فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مدرسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان زندگی حضرت ابراهیم علیه‌السلام

کتاب داستان زندگی حضرت ابراهیم علیه‌السلام

نسخه الکترونیک کتاب داستان زندگی حضرت ابراهیم علیه‌السلام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستان زندگی حضرت ابراهیم علیه‌السلام

«... او هیچ وقت قبول نمیکرد که این عروسکهای ناتوان، آفرینندهی بزرگ جهان باشند. امّا مردم بابِل یا این بتها را میپرستیدند یا چیزهای دیگر را. ابراهیم(ع) تصمیم گرفت برای هدایت آنها کاری کند...» مجموعه کتابهای «قصّههای بهشتی» میکوشد تا با بیانی زیبا و تصاویری تازه، کودکان را با زندگی پیامبران (علیهم السّلام) بیشتر آشنا سازد.

ادامه...

بخشی از کتاب داستان زندگی حضرت ابراهیم علیه‌السلام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به نام خدا
یکی بود، یکی نبود. در زمان های قدیم، در شهری به نام «بابل» پادشاهی زندگی می کرد که خیلی ظالم بود. اسم این پادشاه «نمرود» بود. خدای بزرگ، برای نجات مردم از دست او، پیامبری فرستاد به نام حضرت ابراهیم (ع).
نمرود قبل از تولّد حضرت ابراهیم (ع)، خواب بدی دیده بود. او دستور داد که خوابگزاران را صدا کنند تا خوابش را تعبیر نمایند. همه، آن خواب را این طور تعبیر کردند: «به زودی کودکی به دنیا می آید که تو را از بین می برد و حکومتت را نابود می کند.»
نمرود هم تصمیم گرفت هیچ کودک پسری را زنده نگذارد تا حکومتش از بین نرود.
به همین خاطر، مادرِ حضرت ابراهیم (ع)، او را در غاری دور از شهر به دنیا آورد و تا مدّت ها در آن جا پنهان نگه داشت.



پدر و مادر حضرت ابراهیم (ع) یکتاپرست بودند و فقط خدای مهربان را می پرستیدند. حضرت ابراهیم (ع) وقتی خیلی کوچک بود، پدرش را از دست داد.



بعد از آن عموی او، سرپرستی اش را به عهده گرفت. نام او «آزر» بود. آزر، بت پرست بود و با ساخت بت و فروش آن زندگی می کرد.
حضرت ابراهیم (ع) به عمویش می گفت: «عموجان! آخر چه طور این بت ها را می پرستید؟ وقتی خودتان آن ها را می سازید؟»



و آذر می گفت: «کفر نگو! بیا! این بت ها را بگیر و به شهر برو، تا همه ی آن ها را نفروخته ای برنگرد.»
حضرت ابراهیم (ع) بزرگ تر شد، تصمیم گرفت به شهر برود و در میان مردم زندگی کند.
آزر، گاهی بت ها را به او می داد تا برای فروش به بازار ببرد. امّا حضرت ابراهیم (ع) طنابی به گردن بت ها می بست، آن ها را روی زمین می کشید و می گفت: «مردم! بیایید... بیایید... این بت های به دردنخور را از من بخرید...»
او هیچ وقت قبول نمی کرد که این عروسک های ناتوان، آفریننده ی بزرگ جهان باشند. امّا مردم بابل یا این بت ها را می پرستیدند یا چیزهای دیگر را. حضرت ابراهیم (ع) تصمیم گرفت برای هدایت آن ها کاری کند.



نظرات کاربران درباره کتاب داستان زندگی حضرت ابراهیم علیه‌السلام

سلام این کتاب خوب بود ولی بنظرم خیلی زود تموم شده بود میتونست اطلاعات بیشتری به خواننده بدهد. در کل خوب بود .
در 3 هفته پیش توسط فاطمه محمدى