فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مردی به نام اوه

کتاب مردی به نام اوه

نسخه الکترونیک کتاب مردی به نام اوه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مردی به نام اوه

مردی به نام اوه داستان روزگار پیرمردی است کم حرف، سخت‌کوش و بسیار سنتی که اعتقاد دارد همه چیز باید سرجای خودش باشد و فقط احمق‌ها به کامپیوتر اعتماد می‌کنند. او سال‌ها با قوانین سفت و سختش و همسرش که عاشقانه دوستش داشته زیسته و حالا انگار به آخر خط رسیده. تا اینکه یک روز صبح ماشین یک زن باردار ایرانی و شوهر خنگش که قرار است همسایه او شوند کوبیده می‌شود به صندوق پستی‌اش و این آغاز ماجرا است... رمان بکمن روایتی است از برخورد دو جهان، برخوردی که به طنزی مداوم و تاثیرگذار می‌انجامد و باعث می‌شود مفهوم کهن‌سالی و نوگرایی به شکلی دیگر برای مخاطب روایت شد. مردی به نام اوه رمانی است زنده و جاندار که بعید است بتوان از خواندنش صرف‌نظر کرد. یک سرخوشی مدام.... به جهان اوه خوش آمدید.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مردی به نام اوه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. مردی به نام اُوِه کامپیوتری می خرد که در واقع کامپیوتر نیست

اُوِه ۵۹ سال سن دارد. ماشینش ساب است. مردی است که از هر کس خوشش نیاید، او را با انگشت اشاره نشان می دهد؛ انگار آن آدم دزد است و انگشت اشاره ی او چراغ قوه ی مامور پلیس. او حالا جلوِ پیشخان مغازه ای ایستاده که طرف دارانِ ماشین های ژاپنی از آن جا کابل های سفید می خرند. اُوِه مدتی طولانی به فروشنده نگاه می کند. بعد یک کارتن سفید سایز متوسط را جلوِ بینی او تکان می دهد.
می پرسد «ببینم، این آیپده دیگه، نه؟»
فروشنده، مرد جوانی با شاخصِ توده ی بدنی تک رقمی، نگاه بدبینانه ای به او می اندازد. آشکارا مشغول مبارزه با خودش است تا خونسردی اش را از دست ندهد و جعبه را از دست مرد نگیرد.
«بله، درسته. این یک آیپده. ولی ممنون می شم اگه اون رو در هوا نچرخونید...»
اُوِه طوری به جعبه نگاه می کند انگار نمی شود به آن اعتماد کرد. انگار این کارتن یک وسپاسوارِ ورزشی پوش باشد که او را «دوست من» خطاب کرده و دارد سعی می کند به او یک ساعت دیواری بیندازد.
«آهان! اون وقت این یک جور کامپیوتره؟»
فروشنده سرش را به علامت تایید تکان می دهد. ولی بعد عکس العملش را تصحیح می کند و این بار سرش را به علامت منفی تکان می دهد.
«بله... یعنی، خُب، این یک آیپده. بعضی ها به اون تبلت می گن، بعضی ها هم سرف پد، بستگی به آدمش داره...»
اُوِه طوری به فروشنده نگاه می کند، انگار او از آخر به اول حرف زده است.
«آهان!»
فروشنده سرش را با تردید تکان می دهد.
«بله...»
اُوِه دوباره کارتن را تکان می دهد.
«حالا چیز خوبیه؟»
فروشنده سرش را می خاراند.
«بله. یعنی ــ منظورتون به طور دقیق چیه؟»
اُوِه آه می کشد و ناگهان از سرعت حرف زدنش می کاهد. چنان شمرده و واضح حرف می زند، انگار فروشنده متوجه منظورش نشده، چون گوش هایش سنگین است.
«اییین خوووبهههه؟ این کامپیوتر خوبه؟»
فروشنده چانه اش را می خاراند.
«خُب... بله... واقعاً خوبه... ولی بستگی داره شما دنبال چه جور کامپیوتری باشید.»
اُوِه به او خیره می شود.
«من فقط یک کامپیوتر می خوام! یک کامپیوتر معمولی!»
هر دو مرد لحظه ای سکوت می کنند. فروشنده سینه اش را صاف می کند و می گوید «خُب، یعنی راستش یک کامپیوترِ معمولی که نیست. شاید ترجیح می دید یک...»
فروشنده لحظه ای لال می شود. معلوم است دارد دنبال کلمه ای می گردد که خریدار از آن تصور نسبی ای داشته باشد.
«... یک لپ تاپ داشته باشید؟»
اُوِه سرش را با تندی تکان می دهد و خودش را به شکل تهدید آمیزی روی پیشخان خم می کند.
«نه، من اون چیز لعنتی رو نمی خوام! من کامپیوتر می خوام!»
«خُب لپ تاپ هم کامپیوتره!»
اُوِه به شکل تحقیرآمیزی به او خیره می شود و انگشت اشاره ی چراغ قوه مانندش را به شکل آشکاری به پیشخان فشار می دهد.
«این رو که خودم هم می دونم!»
فروشنده سرش را به علامت تایید تکان می دهد.
«بسیار خُب...»
دوباره سکوت برقرار می شود؛ سکوتی مثل سکوت بین دو هفت تیرکش قهار که ناگهان متوجه می شوند اسلحه های شان را در خانه جا گذاشته اند. اُوِه مدتی طولانی به جعبه خیره می شود، انگار منتظر باشد که جعبه به گناهش اعتراف کند.
بعد با اوقات تلخی می پرسد «اون و قت صفحه کلیدش رو باید از کجا بیرون کشید؟»
فروشنده، کف دستش را به حاشیه ی پیشخان می کشد و با حالتی عصبی وزنش را از یک پا، روی پای دیگرش می اندازد، درست مثل سایر فروشنده های جوانی که برای شان روشن می شود که موضوع خیلی بیشتر از آن چیزی که امید داشتند، کش پیدا خواهد کرد.
«راستش آیپد صفحه کلید نداره.»
اُوِه ابروانش را بالا می اندازد.
«واقعاً که! یعنی حتماً باید صفحه کلید رو مجزا و با قیمت بسیار بالایی خرید؟ درسته؟ چه قیمت تندی!»
فروشنده دوباره کف دستش را به حاشیه ی پیشخان می کشد.
«نه... یا... ببینید! این کامپیوتر صفحه کلید نداره، چون آدم می تونه همه چیز رو مستقیماً وارد صفحه نمایشش کنه.»
اُوِه سرش را آهسته به نشان تاسف تکان می دهد، انگار مجبور بوده با چشمان خودش ببیند که یک بستنی فروش شیشه ی ویترینش را می لیسد.
«ولی من به یک صفحه کلید احتیاج دارم. متوجه می شید که؟»
فروشنده چنان آه عمیقی می کشد که آدم می تواند در سکوت تا ده بشمارد.
«بسیار خُب. متوجه می شم. پس این کامپیوتر رو برندارید. پیشنهاد می کنم مثلاً این مک بوک رو بخرید.»
از قیافه ی اُوِه معلوم است پیشنهاد فروشنده او را متقاعد نکرده است.
«یک مک بوک؟»
فروشنده طوری امیدوارانه سرش را تکان می دهد، انگار در معامله پیشرفتی حاصل شده است.
«بله.»
اُوِه بدبینانه اخم می کند.
«این همون ای بوک لعنتیه که مردم درباره ش حرف می زنند؟»
فروشنده انگار یک شعر حماسی شنیده باشد، آه عمیقی می کشد.
«نه، مک بوک یک... یک... لپ تاپه. با صفحه کلید.»
اُوِه جواب فروشنده را بلافاصله با یک «آهان!» می دهد.
فروشنده سرش را به علامت تایید تکان می دهد و کف دستانش را می مالد.
«بله.»
اُوِه به دورواطراف فروشگاه نگاهی می اندازد و دوباره کارتنی را که در دستش دارد، تکان می دهد.
«به دردبخور هم هستند؟»
فروشنده نگاهش را از سر استیصال به پیشخان می دوزد. از قیافه اش معلوم است که دارد با خودش مبارزه می کند تا صورتش را چنگ نزند.
«می دونید چیه؟ می رم ببینم همکارم آزاده یا نه. اون می تونه به شما کمک کنه!»
اُوِه نگاهی به ساعت مچی اش می اندازد و سرش را به علامت تاسف تکان می دهد.
«بعضی از مردم کارهای واجب تری دارند و نمی تونن تمام روز این جا علّاف بایستند و صبر کنند. می دونید که!»
فروشنده سرش را به طرفین تکان می دهد، بعد پشت پیشخان ناپدید می شود. چند ثانیه ی بعد همراه همکارش برمی گردد. همکارش به نظر بسیار شاداب و خوش اخلاق می آید، مثل کسی که مدت زیادی نیست که در بخش فروش کار کرده باشد.
«روزبه خیر! چه طور می تونم کمک تون کنم؟»
اُوِه انگشت اشاره ی چراغ قوه مانندش را با تاکید روی پیشخان فشار می دهد.
«من یک کامپیوتر می خوام!»
قیافه ی همکار دیگر به شادابی سابق نیست. نگاهی به فروشنده ی اولی می اندازد تا به او بفهماند این کارش را تلافی خواهد کرد.
همکار با لحنی که از حرارت اولیه ی آن کاسته شده، می گوید «اوووکی. یک کامپیوتر. باشه. پس اول بریم به بخشِ نمونه های قابل حمل مون.» و رویش را به سمت اُوِه برمی گرداند.
اُوِه به او زل می زند.

نظرات کاربران درباره کتاب مردی به نام اوه

یه داستان قشنگ ک هم باهاش می خندید و هم گریه می کنید. امتحانش کنید.
در 1 سال پیش توسط 6216
فردیک بکمن عالیه و برای ما که زبان بلد نیستیم نقش مترجم غیر قابل انکاره.... بقیه اثارش هم عالیه... فیلمش هم بسیار تحریف شده است اما اگر کتابو خونده باشید تو لحظه اشک میریزید
در 1 سال پیش توسط saj...edi
این ترجمه از این کتاب عالیه.
در 1 سال پیش توسط لیلا بگلو
به به. کم کم کتابای خوب چشمه رو هم دارید میزارید. سپاس از تیم فیدیبو
در 1 سال پیش توسط aaa...
ابتدای داستان زیاد کشش نداره، اما به تدریج جذاب تر میشه. در حقیقت دارید با زندگی این مرد(اوه)، افکار، عواطف و علایقش آشنا میشید...
در 1 سال پیش توسط akr...ani
فقط با ترجمه فرناز تیموررازف
در 1 سال پیش توسط سپهر سعیدی
کتاب بی نظیریه ، شاید این کتاب تلنگری بشه واسه اینکه آدما رو از رو رفتار ظاهری قضاوت نکرد ، هر آدمی میتونه دلش به وسعت دریا باشه ... در کل از خوندش پشیمون نمیشید و میشه باهاش ارتباط خوبی برقرار کرد ❤️❤️
در 1 سال پیش توسط مهشید خاتونی
همانا کسانی که این کتاب را نخوانند ندانند که چه نخوانده اند ولی کسانی که بدانند چه نخوانده اند و نخوانند ایشان از خاسرین هستند
در 10 ماه پیش توسط سهیل
این ترجمه رو نخوندم اما داستان حرف نداره؛ عالیه!
در 1 سال پیش توسط شهروز بیدآبادی مقدم
اولش که کتاب رو داری شروع میکنی به نظرت خیلی خسته کنندس و با خودت میگی که به من چه ارتباطی داره اینکه یک ربع به شش از خواب بلند شی و قهوه آماده کنی و بازرسی بکنی و تمام دستگیره ها رو هم سه بار تکان بدی... ولی هرچی جلوتر میری و قصه رو بهتر میفهمی با خودت میگی که واقعا ارزشش رو داشت و میگی چقدر خوب که نویسنده اینطوری کتاب رو شروع کرد... کتاب و ترجمه عالی هستند
در 1 سال پیش توسط علی آرویی