فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پس از تشییع جنازه

کتاب پس از تشییع جنازه

نسخه الکترونیک کتاب پس از تشییع جنازه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پس از تشییع جنازه

پوآرو با دقت خاصی افراد را یک به یک از زیر نگاه خود می‌گذراند. اول نگاهش را به سوزان دوخت، که صاف نشسته بود و بشاش و سرحال به‌نظر می‌رسید. بعد نوبت به شوهر سوزان رسید، که نزدیک سوزان نشسته بود، با چهره‌ای بی‌حالت، و داشت یک سیم را به دور انگشتانش حلقه می‌کرد. نگاه پوآرو از روی گرِگوری به روی جرج کراسفیلد لغزید؛ او داشت درباره حقه‌بازیهای قماربازان با رزاموند صحبت می‌کرد، و رزاموند با بی‌علاقگی و کاملاً بدون فکر می‌گفت: «آه چه جالب! اما چرا؟». نفر بعد مایکل بود، با آن نگاههای خسته و در عین حال مطبوع و دلنشین؛ مردی با جذابیتی انکارناپذیر که در آن جمع همتایی نداشت. سپس نگاه پوآرو به هلن خیره شد، که باوقار و اندکی دور از بقیه نشسته بود. تیموتی نفر بعد بود؛ او در بهترین مبل لم داده بود، و یک بالش اضافی هم در زیر کمرش قرار داشت. مود در کنار تیموتی بود، محکم و مصمم با هیکلی تنومند؛ و آماده خدمت به تیموتی. آخرین نفر گیل‌کریست بود که در خارج از جمع خانواده نشسته بود؛ بلوزی بسیار شیک بر تن داشت و می‌شد در چهره‌اش خواند که از اینکه به آن جمع راه یافته سپاسگزار است. پوآرو با خود گفت که بزودی گیل‌کریست برمی‌خیزد و بهانه‌ای می‌آورد و این جمع خانوادگی را ترک می‌کند و به اتاق خودش می‌رود. گیل‌کریست مقام خودش را می‌دانست. و این را به طریقی دشوار آموخته بود.

ادامه...
  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پس از تشییع جنازه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

۱

لنزکامِ پیر لخ لخ کنان از اتاقی به اتاق دیگر می رفت و کرکره ها را بالا می کشید؛ و گاه گاه از لای پنجره ها چشمان کم فروغ و نمناکش را به بیرون می دوخت. کسانی که به تشییع جنازه رفته بودند بزودی بازمی گشتند. تعداد پنجره ها زیاد بود و پیرمرد می بایست کمی عجله کند.
اِندِربی هال، خانه ای بود متعلق به عصر ویکتوریا که به سبک گوتیک ساخته شده بود؛ با پرده هایی از پارچه های زربفت یا مخمل، که در گذر زمان رنگ و رویشان رفته بود و برخی دیوارها را هنوز هم پارچه های ابریشمی مزین کرده بود. در اتاق پذیرایی، در بالای پیش بخاری، تصویری از کورنِلیوس اِبِرنِتی نصب شده بود؛ همان کسی که این خانه را برای او ساخته بودند. پیشخدمت ِ پیر نگاهی به کورنِلیوس انداخت؛ ریش قهوه ای رنگ کورنِلیوس با حالتی تهاجمی به جلو آمده بود؛ و دستش بر روی یک کره جغرافیایی قرار داشت. معلوم نبود کورنِلیوس این کار را به میل خود کرده بود یا نقاش از او خواسته بود چنین کند تا به تابلو معنایی استعاری بدهد. لنزکام همیشه کورنِلیوس را مردی بسیار باصلابت تصور می کرد و خوشحال بود که هیچ وقت شخصا او را ندیده بود. ارباب او، آقای ریچارد، که مردی واقعا نجیب بود همین سه روز پیش ناگهان درگذشته بود ــ البته او بیمار بود و قبل از مرگش تحت نظر دکتر قرار داشت. ولی ارباب او هیچ وقت از ضربه روحیی که مرگ مورتیمر جوان بر او وارد ساخته بود رهایی نیافت. لنزکامِ پیر در حالی که باعجله از دری که به اتاق وایت بودوا راه داشت می گذشت، سرش را با ناراحتی تکان می داد. از این وحشتناک تر نمی شد، واقعا فاجعه ای اتفاق افتاده بود. جوانی قوی و خوش بنیه مثل مورتیمر که از هر نظر سالم و سرحال بود چرا باید می مرد؟ آدم هیچ وقت به ذهنش هم خطور نمی کرد که چنین اتفاقی برای او بیفتد. حیف شد؛ واقعا حیف شد. و بدتر از همه اینکه آقای گوردون هم در جنگ کشته شده بود. متاسفانه اوضاع این طور بود: بلا پشت سر بلا. و ارباب او نتوانست تحمل کند. هر چند یک هفته پیش حالش کاملاً خوب بود.
سومین پرده کرکره ای که در اتاق وایت بودوا بود کمی بالا رفت، اما خیلی زود گیر کرد. فنرها شل شده بود؛ کرکره ها هم همین طور؛ همه چیز این خانه کهنه بود. و امروز کسی پیدا نمی شد که این وسایل را تعمیر کند. از هر تعمیرکاری که می خواستی آنها را تعمیر کند، سرش را با غرور احمقانه ای تکان می داد و می گفت که اینها دیگر خیلی قدیمی شده اند. مثل اینکه نمی فهمیدند چیزهای قدیمی خیلی بهتر از چیزهای جدیدند! و او باید به آنها می فهماند! او باید به آنها می گفت که نصف چیزهای جدید آشغال اند، آشغال! هنوز دست به آنها نزده ای خرد می شوند. آخر یا از مواد بدی ساخته می شدند، یا در ساختنشان دقت نمی کردند. بله، او باید همه این چیزها را به آنها می فهماند.
اگر می خواست کرکره ها را درست کند چاره ای نداشت جز اینکه برود و نردبان را بیاورد. اما این روزها اصلاً دوست نداشت از نردبان بالا برود؛ سرش گیج می رفت. سرانجام آن کرکره را به حال خودش رها کرد. اهمیتی نداشت که یکی از پرده ها بالا نرفته باشد، آخر اتاق وایت بودوا در جلو ساختمان نبود و در معرض دید کسانی که از مراسم تشییع باز می گشتند قرار نمی گرفت. از اینها گذشته، این اتاق استفاده ای نداشت. وایت بودوا اتاقی زنانه بود و مدتها بود که در این خانه زنی زندگی نمی کرد. بیچاره آقای مورتیمر هیچ وقت ازدواج نکرده بود. او می توانست با زنی جوان و زیبا ازدواج کند و صاحب چند بچه شود و در خانه بماند و بازی بچه ها را تماشا کند؛ اما به جای این کارها دائم در سفر بود: در نروژ ماهیگیری می کرد؛ در اسکاتلند وقت خود را به شکار می گذراند؛ و در سوئیس از ورزشهای زمستانی لذت می برد. مدتها بود که این خانه بچه ای به خود ندیده بود. لنزکام به گذشته های دور بازگشت، به خاطراتی که در ذهنش بوضوح تمام جان می گرفتند؛ خاطراتی بسیار واضحتر از خاطرات بیست سال گذشته که اینک غبار فراموشی آنها را فرو پوشیده بود و او نمی توانست بدرستی به یاد آورد که چه کسانی به این خانه آمد و رفت داشته اند و شکل و شمایلشان چگونه بوده است. ولی او آن روزهای بسیار دور را بروشنی به خاطر می آورد.
او برای برادران و خواهران ِ کوچکتر آقای ریچارد مثل پدر بود. وقتی که پدر ِ این پیشخدمت ِ پیر درگذشت، او بیست و چهار سال داشت و بی درنگ اداره خانه را برعهده گرفت؛ به همه امور بادقت بسیار رسیدگی می کرد و می کوشید همه چیز تا آنجا که ممکن بود عالی و خوشایند باشد. خانواده خوشبختی در این خانه زندگی می کرد و پسران و دختران باشور و شادمانی بزرگ می شدند. البته گاه گاهی دعوا و کشمکش هم بود؛ و معلمهای سرخانه چه روزگار بدی داشتند؛ لنزکام همیشه آنها را موجوداتی بی روح و کسل کننده می دانست و به دیده تحقیر نگاهشان می کرد. اما در عوض دختر خانمها را بسیار سرزنده و پرنشاط می دید؛ و از همه آنها سرزنده تر جرالدین بود. کرا هم خیلی سرزنده بود، هر چند که سنش بسیار کمتر از جرالدین بود. اما اکنون همه چیز تغییر کرده بود. آقای لئو مرده بود؛ خانم لورا هم دیگر در قید حیات نبود؛ آقای تیموتی علیل و درمانده بود؛ خانم جرالدین در خارج از کشور از دنیا رفته بود؛ و آقای گوردون در جنگ کشته شده بود. هر چند آقای ریچارد از همه اینها مسن تر بود، اما از بقیه قویتر و سالمتر بود. او از همه آنها بیشتر عمر کرده بود ــ البته نه دقیقا از همه آنها، چون آقای تیموتی هنوز نیمه جانی داشت، و خانم کرا هم که با آن مردک نقاش ازدواج کرده بود هنوز در قید حیات بود. از آخرین باری که پیرمرد خانم کرا را دیده بود بیست و پنج سال می گذشت. او در آن زمان دختری جوان و زیبا بود و به خاطر آن مردک خانه را ترک کرد؛ و اکنون خانم کرا چنان چاق شده بود که پیرمرد بزحمت او را به جا می آورد ــ و از لباسهایش نگو، که مثلاً خیلی هنرمندانه بود. شوهر او، که مردی فرانسوی بود، یا تقریبا فرانسوی بود، هیچ وقت به یکی از اعضای خانواده تبدیل نشد. در رفتار خانم کرا همیشه نوعی سادگی به چشم می خورد، مثل اینکه در روستا بزرگ شده باشد. اما او همیشه یکی از اعضای خانواده باقی ماند.
خانم کرا همین که چشمش به لنزکام افتاد او را شناخت و گفت:
ــ به به، لنزکام.
او همیشه می گفت از دیدن لنزکام بسیار خوشحال می شود؛ و ظاهرش نشان می داد که راست می گوید. در آن روزهای قدیم، همه آنها او را دوست داشتند؛ وقتی که میهمانی بود، آنها یواشکی به آشپزخانه می آمدند و او به آنها شیرینی ژله ای می داد. آنها در آن زمان او را خیلی خوب می شناختند، اما حالا تقریبا هیچ کس نبود که آن وقایع را به خاطر بیاورد. فقط کرا که از همه اعضای خانواده جوانتر بود او را به خاطر می آورد. اما خاطراتی که از او در ذهن لنزکام باقی مانده بود چندان روشن نبود، و کرا نیز همیشه او را صرفا پیشخدمتی می دانست که مدت زیادی در آن خانه به سر برده بود. وقتی لنزکام با افرادی که برای شرکت در مراسم تدفین گرد آمده بودند روبه رو شد، با خود گفت: «چقدر آدم غریبه». و واقعا هم که چقدر آدم غریبه در آنجا بود!
اما خانم هلن غریبه نبود ــ وضع او فرق می کرد. خانم هلن، از وقتی که با آقای لئو ازدواج کرد، به این خانه آمد و رفت می کرد. خانم هلن زنی دوست داشتنی بود، یک خانم واقعی. او همیشه لباس مناسب می پوشید و موهایش را طوری آرایش می کرد که توی ذوق نمی زد و همان بود که به نظر می رسید. و ارباب ِ لنزکام، آقای ریچارد، همیشه از دیدن این زن خوشحال می شد. حیف که خانم هلن و آقای لئو اِبِرنتی بچه نداشتند...
لنزکام ناگهان به خود آمد و دید با آن همه کار که باید انجام دهد بی حرکت ایستاده و در خیالات خود غرق است. هنوز همه کرکره ها را بالا نکشیده بود و نمی دانست که جانِت در طبقه بالا اتاقهای خواب را مرتب کرده است یا نه. او و جانِت و آشپز برای مراسم تشییع به کلیسا رفته بودند، اما دیگر به گورستان نرفته بودند؛ به جای این کار، به خانه برگشته بودند تا غذا را آماده کنند. البته غذای سرد، که شامل ژامبون و گوشت مرغ و زبان و سالاد بود؛ و پس از آن هم قرار بود از میهمانان با سوفله(۱) و تارت(۲) پذیرایی شود؛ و مسلما قبل از همه اینها سوپ گرم صرف می شد؛ و پیرمرد باید می رفت که ببیند آیا مارجری سوپ را آماده کرده است، چون میهمانان یکی دو دقیقه دیگر از مراسم تشییع باز می گشتند.
لنزکام لخ لخ کنان از این سو به آن سوی اتاق رفت. نگاهش مات و نامشخص بر روی تصویری که در بالای پیش بخاری قرار داشت لغزید؛ این نقاشی جفت آن تصویری بود که در اتاق پذیرایی قرار داشت: خانم کورنِلیوس اِبِرنتی. بخش اعظم نقاشی را لباس این زن تشکیل می داد: ساتن سفید و دانه های مروارید. خانم کورنِلیوس که گویی در میان لباس و مروارید مدفون شده بود آن قدرها جذاب نبود؛ زنی با لبانی غنچه ای که فرق موهایش را از وسط باز کرده بود؛ با نگاهی محجوب و چهره ای خالی از تکلف و تظاهر. تنها چیزی که در مورد خانم کورنِلیوس واقعا جلب نظر می کرد نام او بود: کورالی بیش از شصت سال از ظهور خانواده کورال کورن پلاستر و موسسه تولید کفش و جوراب در این ناحیه می گذشت؛ و این موسسه هنوز به کار خود ادامه می داد. کسی نمی دانست که آیا خانواده کورال کورن پلاستر در هیچ زمینه ای برجستگی خاصی دارند یا نه، اما برای مردم جالب بود که در این باره خیالپردازی کنند. در هر حال از محل درآمد همین موسسه، این خانه باشکوه و چند هکتار باغِ آن و پولی که کفاف مخارج هفت پسر و دختر را داده بود، فراهم شده بود؛ پولی که باعث شده بود ریچارد اِبِرنتی سه روز پیش در حالی بمیرد که بسیار ثروتمند بود.

۲

لنزکامِ پیر داشت آشپزخانه را وارسی می کرد و می خواست تذکراتی بدهد که با توپ و تشر مارجری ِ آشپز روبه رو شد. مارجری بیست و هفت سال بیشتر نداشت، و از تصویری که لنزکام از یک آشپز خوب در ذهن داشت بسیار به دور بود. مارجری کمترین احترامی برای لنزکام قائل نبود و از مقام و موقعیت او در این خانه درک درستی نداشت. او خانه را «آرامگاه قدیمی» می نامید و همیشه شِکوه داشت که آشپزخانه و ظرفشوی خانه و گنجه های مواد غذایی آن قدر بزرگ و دنگال هستند که یک روز وقت می گیرد آدم به همه جایشان سر بزند. او دو سال بود که در اِندربی کار می کرد و فقط به دو دلیل در این خانه مانده بود: یکی اینکه پول خوبی به او می دادند؛ دیگر اینکه آقای ریچارد اِبِرنتی دست پخت او را بسیار می پسندید. او آشپز قابلی بود. جانت، در کنار میز آشپزخانه ایستاده بود و داشت با نوشیدن یک فنجان چای رفع خستگی می کرد؛ او خدمتکاری پیر بود که هر چند از جر و بحث با لنزکام لذت می برد، ولی معمولاً در مقابل نسل جوان، که مارجری نماینده آن بود، جانب او را می گرفت. چهارمین فردی که در آشپزخانه بود، خانم جَکس بود که به خانه برگشته بود تا کمکی بکند، چون فکر می کرد به اندازه کافی در مراسم تشییع بوده است.
این زن در حالی که دوباره در فنجان خود چای می ریخت، با حالتی متین و با نزاکت گفت:
ــ مراسم واقعا عالی بود. نوزده اتومبیل جنازه را مشایعت می کردند. کلیسا پر از جمعیت بود، و کشیش هم مراسم را به بهترین وجه به جا آورد. برای کلیسا هم روز خوبی بود. بیچاره آقای اِبِرنتی. واقعا حیف شد. چه آدم نازنینی بود. امروز مثل او کم پیدا می شود. همه به او احترام می گذاشتند.
صدای بوق و نیز صدای ماشینی که از ورودی اصلی به درون خانه می آمد به گوش رسید؛ خانم جکس فنجان چای خود را روی میز گذاشت و گفت:
ــ آمدند.
مارجری شعله زیر قابلمه بزرگ سوپ را روشن کرد. اجاق ِ بزرگ ِ این آشپزخانه که شکوه و عظمت عصر ویکتوریا را در خاطر زنده می کرد، سرد و بی استفاده باقی مانده بود، مانند قربانگاهی که به دوران گذشته تعلق دارد.
اتومبیلها یکی پس از دیگری وارد می شدند، و افراد با لباسهای سیاه از آنها خارج می گردیدند. همه با حالتی نامطمئن از تالار می گذشتند و به اتاق پذیرایی قدم می گذاشتند. شومینه بزرگ فولادی روشن بود تا نخستین سرمای پاییزی را فرو بنشاند و به افرادی که در مراسم تشییع سرما در تنشان لانه کرده بود گرما بخشد.
لنزکام وارد اتاق شد و گیلاسهای شِری را که در یک سینی نقره چیده بود به یکایک میهمانان تعارف کرد.
آقای انت ویسل، شریک ِ ارشد ِ موسسه «بولارد، انت ویسل ــ انت ویسل، بولارد» که یک موسسه حقوقی معتبر و قدیمی بود، پشتش را به شومینه کرده بود و خود را گرم می کرد؛ و در حالی که یک گیلاس شِری در دست داشت جمع حاضر را از زیر نگاه تیزبین وکیل مآبانه اش می گذراند. او همه آنها را شخصا نمی شناخت و ناچار بود آنها را به اصطلاح غربال کند. البته همه پیش از رفتن به مراسم تشییع به یکدیگر معرفی شده بودند، اما آن معرفی سرسری و توام با سکوت بود.
انت ویسل، قبل از همه، لنزکام پیر را ورانداز کرد و با خود اندیشید: «پیرمرد بیچاره کاملاً از کار افتاده است. تعجبی هم ندارد، نزدیک نود سالش است. اما خوب، وضعش بد نیست؛ یک مستمریی گیرش می آید. نباید نگران چیزی باشد. واقعا که آدم باوقاری است. دوره این طور آدمها گذشته؛ دیگر مثل اینها پیدا نمی شود. پرستاران بچه و خدمتکارهای امروزی چه موجوداتی هستند. خدا به همه ما رحم کند! چه دنیایی شده! ریچارد بیچاره هم زود مرد. زندگیاش خالی شده بود».
به نظر انت ویسل که هفتاد و دو سال از عمرش می گذشت، مرگ ریچارد اِبِرنتی در سن شصت و هشت سالگی مرگی زودهنگام بود. انت ویسل دو سال پیش خود را بازنشسته کرده بود، اما به احترام ریچارد که یکی از قدیمیترین موکلانش بود و با او دوستی شخصی نیز داشت، رنج سفر به شمال را برای خود هموار کرده بود تا به عنوان وصی ریچارد وظیفه خود را انجام دهد.
انت ویسل در حالی که محتوای وصیتنامه را در ذهن خود مرور می کرد، درباره یکایک افراد خانواده می اندیشید. خانم هلن اِبِرنتی را خیلی خوب می شناخت. او زنی بود بسیار جذاب، که علاقه و احترام انت ویسل را بر می انگیخت، و اکنون نزدیک یکی از پنجره ها ایستاده بود، چشمهای انت ویسل با حالتی رضایتمندانه بر روی هلن متوقف ماند. لباس سیاه به او می آمد. اندامش هم خوب مانده بود. خطوط چهره اش وضوح خاصی داشت؛ رشته ای از موهای خاکستری از کنار شقیقه اش به سمت عقب کشیده شده بود؛ و چشمان آبی رنگش، که به گل گندم شبیه بود، هنوز هم درخشش خاصی داشت.
هلن الآن چند سال دارد؟ گمان کنم پنجاه و یکی دو سال. عجیب بود که او بعد از مرگ لئو ازدواج نکرد. زنی به این جذابی. خوب آن دو تا خیلی به هم علاقه داشتند.
نگاه انت ویسل به سوی خانم مود اِبِرنتی (همسر تیموتی اِبِرنتی) چرخید. او این زن را خوب نمی شناخت. لباس سیاه به او نمی آمد. او زنی قوی هیکل بود و فهیم و قدرتمند به نظر می رسید؛ زندگی خود را وقف شوهرش کرده بود؛ به سلامت شوهرش اهمیت می داد؛ و شاید هم در این مورد کمی زیاده روی می کرد. آیا این مسئله براستی موجب ناراحتی تیموتی می شد؟ انت ویسل گمان می کرد که این کار باعث ترس تیموتی از بیماریاش می شد. ریچارد هم همین عقیده را داشت. او یک بار گفته بود: «وقتی تیموتی بچه بود، ریه اش کمی ناراحت بود. ولی گمان نکنم که این بیماری حالا هم آزارش بدهد.» البته تیموتی هم مثل همه به سرگرمی احتیاج داشت. اما سرگرمی او توجه بیش از حد به سلامتیاش بود. آیا خانم مود اِبِرنتی باور کرده بود که او واقعا بیمار است؟ شاید نه. اما زنها هیچ وقت به چنین چیزهایی اعتراف نمی کنند. تیموتی طبیعتا باید زندگی مرفهی می داشت. او آدم ولخرجی نبود. اما اگر بر درآمدش افزوده می شد، بد نبود، بخصوص با این مالیاتهایی که امروز می گیرند. تیموتی حتما از وقتی که جنگ شروع شده بود از هزینه های زندگی خود کاسته بود.
انت ویسل توجه خود را به جرج کراسفیلد، پسر لورا، معطوف کرد. لورا با مردی ازدواج کرده بود که وضعیتش در هاله ای از ابهام قرار داشت. هیچ کس او را خوب نمی شناخت. خودش می گفت بورس باز است. جرجِ جوان در دفتر یک وکیل به کار مشغول بود، اما نه وکیلی چندان معتبر و خوش نام. جرج جوانی خوش ظاهر بود، اما کمی مکار به نظر می رسید. بعید بود وضع مالی اش خوب باشد. لورا در سرمایه گذاری با حماقت کامل عمل می کرد؛ و پنج سال پیش که مُرد تقریبا هیچ چیز از خود باقی نگذاشت. زنی جذاب و احساساتی بود، اما شم اقتصادی نداشت.
انت ویسل چشم خود را از جرج کراسفیلد بر گرفت: «اما آن دو تا دختر را نمی شناسم. آه، بله. آن یکی رُزاموند است، دختر جرالدین.» در این هنگام نگاه انت ویسل به گلهای مصنوعیی دوخته شد که بر روی میزی قرار داشتند که از مرمر سبز ساخته شده بود. «دختر ِ جذاب و، در حقیقت، زیبایی است، اما حیف که چهره اش احمقانه به نظر می رسد. دختره رفت بازیگر شد. یادم نیست با چه گروهی کار می کرد. گروه رپرتوار یا یک اسم بی معنی دیگر. شوهرش هم بازیگر است. آدم خوش قیافه ای است.» انت ویسل که به هیچ وجه بازیگری را به عنوان یک حرفه نمی پسندید با خود گفت: «و کی می داند او چه جور آدمی است؟ گذشته اش چه بوده و اصل و نسبش چیست؟»
انت ویسل با نارضایتی به مایکل شین نگاه کرد؛ مردی بسیار جذاب با موهایی بور و چشمانی گودافتاده. اما سوزان، دختر گوردون، در میان جمع بسیار بهتر از رُزاموند ظاهر می شد. شخصیتی محبوبتر داشت، شاید کمی محبوبتر از آنچه برای زندگی روزمره کفایت می کند. سوزان تقریبا در کنار انت ویسل قرار داشت؛ و انت ویسل بدون اینکه او متوجه شود زیر نظرش گرفته بود. دختری با موهای تیره؛ چشمانی قهوه ای، نه، تقریبا عسلی؛ و دهانی وسوسه انگیز، که به نظر می رسید آماده اعتراض است. شوهرش که به تازگی با او ازدواج کرده بود، در کنارش بود. و شغل شوهرش چه بود؟ دستیار داروساز! کمک داروفروش! چه شغلی! کمک داروفروش! به عقیده انت ویسل، دخترها نباید با کسانی که در پشت پیشخوان خدمت می کردند ازدواج کنند. اما امروز آنها، البته، با هر کسی ازدواج می کنند! جوانک چهره ای رنگ پریده و معمولی، و موهایی حنایی داشت؛ و خیلی سراسیمه به نظر می رسید. انت ویسل از خود پرسید، «چرا باید چنین حالتی داشته باشد؟» اما بلندنظری نشان داد و با خود گفت: «حتما به خاطر روبه رو شدن با این تعداد از وابستگان همسرش این طوری دست و پایش را گم کرده است.»
توجه انت ویسل آخر از همه به کرا لنس کوئنت جلب شد؛ و این هم حکمتی داشت: کرا آخرین فرد خانواده بود و با همه فرق داشت. او که کوچکترین خواهر ریچارد بود، وقتی به دنیا آمد مادرشان پنجاه سال داشت. و این زن مطیع و بردبار نتوانست دهمین زایمان را تحمل کند (سه تا از فرزندانش در کودکی مرده بودند). کرای کوچک در تمام عمرش مایه دردسر بود. دراز و بدقواره بود و دست و پا چلفتی به نظر می رسید؛ و اغلب حرفهایی بر زبان می آورد که بهتر بود ناگفته بمانند. همه برادران و خواهران کرا با او بسیار مهربان بودند و خرابکاری های او را جبران می کردند و اشتباهاتش را می پوشاندند. هیچ کس تصور نمی کرد که کرا ازدواج کند. دختر چندان جذابی نبود و پیشقدم شدنش در آشنایی با مردان جوان موجب می شد که آنها با احتیاط به او نزدیک شوند. بالاخره قضیه لنس کوئنت پیش آمد؛ پی یر لنس کوئنت نیمه فرانسوی، که کرا در آموزشگاه نقاشی با او آشنا بود. کرا در ابتدا طرز کشیدن گل را با آبرنگ می آموخت، اما بعدا پایش به کلاس نقاشی از روی مدلهای زنده باز شد و با پی یر لنس کوئنت ِ آشنا شد. چیزی از این آشنایی نگذشته بود که به خانه آمد و اعلام کرد می خواهد با پی یر ازدواج کند. ریچارد اِبِرنتی با این ازدواج سخت مخالف بود. او از پی یر لنس کوئنت اصلاً خوشش نمی آمد و گمان می کرد که او تنها هدفش به دست آوردن همسری ثروتمند است. اما وقتی که او داشت درباره گذشته لنس کوئنت تحقیق می کرد، کرا با او فرار کرد و دور از چشم خانواده با او پیمان ازدواج بست. کرا و شوهرش بخش اعظم زندگی خود را در بریتانی و کورن وال و دیگر جاهایی که بنابر سنت پاتوق نقاشان است گذرانده بودند. لنس کوئنت نقاش بسیار بدی بود و، با توجه به گفته های دیگران، به هیچ وجه آدم دوست داشتنیی نبود، اما کرا به او وفادار ماند و هرگز خانواده خود را به خاطر نحوه برخوردشان با او نبخشید. ریچارد سخاوتمندانه در وصیتنامه خود برای خواهر کوچکش مقرریی در نظر گرفته بود؛ و انت ویسل اعتقاد داشت که این همان مقرریی بود که کرا و شوهرش در زمان حیات ریچارد نیز دریافت می کردند؛ زیرا انت ویسل شک داشت که لنس کوئنت هیچ وقت توانسته باشد درآمدی کسب کند. الآن دوازده سال بود که لنس کوئنت مرده بود؛ و بیوه او، کرا، با هیکل چاق و لباس سیاهش که با طرحهایی هنرمندانه تزیین شده بود به خانه دوران دوشیزگی خود باز گشته بود و به این سو و آن سو می رفت و اشیای مختلف را لمس می کرد و با یادآوری خاطرات گذشته غرق در لذت می شد. از مرگ برادرش چندان غمگین به نظر نمی رسید؛ اما انت ویسل به یاد آورد که کرا اصلاً اهل تظاهر نبود.
در این هنگام لنزکام پیر بار دیگر وارد اتاق شد و با لحنی حزین، که مناسب چنین مواقعی بود، گفت:
ــ ناهار آماده است.

نظرات کاربران درباره کتاب پس از تشییع جنازه

خیلی جالب و پرکشش بود
در 1 سال پیش توسط کیانا کیا
بسیار داستان عالی هستش حتما بخونید از مجموعه پوآرو
در 1 سال پیش توسط a.h...377
عالی بود ...معمای داستان تا پایان ادمو دنبال خودش میکشه و غافلگیر میکنه ..
در 11 ماه پیش توسط بنفشه
کتابی بسیار عالی ،
در 2 هفته پیش توسط زهره صالح زاده
داستان واقعا فوق العاده بود.... من معمولا قاتل رو توی داستان های خانم کریستی حدس میزنم ولی تو این نتونستم!...
در 7 ماه پیش توسط امیرحسین
از داستان های جالب و غیو قابل پیش بینی پوآرو
در 3 ماه پیش توسط faezeh maleki