری یا نه باشد.
جهان گردنش را بالا گرفت و گفت: «صدا ازاونجا اومد.» به دیواری که در برابرش بود نگاه کرد، جسمی بی شکل به رنگ عقیق که به شکل یکسانی در تاریکی تنیده شده بود. در آن لحظه احساس کرد که مهتاب نیمه شب پر از ارواحی هستند که ناله و شیون می کردند. از این فکر به لرزه افتاد.
غرشی میان تهی در حیاط پیچید و به دنبال آن صدای پا شنیده شد، گویی جمعیتی از مردم به شتاب به این سو و آن سو می دویدند. از دلِ قصر صدای ضجه زنی برخاست که وحشیانه تر و ترسناک تر از آن بود که از آنِ انسانی باشد. تقریباً هم بی درنگ در صدای هق هقی خفه شد. از گوشه دیگر صدای جیغ دیگری دلِ شب را شکافت. شاید طنینِ گم شده همان اولین نفر بود. بعد، به همان سرعتی که آغاز شد، همه چیز در سکوت فرورفت. جهان به شکلی غریزی به سمت دیوار جلوی رویش رفت.
تاراس درحالی که چشم هایش از ترس برق می زد گفت: «کجا می ری؟ ممنوعه.»
جهان گفت: «می خوام بفهمم چه اتفاقی داره می افته.»
پیرمرد گفت: «نرو!»
جهان مردد شد، البته برای لحظه ای. «نگاهی می ندازم و فوری برمی گردم.»
تاراس آهی کشید و گفت: «کاش این کارو نمی کردی، اما گوش که نمی دی. تو باغ بمان، پشت به دیوار تو همون نزدیکی ها بمون. می شنوی چی می گم؟»
«نگران نباش. حواسم هست، حسابی مراقبم.»
«منتظرت می مونم. تا برنگردی، نمی خوابم.»
جهان لبخندی از سر شیطنت زد و گفت: «کاش این کارو نمی کردی، اما گوش نمی کنی.»
اخیراً جهان با استادش در تعمیرِ آشپزخانه سلطنتی کار کرده بود و باهم بخش هایی از حرم سرا را گسترش داده بودند امری ضروری بود، چون جمعیت حرم سرا طی چند سال گذشته تا حد بسیاری افزایش یافته بود. برای اینکه مجبور نباشند از در جلویی استفاده کنند، کارگران شکافی از میان دیوارها کنده بودند و میان بری ساخته بودند. محموله کاشی ها که به تعویق افتاد، آن را با گل رس و آجر خام بسته بودند.
جهان با چراغی در یک دست و عصایی در دست دیگر روی دیوار می زد و آهسته گام برمی داشت. برای مدتی تنها صدای تاپ تاپ ملال آوری را چند بار شنید. بعد یک تاپ تاپ تهی. ایستاد. روی زانو نشست و با تمام نیرو آجرها را به جلو هل داد. آجرها ابتدا مقاومت نشان دادند، اما عاقبت تسلیم شدند. چراغ را پشت سرش گذاشت تا در راهِ بازگشت آن را بردارد. از لای سوراخ به داخل خزید و وارد حیاط بعدی شد.
مهتاب نور عجیبی بر گلستان که حالا یک قبرستان گل سرخ بود، می انداخت. بوته ها که به روشن ترین گل های زرد و قرمز و صورتی در طول بهار مزین شده بودند، خشکیده و صیقلی به نظر می رسیدند و مانند دریایی نقره فام به نظر می رسیدند. قلب جهان آن قدر تند و بلند می تپید که می ترسید کسی صدای آن را بشنود. ترس وجودش را فراگرفت؛ داستان خواجگانی را به یاد آورد که به آن ها زهر داده بودند، داستان زنان حرم سرا که خفه شده بودند، وزیرانی که سر از تنشان جدا شده بود و کیسه هایی که در آب های تنگه بُسفر(۱۲) انداخته شده بودند و آنچه درونشان بود، هنوز زنده بود و می لولید. در این شهر برخی از گورستان ها روی تپه ها قرار داشت، برخی دیگر یک صد قولاج(۱۳) زیر دریا.
در برابر او درختِ همیشه بهاری قرار داشت با صدها شال، ربان، آویزه و یراق که بر پیکرش آویخته بود درخت آرزوها. هرگاه یکی از زنان یا خدمتکاران حرم سرا رازی داشت که فقط باید با خدا در میان می گذاشت، یکی از خواجگان را متقاعد می کرد که با زیوری که متعلق به او بود، به اینجا بیاید. خواجه این را به شاخه ای نزدیک تحفه کسی دیگر آویزان می کرد. ازآنجایی که آرزوهای یک زن اغلب با آرزوهای زنان دیگر فرق می کرد، درخت از نیایش های متضاد و تمناهای مغایر بُراق می شد. به هرحال، هم اکنون، بااینکه نسیمی نرم برگ هایش را چین می انداخت و آرزوها را در هم می آمیخت، درخت آرام به نظر می رسید. درواقع آن قدر آرام که جهان ناگزیر به سمت آن رفت، هرچند به تاراس اطمینان داده بود که تا این حد نرود.
بیش از سی قدم تا ساختمان سنگی در آن تاریکی وجود نداشت. پشتِ تنه درخت آرزوها پنهان شد و به آرامی به اطراف خیره شد و بی درنگ خود را به عقب کشید. یک لحظه طول کشید که دوباره جرئت نگاه کردن پیدا کند.
حدود دوازده آدم کر و لال به چپ و راست می دویدند و از دری به در دیگر می رفتند. چند نفر چیزهایی را حمل می کردند که به کیسه شباهت داشتند. در دستشان مشعل هایی بود که رگه های سرخ رنگی را در هوا باقی می گذاشت و هر بار، دو مشعل از راه ها می گذشتند و سایه های روی دیوار بلندتر می شدند. جهان که ازآنچه می دید چیزی دستگیرش نمی شد، به سرعت به پشت ساختمان دوید. بوی تند خاک به مشامش رسید، گام هایش به اندازه هوایی که استشمام می کرد، محسوس بود. نیم دایره ای چرخید و به دری در آن انتها رسید. عجیب بود که نگهبان نداشت. بی آنکه فکر کند، وارد شد. اگر به آنچه می کرد، می اندیشید، می دانست که بدون شک از ترس و وحشت قدرت حرکتش را از دست می داد.
داخل نمناک و سرد بود. در تاریکی' کورمال کورمال گشت و به راهش ادامه داد، اگرچه گوشتِ پشتِ گردنش مورمور می شد و موهایش سیخ شده بود. دیگر برای پشیمانی دیر شده بود. بازگشتی نبود؛ فقط می توانست به پیش برود. وارد اتاقی خزید که نور خفیفی آن را روشن می کرد، در امتداد دیوارها حرکت کرد، نفس نفس می زد. نگاهی به اطراف انداخت: میزهای صدف مروارید با کاسه های شیشه ای بر آن ها؛ مبل هایی که نازبالش هایی بر آن ها قرار داشت؛ قاب آینه های مُطلا و مُنبت، پرده هایی که از سقف آویزان بود و کف زمین' آن کیسه های پف کرده افتاده بودند.
نگاهی به پشت سرش انداخت تا مطمئن شود کسی نمی آید، و پیش رفت تا اینکه چیزی را دید که خونش را منجمد کرد دستِ یک انسان. رنگ پریده و بی حرکت، روی سنگ مرمری زیر تلی از پارچه' مانند پرنده ای افتاده از درخت قرار داشت. گویی به کمک نیرویی خارجی جهان کیسه گونی را شل کرد، یکی پس از دیگری و آن ها را تا نیمه گشود. از حیرت پلک زد، چشم هایش نمی توانست بپذیرد آنچه را که قلبش از پیش فهمیده بود. آن دست به یک بازو چسبیده بود، و بازو به یک بدن کوچک. اصلاً کیسه نبودند، جسدهای آدم بودند. اجساد کودکان.
چهار نفر بودند، چهار پسربچه که کنار یکدیگر قرار داده شده بودند، از بلندقامت ترین تا کوتاه ترین. بزرگ ترین آن ها یک بزرگ سال بود، کوچک ترین آن ها هنوز کودکی شیرخوار. جامه های سلطنتی شان با دقت مرتب شده بود تا مطمئن شوند آن ها هنگام مرگ شرافتِ شاهزادگان را حفظ می کنند. نگاه جهان روی نزدیک ترین جسد افتاد، پسری با پوست روشن و گونه های گلگون. به خطوط روی کف دستش خیره شد. خطوط منحنی و کج در یکدیگر محو شده بودند، مثل نشانه های روی شن. جهان با خود فکر کرد کدام فالگیری در این شهر می توانست مرگ هایی چنین ناگهانی و چنین اندوه بار را برای شاهزادگانی از چنین اصل ونسبی پیش گویی کند؟
به نظر می رسید آرمیده اند. پوستشان می درخشید، گویی از درون روشن شده بودند. جهان اصلاً نمی توانست فکر کند که آن ها مرده اند. انگار فقط از حرکت بازایستاده بودند، از سخن گفتن بازایستاده بودند و به چیزی بدل شده بودند که ورای تصور بود و فقط خود آن ها از آن آگاه بودند، واقعاً می توانستی در صورتشان لبخندی عجیب ببینی.
جهان با پای لرزان و دستان ترسان آنجا ایستاد، قادر به حرکت نبود. فقط صدای گام هایی که نزدیک می شدند او را از منگیِ حیرتش بیرون آورد. به سختی تمام نیرویش را جمع کرد و فرصت یافت اجساد را بپوشاند، سپس به سرعت به گوشه ای پناه برد و پشتِ پرده ای که از سقف تا کف اتاق آویزان بود، خود را پنهان کرد. در یک لحظه آدم های کر و لال وارد اتاق شدند و جسدی دیگر آوردند. آن را با چالاکی کنار اجساد دیگر گذاشتند.
درست همان موقع یکی از آن ها متوجه شد پارچه روی جسدی که دور از بقیه قرار داشت، کنار زده شده است. نزدیک تر آمد و نگاهی به اطراف انداخت. مطمئن نبود که آیا خودشان جسد را به این حال رها کرده بودند یا کسی پس از رفتن آن ها درخفا به آنجا آمده است، به همراهانش اشاره کرد. آن ها نیز ایستادند و به اتفاق شروع به گشتن اتاق کردند.
جهان تنها در گوشه ای، درحالی که فقط پارچه ای بی ارزش او را از قاتلان جدا می کرد، از شدت وحشت نمی توانست نفس بکشد. با خود فکر کرد: «پس دلیل این سروصدا این بوده.» تمام زندگی اش به هیچ رسیده بود. دروغ ها و فریب های بسیاری او را بدین جا رسانده بود. عجیب و غم انگیز بود که چراغی را به خاطر آورد که کنار دیوار باغ رها کرده بود و اینک در باد سوسو می زد. به فیل و استادش فکر کرد و چشم هایش پر از اشک شد؛ هردو باید حالا در خواب معصوم باشند. بعد ذهنش به سوی زنی که دوست داشت، پر کشید. درحالی که معشوقش و دیگران در بسترشان در خواب ناز بودند، او را به خاطر اینکه درجایی بود که نباید می بود و چیزهایی را دیده که نباید می دید، می کشتند. و همه به خاطر کنجکاوی اش – این فضولی بی شرمانه و خودسرانه که به خاطر آن تمام زندگی اش برایش دردسر درست کرده بود. در سکوت خود را نفرین کرد. باید با خط خوش بر سنگ قبرش می نوشتند:

اینجا مردی آرمیده که به خاطر خوبی بیش ازحدش بسیار فضول بود،
رام کننده و شاگرد معمار.
برای روح نادان او دعا کنید.
افسوس، کسی آنجا نبود تا آخرین آرزویش را برساند.
***
در همان غروب، خدمتکار ارشد، در امارتی در دیگر سوی استانبول، بیدار بود. تسبیحی از دستش آویزان بود و ذکر می گفت. گونه هایش مثل کشمش های خشکِ چروکیده بود، بدن نحیفش خمیده بود و در اثر پیری بینایی اش را از دست داده بود. اما تا زمانی که در خانه ارباب بود، بینایی خوبی داشت. هر سوراخ و سنبه ای، هر لولای سست، هر پلکان قدیمی را می دید... زیر این بام کسی نبود که به خوبیِ او این خانه را بشناسد و هیچ کس به اندازه او نسبت به ارباب و خداوندگار خود وفادار نبود. به این امر یقین داشت.
همه جا آرام بود، جز صدای خرخری که از محل اقامت خدمتکاران به گوش می رسید. گهگاه نفسی آرام می کشید، آن قدر آرام که از پشت در بسته کتابخانه به سختی شنیده می شد. سینان آنجا خوابیده بود، دوباره تا دیروقت کار کرده بود. معمولاً شب ها را کنار خانواده می گذراند و پیش از شام به خلوتگاه می رفت. همسر و دخترانش در آنجا زندگی می کردند و هیچ شاگردی اجازه ورود به آنجا را نداشت. اما امشب، مثل بسیاری از شب های دیگر، پس از افطار، سراغ طراحی هایش رفته بود و در میان کتاب ها و طومارهایش در اتاقی که بیش از بقیه آن خانه بزرگ و باشکوه از آفتاب برخوردار بود، خوابیده بود. سرخدمتکار برای او بستری آماده کرده بود و حصیری روی فرش گسترانده بود.
علی رغم اینکه هشتادوپنج سال سن داشت، بسیار کار می کرد. در این سن وسال انسان باید در کنار فرزندان و نوه هایش استراحت کند، خوب غذا بخورد و نیایش کند. هرچه نیرو در تن او باقی مانده بود، باید به کار می بست تا به زیارت مکه برود و البته اگر در راه آنجا می مرد، برای روحش نیز بهتر بود. چرا استاد آماده آخرت نمی شد؟ و اگر آماده می شد، اینک در محل ساخت عمارت چه می کرد؛ درحالی که جبه فاخرش در گل و خاک پوشیده شده بود؟ درحالی که سرخدمتکار به این خاطر که استاد از خود بهتر مراقبت نمی کرد، از او ناراحت بود، از دست سلطان و هر وزیری هم ناراحت بود که تا این حد او را به کار وامی دارند؛ و از شاگردان سینان نیز ناراحت بود، چون بار اضافی را از روی دوش استاد خود برنمی داشتند. بچه های تنبل! البته آن ها دیگر بچه نبودند. چهار نفر از آن ها را از زمانی می شناخت که هنوز نوآموزان ناواردی بودند. نیکولا مستعدترین و ترسوترین آن ها؛ داود مشتاق و جدی، اما ناشکیبا؛ یوسف، ساکت و پر از اسرار مثل جنگلی نفوذناپذیر و پردرخت؛ و آن هندی، یعنی جهان، که همیشه سوال می پرسید: چرا این طور است؟ این چگونه کار می کند؟ هرچند اغلب به پاسخ ها گوش نمی داد.
سرخدمتکار درحالی که می اندیشید و ذکر می گفت، مدت کوتاهی به مغاکِ چشم های استاد خیره شد. شستش، انگشت اشاره و انگشت سومش که دانه های کهربایی تسبیح را یکی یکی حرکت می دادند، کند شد. و زمزمه «الحمدالله! الحمدالله!» او نیز آرام شد. سرش به پایین خم شد و دهانش باز شد و نفس بلندی کشید.
لحظه ای یا ساعتی بعد، که متوجه نشده بود، از سروصدایی در دوردست بیدار شد؛ صدای سم اسبان و چرخ ها بر سنگفرش. کالسکه ای شتابان درحرکت بود و از صدای آن معلوم بود که به سمت آن ها می آید. خانه سینان تنها ساختمان مسکونی در یک خیابان بن بست بود. اگر کالسکه دور می زد، حتماً برای آن ها می آمد. لرزی بر اندامش افتاد،گویی سرمایی ناگهانی از ستون فقراتش پایین رفت.
زیرلب دعایی علیه ارواح خبیث زمزمه کرد و علی رغم سنش به چالاکی ایستاد. با گام های کوتاه و لرزان از پله ها پایین رفت؛ در امتداد راهروها و بیرون از حیاط خلوت. باغ که به بهارخواب هایی خوش ساخت تقسیم می شد و با استخری تزئین شده بود و شیرین ترین عطرها را به این سو آن سو می پراکند، دل هر بیننده ای را غرق شادی می کرد. استاد به تنهایی آن را ساخته بود، و با مجوز ویژه از سوی سلطان آب را به خانه منتقل می کرد و بدین سان حس حسادت و خشم دشمنانش را برمی انگیخت. حالا چرخ چاه آب به نرمی می چرخید و صدای قِل قِل یکنواخت آن این حس پیش بینی را به او خاطرنشان می کرد که همیشه زندگی به خودی خود وجود ندارد.
بالای سر او ماه مثل داسی نقره ای پشت ابری پنهان شده بود و برای لحظه ای گذرا آسمان و زمین در رنگی خاکستری به یکدیگر پیوند خوردند. پایین جاده سمت راست او بیشه ای شیب دار بود و آن پایین تر بوستانی که در آن گیاه و سبزی پرورش می دادند. راه دیگری را انتخاب کرد و به سمت حیاط عمارت حرکت کرد. در یک طرف چاهی قرار داشت که آب آن تابستان و زمستان مثل یخ سرد بود. در گوشه های مقابل' توالت های عمومی بود. مثل همیشه از آن ها دوری کرد. اجنه در آنجا عروسی می گرفتند و هرکس در تاریکی شب مزاحم آن ها می شد، تا قیامت فلج می شد، نفرین آن ها آن قدر نیرومند بود که می توانست تا هفت نسل را نابود کند. ازآنجایی که استفاده از ظرف ادرار برای او حتی بیش از استفاده از توالت های عمومی در تاریکی نفرت آور بود، سرخدمتکار پیر هرروز بعد از غروب دست از خوردن و آشامیدن می کشید تا مبادا محتاج بیرون روی شود.
نگران و مضطرب خود را به در رساند که به خیابان باز می شد. از سه چیز در این زندگی انتظار خوبی نداشت: مردی که روحش را به شیطان فروخته؛ زنی که به زیبایی خود غره شده؛ و خبری که نمی تواند تا صبح صبر کند و برسد.
اندکی بعد کالسکه در طرف دیگر حصار بلند متوقف شد. اسب شیهه ای کشید؛ صدای گام های سنگینی به گوش رسید. سرخدمتکار بوی عرق را در هوا حس کرد، نمی دانست بوی عرق حیوان است یا پیک. این مزاحم هرکه بود پیرزن شتابی برای دانستن آن نداشت. ابتدا، سوره فلق را هفت بار خواند: بگو پناه می برم به پروردگار سپیده دم از شر آنچه آفریده و از شر تاریکی چون فراگیرد و از شر دمندگان افسون در گره ها و از شر حسود آنگاه که حسد ورزد.(۱۴)
در این حین پیک داشت آهسته در می زد. مودب اما مُصر. طوری در می زد که ممکن بود اگر برای مدت نسبتاً بلندی بی پاسخ می ماند، به کوبیدن بر در منتهی شود – و درواقع خیلی زود چنین شد. خدمتکاران که تازه داشتند بیدار می شدند، یکی یکی چراغ به دست، شال هایشان را بر روی لباسشان کشیدند و با شتاب به باغ رفتند. سرخدمتکار که قادر نبود حتی لحظه ای دیگری منتظر بماند، بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ گفت و چفت در را به عقب کشید.
غریبه ای ظاهر شد؛ همان گونه که ماه از پشت ابرها پدیدار می شود. کوتاه قامت، خپل و از شکل چشم هایش پیدا بود که تاتار است. قمقمه چرمی' روی شانه اش دیده می شد، سینه سپر کرده بود و اخم بر چهره داشت و از اینکه آن همه آدم به او خیره شده بودند، ناراحتی خود را پنهان نمی کرد.
با صدایی بلند که نیازی برای آن نبود گفت: «من از قصر می آیم.»
سکوتی حکم فرما شد که درواقع خوشایند بود.
پیک گفت: «لازم است با اربابتان صحبت کنم.»
پیک شانه هایش را صاف کرد و می خواست به درون گام بگذارد که سرخدمتکار دستش را بلند کرد و جلوی او را گرفت و گفت: «می شه با پای راست وارد بشین؟»
«بله؟...»
«اگه می خواید از آستانه این در گذر کنین، باید ابتدا با پای راست وارد بشین.»
پیک نگاهی به پاهایش کرد، گویی بیم داشت که فرار کنند؛ بعد با احتیاط گامی برداشت. وقتی داخل شد، گفت که از طرف شخص سلطان برای امری مهم فرستاده شده است؛ هرچند نیازی نبود این حرف را بر زبان آورد؛ آن ها خودشان تا این اندازه فهمیده بودند.
و اضافه کرد: «من دستور دارم معمار بزرگ دربار را با خود ببرم.»
سرخدمتکار لرزید، گونه هایش رنگ باخت. گلویش را صاف کرد، کلماتی که نمی توانست بر زبان آورد، در دهانش انباشته شد. ترجیح می داد به این مرد اطلاع دهد که نمی تواند مزاحم استاد شود چون استاد خیلی کم استراحت کرده بود. اما، البته، چنین چیزی نگفت. در عوض زیر لب گفت: «اینجا منتظر بمونید.»

نظرات کاربران درباره کتاب مرید معمار

سلام .من کتابای خانم الیف شافاک رو خوندم و دوس دارم .این کتابو دارم میخونم .خیلی زیباست .نظر کلی مو در پایان کتاب میدم .با تشکر از فیدیبو
در 1 سال پیش توسط ash...341
من این کتاب رو بعد از ملت عشق خوندم واقعا سبک و خود داستان رو میپسندم و پیشنهاد میکنم به کسایی که به معماری هم علاقه دارند.
در 2 ماه پیش توسط فاطمه ترامشلو
من این کتابو به اسم "استادم و من"خوندم...کتاب جالبیه...داستان در زمان امپراطوری سلیمان قانونی اتفاق میفته...البته قهرمان داستان یه فیلبان نوجوون هندیه
در 4 ماه پیش توسط نیلوفر مالکی