میتوانم چشمهایم را ببندم و گونههای شاداب و چشمهای براق و حرکت دستهای قوی و در عین حال ظریفش را که نقشهها و نقشهنماهای خانهها را رسم میکرد و میکشید، ببینم. مخصوصا یکی از آن خانهها که خانهای فوقالعاده زیبا بود و داشتنش برای من رؤیایی بود!
آرزوی داشتن خانهای، خانهای زیبا و قشنگ، خانهای که هرگز امید داشتنش را نداشتم، همان روزها بود که در من بیدار شد. رؤیای شاد و مسرّتآوری مشترک میان ما بود، خانهای که سانتونیکس برای من میساخت، اگر چندان عمر میکرد.
خانهای که در خیالاتم با دختری که دوستش میداشتم در آن زندگی میکردم. خانهای که مثل قهرمانان قصههای پریانِ کودکان هر دو باید «از آن پس شاد و خوشبخت» در آن زندگی میکردیم. همه هم خیالات، همه هم پوچ، ولی بیانگر بیدار شدن آرزویی در من بود...