فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صعود زندگی من

کتاب صعود زندگی من
سفری معجزه‌آسا از آستانه مرگ تا پیروزی بزرگ زندگی

نسخه الکترونیک کتاب صعود زندگی من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب صعود زندگی من

من این کوه را که در مقابلم قد برافراشته برای صعود انتخاب نکرده‌ام بلکه ناگهان خود را در مقابل آن یافتم در حالی که به قله سر به فلک کشیده‌اش می‌نگریستم و به دشواری‌های ناشناخته‌ای که در مقابلم بود، فکر می‌کردم. برای فتح این قله اگر فقط مسأله نبرد اراده‌ها در میان باشد، می‌دانم اراده‌ای آهنین دارم و امیدوارم درستی نظر همسرم را وقتی گفت «سرطان آدم تسلیم‌ناپذیری را انتخاب کرده»، ثابت کنم. من چندان به سرطان فکر نکرده بودم جز این که می‌دانستم عده بسیاری براثر آن می‌میرند. درباره این بیماری چیز زیادی نمی‌دانستم جز این که وحشتناک است اما دلیلی نداشتم باور کنم خود روزی گرفتار آن خواهم شد. من قوی، سالم و در اوج بودم. با این حال در تابستان ۱۹۸۹ سرطان سینه بخشی از زندگی من شد. در آن زمان راهی نبود بدانم که این بیماری سرانجام تمام فکر و ذهن مرا به خود مشغول و بیشتر ساعات بیداری و خوابم را خواهد گرفت. واقعیت جدید زندگی من در صبح چهارشنبه‌ای غم‌انگیز در اوت ۱۹۸۹، هنگامی که پس از ورزشی سخت و نفسگیر در ورزشگاه زیر دوش آب خود را می‌شستم، شروع شد...

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صعود زندگی من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

هر انسانی باید به چیزی علاقه داشته باشد. هر یک از ما باید این چیز را کشف کند و دنبال آن برود. دنبال خواسته ای که بدون آن نمی توان زندگی کرد. برای من این چیز، صعود به کوه ها است چه عملی یا مجازی.
آشنایی من با کوهنوردی در دامنه های یخ زده کوه رینیه شروع شد و به صورت ناگهانی با آسیب دیدگی جدی خاتمه یافت که امیدهای مرا برای دستیابی به قله کم رنگ می کرد. در آن زمان نمی دانستم آیا دوباره می خواهم یا می توانم به کوه بروم. اما آسیب دیدگی من به تدریج برطرف شد تا به قله نخستین کوهی رسیدم که پیش تر، از صعود به آن بازمانده بودم.
نیروی توانمندسازی که من از توانایی خیالی پیشروی به سوی قله های کوه ها و دستیابی به آنها می گرفتم، شالوده و اساس مبارزاتی شد که در پیش بودند و عشق و احترام به کوه ها را در من القا می کردند.
دعوت برای آن که بخشی از نخستین گروه کوهنوردی آمریکا برای صعود به قله کانگ چن جونگا، سومین قله بلند جهان باشم، توانست مرا مفتون ورزشی کند که تا آن زمان سرگرمی گاه وبی گاه من بود. دو ماه سفر در مناطقی از نپال که کمتر کسی به آن جا می رود و طی کردن چهارصد کیلومتر راه های ناهموار کوهستانی اراده مرا برای رفتن به کوه های دیگر تقویت کرد.
با این حال چند ماه بعد، که با سرطان که به سرعت در حال رشد در سینه ام بود مواجه شدم، زندگی من از هم پاشید. پس از ماه ها درمان شدید، از جمله عمل جراحی آزمایشی پیوند مغز استخوان، نه فقط راه رفتن برایم دشوار شد بلکه کل زندگی من به خطر افتاد.
فرآیند آهسته بازسازی جسمی و بازیابی و آرامش ذهن، اراده ای در من به وجود آورد تا راه را برای دیگران هموار کنم. حاصل این کار، ایجاد نخستین گروه افراد بهبودیافته در آیداهوی مرکزی و «سفر الهام بخش»، یعنی صعود بی سابقه نجات یافتگان از سرطان سینه به قله آکونکاگوآ (۸۴۱/ ۲۲ فوت) در آرژانتین بود که بلندترین قله جهان بعد از رشته کوه های هیمالیا است.
این کتاب شرح رویدادهای سفر من از آستانه مرگ و اعماق ناامیدی به قله های بعضی از بلندترین کوه های اقصی نقاط کره زمین است. این داستانی درباره مقایسه بین بحران زنده ماندن و صعودکردن است. این کتاب راهنمایی برای رسیدن به آرزوهاست.

صعود بزرگ زندگی من

سفری معجزه آسا از آستانه مرگ تا بزرگ ترین پیروزی زندگی من

این کتاب را تقدیم می کنم به گروه الهام بخش، به میلیون ها زن در سراسر جهان که با سرطان سینه مبارزه کرده اند و می کنند، به خاطره و یاد میلیون ها زن دیگری که با ما نیستند تا این زندگی شگفت آور را گرامی بدارند، به همه افراد متعهد و با اراده ای که می کوشند تا درمانی برای این بیماری بیابند، به عزیزانی که در زمان های سخت از ما حمایت کرده و به آن ادامه می دهند، و به ویژه به راجر، همسرم، خانواده ام و دوستان عزیزم.

نویسنده

فصل اول

دیروز خوابی بود و فردا رویایی بیش نیست.

سانسکریت

واقعیت جدید، تشخیص بیماری

من این کوه را که در مقابلم قد برافراشته برای صعود انتخاب نکرده ام بلکه ناگهان خود را در مقابل آن یافتم در حالی که به قله سر به فلک کشیده اش می نگریستم و به دشواری های ناشناخته ای که در مقابلم بود، فکر می کردم. برای فتح این قله اگر فقط مساله نبرد اراده ها در میان باشد، می دانم اراده ای آهنین دارم و امیدوارم درستی نظر همسرم را وقتی گفت «سرطان آدم تسلیم ناپذیری را انتخاب کرده»، ثابت کنم.
من چندان به سرطان فکر نکرده بودم جز این که می دانستم عده بسیاری براثر آن می میرند. درباره این بیماری چیز زیادی نمی دانستم جز این که وحشتناک است اما دلیلی نداشتم باور کنم خود روزی گرفتار آن خواهم شد. من قوی، سالم و در اوج بودم. با این حال در تابستان ۱۹۸۹ سرطان سینه بخشی از زندگی من شد. در آن زمان راهی نبود بدانم که این بیماری سرانجام تمام فکر و ذهن مرا به خود مشغول و بیشتر ساعات بیداری و خوابم را خواهد گرفت.
واقعیت جدید زندگی من در صبح چهارشنبه ای غم انگیز در اوت ۱۹۸۹، هنگامی که پس از ورزشی سخت و نفسگیر در ورزشگاه زیر دوش آب خود را می شستم، شروع شد. چیزی مثل یک تیله، یک برآمدگی کوچک غیرمنتظره در جلوی سینه ام احساس کردم و وقتی دستم به آن خورد گویی یخ زد. پیش از آن هرگز هیچ برآمدگی در بدنم احساس نکرده و توصیه ها درباره معاینه بدنم را زیاد جدی نگرفته بودم. این نمی توانست چیزی باشد که آنان درباره اش حرف می زدند، مگر نه؟ اما این برآمدگی حالا روی سینه ام بود، برآمدگی ای که پیش تر وجود نداشت. یا نکند بود و من خبر نداشتم؟ و اگر بود، چه مدتی؟ آن شب در حالی که غرق در عرق سرد، وحشت زده تر از هر زمانی در عمرم دراز کشیده بودم و خوابم نمی برد، به مرگ فکر کردم. آیا باید بمیرم؟ آخر هنوز چهل سالم نشده بود. امکان نداشت بیماری مرگباری گرفته باشم، حداقل خودم که این طور فکر می کردم. در آن لحظات با این احساس شکست ناپذیر بودن که داریم، این که چنان زندگی می کنیم که گویی مرگ تا مدت های طولانی سراغ ما نخواهد آمد، به نظرم تا چه حد خنده دار بود.
دو روز بعد حرف های پزشک، نگرانی مرا از بین برد. از درمانگاه محلی وقت گرفته و برای نخستین ماموگرافی خود رفتم. پزشک جوان درمانگاه مرا خندان به خانه بازگرداند. او گفت: «شما مشکلی ندارید. ماموگرام چیزی نشان نمی دهد. نگران نباشید.» گفتم: «خدا را شکر، خدا را شکر، می توانم با خیال راحت به زندگی ادامه دهم.»
اما سه ماه بعد، اوضاع به کلی فرق کرد. برای کاری تجاری، به کره جنوبی رفته بودم و با تولیدکنندگان لباس آن کشور کار می کردم که سفرم با تلفن ناگهانی شوهرم کوتاه شد.
راجر گریان گفت: «موضوع مربوط به مادر است. در محل کارم بودم که عمه برت چند بار به خانه زنگ زد و بالاخره پیام گذاشت که مادر بر اثر حمله قلبی مرده است.»
«آه خدای من، نه، نه هلن. او کمتر از یک ماه پیش در تعطیلات با ما بود، مثل همیشه سرحال و بشاش و دوست داشتنی. او حتی در ۷۵ سالگی مثل فرفره کار می کرد و به کارهای خانه می رسید. حالا چطور می توانست مرده باشد؟»
آن شب، آن سوی دنیا روی تختخوابم نشستم و زارزار گریه کردم. من و راجر بیست سال بود با هم بودیم. او را به شدت دوست داشتم و مادرش برایم همان قدر عزیز بود که مادر خودم. چرا می بایست این اتفاق در غیاب من رخ دهد؟ می خواستم این را بدانم. اما مرگ هلن تنها مشغله ذهنی من نبود. روز قبل که پس از دو صبحگاهی عرق بدنم را می شستم، برآمدگی دیگری را زیر دستم احساس کرده بودم. نمی خواستم وجود آن را باور کنم، نمی خواستم وجود آن را به خود اعتراف کنم تا چه رسد به این که موضوع را به راجر بگویم، مخصوصا حالا.
چگونه درباره این برآمدگی دوم به راجر بگویم؟ آیا او زنش را هم پس از مادرش از دست خواهد داد؟ آیا من هم دارم می میرم؟
تحت فشار شدید اندوهی که آزارم می داد، دستم، بی اراده، به طرف برآمدگی ظاهرا خوش خیم سینه ام، و سپس برآمدگی تازه کشف شده در زیر بازویم رفت. در همان زمان، فکرم با سایه های اتاق بازی می کرد و در حالی که چشمانم پر از اشک بود لحظه ای آن سایه ها را دوستانه و لحظه ای بعد ترسناک می دید.
صبح روز بعد با هواپیما به لس آنجلس و به دیدار راجر، برادرش استیو و ساندی همسر برادرش رفتم. چند روز بعد، در سوگواری مادر راجر و در کنار اقوام گذشت. برآمدگی ها را فراموش نکردم و این باعث می شد مدام در فکر اقوام مرده ام باشم. نگران این بودم که نکند آنان را خیلی زودتر از حد تصور دوباره ملاقات کنم.
همان روز که به خانه رسیدم به دکتر جنسن تلفن کردم و بعد از ظهر جمعه همان هفته به دیدن دکتر کامپاناله، جراح سرشناسی رفتم که متخصص سرطان سینه بود.
در لباس سفید کاغذی، روی میز بلند معاینه دکتر دراز کشیده و به تابلوی نقاشی آبرنگ معمولی، از انباری در یک چمنزار خیره شده بودم. دکتر مشغول معاینه برآمدگی زیر بازویم و مقایسه آن با برآمدگی روی سینه ام بود. نمی خواستم به صورتش نگاه کنم، نمی خواستم در چشمانش تایید بدترین ترسم را ببینم.
در عوض به ساعت مچی خود خیره شده بودم. اولین ساعت خوبم، که یک ساعت سیاه و طلایی مارک کنکورد بود. این ساعت که برای خرید آن طی ماه ها صدها دلار صرفه جویی کرده بودم حالا دیگر کار نمی کرد و عقربه هایش روی ۴۵/ ۱۱ دقیقه از حرکت ایستاده بودند. ساعت ۴۵/ ۱۱ دقیقه من و همسرم وارد اتاق انتظار شده بودیم. ما ۱۵ دقیقه زودتر از قرار رسیده بودیم، سی دقیقه قبل پرستار مرا به داخل برده بود. به عقربه های بی حرکت ساعتم خیره شده بودم و سعی می کردم هیچ چیز را در سکوت آنها نخوانم.
به نشان کریستوفر مقدس که دور گردنم آویزان بود، دست زدم. این نشان با تصویر حافظ مقدس مسافران هدیه ای از مادربزرگ در ۱۹ سالگی من بود که در نخستین سفر خارجی خود برای مطالعه تابستانی عازم اروپا بودم. احساس می کردم این نشان، امنیت خاطر و سلامت مرا حفظ کرده است. هرگز آن را از گردنم بیرون نمی آوردم تا سال ها بعد در روزی که آن را برای پدرم فرستادم. پدرم را می پرستیدم. اما کریستوفر مقدس مانع مرگ او نشده و نتوانسته بود اثرات تخریبی دریچه بیمار قلب او را برطرف کند.
آخرین حرف هایمان را پیش از رفتن پدر به بیمارستان به یاد داشتم.
وقتی سرانجام گوشی تلفن را برداشت پرسیدم: «حالت خوبه بابا؟»
و او با ضعف جواب داد: «بله، لارا، فقط خسته ام.»
«چرا این همه دیر گوشی را برداشتی؟»
«لارا، قلبم دارد از کار می افتد. اما عیبی ندارد. من زندگی خوبی داشته ام؛ همه شما بزرگ شده اید و سر خانه و زندگی خودتان رفته اید.»
پدرم ساعت سه صبح اول مه ۱۹۸۷ وقتی داشتم به آرامی عرق پیشانی او را پاک می کردم، از دنیا رفت. داشتم به صدای سینه اش گوش می دادم و به جای زخمی فکر می کردم که سینه اش را دو نیم کرده بود. اما این فکرها دیگر خیلی دیر بود. پدر نمی خواست قلبش جراحی شود. این فکر من بود. نتیجه ناتوانی من برای از دست دادن او. پدر می خواست در بستر، در خانه بمیرد، اما من نگذاشتم. او را قانع کردم به خاطر ما، بچه هایش، تحت عمل جراحی قلب باز قرار گیرد. وقتی مرد نمی توانستم از احساس گناهی خلاص شوم که بر اثر درد و حقارت طی دو هفته آخر عمرش تحمل کرده بود.
پس از مرگ پدر نشان کریستوفر مقدس را که در طبقه بالای قفسه خود پنهان کرده بود پیدا کردم و برداشتم. هنگامی که به تصویر برجسته کریستوفر مقدس روی نشان دست می کشیدم گفتم: «آیا قادر خواهد بود حالا به من کمک کند.»
در حالی که سعی می کردم به دست های جستجوگر دکتر و به دلیل حضور خود در اتاق معاینه او فکر نکنم، به این همه غصه ها فکر می کردم. از خود می پرسیدم آیا غصه شدید ناشی از مرگ پدر تاثیری در ایجاد این برآمدگی ها، این بیماری که بی شک در حال رشد در بدنم بود، داشته است. وقتی پدر مرد به شدت غصه دار شدم و خلایی پرنشدنی در زندگی من به وجود آمد. او به همه کارهای من افتخار می کرد و بزرگ ترین حامی من بود. او به من قدرت می داد. حالا که خشک و بی حرکت این جا نشسته و منتظر پایان معاینه بودم، بیش از همیشه به آن قدرت نیاز داشتم.
دکتر کامپاناله، تصمیم گرفت با سوزن نمونه برداری کند. او با مشخص کردن برآمدگی سینه من، با دقت سوزن درازی را در آن فرو برد و هرچه سعی کرد نتوانست مایعی از آن خارج کند. سوزن را بیرون کشید، پایین گذاشت و شروع به صحبت کرد.
صدای او را شنیدم که می گفت: «برای نمونه برداری با جراحی، وقت می گذارم. این کاری عادی برای اطمینان خاطر است. به نظر من دلیلی برای نگرانی نداری.»
نمونه برداری. پس این طور. شاید نمونه برداری چیزی را نشان ندهد. اما من بهتر می دانستم. دکتر شک نداشت. دو برآمدگی. نمونه برداری... بله، به دردسر افتاده بودم.
به آهستگی لباس هایم را پوشیدم و به اتاق انتظار نزد راجر برگشتم. موضوع قرار برای نمونه برداری در صبح دوشنبه، سه روز بعد، را به او گفتم. راجر دستم را گرفت و چیزی نگفت. هر دو به شدت متحیر بودیم. چنین چیزی نمی توانست برای ما رخ دهد. به بیرون بیمارستان، به محوطه پارکینگ رفتیم. غرق در افکار خود بودیم و هر دو آرزو می کردیم کاش مطلب مشخص تری به ما گفته شده بود. آیا نمونه برداری سلامت مرا تایید می کرد؟ اگر نه، می بایست در انتظار چه چیزی باشم؟ آخر هفته عذاب آوری در پیش بود.
دوباره به ساعتم نگاه کردم. هنوز ۴۵ /۱۱ دقیقه بود انگار زمان از حرکت ایستاده بود.
دو شب بعد را خیلی بد خوابیدم اما شب پیش از نمونه برداری اصلاً خوابم نبرد. مرگ و زندگی و همه کارهایی که هنوز می خواستم انجام دهم، فکرم را پر کرده بودند. از تصور این که فردا بیماری من چه تشخیص داده خواهد شد، می ترسیدم. فردا چه پیش خواهد آورد. فردا با من چه خواهند کرد؟ بر سر ازدواج و کارم چه خواهد آمد؟ آیا واقعا بیمارم؟ احساس بیماری نمی کردم.
همان وحشت آزاردهنده، آن روز صبح در بیمارستان دوباره ذهنم را پر کرده بود. از ترس این که دکتر چه چیزی در وجودم پیدا خواهد کرد، اصلاً نمی خواستم بیهوش شوم اما فایده ای نداشت. بعد وقتی به هوش آمدم گفتند آن قدر ماده بیهوشی به من تزریق کرده بودند که برای از پا انداختن یک گاو کفایت می کرد. به این دلیل آرام روی میزی که با کاغذ پوشیده شده بود، دراز کشیده بودم. روی صورتم ملحفه ای سفید انداخته بودند تا اگر زودتر از موعد و هنگامی که مشغول کار روی سینه بریده ام بودند، به هوش آمدم، مشکلی پیش نیاید.
به من گفته شده بود، کاری کاملاً عادی است و نگران نباشم. اما من نگران بودم. همزمان با تاثیر مواد مخدر و بیهوشی، به یاد مادربزرگ افتادم که بر اثر سرطان روده مرده بود. او مرگی طولانی، دردآور و تحقیرآمیز داشت. مادر، او را در حال خزیدن در کف اتاق بیمارستان، برهنه و گیج بر اثر داروها، یافته بود که دنبال راهی برای نجات از درد و فلاکت خود می گشت. من عاشق مادربزرگ بودم و از دیدن پایان کار او به آن شکل نفرت داشتم. آیا سرنوشت من هم همان طور خواهد شد؟ خزیدن در کف اتاق، گیج از اثر داروها، در حال احتضار؟
اولین چیزی که پس از به هوش آمدن متوجه شدم، کوچکی اتاق بود. به نظر می رسید اندازه هایش تا حدی کوچک شده و هنگامی که در خواب بودم دیوارهایش به هم نزدیک شده اند. با زحمت و به زور چشمانم را باز نگه داشتم و سعی کردم پزشکان را ببینم. آنان رنگ پریده به سفیدی پارچه ای خیره بودند که سینه ام را پوشانده بود. در سکوت آن لحظه فقط یک واژه را شنیدم واژه ای که انگار در هوا آویزان و با نیروی نامرئی خود معلق است: سرطان. واژه مرگ. پزشکان به مایع درون ظرفی نگاه می کردند که نمونه برآمدگی سینه من در آن انداخته شده بود. نمی دانستم درون ظرف چیست اما گویی سرنوشت مرا رقم زده بودند.
دکتر جنسن، پزشکی که سه ماه پیش تر، در سپتامبر مرا ماموگرافی کرده بود و در آن زمان آن قدر اطمینان داشت که من بیمار نیستم، حالا به من نگاه نمی کرد بلکه به ظرفی خیره شده بود که نمونه برآمدگی سینه مرا در آن انداخته بودند. به نظر می رسید مریض است. شاید به یک بیماری خیالی دچار شده بود. او درباره من اشتباه کرده بود و این را می دانست. آه خدایا. بلافاصله کاملاً به هوش آمده بودم و در صورت تک تک پزشکان دنبال نشانه ای از امید می گشتم.
آنان مانند من گیج و مبهوت به نظر می رسیدند. سرطان. به طرزی غیرعادی به رنگ تابوت فکر کردم.
در آن شدت اضطراب صدایی شنیدم که گفت: «لباس هایت را بپوش، لارا، در دفترم صحبت می کنیم.» دقایقی بعد پس از پوشیدن لباس هایم گیج در کنار شوهرم در مقابل دیواری پر از مدارک و گواهی نامه ها و چهره جدی دکتر کامپاناله بار دیگر آن صدا را شنیدم که گفت: «لارا، می فهمی چه دارم می گویم؟ یک غده دو سانتی متری، بزرگ تر از آن چه فکر می کردیم، نوعی سرطان فعال از نوع باغی.»
از نوع باغ، هویج و کلم به ذهن آدم می آید. چگونه سرطان را می توان نوع باغی به حساب آورد؟ «یک نفر از هر هشت زن. ما نمی دانیم چرا. در ماموگرافی تشخیص داده نمی شود. قرار جراحی برای تو... آنکولوژیست... شیمی درمانی... اراده زنده ماندن...»
واژه ها را به کندی درک می کردم، چنان که گویی از موجود دیگری عبور می کردند. این من نبودم که این جا نشسته بودم. این زندگی من نبود که او درباره اش حرف می زد. این حرف ها نمی توانست درباره زندگی من باشد. من همیشه نیرومند و سالم بودم. آیا هیچ کس از این بیماری جان سالم به در می برد؟
قرار شد در طول یک هفته با جراحی غده بدخیم، بافت های اطراف و گره های لنفاوی را بردارند. آن شب، و بیشتر شب های بعد نخوابیدم. تشخیص بیماری را تا حدی پذیرفته بودم. اما نمی توانستم این واقعیت را بپذیرم که سرطان گرفته ام. غیرممکن به نظر می رسید زندگی من دچار تغییرات شدید شود. بهت زده بودم. می توانستم وحشتی را به یاد بیاورم که سه ماه پیش که منتظر نتایج ماموگرافی بودم و شادی را که وقتی به من گفته شد نشانی از سرطان در بدنم نیست، احساس کرده بودم. سه ماه چقدر دور به نظر می رسید.
خود را در کار غرق و سعی کردم به عملی که در پیش بود و حاصل آن فکر نکنم. به برنامه کوهنوردی که قبلاً در نظر داشتم و به دوستان کوهنوردم فکر می کردم و توجه خود را به این گفته کوهنوردان متمرکز کردم که: «امید بهترین ها را داشته باش و خود را برای بدترین ها آماده کن.» به شدت سعی می کردم امید بهترین ها را داشته باشم، اما وحشت زده بودم.
صبح سرد دوشنبه ای در اواسط دسامبر به اتفاق شوهرم وارد بیمارستان موریتز در سان والی شدم. به سختی می توانستم نفس بکشم. مدت نیم ساعت قبل را در زیر دوش آب، تمام بدنم را گشته بودم. شاید به این امید که خیالم را از پیدا شدن غده های بیشتر راحت کنم. یک ساعت بعد مرا با صندلی چرخدار به اتاق عمل بردند. اگرچه مرا در چند پتو پوشانده بودند سرمای شدید و نافذ میز فلزی که روی آن دراز کشیده بودم تا مغز استخوانم را می لرزاند. در حالی که ماشین آلات و ابزارهای درخشان و آماده استفاده جراحی را برانداز می کردم عضلات شکمم از سرما سفت شده بود. دکتر قبلاً مرا آماده کرده بود. «چند ساعت بیهوش خواهی بود، تا وقتی ندانم وضع داخل چطور است نمی توانم بگویم آیا برداشتن سینه لازم است یا نه. بعد با تو صحبت می کنم.» یخ زده و بدون توان پاسخ دادن، آن جا دراز کشیده بودم.
هنگامی که متخصص بیهوشی کارش را شروع کرد متوجه تصاویری شدم که روی دیوار چسبانده شده بود و مراحل یک عمل جراحی را نشان می داد که بعضی از قسمت های امعاء و احشای بیمار در حال پرواز در اتاق بودند. زیر تابلو نوشته شده بود: بهتر است آنها را بگیرید چون ممکن است بعد به آنها نیاز داشته باشیم. در حالی که از هوش می رفتم فکر کردم در این شرایط این نمی توانست طنز انتخابی من باشد.
دو ساعت بعد به هوش آمدم در حالی که می ترسیدم تکان بخورم. درباره این که در عمل جراحی چه بر سرم آمده احساس ناخوشایندی داشتم. من همیشه به تناسب و عضلانی بودن بدنم و تلاشی که برای حفظ آن می کردم افتخار کرده بودم. نمی توانستم بگویم، حتی مطمئن نبودم می خواستم بدانم آیا سینه هایم را برداشته اند؟ جانفرساتر، این خطر بود که سرطان گسترش یافته باشد. اگر سرطان غدد لنفاوی، استخوان ها و ریه هایم را نیز گرفتار کرده بود، اگر بله، تکلیف چه بود؟
به فکر کارم در طراحی مد افتادم و آن همه تلاش که کرده بودم. به یاد ضرب الاجل های بی پایان و سفرهای قطع نشدنی خود افتادم. به فکر فشارهای ناشی از سروکله زدن با همه ارباب رجوع ها و مشکلات اجتناب ناپذیر و مداومی افتادم که در کار تولید پیش می آید. آیا به خودم خیلی فشار آورده بودم؟ همچنین به رضایت ناشی از کار خلاقه، ژاکت ها و بلوزها و لباس های فراوانی که نتیجه کار دست من بودند، فکر کردم. می دانستم هیچ یک از آنها دیگر اهمیتی ندارد. تنها یک چیز مهم بود: زندگی من.
اندکی پس از این که به هوش آمدم، دکتر کامپاناله آمد. به من نگاه کرد و با لبخندی گفت: «همه چیز خوب پیش رفت اگرچه تمام سینه ها را برداشتم اما سینه های شما آن قدر بزرگ نبود. فرورفتگی کمی خواهید داشت که می توان بعدا آن را پر کرد. نتایج بقیه آزمایش ها در چهار یا پنج روز حاضر خواهد شد.»
به یاد تصمیم خود برای پیوند سینه در سه سال پیش افتادم. درباره شبی که هنگام خوردن شام به شوهرم گفتم: «راجر می خواهم پیوند سینه بکنم.»
او با ناباوری گفته بود: «داری شوخی می کنی. فکر می کنم گفته بودی هرگز به ترکیب بدنت دست نخواهی زد.»
با دهان پر از غذا جواب داده بودم: «تغییر عقیده دادم. تمام مدت سعی می کنم اندام زیبایی داشته باشم و تنها عضوی که نمی توانم تغییری در آن به وجود بیاورم سینه ها است. عضلات سینه ام بزرگ تر می شود. اما ظاهر آن فرقی نمی کند. حاضرم پیوند بزنم. چرا این کار را نکنم؟ فکر می کنم این کار مرا خوشحال می کند. نظر تو چیست؟»
قانع کردن راجر زیاد طول نکشید. روز بعد با مقداری مجله مخصوص به خانه آمدم. من و راجر آنها را روی تختخواب ریختیم و در حالی که مانند بچه ها می خندیدیم مدل جدید سینه هایم را انتخاب کردیم. حالا این کار چقدر بی ربط به نظر می رسید. چقدر پوچ و بی اهمیت بود. چرا تن به آن کار داده بودم؟
دو هفته پیش از عید بود که برای نخستین بار به مادر، خواهران و برادرم تلفن زدم تا به آنان بگویم سرطان گرفته ام. عید مبارک! من همیشه از جهات بسیاری نیرومندترین عضو خانواده بودم و احتمال بسیاری وجود داشت که به صدسالگی برسم. اما حالا ممکن بود سال آینده را هم نبینم؟ و این برای خواهرانم چه معنایی خواهد داشت؟ آیا بعد نوبت آنان خواهد رسید.
مادرم حیرت زده شد. تنها جواب او این بود: «مگر قرار است والدین بیشتر از فرزندان خود زندگی کنند؟ این عادلانه نیست.»
چه چیزی عادلانه است؟ متوجه شدم تحمل این وضع برای مادر و کل اعضای خانواده چقدر دشوار خواهد بود. در جواب آزمایش های پس از جراحی هیچ خبر خوشی وجود نداشت:
«غده به سرعت در حال رشد است... استروژن منفی... انتشار بیماری در بدن... سرطانی شدن پانزده غده لنفاوی... احتمال زنده ماندن در سه تا پنج سال آینده پانزده درصد.»
من و راجر درباره وصیت نامه ام صحبت کردیم. آیا وصیت نامه ای داشتم؟ آیا جدید بود؟ این موضوعی نبود که وقت زیادی صرف آن کرده باشم.
تنها چیزی که در آن زمان می توانستم به آن فکر کنم، سرطان بود. چرا؟ چطور شد مریض شدم؟ همیشه فکر می کردم در مواقع ناراحتی و بحران می توانم بر اوضاع مسلط باشم و از این فکر خوشحال بودم. آیا حالا در حال مردن بودم، به این جوانی؟ دوستان من از رسیدن به چهل سالگی وحشت داشتند. اما من نه، مخصوصا نه حالا. خدایا، آیا می توانم چهل و یک سالگی را ببینم؟
آیا توقع رسیدن به پنجاه سالگی توقع خیلی زیادی است؟ مرتکب چه کار نادرستی شده ام؟ کجا اشتباه کردم و اجازه دادم سرطان به وجودم نفوذ کند؟ چه می توانستم، یا می بایست، برای جلوگیری از آن می کردم؟
البته جوابی برای این سوال ها نبود. تنها سوالی که می ماند این بود: حالا چه کار کنم؟ نمی دانستم. جز این که در نهایت هر کاری می کردم قطعا با آن چه در نظر داشتم فرق می کرد.
قرار بود مشغول آموزش برای صعود به قله کلیمانجارو، همراه پیتر ویتاکر، یکی از راهنماهای اولیه کوهنوردی و دوستی قدیمی، باشم. قرار بود این نخستین قله عمده من باشد. شیفته کوهنوردی، مجذوب خلوت و تنهایی این ورزش، ضروریات قاطع و دقیق و انضباط آن شده بودم. از درآمیختن با طبیعت لذت می بردم و با موجود نیرومند و به ظاهر بی تحرک زیر پاهایم احساس یگانگی می کردم. در کوهستان، ضمن تماشای لایه های قله ها و دره ها، که مانند آفتاب پرست ها تغییر رنگ می دادند و غرق در ابرهای سفید و لطیف بودند، ریه های پرکارم را از هوای تازه کوهستان پر می کردم و بیش از هر زمان دیگری در زندگی خود احساس آرامش داشتم.
به اولین صعودم و این که چگونه برای همیشه زندگی ام را تغییر داده بود، فکر کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب صعود زندگی من