فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه نوین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نبوغ دیوانه

کتاب نبوغ دیوانه
مانیفست کارآفرین‌ها

نسخه الکترونیک کتاب نبوغ دیوانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نبوغ دیوانه

کتاب اول نگاهی می‌اندازد به مسیری که طی شد تا به ‌جایی برسیم که الان قرار داریم؛ بر این‌که تلاقی فرضیات اشتباه، الگوهای رفتاری نامناسب و تفکر گَلِه‌ای چگونه روی ذهن ما اثر گذاشت و به ما اجازه‌ی قبول میان‌مایگی و معمولی‌بودن را داد. کتاب دوم درباره‌ی پیشرفت‌های فوق‌العاده عظیمی‌ست که در دهه‌های بعدی با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم. با دیدی به جلو و پیش‌بینی آینده، چالش‌های اساسی آتی را شناسایی خواهیم کرد. چالش‌هایی که بهترین فرصت‌ها را در تاثیرگذارترین و تفکربرانگیزترین شکل، در اختیارمان خواهند گذاشت. در نهایت، کتاب سوم مجموعه‌ای‌ست درهم از ایده‌هایی که وادارتان می‌کند در چیزی که به آن فکر می‌کنید، تامل کنید. هربخش از کتاب را هر زمان که احتیاج داشتید، مطالعه کنید؛ ولی بدانید چیزی که در کل این بخش‌ها ثابت است، واقعیتی‌ست از این دنیا که می‌گوید برای تبدیل‌شدن به کارآفرینی موفق چگونه باید فکر کنید؟

ادامه...

بخشی از کتاب نبوغ دیوانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

اعترافی تحقیرآمیز

نبوغ چه دارد که همه ی نابغه ها را شکنجه می دهد؟ از یکی از نابغه های دیوانه که تا حالا وجود داشته، شخصی مثل «هانتر اس تامسون(۱)» پرسیدند: چگونه به هوش سرشار خاص خودش دست پیدا کرده؟ جوابش خلاقانه، ولی شاید کمی دلسردکننده بود: دوست ندارم کسی را به مصرف مواد مخدر، خشونت یا دیوانگی تشویق کنم، ولی این ها کمکم کردند.
ای کاش می توانستم بگویم الهام بخش این کتاب، نبوغ بوده؛ ولی در واقع جرقه اش در محیطی زده شد پر از شرم و ناامیدی زیاد.
شرم می گویم چون در تلاش برای خلاص شدن از اثرات ثانویه ی مصرف کریستال، در آپارتمانم دراز کشیده بودم؛ اعتیادی که فکر می کردم خیلی وقت است تمامش کرده ام.
و یاس به این خاطر که خوشی خماری (که بعد از هر بار مصرف کم تر می شود) جای خودش را داده بود به خستگی، تهوع و افسردگی. معتادان به متامفتامین، اسم این روزها را گذاشته اند: سه شنبه های خودکشی؛ دلیلش را هم خودتان احتمالا می توانید حدس بزنید.
الان اگر فکر می کنید این وضع و حال، کم تر مناسبِ جایی ست برای پرورش نبوغِ خلاق، باید بگویم حق با شماست؛ البته فقط تا حدی. چون بعضی وقت ها که در بدترین حالت مان هستیم و با سخت ترین مسائل می جنگیم، خودمان را جمع و جور می کنیم و سر و وضع مان را سر و سامانی می دهیم و به این نتیجه می رسیم امید، جایگزین مناسبی ست برای یاس.
در این کتاب با این جور مفاهیم، زیاد روبه رو خواهید شد: چرا «نه» هیچ وقت جواب درستی نیست، شکست پایان کار نیست؛ مگر این که خودتان بکشید کنار و این که چگونه چالش ها بهترین فرصت ها هستند برای ابداع و خلاقیت تان. واضح است این پسرفت که اعتراف کردم، فصل دیگری بود از ماجراهای قهرمان ناجورِ من که ضمیر ناخودآگاه برایم به وجود آوردنش را ضروری می دید تا بتوانم بر مشکلات خودم غلبه کنم؛ مشکلاتی مثل احساس ناامنی و نبود شایستگی و ارزش.
خبر خوب این است که می دانم این اتفاق، دیگر نخواهد افتاد. بعضی وقت ها جوری ست که انگار می دانید به حد کافی کشیده اید و دیگر بس است. من هم وقتی آخرین لیوان شراب را در تولد بیست سالگی ام خوردم، چنین حسی داشتم و تا الان بعد از سی و پنج سال هنوز تمایلی ندارم به نوشیدن یک لیوان دیگر. همانطور که آن موقع احساس کردم زندگی ام بدون الکل بهتر خواهد بود، حالا هم حس می کنم استفاده ی تفریحی از مواد مخدر، زندگی ام را غنی تر نمی کند، می بَرَد به سمت خرابی. به خاطر همین، من زندگی کردن را انتخاب کرده ام.
البته یک اضطراب دلسردکننده هم در من وجود داشت.
این که آیا می توانم به نوشتن ادامه دهم یا الهه ی خلاقیت در قربانگاه، رهایم خواهد کرد؟ همچنان موهبت تشخیص فرصت ها و به وجودآوردن مشاغل کارآفرینانه را خواهم داشت؟
از کودکی، نابغه های خلاقی را می دیدم مثل «جاپلین(۲)» و «هندریکس(۳)» و «موریسن(۴)» که خوش درخشیدند و دست آخر، اُوِردوز کردند و مُردند. نویسنده هایی مثل «همینگوی(۵)»، «پو(۶)»، «کرواک(۷)»، «اوهنری(۸)» و «تامسون» الگوهایم بودند که همه شان الکل و مخدر را از مواد ضروری در نبوغ خلاق شان می دانستند (یا حداقل کمکی می دانستند برای رهاشدن از مشکلاتی که جلوی نبوغ شان را می گیرد). بر حسب اتفاق، کتاب «درباره ی نوشتن» شاهکار «استفن کینگ(۹)» را خوانده ام که در مورد هنر نوشتن است. او در آن جا از قابلیتش در مقابله با غول اعتیاد نوشت و این که با این حال همچنان توانایی نوشتن داشت. به این فکر افتادم که همین می تواند موضوع فوق العاده ای باشد برای یک کتاب؛ یعنی نگاهی به نبوغ و این که چگونه از آن استفاده می کنیم، پرورشش می دهیم و جهت می بخشیم.
همان طور که بین لینک هایی در مورد خلاقیت و بیماری روانی می ‎گشتم، چشمم خورد به مطلبی در ویکی پدیا که می گفت: «گفته می شود اشخاص روانی قابلیت دیدن دنیا از نگاهی نو و بدیع را دارند، به معنی واقعی کلمه چیزهایی می بینند که بقیه نمی توانند ببینند.»
خب البته کارآفرینان، روانی نیستند. ما فقط قابلیت دیدن دنیا از نگاهی نو و بدیع را داریم، به معنی واقعی کلمه چیزهایی می بینیم که بقیه نمی توانند.
راستی، یک لحظه صبر کنید...
ما به عنوان کارآفرین، ساخته شده ایم تا چیزها را تغییر دهیم، با قوانین خودمان زندگی کنیم و از همه مهم تر، چیزهای جدید خلق کنیم. نبوغ ما بیش تر، موقعِ خلقِ چیزهای جدید، خودش را نشان می دهد.
به همین خاطر است که به شدت، منتظر تماشای افتتاحیه ی عرضه ی محصولات «استیو جابز(۱۰)» بودیم، به تبلیغات بین مسابقه بیش تر از خودِ فوتبال اهمیت می دهیم و وقتی چشم مان به کیک استارتر(۱۱) یک گجت دلربای جدید می افتد، هوش از سرمان می رود. ما نبوغ را در عمل می بینیم.
وقتی داشتم فیلم «قبل از شروع شب» را می دیدم به همه ی این ها فکر کردم؛ فیلمی تماشایی بر اساس کتابی فوق العاده از «رینالدو آرنِس(۱۲)». نابغه ای که موهبت های نوابغ دیگر را نمایش می دهد. وقتی در معرض چنین فیلمی و کتاب هایی قرار گرفتید، دیگر نمی توانید جلوی علاقه ی نفس تان را برای تولیدِ چیزی شگفت انگیز بگیرید. یعنی خلق چیزی که تغییر به وجود می آورد.
این بیاینه که در اختیار شماست نتیجه ی بی ثمرترین دوران زندگی من است، ولی امیدوارم بتواند کمک مان کند به هدف والاتری برسیم: یعنی بهره برداری از نبوغ سرشارمان و تقسیمش با دنیا. امیدوارم با استفاده از هشتگ (MadGenius#) به گفت وگوها در شبکه های اجتماعی در این باره بپیوندید.
این بیانیه سه بخش است: کتاب اول نگاهی می اندازد به مسیری که طی شد تا به جایی برسیم که الان قرار داریم؛ بر این که تلاقی فرضیات اشتباه، الگوهای رفتاری نامناسب و تفکر گَلِه ای چگونه روی ذهن ما اثر گذاشت و به ما اجازه ی قبول میان مایگی و معمولی بودن را داد. کتاب دوم درباره ی پیشرفت های فوق العاده عظیمی ست که در دهه های بعدی با آن ها روبه رو می شویم. با دیدی به جلو و پیش بینی آینده، چالش های اساسی آتی را شناسایی خواهیم کرد. چالش هایی که بهترین فرصت ها را در تاثیرگذارترین و تفکربرانگیزترین شکل، در اختیارمان خواهند گذاشت. در نهایت، کتاب سوم مجموعه ای ست درهم از ایده هایی که وادارتان می کند در چیزی که به آن فکر می کنید، تامل کنید. هربخش از کتاب را هر زمان که احتیاج داشتید، مطالعه کنید؛ ولی بدانید چیزی که در کل این بخش ها ثابت است، واقعیتی ست از این دنیا که می گوید برای تبدیل شدن به کارآفرینی موفق چگونه باید فکر کنید؟
شاید نویسندگان کتاب های الهام بخشِ تجاری، مدعی شوند که به اصطلاحِ موسیقایی، کوک های متفاوتی از بقیه می خوانند؛ ولی در نهایت باید گفت همه شان در واقع یک آهنگ می خوانند: همان موفقیتِ روزافزون. انگار تا حالا همه ی تحقیقات، روند یکسانی را نشان می دهند: چندتا بچه ی دانشگاهی که هیچ چیز ندارند به غیر از چند تا بطری خالی آبجو و جعبه های پیتزا که در اتاق های خوابگاه شان پخش شده، ایده ی بزرگی به سرشان می زند. درس را وِل می کنند، مغازه ای باز می کنند و یک شبه تبدیل می شوند به مرکز توجه. حق انتخاب بین سرمایه گذارانی خواهند داشت که حاضرند پول بریزند به پای شان. تماس تلفنی از طرف زاکربرگ(۱۳) (موسس فیسبوک) را رد می کنند، سهامی عام می شوند و به میلیارد می رسند و عکس شان با افتخار می آید روی جلد مجله ی وایرد.
بعضی از خوانندگان این کتاب ها شاید به حیرت بیفتند از این که چقدر راه را اشتباه رفته اند. دنیای واقعی کسب وکار، بین پیشرفت های خیره کننده و دل شکستگیِ شکست در نوسان است. دنیایی ست پر از ترس و تردید، له له زدن برای حقوق و دستمزد، زحمت کشیدن برای جمع کردن پول و تقلا برای ماندن. من این جا هستم تا به شما بگویم رسیدن به اوج و در اوج ماندن، اصلا بدیهی و حتمی نیست. ولی اگر دوست دارید برای رسیدن به موفقیت، اقدامی کنید و حاضرید هزینه اش را بپردازید، باید گفت در دسترس است. راحت نیست؛ ولی ارزشش را دارد.

رندی گیج
سن دیه گو، کالیفرنیا

کتاب اول - آدم های مرموز و سیستم پنهانی که دنیا را اداره می کند

خودتان را در این موقعیت تصور کنید:
در یک تفریحگاه لوکس در جزیره ی موئورئا بودیم؛ جزیره ای در پولینزی فرانسه که اغلب به نام جزیره ی تاهیتی شناخته می شود. جایی که خانه های لوکس ییلاقی بالای آب آویزان هستند و روی شان دریچه هایی هست که می توانید به ماهی های زیرِ آن غذا بدهید. ما در قالب گروهی ده نفره دور یک میز کنفرانس نشسته ایم که پر است از میوه های گرمسیری، آب میوه های تازه و قهوه. خورشیدِ صبحگاهی می تابد، هوا مطبوع است و محیط اطراف برای یک جلسه ی ایده پردازی، عالی ست.
۹نفر دیگر، هرکدام ۱۵هزار دلار داده اند و برای یک جلسه ی سه روزه ی «متفکران پیشگام» من، هزاران مایل پرواز کرده اند. می روم سمت میز و جلسه را شروع می کنم. از هر فرد می خواهم خلاصه ای از فکر بزرگی که دوست دارد در طول جلسه به آن برسد، ارائه کند.
نفر اول پسری بود که می خواست یک تغییر ظاهری کامل روی وب سایتش بدهد. نفر بعدی گفت برای انتخاب عنوان کتاب بعدی اش کمک می خواهد. نفر سوم به داده هایی اشاره کرد که برای کمپین آگهی تبلیغاتی بعدی اش احتیاج داشت. این روند ادامه داشت تا این که نوبت رسید به من. ولی قبل از این که جلوتر برویم، بگذارید ببینم اگر شما واقعا دور آن میز در جزیره ی موئورئا بودید، چه می گفتید؟ لحظاتی واقعا به آن فکر کنید.
چون در زیر، اتفاقی را نوشته ام که در ادامه می افتد.
چشم هایم را بستم، نفس عمیق و آرامی کشیدم و گفتم: «من می روم آن استخر لعنتی. وقتی شما بچه ها تصمیم گرفتید واقعا فکر بکری داشته باشید و بروید دنبال یک ایده ی بزرگ، یکی بیاید و خبرم کند.»
مطمئن نیستم بعدا چه حرف هایی ردوبدل شد، ولی بعد از حدود ده دقیقه، یکی از شرکت کنندگان با تردید بیرون آمد و گفت آیا امکان دارد دوباره به گروه ملحق شوم یا نه.
چه اتفاقی افتاد؟
حتی آدم های خیلی موفق از این مصون نیستند که تحت تاثیر تفکر جمعی که در آن عضو هستند، قرار بگیرند. اگر شما جلسه ای را در یک اتاق شروع کنید و از افراد حاضر، نام و سمت شان را بپرسید تا همه با هم آشنا شوند، باز همان سناریو را خواهیم داشت. یعنی تفکر گَلِه ای روی می دهد. اگر نفر اول بگوید: «آلدو گونزالِز، نایب رییس واحد کنترل کیفیت» بقیه ی آدم ها هم در ادامه این جوری خواهند گفت (نام و نام خانوادگی و بعد، سمت کاری) به هر حال خواسته تان اجابت می شود و کار از سر می گیرد.
ولی اگر اولین نفر بگوید: «ممنونم. خیلی عالیه که این جا هستم. نام من ماری مارکوس است. از تورنتو آمده ام این جا. گلدوزی و جمع آوری کلکسیون تمبر، سرگرمی های من هستند و من از این که در این کنفرانس هستم واقعا هیجان زده ام، چون هفته ی پیش به خواهرم می گفتم...»، شما فوری می فهمید به مشکل خورده اید. مقدمه ای را که برایش پنج دقیقه زمان در نظر گرفته بودید، بیست و پنج دقیقه از نود دقیقه ی وقت تان را گرفته است!

گروه، همیشه از رهبر پیروی نمی کند. بعضی وقت ها خیلی ساده، از نفر اولی پیروی می کند که شروع می کند به صحبت.

این مثال ها درس خیلی مهمی درباره ی فرآیند فکری ما می دهد. نشان می دهد که اغلب ما به صورت خودکار پیش می رویم و قدرت مغزی شگفت آورمان را هدر می دهیم.
در مورد تفریحگاه اقیانوس آرام جنوبی، نفر اول در طرز فکرش به اشتباه خورد. اشتباهی که خیلی از کارآفرینان دیگر هم قربانی اش هستند: یعنی باور موفقیت به عنوان یک تاکتیک. ولی واقعا موضوع مهم این است که موفقیت هرگز تاکتیک نیست و در واقع، ایده ای ست بزرگ. وقتی یک ایده ی بزرگ دارید، تاکتیک ها خیلی راحت وارد عمل می شوند.
برای جواب درست به نبوغ دیوانه وارتان نباید کارتان را با تاکتیک ها شروع کنید. باید اول، یک قدم بروید عقب و نقادانه فکر کنید که در این جا چه نتیجه ای می خواهیم بگیریم؟ بازار هدف واقعی چه کسی ست؟ منفعت واقعی برای گروه مخاطبان و مشتریان مدنظر چیست؟ ایده ی بزرگ کدام است؟ چیست آن داستانی که به این ایده ی بزرگ ربط دارد و می شود برای مخاطبان تعریف کرد؟
تعداد خیلی کمی از کارآفرینان و حتی عجیب تر، تعداد خیلی کمی از شرکت های بزرگ و موفق، وقت می گذارند برای این کار. برای این که به شما ثابت کنیم فقط کافی ست به میلیون ها نمونه ی بازاریابی وحشتناکی فکر کنید که هر هفته ظاهر می شوند.
مهم نیست در چه نوع کسب وکاری مشغول هستید. فروش و بازاریابی، موتورهای کسب وکار تان هستند. هر کارآفرین (و هر مدیری که می خواهد مثل یک کارآفرین فکر کند) باید دست کم بداند که بازاریابی خوب چگونه است. این موضوعِ هشداردهنده ای ست که چگونه خیلی از کارآفرینان (خیلی از آن ها که زیرک، جسور و مبدع هستند) با ورود به بازاریابی، توانایی شان را برای تفکر انتقادی، بابصیرت و حتی عاقلانه از دست می دهند.
خیلی ها هم کل قضیه را نادیده می گیرند و واگذارش می کنند به شخص دیگری در درون سازمان یا به آژانس تبلیغاتی و انتظار بهترین نتیجه را هم دارند.
مقدار زیادی تبلیغات خسته کننده، بی اثر و کاملا مضحک پخش می شوند که مغز، هاج و واج می ماند. حتی بدتر این است که بعضی از برندهای بزرگ جهان هم این جوری هستند.
شاید فکر کنید آن ها با داشتن تیم های بزرگ و خلاق و حتی بودجه های بیش تر، پیامی رقابتی و بر اساس بازدهی ارائه می کنند و بهترین مشتریان را هدف قرار داده اند. ولی من یک واقعیت کلی درباره ی بازاریابی یاد گرفته ام که این است:

هر چقدر بودجه ی بیش تری داشته باشی، اشتباه احمقانه ی بیش تری سر راهت سبز می شود.

مثال کامل این قضیه، تبلیغات نوشیدنی ست. بازاری انبوه که میلیاردها دلار خرجش می شود. شما تعدادی از احمقانه ترین، بی هدف ترین و بی فایده ترین تبلیغات را در آن می بینید.
قصد نداریم آمار کسی را بدهیم که روزی در صنعت نوشیدنی کار می کرده. ولی اگر پیشنهاد منحصر به فردتان در کالای نوشیدنی تان، سوراخ بزرگی در بالای قوطی ست؛ احتمالا باید از اول شروع کنید. نکند فکر می کنید هیجان انگیزترین نکته درباره ی نوشیدنی تان این است که می توانید یک سوراخ اضافی با دربازکن روی قوطی ایجاد کنید تا نوشیدنی سریع تر بریزد بیرون؟ جدا این جوری فکر کرده اید؟ تصور کنید با چنین ایده های خنده داری نشسته اید در یک جلسه ی نوآوری.
تصور کنید در یک جلسه ی ایده پردازی هستید که ایده هایی مطرح می شود مثل ساخت بطری هایی شبیه بشکه یا ساخت قوطی هایی که با حرارت بدن تغییر رنگ می دهند؟ چه تعداد از آن ها که نوشیدنی می نوشند، شب بیدار می مانند و آرزو می کنند رنگ قوطی شان عوض می شد و به آن ها می گفت که به اندازه ی کافی خنک است یا نه؟ از سختی حضور در این جلسات هرچه بگویم کم است.
همه ی این کمپین های مولتی میلیون و مولتی میلیارد دلاری، اهمیت و اعتبارشان را از دست می دهند، چون عوضِ این که ایده ی بزرگی داشته باشند، بر اساس دیدگاه تاکتیکی به وجود آمده اند.
و البته اگر واقعا باهوش باشید، ایده ی بزرگ تان روی ویژگی های شگفت انگیزِ محصول یا خدمات تان متمرکز نمی شود؛ بلکه منفعتی را که به مشتری می رسانید، تبلیغ می کنید.
این ذات بشر است که وقتی می خواهد چیزی را بفروشد، ویژگی هایش را لیست می کند. اگر من به شما یک وسیله برای فروش بدهم، منطقی به نظر می رسد که درباره ی رنگ، اندازه و جنسش توضیح دهم. ولی اگر این کار را بکنم، من هم قربانی همرنگی با جماعت شده ام. واقعا برای کی مهم است که دریل شما چه ویژگی هایی دارد؟ آن ها فقط به سوراخ روی دیوارشان فکر می کنند.
حالا قدم بعدی را بردارید و فکر کنید دقیقا محصول تان چه کاری برای مشتری احتمالی انجام می دهد: شادی لذت بخشی که بعد از خرید، نصیب مشتری می شود، چیست یا نخریدن آن چه عواقبی برای مشتری دارد؟

ایده ی بزرگ باید چیزی داشته باشد که جلب توجه کند، گروهی را مخاطب قرار دهد و در راستای منفعت رساندن به مشتری، مستقیم با خود او ارتباط برقرار کند.

باید مکانیسمی در برنامه ی کار وجود داشته باشد که تمام آن چیزهایی را که احتیاج است، جمع آوری کند و یک داستانِ دنباله دار به وجود آورد و از طریقِ پیامی که می سازد و انتقال می دهد، چشم اندازی را که در مورد موفقیتِ محصول وجود دارد، به نتیجه برساند.
داشتن «کوین دورانت(۱۴)» در تبلیغات نوشیدنی اسپرینت عالی ست. ولی بدون یک ایده ی بزرگ، این کار فقط یک مسخره بازی ست و هیچ ربطی به پیام کمپین ندارد. این کار همان قدر بی معنی ست که میلیون ها دلاری که آن شرکت گوشت در تبلیغاتش هزینه کرد؛ آن هم در قالب تبلیغات مزخرف «شوخی با پاگُنده».
این واقعیت که ماشین شما با فشردن یک دکمه روشن می شود، ایده ی بزرگی بر پایه ی یک کمپین نیست؛ یا این که مینی ون شما به صورت هوشمند با حرکت پای شما باز می شود. این نکته ها، ویژگی های احتمالی محصول هستند؛ ولی با این حال ویژگی های ناچیزی هستند و قطعا آن قدر کفایت نمی کنند که در تبلیغات یک کمپین استفاده شود. این همان کاری ست که چند خودروساز انجام داده اند.
برگردیم به همان اسپرینت که در سال های اخیر، چندتا از احمقانه ترین و سوال برانگیزترین تبلیغات را داشته است. تبلیغات شان با «جیمز اِرل جونز(۱۵)» و «ملکولم مک داوِل(۱۶)» یادتان هست که به صورت پیام های متنی نشان می دادند؟
اولی، معقول بود و ته مایه ای از استعداد داشت. ولی یک مدت که گذشت، کاملا چندش آور شدند؛ و چندش آور، لغت خیلی مناسبی ست برای توصیف کمپین به ظاهر صمیمانه ای که راه انداخته بودند. دختری فرانسوی زبان و یک پدر با لهجه ی یهودی را به تصویر کشیده بودند که داشتند در یک مکان عمومی با یک موش صحرایی بازی می کردند. چه افتضاحی!
چه می شد در جلسه ی خلاقانه ی آن کمپین شرکت می کردم و منطقش را می فهمیدم.
بعضی وقت ها ایده ی بزرگ، کوچک است.
یک روز داشتم در باشگاه، ورزش می کردم که یکی از فیزیوتراپ ها به من خبر داد میز ماساژش را گذاشته وسط سالن و تخته وایت بردی مقابلش تکیه داده که روی آن خیلی ساده نوشته:

به من بگو کجات درد می کنه!

این جمله برای جلب توجه و قانع کردن چطور است؟
معلوم شد اسمش «رایان» است و در طب تکمیلی تخصص دارد. پرسیدم برای مشکل دیسکم چه کار می توانم بکنم؛ چون (دست کم در ذهن خودم) امیدوار بودم ورزش سافت بال را ادامه بدهم. «رایان» گفت می تواند بعضی از فشار های اطراف دیسک را که باعث رسیدن درد به پاها می شود، آزاد کند و در ادامه پیشنهاد کرد چند تکنیک را مجانی امتحان کنم. درمانی ده دقیقه ای روی من انجام داد که بعدش من فوری برای ۵ جلسه درمان وقت گرفتم، هر جلسه ۹۵ دلار.
شاید تصور کنید تخته وایت برد «رایان» و ایده ی امتحان کردن مجانی، مقیاس خوبی برای کسب وکار بزرگی مثل کسب وکار شما نیست. ولی شرط می بندم اگر انتقادی فکر کنید، می توانید راهی پیدا کنید که چیزی شبیه این بسازید (شرط می بندم کمپین تبلیغاتی «رایان» با هزینه ی صفر و دو ساعت وقت گذاشتن به یک کسب وکار واقعی نزدیک تر است تا کمپین موش صحرایی اسپرینت با ۵میلیون هزینه ای که بالای آن دادند). حتی اگر نمی توانید آن چه را «رایان» انجام داده، تکرار کنید، می توانید بازاریابی تان را حول چشم اندازی متمرکز و برنامه ای سودآور راه اندازی کنید یا می توانید ایده یا موضوع بزرگی داشته باشید که هر چیز دیگری را جذبِ خودش می کند.
البته، بازاریابی فقط یکی از عرصه های بی شماری ست که شما قربانی همرنگی با جماعت می شوید. بی خیال شدنِ تفکر انتقادی، موقع ارزیابی بازارهای بالقوه و فرصت های جدید و توسعه ی محصولات نوآور و در خیلی عرصه های دیگر، راحت است. خبر خوب این است که وقتی واقعا نبوغ دیوانه وار تان را توسعه می دهید، آن وقت، فکرکردن از روی عادت را متوقف می کنید و همیشه در هر موقعیتی مثل یک منتقد فکر می کنید و به جای اعتقاد، احتمالات را در نظر می گیرید.

نظرات کاربران درباره کتاب نبوغ دیوانه

۷۰ صفحه کتاب.‌.‌۲۲ هزارتومن...جنگه مگه؟؟!!
در 1 سال پیش توسط جواد خیرابادی
کتاب جالبی نیست . دوسش نداشتم
در 1 سال پیش توسط 2figh so