فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آثار نایاب صادق هدایت

کتاب آثار نایاب صادق هدایت

نسخه الکترونیک کتاب آثار نایاب صادق هدایت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آثار نایاب صادق هدایت

کتاب آثار نایاب صادق هدایت توسط نشرچشمه چاپ و منتشر می‌شود. این نخستین‌بار است که این آثار به صورت کتابی واحد چاپ می‌شوند. این آثار توسط صادق هدایت در سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۲۵ نوشته یا ترجمه شده‌اند. در ابتدای هر یک از این آثار مقدمه‌ی کوتاهی آمده و اطلاعات بیشتری درباره‌ی اثر داده شده است. در این کتاب آن‌چه صادق هدایت نوشته ویراستاری نشده و اصالت نوشته‌ی هدایت را نگه داشته‌ایم ولی در سایر موارد ویراستاری لازم انجام شده است. این کتاب نمایانگر فعالیت‌های متنوع و ارزشمند ادبی صادق هدایت حدود ۷۰ تا ۸۵ سال قبل است و بدون شک برای خوانندگان امروزی خواندنی است. چند داستان طنز، دو ترجمه، پژوهش‌هایی در فرهنگ عامیانه، داستانی علمی ـ تخیلی و غیره در این مجموعه آمده است.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آثار نایاب صادق هدایت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سایه مغول

داستان سایه ی مغول صادق هدایت پس از مرگش هر گاه چاپ شده مشمول سانسور بوده است. بر اثر پیگیری و کوشش بابک مزداجو یکی از دوست داران صادق هدایت به متن اصلی بدون سانسور این اثر دست یافتیم. این داستان از ژانر داستان های کوتاه صادق هدایت در جهت توجه او به فرهنگ و اصالت ایرانی و نشان دادن خشونتی است که همسایگان ایران در حملات به این مملکت اعمال کردند. در همین زمینه داستان های پروین دختر ساسانی، مازیار، گجسته دژ و بسیاری دیگر قابل ذکرند.

جهانگیر هدایت

«ای زرتشت پاک! همانا نشان به پایان رسیدن هزارمین سال تو و آغاز بدترین دوره ها این خواهد بود که: صد گونه، هزار گونه، ده هزار گونه دیوها با مو های پریشان، از نژاد خشم، کشور ایران را از سوی خاور فرا گیرند. همه چیز را بسوزانند و نابود کنند: میهن، دارائی، مردانگی، بزرگمنشی، کیش، راستی، خوشی، آسایش، شادی و همه کارهای اهورائی را پایمال کرده، آئین مزدیسنان و آتش (ورهرام) از بین برود، آن گاه با درندگی و ستمگری فرمانروائی کنند.» (بهمن یشت ۲ ـ ۲۴)

«انیری اروم آیگان و ترکان چه اوا ایرانکان... اندا فرشکرد همی پیوندد.»(مینوخرد ۲۱ ـ ۲۵)

شاهرخ عرق ریزان گام های سنگین بر می داشت و از ما بینِ شاخسارِ انبوهِ درختان کهن به دشواری می گذشت. موهای ژولیده کرک شده روی شانه اش ریخته بود. چشم های درشت و آشفته او با روشنائی ناخوشی می درخشید. پیشانی گشاده و سفیدش از تیغ درخت ها خراشیده شده بود، دست چپ را جلوی بازوی راستش گرفته بود تا به مانعی برنخورد، از بازوی راستش خونابه بیرون آمده بود، جامه ی او پاره و پاهایش گل آلود بود.
همین که چشمه ی کوچکی نزدیک آن جا دید، اخم پیشانیش باز شد، آهسته و با احتیاط نزدیک رفت روی ریشه ی کلفت درخت بلوط جنگلی نشست که تنه ی پوکش از لای شکاف آن دیده می شد. اطراف خود را نگاه کرد، به نظرش آمد که او نخستین کسی است که به این جا آمده. این جا به قدری دیمی و خودرو بار آمده و به طوری راه عبور را به همه گرفته بود که طبیعتاً هیچ کس و هیچ جانوری به خیال آمدن این جا نمی افتاد. آیا در میان جنگل بود یا نزدیک آبادی؟ آیا صبح یا نزدیک غروب بود؟ این ها را نمی دانست، همین قدر می دانست که هنوز شب نشده و به آبادی نرسیده است.
به نظر شاهرخ جنگل هم ترسناک و هم گوارا بود. به بدنه ی درخت ها خزه سبز مغز پسته ای روئیده بود. برگهای خشک کم کم، خرده خرده تجزیه شده و خاک سیاه رنگی تشکیل می داد که از زیر آن، از لا به لای آن، سبزه های خودرو بیرون آمده بود. بوئی که در هوا پراکنده می شد، بوی سردابه های نمناک، برگ قهوه ای رنگ پوسیده بود که زیر آن ها پر بود از حشرات کوچک، سوسک های سیاه و خاکستری، پشه های درشت با پاهای دراز، کمر باریک و بالهای شفاف، آن بالا، در روشنائی خورشید می چرخیدند. گودال پائین چشمه کوچک، از لجن سیاه و برگهای پوسیده انباشته شده بود. گاه گاهی حباب های درخشان روی آب می آمد و می ترکید ولی آب خود چشمه، آب باریکی که از زیر سنگریزه ها می جوشید و بیرون می آمد روشن و درخشان بود.
شاهرخ، خم شد، دست چپش را در آب چشمه فرو برد، آب خنک پوست او را نوازش کرد و این احساس مانند جریان برق به تمام تنش سرایت کرد. مثل این بود که خستگی او را بیرون می کشید.
پنج روز بود که شاهرخ در میان جنگل «هزار پی» ویلان و سرگردان با زخم بازویش بدون اراده پرسه می زد. آیا راه گریز می جست یا می خواست خودش را به آبادی برساند؟ نه، هرگز... کدام آبادی؟مغول ها که آمدند دیگر آبادی نگذاشتند! او نیز مانند هزاران کس دیگر در جنگل به سر می برد. وانگهی برای او زندگی تمام شده بود، او زنده مانده بود تا کیفر خودش را بکشد و اکنون به آرزویش رسیده بود... کی می داند؟ شاید بیرون جنگل چند نفر از همان آدم های درنده کشیک او را می کشند. چه اهمیتی دارد اگر بمیرد یا مار و مور تن او را بخورند یا پلنگ با بی اعتنائی لاشه او را بو بکند و بگذرد و یا دل او را مورچه ها تکه پاره بکنند؟ زیرا دیگر او حس نخواهد داشت! مگر قلبش بهتر از قلب گلشاد است و یا خونش رنگین تر از خون اوست؟
چه اهمیتی دارد اگر ببر او را بدرد؟ خیلی بهتر است تا اینکه به دست مغول ها بیفتد. خیلی بهتر است تا دوباره آن چهره های پست درنده، آن جانوران خونخوار را ببیند، لهجه کثیف آن ها را بشنود، دشمن آب و خاک خودش، کشندگان نامزدش را ببیند. این فکر بود که او را دیوانه می کرد و از جلو چشمش رد نمی شد، نمی توانست آن را از خودش دور بکند. هنوز فریاد جگرخراش نامزدش در گوش او صدا می کرد: همان وقتی که سر رسید، توی چهارچوب در، گلشاد را لخت و برهنه مادرزاد در بغل آن مردکه ی مغول، ترک بیل مز، دید که دست و پا می زد، بازوهای لاغر خود را به سوی او دراز کرده بود و فریاد می کرد:
ـ شاهرخ... شاهرخ کجائی؟.. به دادم برس!...
آن مردکه چشمهای بالا کشیده اش برق می زد. صورت کج و گونه های برجسته داشت، بینی او را مثل این بود که با چکش روی صورتش پهن کرده بودند، موی بافته او مانند دم گاو پشت سرش آویزان بود. چه خنده ی ترسناکی می کرد! ولی همان وقت که شمشیرش را بیرون کشید و دیوانه وار حمله کرد نمی دانست آن یک نفر دیگر کجا پنهان شده بود، رفیق او بود یا برادرش؟ چون هر دو آن ها یک شکل بودند، از پشت، دست او را گرفت و هنوز تکان نخورده بود که با ریسمان کت او را بستند و پارچه ای در دهنش فرو کردند. آن وقت آن مرد با خنده مهیب، چشمهای کج، گونه های زرد و چهره درنده اش گلشاد را با تن شکنجه شده اش روی فرش انداخت، شمشیر خود را بیرون کشید و در چشمهای گلشاد فرو برد... اوه، چه فریاد ترسناکی کشید! اطاق لرزید. او می دید، به چشم خودش دید که گوشها و بینی او را برید، خون فواره زد. بعد شمشیرش را در شکم او فرو کرد. به نظرش آمد که جلو چشمش تیره و تار شد، پلک های چشمش را به هم فشار داد؛ اما صدای خنده ی گستاخ مغول، جستن خون، ناله های خفه و دست و پا زدن گلشاد را می شنید...
دوباره که چشمش را گشود دید: مردکه مغول، مردکه بی شرم با سبیل پائین افتاده و چشمهای بالا کشیده ی خونبارش می خندید، پیدا بود که کیف می کرد و از تماشای خون مست شده بود. شاهرخ هرچه خودش را تکان می داد، هرچه تقلا می کرد مانند این بود که او را زیر منگنه گذاشته بودند... هوا چه تاریک بود! از پنجره اطاق دود غلیظ سیاه تو می زد! شراره ی آتش که از خانه همسایه زبانه می کشید مانند آهن گداخته این منظره را به طرز ترسناکی روشن کرده بود، مردکه مغول و رفیقش با دست های خونین، با صورت خونین که در پرتو خونین آتش می درخشید، کولباره ای را کشان کشان تا دم پنجره بردند، یکی از آن ها با شمشیر به سوی او حمله کرد. کاش او را کشته بود، کاش با نامزدش مُرده بود! اما نه، آن وقت هنوز کیفر خودش را نکشیده بود، هنوز خنجرش به خون پلید مغول آلوده نشده بود... ولی در این بین صدای هیاهو بلند شد، در اطاق شکست، مغولی که به او حمله کرده بود به سوی پنجره دوید، با رفیقش کولباره را پائین انداختند. جلو روشنائی آتش سایه زشت و هولناک آن ها را دید. سایه ی سنگین آن ها که مانند دیو تنوره کشیدند و از پنجره پائین جسته در میان دود و آتش ناپدید شدند.
چهار نفر شمشیر به دست از در شکسته وارد اطاق شدند، ما بین آن ها آنوشه پسرخاله اش و پشوتن دوست دیرینش را شناخت که دویدند و دست های او را باز کردند. او اولین کاری که کرد جامه اش را بیرون آورد و روی تن لخت، تن شکنجه شده و خونین گلشاد انداخت، گلشاد در خون غوطه ور بود، خون گرم چسبناک از شریان های او بیرون می زد، گوشت قصابی شده، گوشت بریده ی تنش می لرزید، فاصله به فاصله می پرید!... نه او نمی توانست نگاه بکند.
ازپنجره اطاق دود غلیظی به هوا بلند می شد. گرد و خاک اطاق را فرا گرفت، آتش زبانه می کشید، صدای پائین آمدن سقف، فریاد و ناله شنیده می شد. پشوتن با صورت برافروخته، عرق ریزان نگاهی به کشته ی گلشاد کرد، نگاه سرزنش آمیزی به او انداخت و ما بین دندان هایش گفت:
ـ تو اینجا بودی...! تو توانستی...!
گلشاد خواهر پشوتن بود. ولی بعد مثل این که به درد و شکنجه او پی برد، سرش را پائین انداخت، خاموش شد و عرقِ روی پیشانیش را پاک کرد. همان جا میان هیاهو، آتش و خون بود که شاهرخ سرکشته ی گلشاد، جلو خون گرم او سوگند یاد نمود تا انتقام او را بگیرد، تا از دشمنان وطنش کیفر خود را بستاند. از این نژاد دیو و دد که جز شکنجه کردن، چاپیدن، کشتن و آتش زدن مقصد دیگری ندارند... از همان روز، از همان لحظه درصدد انتقام برآمد. همین کیف انتقام و افسونگری آن بود که در او حس زندگی تولید کرد. از آن وقت می خواست زنده باشد، می خواست مغول بکشد.
نقشه ی شاهرخ عوض شد: تا کنون او و دسته ای از جوانان ایرانی که هنوز رسم و روش دیرین خود را از دست نداده بودند و بعضی افکار آن ها را فاسد نکرده بود، از ستمگری عرب ها به تنگ آمده بر علیه آن ها فتنه بر می انگیختند. در نخست هجوم مغول را راه امید و پیش آمد مناسبی برای از بین بردن نژاد سامی پنداشتند. ولی آن روزی که مغول آمد، آن روزی که این نژاد زرد چهره خونخوار به سرزمین آن ها تاخت و تاز کرد، این نژاد پاچه ورمالیده ی ناپاک، دشمن آبادی، دشمن آزادی با چشمهای کج که علم شکنجه را به آخرین پایه ظرافت رسانیده و در فکر کوتاه و زمختش با آن هیکل نتراشیده، جز دریدن، آتش زدن و چاپیدن چیز دیگری نقش نبسته بود، آن وقت پی بردند که هرچند بعضی باورها فکر مردم را تغییر می داد ولی مغول دشمن جنبنده، دشمن جان همه و دشمن انسانیت بود.
آن وقت شاهرخ و دوستانش حساب دست شان آمد.
پس شاهرخ انتقام گلشاد را مقدم دانست و تصمیم گرفت که سرکرده ی مغول ها آن مردکه ی درنده: «حبه نویان... چخاقوتو... چخاقتوئی خان!» نه هیچ کدام آن ها نبود. اسم او آن قدر سخت و مزخرف بود که از یادش رفته بود. می خواست آن مردکه را بکشد...
شاهرخ برای خودش شش نفر سوار تهیه کرد. خودش سردسته ی آن ها شد، و آن روز، توی بیشه اسب هایشان را به درخت بسته در کمین نشستند، زیرا می دانست که سرکرده ی آن ها هر روز با ده نفر سوار از چادر نمدی سیاهش درآمده و به سرکشی شهر می رود. همه ی آن ها یک شکل و یک رنگ بودند. به تنشان پوست سگ یا پوست خرس بسته بودند با چرم بدبو... اما نشان سرکرده ی آن ها یک دستمال سرخ بود که روی دوشش آویخته بود.
وقتی که صدای چهارنعل سم اسب از دور آمد، آن ها زیر بته ها، شمشیر به دست کشیک می کشیدند. شاهرخ از زور ترس و شادی دلش می تپید، دو انگشت را به لب برده سوت کشید. هر شش نفر روی اسب ها پریدند و با شمشیرهای لخت حمله کردند. دو نفر از مغول ها از اسب به زمین خوردند، هشت نفر دیگرشان دور آن ها را گرفتند، تیغه های شمشیر جلو آفتاب می درخشید، گرد و غبار در هوا پیچیده بود، نعره های شگفت انگیز شنیده می شد. شاهرخ دستمال سرخ را روی دوش یکی از آن ها دید، به او حمله کرد. اتفاقاً در وهله اول شمشیر از دست هردوشان افتاد، و به زودی حس کرد که یکی از مغول ها، از عقب بازوی راست او را بریده. آن وقت با دست چپ خنجر خود را از غلاف بیرون کشید و به شکم مردکه مغول فروبرد که مانند شغال زوزه کشید، نعره ای وحشیانه بود و با دستمال سرخ روی شانه اش از اسب به زمین افتاد.
همه ی این وقایع را مثل این که یک ساعت پیش اتفاق افتاده می دید و حس می کرد. ولی بعد از این که آن مردکه مغول زمین خورد، اسب خود او رم کرد. شاهرخ را برداشت، دو نفر نعره زنان دنبال او می تاختند بعد دیگر نفهمید چه شد!
هنگامی که چشمش را باز کرد، دید در جنگل روی شاخه ی درخت ها افتاده، پیچک دور او را گرفته و خونی که از دستش به زمین می ریخت، خون غلیظ سیاهی بود که دورش مورچه ها جمع شده بودند. هنوز خون از بازویش می چکید، تنش بی حس بود، سرش گیج می رفت، آن وقت دامن لباس خود را پاره کرد، به دشواری یکسر آن را با دندان گرفت و با دست چپ زخم دستش را بست، گره زد، به قدری درد می کرد که نزدیک بود دوباره از حال برود. پیشانیش می سوخت. در این حین یاد کشمکش با مغول ها افتاد، لبخند پیروزمندانه ای زد چون کیفر خودش را کشیده بود. آیا دوستانش آن شش نفر دیگر جان به در برده بودند؟ آیا مغول ها را کشتند یا به دست آن جانوران ترسناک و ترسو کشته شدند؟ پشوتن و آنوشه چه به سرشان آمده بود؟
چه اهمیتی داشت؟ بعد از آن که گلشاد راجلو او تکه تکه کردند و تن شکنجهشده اش آتش گرفت!... ولی با وجود همه ی این ها او انتقام خودش و آب و خاکش را کشید، همان قدری که از دستش بر می آمد از آن بیگانه ها، بیگانه ای که برای دزدی، درندگی و کشتار آمده بود. از آن ها کشت. او پیش وجدان خودش سرافراز بود.
تاکنون پنج روز بود که دیوانه وار میان جنگل، باتلاق و درخت های کهن با زخم بازو خودش را از این سو به آن سو می کشانید. شب ها وقتی که تاریکی یک مرتبه صحن جنگل را فرا می گرفت، با ترس و لرز در بدنه درخت ها یا روی شاخه ها پناه می برد ولی خواب به چشمش نمی آمد: از ناله جانوران، غرش ببر و خش خش شاخه ی درخت ها در هول و هراس بود، زخم دستش می سوخت و تیر می کشید. اگر هیچ کدام آن ها هم نبود جای نیش«سپل»، از آن مگس های درشت می خارید و می سوخت. گاهی روزها همین طور که نشسته بود خوابش می برد، ولی امروز که به این جا رسید از زور ناتوانی از پا درآمد...
جنگل ژرف و وحشی از چپ و راست دیوارهای سبز انبوه دور او کشیده بود. همه جا برگهای پهن، برگهای باریک، رنگ های گوناگون: سبز باز، سبز سیر و ارغوانی. برخی از آن ها گل های قشنگ داشت، در صورتی که شاخه های نازک از سنگینی تخم گل و میوه ی جنگلی خمیده شده بود. صدای پرندگان، ناله جانوران، ناله های جگرخراش به گوش می رسید ولی هوا که گرم می شد یک مرتبه همه با هم خاموش می شدند.
یک تکه آسمان لاجوردی آن قدر روشن و درخشان از لای شاخه ها پیدا بود که چشم را خسته می کرد. شاهرخ خودش را در برابر طبیعت سست، بیچاره و کوچک حس کرد! این طبیعت دلربا و مکار پر از دام و شکنجه که از هر سو او را احاطه کرده بود و مانند یک مرده دم می زد تا شیره ی زندگی ها را در خودش بکشد!...
خنجرش را از غلاف بیرون کشید. روی تیغه ی آن به خط پهلوی اسم او حک شده بود. پدرش را با چهره ی رنگ پریده، ریش سیاه به یاد آورد که روی تخت افتاده بود و دو تا شمع بالای سر او روی میز می سوخت. او و برادرش گریه کنان کنار تخت رفتند، به آن ها خیره خیره نگاه کرد. بعد مثل این که کوشش فوق العاده کرده باشد نیمه تنه بلند شد و گفت: «چرا گریه می کنید؟ گریه مال زنها است. افسوس که من توی رختخواب می میرم!... تنها آرزویم این بود که در راه آب و خاکم در راه ایران جان بدهم... ولی چشم امید آیندگان به شماست.»
ـ نیاکان ما با خون دل برای آزادی خودشان می کوشیدند تنها آرزوئی که دارم این است که تا زنده هستید، تا جان دارید، نگذارید که ایران زمین به دست بیگانه بیفتد... خاک ایران را بپرستید...
بعد رو کرد به او و گفت: «این خنجر را از کمر من باز کن و به یادگار نگه دار!...»
همین خنجر که سال ها به کمر او بود و با آن انتقام خودش را کشیده بود. سرش را تکان داد، خواست با نوک خنجر پارچه ی روی زخم بازویش را پاره کند، ولی همین که آن را تکان داد، چه درد جان گدازی! چه سوزش دل خراشی! نه، نمی توانست تاب بیاورد. از شستشوی آن چشم پوشید، بعد دست چپش را در آب شست، یک مشت به رویش زد و یک مشت هم نوشید. دست کرد از جیبش مشتی میوه جنگلی بیرون آورد. این میوه ها را از قدیم می شناخت. نوکر پیرشان اسفندیار که او را با برادر کوچکش به گردش می برد و همیشه از جهانگردی های خودش و از مردمان پیشین گفتگو می کرد، یک روز برایشان از همین میوه ها آورد، آن که مانند ازگیل شیرین مزه و گس بود اسمش «کنس» بود و آن یکی که سرخ، گرد و ترش بود «ولیک»می گفتند. ولی مادرش که این میوه ها را دست آن ها دید گرفت و گفت: «این ها خوراکی نیست، دلتان درد می گیرد.» برادرش که دوباره آن ها را از توی جوی برداشت و گاز می زد، مادرش پشت دست او زد... ولی پنج روز بود که شاهرخ با همین میوه ها زندگی می کرد. دل درد نگرفته بود!...
دست کرد یک مشت از آن ها را در دهنش ریخت، جوید، ابروهایش را در هم کشید، هسته ی آن را بیرون آورد و به زودی حس کرد که اشتها ندارد. سرش درد می کرد، پیشانیش داغ بود و زخم بازویش می سوخت. خنجرش را غلاف کرد. پاهایش را در آب چشمه گذاشت، با دست چپش جای نیش پشه ها را می خاراند.
در این وقت اگر صورت خودش را در آئینه ی لغزنده آب نگاه می کرد از خودش می ترسید. با رنگ پریده، ریش کمی که از صورتش بیرون زده بود، موهای ژولیده و چشمهای آشفته که با روشنائی ناخوش می درخشید مهیب بود.
به اندازه ای سر درگم و پریشان بود که از وضعیت کنونی خودش هیچ سر در نمی آورد. خیره به دور خودش نگاه کرد آن جا زیر درخت لاشه پرنده ای را دید که از هم پاشیده بود؛ پرهای رنگین خوش نقش و نگارش پراکنده شده؛ روی آن جانوران کوچک و مورچه ها موج می زدند و با اشتهای هرچه تمام تر تکه های تن او را با نیش های کوچک برنده ی خودشان پاره می کردند.
جلو او، عقب او، از دیوارهای جنگل پوشیده شده بود. پیچک های چالاکی که روی شاخه ی درخت ها خزیده بودند و لب های مکنده، لب های نیرومند خودشان را روی ساقه های جوان چسبانیده، شیره درخت ها را آهسته ولی از روی کیف می مکیدند.
چند دقیقه خاموشی سنگین فرمانروایی داشت. هوا گرم شده بود. بازوی او می سوخت، تن او خیس عرق و سرش درد می کرد. بی اندازه ناراحت بود، دوباره نگاهی به اطراف خودش انداخت، سرش را تکان داد و با لحن خیلی سختی به اهریمن بد گفت، به تمام طبیعت نفرین فرستاد. این طبیعت مکار و آب زیر کاه که این همه بلا ها به وجود آورده بود این همه ناخوشی ها، طاعون، وبا، خوره،...، مغول.

در روشنائی آفتاب بالای چشمه حشرات گوناگون، پشه های بزرگ و کوچک در هم پرواز می کردند. گوئی جشن خوراک تازه ای که برایشان رسیده بود گرفته بودند، زمزمه ی سوزناک بالهای آن ها شنیده می شد، زمین نمناک، سبزه های خودرو و گل های بی دوام و بی بو روی آن را پوشانیده بود. شاهرخ بلند شد، خودش را کشانید تا روی ریشه ی درخت، شکاف آن را با احتیاط وارسی کرد، در تنه ی پوک آن یک نفر به آسانی می توانست بنشیند، ته آن پر از برگهای خشک بود، یک شاخه ی خشک از کنار درخت برداشت و برگها را به هم زد. خار و خاشاک را پس کرد. سر چوب به خاک ماسه خورد که سیل آورده بود یا به مرور در آن جمع شده بود. چندین سوسک قهوه ای رنگ براق از ترس جان هراسان بیرون دویدند. وقتی که خوب پاک شد رفت توی آن نشست، دور شکاف درخت قارچ های طفیلی مانند چترهای نرم خاکستری رنگ روئیده بودند، این جا پناه گاه خوبی بود! چون بازویش به شدت درد می کرد و نمی توانست جای بهتری را برای خودش پیدا کند، ولی چیزی که شگفت انگیز بود، ترس او به کلی ریخته بود؛ نه از ببر می ترسید و نه از پلنگ، بلکه برعکس مقدم آن ها را آرزو می کرد تا از درد و رنج او را برهانند. تنش سست، اما فکرش استوار بود. نگاهی به سایه بان خود کرد که با شاخه های کج و کوله با لطف و مهربانی او را در آغوش خود پناه داده بود و شاید یک دقیقه نگذشت که حس کرد با تمام طبیعت زندگی می کند و هوای نمناکی را که از روی شاخه درخت ها می گذشت با لذت و آرامش تنفس می کرد.
شاهرخ با رنگ مرده اش به جدار درخت تکیه داد. عرق سرد از تنش سرازیر بود، با چشمهای خیره جلو خودش را نگاه می کرد. کم کم حس کرد که خون او سنگین شده و خرده خرده در شریانش منجمد می شود. پلک های او پائین آمده بود. جلو چشمش گوی های سرخ و بنفش چرخ می زد، می رقصید، یک لحظه محو می شد دوباره پدیدار می گردید و انعکاس آن به طرز دردناکی روی عصب چشمش نقش می بست...
دست چپش را آهسته بلند کرد جلو چشم گذاشت. افکار او تاریک شد، لحظه ای درد بازویش را فراموش کرد. یاد آن روز افتاد که هوا ابر بود و با گلشاد کنار شالی برنج گردش می کردند، گلشاد در ساقه علف سبزی می دمید و از صدای مضحکی که از آن در می آمد غش غش می خندید. برق چشمهایش، ابروهای کمانی او، گونه های سرخ، اندام ورزیده و زیبای او که از پشت جامه ابریشمی گاه گاهی نمایان می شد همه جلو چشم او مجسم شد...
بعد دست او را گرفت از روی جوی آب رد کرد. درست در همین موقع آسمان غرید و رگبار سختی گرفت، هوا را مه گرفته بود، چکه های باران روی آب می خورد و آب به اطراف شتک می زد. گلشاد که از آسمان غره می ترسید خودش را به او چسبانیده بود. هر دوشان زیر «گالش بینه» پناهنده شدند که سقف پوشالی داشت. همان جا بود که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند ولی احتیاج به حرف زدن نداشتند، چون از چشمهای هردوشان، از صدای هردوشان که می لرزید پیدا بود. آن وقت برای نخستین بار یکدیگر را در آغوش کشیدند. لب های آتشین گلشاد را روی گونه ی خودش حس کرد. باران که بند آمد گلشاد را به خانه شان رسانید، مادرش با اندام کشیده موی خاکستری و لبخند افسرده جلو آن ها دوید، چون از دیر کردن دخترش دلواپس شده بود...
هنوز این افکار از خاطرش محو نشده بود که آن مردکه ی مغول را شمشیر به دست با خنده ی ترسناکش دید، تن شکنجه شده، تن تکه تکه شده ی گلشاد که به خونش آغشته شده بود جلو او مجسم شد. به خودش لرزید ولی او می دید که از پنجره ی اطاق دود، آتش، گرد و خاک تو می زد. آن وقت آن مردکه ی مغول با سایه عفریتی سنگینی که به طرز شگفت آوری بزرگ می نمود در میان دود و آتش تنوره کشید و ناپدید گردید!...
دست چپش پائین افتاد و به دسته ی خنجرش خورد، بدون اراده آن را محکم گرفت و لبخند دردناکی روی لب هایش پدیدار شد، با همین خنجر بود که آن اهریمن بیگانه را با چشمهای بالا جسته و سیمای خونخوارش کشت. با همین خنجر که پدرش در هنگام مرگ به او داده بود. ناگهان تکان سختی خورد، خواست سرش را بیرون بیاورد ولی در شکم درخت مانده بود با لبخند خوشبخت چشمهایش را بست!...

بهار سال بعد بود، دو نفر مازندرانی تبر به دوش از میان جنگل می گذشتند و هر جا که درخت ها راه عبور را به آن ها می گرفت آن که جوان تر بود با تبر شاخه ها را می زد و رد می شدند. همین که هر دو آن ها خسته و کوفته کنار چشمه ی کوچکی رسیدند، خودشان را آماده کردند که بنشینند و خستگی در بکنند. ولی آن که پیرتر بود رنگش پرید، به آرنج رفیقش زد. شکاف درخت بلوط را به او نشان داد و گفت:
ـ آبرا، هایش. هایش!
در شکاف تنه ی درخت استخوان بندی تمام اندام یک نفر آدم نشسته بود و سرش که لای شکاف درخت گیر کرده بود با خنده ی ترسناکی می خندید.
آن ها با ترس و لرز جلو رفتند، روی قاپ و قلم پایش یک خنجر دسته عاج افتاده بود.
آن که پیرتر بود گفت:
ـ خده وره بهامرزه!
خم شد با سر تبر خنجر را پیش کشید برداشت، مثل این که می ترسید مبادا مرده مچ دست او را بگیرد. بعد دست رفیقش را گرفت و از همان راهی که آمده بودند با گام های بلند برگشتند. از لای شاخه ها که رد می شدند هر دوشان برگشته دوباره نگاه کردند، ولی کاسه ی سر از لای شکاف درخت با دندان های ریک زده اش می خندید...
پیرمرد دست جوان را کشید و گفت:
ـ بوریم برار، بوریم، ای مغول سایوئه.

تهران ـ ۱۳۱۰

بازمانده ی داستان زلزله / معامله در سمنان

در کتاب آشنایی با هدایت(۱) فرزانه توضیح می دهد: «این نوولی بود که مدتی بعد از ورودش (هدایت)، شاید حدود ژانویه ی ۱۹۵۱ نوشته و در یک کافه برایم سرسری خوانده بود: "دو نفر مسافر به سمنان می رسند روی یک تخت خواب چوبی در یک قهوه خانه نشسته اند. قلیان می کشند، چای می خورند و درباره ی زندگی روزمره شان و کارهایی که بعد از خرید زمین های اطراف قهوه خانه خواهند کرد صحبت می کنند. یک ساختمان آبرومند، مزرعه، دامداری، مسافرخانه... تغییراتی که به قهوه خانه و مِلک اطرافش خواهند داد. ولی ناگهان زلزله می شود و این دو نفر متوجه می شوند که تخت خواب زیر پای شان میان دو شکاف عظیم باقی مانده و دیگر اثری از قهوه خانه و باغ و سبزه و مزرعه دیده نمی شود... و خاموش می شوند." ایرادی که خود هدایت به این داستان داشت این بود که شخصیت خریدار مِلک زیاد روشن نبود. چرا به سرش زده بود که در چنان بیابانی زحمت بکشد؟ در صورتی که به نظر من (فرزانه) نوول کامل و با جملات به جا بود.»

بازمانده ی داستان چاقوکش / لات در برزخ

در کتاب آشنایی با هدایت(۲) فرزانه توضیح می دهد: «از روی یک طبقه ی هزاربیشه (هدایت) یک دسته کاغذ، شبیه کاغذهای بزرگ مشق خط شاگرد مدرسه ها درآورد و شروع کرد به صدای بلند خواندن. نوشته ها حدود پنجاه صفحه بود. ظاهراً قسمتی از یک رمان (بود). داستان مردی بود(۳) که در یک بزن بزن در جنوب تهران مجروح و بعد کشته می شود. آن وقت روحش آزاد شده، به گشت و گذار در شهر می افتد. ابتدا مدتی می آید و در کنار مجسمه ی فردوسی می ایستد و گذشته اش را به خاطر می آورد، بعد می رود بالای بام خانه خودشان و چون نامرئی است، شاهد بزک کردن مادرش می شود که به محض ورود همسایه ها دروغی می زند زیر گریه و او با تنفر از خانه دور می شود و انتظار دارد با ارواح دیگری ملاقات کند و دوست بشود، اما تنها روحی را که می بیند روح مرغی است که یک نفر یهودی سرش را بریده.
ساختمان داستان برمبنای اتفاقاتی بود که ناقل از یک پنجره ی کوچک توی پستویش مشاهده می کند و سپس متوجه می شود که این پنجره اصلاً وجود ندارد... در واقع دو مایه ی قصه نویسی هدایت که در بوف کور به صورت تراژیک و در نوول مُرده خورها به طور ریشخند به کار رفته بود در این نوشته دیده می شد. من (فرزانه) از داستان و سبکش تعریف وتمجید کردم.»

بازمانده ی داستان عنکبوت نفرین شده / Arraignee Maudite

در کتاب آشنایی با هدایت(۴) از هدایت نقل وقول می شود که گفته «به سرم زد یک معلوماتی صادر بکنم... یک جور قضیه... اسمش را گذاشتم عنکبوت نفرین شده... عنکبوتی که ننه اش عاق کرده... عاق والدین که می دانی چیست؟ این یکی را ننه اش نفرین کرده و دیگر نمی تواند تار بتند... بنابراین نمی تواند اغذیه ی خودش را دربیاورد... اجباراً کنج نشین شده و غصه می خورد ولیکن گشنگی بهش زور می آورد، می رود سراغ مور و ملخ و مگسی که به تار عنکبوت های دیگر افتاده اند، اما هر وقت سر می رسد می بیند که فقط جلدشان مانده و عنکبوت های چاق و سالم هرچه خوردنی بوده تمام کرده اند... بعد از زور تنهایی می رود به سراغ سوسک و خرچسونه ها. آن ها هم بهش بی محلی می کنند.» فرزانه می پرسد: «حالا چرا این عنکبوت بچه اش را نفرین کرده؟»... هدایت با طنزی پوچ و سیاه پاسخ می دهد: «سرنوشت... مادرش ارنعوت بوده، سوزمانی بوده!»
فرزانه همین داستان را البته به طرزی خلاصه تر در کتاب صادق هدایت در تار عنکبوت(۵)، تکرار می کند و (در صفحه ی ۲۳۳) توضیح می دهد: «هدایت به گمان خود عنکبوت نفرین شده ای بود که مادرِ وطن عاقش کرده بود و دیگر نمی توانست به زبان خودش، به زبان مادری اش، به زبانی که دوست داشت، بنویسد و در پاریس می بایست به همنشینی با خرف تران یا عقرب ها و خرچسونه های فرنگی ای سر کند که او را از خودشان می راندند.»
نکته ی دیگری که جالب است توضیح فریدون هویدا درمقاله ی «با صادق هدایت از کافه فردوسی تا پاریس» به تاریخ ۳۱ فروردین ۹۷ است، آن جا که می گوید: «(هدایت) گفت داستانی توی مغزم دارم که شاید بنویسم. داستان عنکبوتی است که دیگر تف ندارد! همین طور روی زمین راه می رود و مگس ها و پشه ها مسخره اش می کنند و عنکبوت هم کاری نمی تواند بکند! فرزانه هم به این موضوع اشاره می کند ولی داستانی که مطرح می کند با آن چه من شنیده ام تطبیق نمی کند، البته این امکان هست که هدایت به او جور دیگری گفته باشد. فرزانه از من جوان تر است، اغلب نوشته های فرزانه در ارتباط با هدایت درست است، به طور کلی مطالبی که درباره ی هدایت در پاریس عنوان می کند درست است.»(۶)

بازمانده ی سفرنامه ی روی جاده ی نمناک

در کتاب نامه های صادق هدایت(۷) آقای بهارلو درخصوص این سفرنامه می نویسد: «در جاده ی نمناک معروف ترین اثر چاپ نشده ی هدایت است که هنوز اطلاع دقیق و کاملی از وجود و چگونگی آن در دست نیست. ونسان مونتی این اثر را سفرنامه ای می داند که در سال ۱۹۳۵ میلادی (۱۳۱۳ شمسی) نوشته شده است. مسعود فرزاد اظهارنظر می کند که آن را خوانده است. امیر پاکروان در مصاحبه ای می گوید: "در این کتاب [L` Art de mourir] راه های مختلف خودکشی شرح داده شده بود و صادق هدایت از آن همه دو راه را پسندید: یکی این که اگر شخصی شریان خود را پاره کند و در جوی گل آلود بگذارد خون دیده نمی شود و کار به پایان می رسد. راه دیگر که همیشه آن را بهترین راه می دانست خودکشی با گاز بود... یک بار برای همین کار ــ یعنی راه اول ــ من و او به لاهیجان رفتیم ولی جوی گل آلود مناسب و شرایط مساعد کار فراهم نشد. داستانی که هدایت بعدها به اسم در جاده ی نمناک نوشت محصول همین مسافرت کوتاه است."»

آثار نایاب صادق هدایت

کتاب آثار نایاب صادق هدایت توسط نشرچشمه چاپ و منتشر می شود. این نخستین بار است که این آثار به صورت کتابی واحد چاپ می شوند. این آثار توسط صادق هدایت در سال های ۱۳۱۰ تا ۱۳۲۵ نوشته یا ترجمه شده اند. بعضی از آثار را صادق هدایت با نام مستعار مانند منشی حضور، ق. مسکین جامه، پ. مازیار، ا. م، علینقی پژوهش پور، محمدرحیم گردان سپهر و یا ص. ه. امضا کرده است. این آثار در روزنامه ها و مجلات پراکنده چاپ شده و لازم می دانم از بابک حضوری که در جست وجو و یافتن این آثار با ما همکاری بسیار ارزشمندی داشتند تشکر کنم. در ابتدای هر یک از این آثار مقدمه ی کوتاهی آمده و اطلاعات بیشتری درباره ی اثر داده شده است. در این کتاب آن چه صادق هدایت نوشته ویراستاری نشده و اصالت نوشته ی هدایت را نگه داشته ایم ولی در سایر موارد ویراستاری لازم انجام شده است.
این کتاب نمایانگر فعالیت های متنوع و ارزشمند ادبی صادق هدایت حدود ۷۰ تا ۸۵ سال قبل است و بدون شک برای خوانندگان امروزی خواندنی است. چند داستان طنز، دو ترجمه، پژوهش هایی در فرهنگ عامیانه، داستانی علمی ـ تخیلی و غیره در این مجموعه آمده است.

نظرات کاربران درباره کتاب آثار نایاب صادق هدایت

وقتی نه صادق هدایت رو میشناسین نه آثارش رو ، لزومی به تکرار یکسری حرف های عامه و خاله خانباجی طور در قسمت نظرات نیست. خوندن آثار صادق هدایت برای هر ذهن بازی توصیه میشه،البته درک بالایی میخواد که متاسفانه همه از این درک برخوردار نیستند.
در 1 سال پیش توسط sad...ghi
توصیه میکنم اثار هدایت رو نخونین یه وقت مثله خودش مرگ رو از زندگی بیشتر دوست میدارید.اون موقع چندروز دیگه جسدتونو پیدا میکنن و دفن....
در 1 سال پیش توسط haj...531
نگا کتابخونای مملکتمون،همش توهین میکنن به نویسنده هاشون،هر نویسنده ایی یه ارزش و احترامی داره شما باید افتخار کنید به نویسنده هاتون ن اینجوری ب اونا توهین کنید
در 1 سال پیش توسط وحید شجاعی
رفقا سانسور شده؟ اگه شده زیاده؟ یکیتون بگید لطفا یه چیز دیگه بگم اگه فیدیبو پاک نکنه. درباره خودکشی هدایت. هرمان ملویل ویرجینیا وولف ارنست همینگوی از نویسندگان جاویدن که خودکشی کردن. حالا چون خودکشی کردن بدن؟ برین تو ویکی پدیا لیست بزرگانی که خودکشی کردنو بخونید.
در 1 سال پیش توسط سامان
ما تعصبات حیدری نعمتی خودمون رو تو همه وجنات و سکنات زندگیمون دخالت دادیم. خوبه حداقل بدون عینک تعصب چارتا کتاب مخالف عقایدمون هم بخونیم
در 1 سال پیش توسط محمد محمدامینی
نظرجلال آل احمد در مورد یکی از تالیفات صادق هدایت: تکه‌هایی از در مجله نگین، اواخر سال ۱۳۴۷ درآمد که گویای تقلیدی است از گفتار خوش یار قلی از شیخ محمد محلاتی تازه این یکی هم گویا تقلیدی است از رساله هفتاد و دو ملت میرزا آقاخان کرمانی و تازه این هم گویا تقلیدی است از قهوه‌خانه سورات، اثر برناردن دوسن پیر از معاصران روسو آل احمد معتقد است که نوشته هدایت عاری از اصالت و نتیجه غرب زدگی اوست.
در 1 سال پیش توسط mer...fez
صادق هدایت افکار و نگاهی بی نظیر و عمیق به دنیا و زندگی داره.من کاری ندارم استاد آل احمد چه عقیده ای داشتن ولی لزومی نداره حتما یک کارشناس به شما بگه چگونه ببینید و چگونه بیندیشید ! آثار هدایت رو تا مغز استخوان میشه حس کرد چون هدایت بی دروغ بی موضع گیری میدید و میگفت. هدایت آنقدر بزرگ هست که با نظرات آدمهای کم سواد کوته بین کوچک نمیشه. یک سوال دارم : این کتاب شامل تمام آثار هدایت هست؟ متشکرم
در 10 ماه پیش توسط mah...are
لطفا اینو همه بخونن : به نظر من صادق صدایت واقعیت رو میدید و مینوشت و به نظرش مرگ مارو از فریب زندگی نجات میداد ، اون نظریه ی خودش رو داشت و من افتخار میکنم به همچین نویسنده ایی که با صراحت تمام می نوشت ، مثلا اگر دقت کنین پائولو کوئیلو آخر اکثر داستان هاش از معجزه ی عشق حرف میزد ... همه ی نویسنده ها دید ها ، شخصیت ها و باور های متفاوتی دارن این بستگی به ما داره که تحمل درک تفاوت ها رو داشته باشیم یا نه یادمون باشه که ما آزادیم تا خودمونو کنترل کنیم نه دیگران رو التماس تفکر
در 4 ماه پیش توسط mmm...ttt
من هبچوقت نفهمیدم چطور میتونید تمام قد از یه نفر دفاع کنید!!؟ هدایت نویسنده خوبی بود، ولی نویسنده بزرگی نبود دفاع شما هم همراه با فحاشی و توهین، چیزی رو عوض نمیکنه
در 1 سال پیش توسط sha...hdm
چقد سانسور شده؟یعنی هیچ کس اینو نخونده؟
در 1 سال پیش توسط kaveh amjad