فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بل‌آمی

کتاب بل‌آمی

نسخه الکترونیک کتاب بل‌آمی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۸۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بل‌آمی

«بل آمی» رمان نوشته شده توسط گی دو موپاسان (۱۸۹۳-۱۸۵۰) نویسنده فرانسوی و خالق مشهورترین آثار کلاسیک در ادبیات جهان است. او در کنار «استاندال»، «انوره دو بالزاک»، «گوستاو فلوبر» و «امیل زولا» یکی از بزرگترین داستان نویسان قرن نوزدهم فرانسه به شمار می‌آید. موپاسان در طول زندگی نسبتاً کوتاه ۴۳ ساله‌اش حدود ۳۰۰ داستان کوتاه و بلند، ۶ رمان و نیز ۳ سفرنامه، یک مجموعه شعر و مجلدی از چند نمایشنامه نوشت.ولی نقطه اوج کارهای موپاسان داستان‌های کوتاه اوست که برخی از آنها از شاهکارهای ادبیات داستانی جهان شمرده می‌شوند. اما در میان داستان‌های کوتاه او، رمان «بل آمی» نیز توانسته است شهرت بسیاری کسب کند. به گفته منتقدان این کتاب اوج درخشندگی و شکوفایی هنر داستان نویسی موپاسان است. «پرویز شهدی» این اثر را به فارسی برگردانده است. در بخشی از کتاب «بل آمی» می‌خوانیم: «ژرژ دوروا وقتی بقیه‌ی سکه‌ی پنج فرانکی را که به صندوقدار داده بود گرفت، از رستوران خارج شد. ازآنجاکه پسر خوش‌قیافه‌ای بود، به عادت دوران خدمت در ارتش، سینه‌اش را جلو داد، شکمش را تو کشید، با حرکتی نظامی‌وار و خودمانی تابی به سبیلش داد، و نگاهی سریع به دورتادور رستوران و به مشتری‌ها که هنوز شام‌شان را تمام نکرده بودند انداخت، از آن نگاه‌های زیبا پسرانه‌ای که مثل نگاه‌های تیز مرغی شکاری همه‌چیز و همه‌جا را در برمی‌گیرد. زن‌ها سرشان را بلند کردند و چشم به او دوختند: سه دختر کارگر، یک معلم موسیقی میان‌سال، بدلباس، با موهای آشفته، با کلاهی پر گردوخاک و پیراهنی بدقواره، و دو زن از طبقه‌ی متوسط با شوهرهایشان، که از مشتری‌های همیشگی این رستوران باقیمت‌های ثابت و ارزان بودند. ژرژ دوروا وقتی رسید توی پیاده‌رو یک لحظه بی‌حرکت ماند و از خودش پرسید بقیه‌ی شب را چگونه بگذراند.»

ادامه...

بخشی از کتاب بل‌آمی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش نخست

۱

ژرژ دوروا(۱) وقتی بقیه ی سکه ی پنج فرانکی را که به صندوقدار داده بود گرفت، از رستوران خارج شد.
از آنجا که پسر خوش قیافه ای بود، به عادت دوران خدمت در ارتش، سینه اش را جلو داد، شکمش را تو کشید، با حرکتی نظامی وار و خودمانی تابی به سبیلش داد، و نگاهی سریع به دورتادور رستوران و به مشتری ها که هنوز شام شان را تمام نکرده بودند انداخت، از آن نگاه های زیباپسرانه ای که مثل نگاه های تیز مرغی شکاری همه چیز و همه جا را دربرمی گیرد.
زن ها سرشان را بلند کردند و چشم به او دوختند: سه دختر کارگر، یک معلم موسیقی میان سال، بدلباس، با موهای آشفته، با کلاهی پرگردوخاک و پیراهنی بدقواره، و دو زن از طبقه ی متوسط با شوهرهاشان، که از مشتری های همیشگی این رستوران با قیمت های ثابت و ارزان بودند.
ژرژ دوروا وقتی رسید توی پیاده رو یک لحظه بی حرکت ماند و از خودش پرسید بقیه ی شب را چگونه بگذراند. روز بیست و هشتم ژوئن بود و توی جیبش سه فرانک و چهل سانتیم پول داشت که بایستی تا آخر برج با آن سر می کرد. مفهومش این بود که تا آخر ماه، بنا به انتخاب خودش، می توانست دونوبت شام بدون ناهار، یا دوبار ناهار بدون شام بخورد. حساب کرد که چون پول هر نوبت ناهار بیست و دو سو(۲) و هر نوبت شام سی سو است، اگر به خوردن دو نوبت ناهار اکتفا کند، یک فرانک و بیست سانتیم صرفه جویی کرده است، و با آن می تواند دو ساندویچ کالباس با دو لیوان آبجو از دکه های بلوار بخرد. این ها هزینه های مهم و نیز لذت های شبانه اش را تشکیل می داد؛ بعد شروع کرد به پیمودن کوچه ی نوتردام دو لورت(۳).
همیشه طوری راه می رفت که انگار هنوز اونیفورم سوارنظام را به تن دارد، با سینه ی جلوداده و پاهای اندکی از هم باز، انگار تازه از اسب پیاده شده است؛ آن وقت با خشونت توی کوچه های شلوغ راه می افتاد، به این و آن تنه می زد، مردم را از سرراهش دور می کرد، تا کسی مزاحم راه رفتنش نشود. کلاه بلند کهنه اش را یک بری روی سرش می گذاشت، و پاشنه هایش را محکم به کف پیاده رو می کوبید. طوری راه می رفت که انگار با همه کس سر دعوا دارد: با رهگذرها، با خانه ها، با تمام شهر، و با قیافه ی سربازِ خوش قیافه ای که حالا به لباس شخصی درآمده است.
اگرچه کت و شلوارش شصت فرانک بیشتر نمی ارزید، با این همه به شکلی چشمگیر، واقعا خوشپوش و برازنده بود. با قد بلند، اندام متناسب، موهای بلوطی روشن که به طرز مبهمی به حنایی می زد، سبیل سربالا، چشم های آبی روشن، با مردمک هایی کوچک، موها که فر طبیعی داشت و با فرقی میان سر از هم جدا شده بود، او را شبیه قهرمان های محبوب رمان های عامیانه می کرد.
یکی از آن شب های تابستان پاریس بود که آدم برای نفس کشیدن هوا کم می آورد. شهر مانند گلخانه ی بزرگی در این شبِ خفه کننده عرق می ریخت. فاضلاب نفس متعفنش را از دهانه های سنگی اش بیرون می دمید و آشپزخانه های زیرزمینی، از پنجره های کوچک هم سطح کوچه، بوی نامطبوع چرک آبِ حاصل از شستنِ ظرف ها و نیز سس های مانده را توی کوچه پخش می کردند.
سرایدارها، بدون کت روی صندلی های حصیری شان جلو درهای کالسکه رو نشسته بودند و به پیپ شان پک می زدند، رهگذرها هم با قدم های خسته، سربرهنه و کلاه به دست حرکت می کردند.
وقتی ژرژ دوروا کوچه را طی کرد و به بلوار رسید، باز هم ایستاد. مردد بود کجا برود. دلش می خواست برود به شانزه لیزه و بعد به خیابان بوا دو بولونی(۴)، تا زیر درخت ها کمی هوای خنک به سر و رویش بخورد، و در همان حال آرزو می کرد ماجرای عاشقانه ای برایش پیش بیاید.
ولی چه نوع ماجرایی؟ خودش هم نمی دانست، از سه ماه پیش، هر روز و هرشب در انتظار پیش آمدنش بود. البته گهگاه به لطف چهره ی زیبا و هیکل برازنده اش، اینجا و آنجا عشق زودگذری نصیبش می شد؛ ولی او انتظار چیزی بهتر و بیشتر از این ها را داشت.
با جیب خالی و خون به جوش آمده، هنگام برخورد با دخترهای خیابانی گر می گرفت. دخترها موقع عبور از کنار او زمزمه کنان می گفتند: «به خانه ی من می آیی، آقاخوشگله؟» ولی ژرژ جرات نمی کرد جواب شان را بدهد چون آه در بساط نداشت، از طرفی چیزی سوای این بوسه های مبتذل و عشق های خریدنی آرزو می کرد.
با این همه دوست داشت به جاهایی که این گونه دخترها می لولیدند سر بزند، به سالن های نمایش های روحوضی، به کافه ها و کوچه هایی که پاتوق شان بود، دوست داشت کنارشان بایستد، با آن ها خودمانی حرف بزند، عطر تندشان را ببوید، خود را نزدیک آن ها حس کند. هرچه نباشد زن بودند و آماده برای عشقبازی. البته به هیچ وجه به سبک مردهای زن و بچه دار و با تحقیری غریزی آن ها را خوار نمی شمرد.
به دنبال موج جمعیت خسته و آزرده از گرما، پیچید توی بولوار مادلن. کافه های بزرگ میز و صندلی هاشان را توی پیاده رو چیده بودند و پر بود از مشتری هایی که زیر نور خیره کننده ی چراغ مشغول خوردن نوشابه های خنک بودند. روی میزهای گرد یا چهارگوش مقابل شان، لیوان هایی پر از نوشابه هایی به رنگ قرمز، زرد، سبز و قهوه ای دیده می شد، و توی تنگ ها، تکه های استوانه ای و شفاف یخ، آب را برای شان خنک می کرد.
دوروا گام هایش را کند کرد، گلوی خشک و به هم چسبیده اش نوشیدنی طلب می کرد.
عطشی داغ، عطش مخصوص شب های تابستان امانش را بریده بود، به احساس دلپذیری فکر می کرد که بر اثر نوشیدن مایعی خنک در دهان و گلو ایجاد می شود. ولی اگر فقط دو لیوان آبجو می خورد، بایستی با شام فرداشب وداع می کرد، و او با ساعت های گرسنگی پایان ماه به خوبی آشنا بود.
به خودش گفت: «اگر ده ساعت طاقت بیاورم، می توانم آبجوام را فردا، در کافه ی امریکایی ها بخورم، بر شیطان لعنت، چه قدر تشنه ام!» بعد با حسرت به این آدم هایی نگاه کرد که جلو میزهاشان نشسته بودند و هرقدر دل شان می خواست نوشابه ی خنک می خوردند. با قیافه ای سرزنده و کمی گستاخانه از جلو کافه ها می گذاشت و با یک نگاه، از روی سر و وضع و لباس افراد حدس می زد چه قدر پول توی جیب شان دارند. خشمی بی امان علیه این مردمان آرام و مرفه وجودش را به طغیان وا می داشت. اگر آدم دست توی جیب هاشان می کرد، از سکه ی طلا گرفته تا سکه ی نقره و پول خرد در آن ها پیدا می کرد. هریک از آن ها بایستی به طور متوسط دو لوی طلا (معادل بیست فرانک) در جیبش می داشت، دست کم صدنفری توی کافه بودند، جمع پول شان می شد دویست لوی یا چهار هزار فرانک. زیر لب گفت: «خوک های کثیف!» و به راه رفتن مغرورانه اش ادامه داد. اگر یکی از آن ها را گوشه ی تاریک کوچه ای گیر می آورد، بدون هیچ ملاحظه ی اخلاقی گلویش را می فشرد، همان طور که در نظام و هنگام برگزاری مانور، گردن مرغ و خروس های روستائیان را می پیچاند.
به یاد دوسال خدمت نظام در افریقا افتاد و روش های تیغ زدن عرب های بیچاره در دهکده های جنوب. خاطره ی دستبردی که به اتفاق همقطارهایش به یکی از قبیله های عرب زده بود، لبخند روی لب هایش نشاند. این دستبرد به بهای جان سه نفر از افراد قبیله، و به چنگ آوردن بیست مرغ، دو گوسفند، مقداری طلا و شش ماه خنده و تفریح از به یادآوردن آن برای او و رفقایش تمام شده بود.
مقصرهای این ماجرا هیچ وقت پیدا نشدند، تازه کسی هم به دنبال شان نگشت. عرب ها به نحوی شکارهای طبیعی سربازها تلقی می شدند.
در پاریس، قضیه به شکل دیگری بود. آدم نمی توانست حتی با شمشیر بسته به کمر و تپانچه به دست، دله دزدی بکند و در امان از تعقیب دادگستری و مجازات، آزادانه بگردد. هنوز هرزگی ها و بی رحمی های دوران درجه داری اش را در کشوری تسخیرشده به یاد داشت. طبعا تاسف دوسال خدمت در صحرا را می خورد. حیف شد که در آنجا نماند! ولی خوب، فکر کرده بود با برگشتن به پاریس، موقعیت بهتری در انتظارش خواهد بود. و حالا!... آه، بله، این بود موقعیتی که نصیبش شده بود!
زبانش را در دهانش به صدا درآورد، انگار می خواست با این کار ببیند سقش تا چه اندازه خشک است.
جمعیت خسته و زهواردررفته اطرافش می لولید و او همچنان به خودش می گفت: «بی سروپاها! همگی توی جیب های جلیقه شان پول دارند. سوت زنان به مردم تنه می زد، مردهایی که تنه خورده بودند، غرولندکنان برمی گشتند و نگاهش می کردند؛ و زن ها زیرلبی می گفتند: «چه حیوان بی تربیتی!»
از جلو تماشاخانه ی ودویل(۵) گذشت و جلو کافه ی امریکایی ایستاد. بس که تشنگی آزارش می داد، از خودش پرسید بهتر نیست برود یک لیوان آبجو بخورد؟ پیش از این که تصمیم بگیرد، نگاهی به ساعت روشن وسط خیابان انداخت: ساعت نه وربع بود. اخلاق خودش را می شناخت: همین که لیوان آبجو را جلوش بگذارند، بی محابا آن را خواهد نوشید. بعد تا ساعت یازده چه خواهد کرد؟
از جلو کافه گذشت. به خودش گفت: «می روم به طرف بولوار مادلن، بعد خیلی به کندی برمی گردم.»
وقتی به نبش میدان اپرا و بولوار مادلن رسید، به مرد جوان چاقی برخورد که به طور مبهم یادش آمد او را جایی دیده است.
ضمن این که در حافظه اش جست وجو می کرد، دنبال او راه افتاد و به صدای آهسته تکرار کرد: «بر شیطان لعنت، کجا با او آشنا شده ام؟»
همچنان توی ذهنش کندوکاو می کرد بی آن که یادش بیاید؛ بعد ناگهان، به کمک پدیده ی عجیبی از حافظه اش، همان مرد، جوان تر و لاغرتر از حالا در اونیفورم سوارنظام جلو نظرش آمد. به صدای بلند گفت: «عجب، فورستیه(۶)، تویی!» سر قدمش را بلند کرد، خودش را به او رساند و دستی به شانه اش زد. مرد چاق به عقب برگشت، او را برانداز کرد و گفت:
ــ با من کاری دارید، آقا؟
ــ دوروا شروع کرد به خندیدن:
ــ مرا نمی شناسی؟
ــ نه.
ــ ژرژ دوروا، گردان ششم سوارنظام.
فورستیه هر دو دستش را به جلو دراز کرد و گفت:
ــ آه، رفیق، حالت چه طور است؟
ــ عالی، تو چه طور؟
ــ آه، من، حالم تعریفی ندارد، فکرش را بکن، سینه ام شده مثل کاغذ مچاله شده؛ شش ماه از سال را سرفه می کنم، به دنبال برونشیتی است که در بوژیوال(۷)، موقع برگشتن به پاریس گرفتارش شدم، چهارسال است که دست از سرم برنمی دارد.
ــ عجب، ولی قیافه ات چنین چیزی را نشان نمی دهد.
فورستیه بازوی رفیقش را گرفت و سرِ درد دلش باز شد، از مریضی اش گفت، از رفتن پیش دکترهای گوناگون، از نظرهای آن ها و توصیه هاشان، و دشواری پیروی از آن ها در موقعیتی که داشت. به او سفارش می کردند زمستان را در جنوب بگذراند؛ ولی چه طور می توانست؟ زن گرفته بود و در کار روزنامه نگاری موقعیت خیلی خوبی داشت.
ــ صفحه ی سیاسی روزنامه ی لاوی فرانسز(۸) را من تهیه می کنم، گزارش نشست های مجلس سنا را برای روزنامه ی سالو(۹) می نویسم، گهگاهی هم تفسیرهای ادبی برای روزنامه ی لاپلانِت(۱۰). خوب دیگر، جای پایم را توی زندگی باز کرده ام.
دوروا حیرت زده او را نگاه می کرد. خیلی عوض شده بود، جا افتاده به نظر می آمد. الان رفتار و سر و وضع مردی موقر و مطمئن به خود را داشت، و شکم برآمده ی مردی که از نظر غذایی خوب به خودش می رسد. در گذشته، لاغر بود و باریک، و تر و فرز، کمی گیج، ستیزه جو و دعوا به پاکن، و همیشه هم سرحال. سه سال اقامت در پاریس، از او آدم دیگری ساخته بود. چاق و جدی، با چند تار موی سفید روی شقیقه ها، اگرچه بیست و هفت سال بیشتر نداشت.
فورستیه پرسید:
ــ کجا داری می روی؟

نظرات کاربران درباره کتاب بل‌آمی

پس ازخوندن کتاب یه حسی بین حسادت و تنفر نسبت به بل آمی پیدا کردم.چقدر خوبه که درون آدم چیزی بنام احساس وابستگی وجود نداشته باشه.
در 2 سال پیش توسط محمد پورحسین
این کتاب بی نظیر با مترجم بزرگی مانند اقای شهدی. فقط میتونم بگم حتما بخونیدش از دست ندید این کتابو
در 2 سال پیش توسط saeid
من تازه کتاب روخریدم و میخوامشروع کنم و مطمئن هستم که ازش لذت میبرم فقط میخواستم ببینم کجا میتونم درخواست کتا بدم? اگر کتاب در جست وجوی زمان از دست رفتهرو هم بذارید خیلی عالی میشه
در 4 ماه پیش توسط pir...lue
من فیلمشو دیدم جالب بود ولی خب شخصیت اصلی داستان یا فیلم یه شخصیت منفی بوده که ازاحساسات دیگران براپیشرفتش استفاده کرد
در 8 ماه پیش توسط fsk...995
از شخصیت اول کتاب ، متنفرم....از متن کتاب: خب دیگر، آینده مال آدم های رند است....با اندکی زیرکی، آدم میتواند، هرچه را میخواهد به دیگران بقبولاند...
در 1 سال پیش توسط fateme hatami