فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانه‌ی لهستانی‌ها

کتاب خانه‌ی لهستانی‌ها
یک داستان

نسخه الکترونیک کتاب خانه‌ی لهستانی‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانه‌ی لهستانی‌ها

این رمان داستان آدمهایی است ساکن خانه‌ای بزرگ در جنوب تهران، خانه‌ای بازمانده از سال‌های دور. داستان در زمان پهلوی دوم می‌گذرد و قصه‌ی آدم‌ها و رازهایی که هر کدام در سینه خود دارد موضوعی می‌شود برای روایت نویسنده. در این خانه هر کس اتاقی اجاره‌ای دارد، عنصر "نداربودن" گره خوره با گذشته‌ای وهم‌آلود که باعث شده ماجراهای خاص و حتا خشنی رقم بخورد. خانه لهستانی‌ها مملو از تکه‌های احساسی و روایی است که در آن‌ها می‌توان ردپای هراس از رها شدن در دل شهر را درک کرد. قصه‎‌ای از زن‌هایی که این خانه دنیای شخصیشان است و اگر کسی به این دنیا تعدی کند سرنوشت چندان خوبی در انتظارش نیست...

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانه‌ی لهستانی‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به بهروز افخمی
یار و یاورم
جان و جانانم

نفرت، جنون، و شاید ــ که می داند ــ عشق او را به این کار وا داشته بود...
خورخه لوئیس بورخس

همه ی مستاجر های خانه ای که ما توش زندگی می کردیم مثل ما ندار بودند، ولی دست کم بیشترشان یک مرد داشتند. توی آن خانه، مادر من بود که شوهر نداشت و خاله پری. مادام و نصیبه خانم و بانو هم که پیر بودند. بقیه ی زن ها شوهر داشتند، یعنی بهجت خانم، ثروت خانم که برعکسِ اسمش فقیر بود و مریم خانم، مادرِ مسعود و محمد که ما به ش می گفتیم ممل و عزت خانم که برعکس اسمش عزتی نداشت و مدام از شوهرش کتک می خورد و همدم خانم. همدم خانم هم از شوهرش کتک می خورد. قاسم آقا شوهرِ همدم خانم توی یک سلمانی کار می کرد و بعضی جمعه ها اگر هوا خوب بود، توی حیاط، موهای مردهای خانه و ما بچه ها را کوتاه می کرد. مرد بدی نبود، ولی دستِ بزن داشت. قاسم آقا پدر فریدون بود. فریدون بهترین رفیقم بود و بیخ دیواری اش حرف نداشت. ما دور از چشم مادرم بیخ دیواری بازی می کردیم. مادرم از بیخ دیواری بدش می آمد و می گفت بازی لات هاست. مادرم از لات ها خوشش نمی آمد، برعکسِ خاله پری که توی زندگی اش عاشق یک لات شده بود. لاتِ خاله پری با لاتی که ما می شناختیم، فرق داشت. لاتِ خاله پری آن لاتی که ما توی کوچه وخیابان می دیدیم نبود، یا دستِ کم خودش این طور خیال می کرد. فریدون دوتا خواهر هم داشت: فریده و فرشته. فریده چهار سال و فرشته سه سال از من بزرگ تر بود. من گاهی می رفتم اتاق فریدون این ها. فریدون که ما به ش می گفتیم فری، بهترین دوستم بود. مسعود و ممل هم بودند، ولی با فریدون بیشتر وقت می گذراندم.
خاله پری با هیچ کدام از زن های همسایه، جز مادام، گرم نمی گرفت، می گفت این زن ها همه شان یک چیزی شان می شود و زن ها هم می گفتند خاله پری یک چیزی اش می شود. میانه ی خاله پری فقط با مادام خوب بود. مادام پیرزن لهستانی ای بود که همه دوستش داشتند. حتا بهجت خانم که از همه ایراد می گرفت و دعوایی بود، مادام را دوست داشت. بهجت خانم از آن آدم هایی بود که از دعوا خوشش می آمد، با این کار تفریح می کرد. بانو همیشه می گفت از دو چیز باید ترسید: یکی دیوارِ شکسته، یکی زن سلیطه؛ چون هر دو ممکن است سرت خراب بشوند. مادام با فال قهوه گرفتن خرج زندگی اش را درمی آورد. فک وفامیلی هم در آمریکا داشت که گاهی برایش پول می فرستاد. فال گرفتنِ مادام مثل مطب دکتر، ساعت داشت و زن ها باید از قبل وقت می گرفتند تا بروند توی اتاق مادام بنشینند و زُل بزنند به دهن مادام و منتظر حرفی باشند که خوشحال شان کند، ولی مادام که زنِ راست گویی بود، کاری به این حرف ها نداشت. هر چی توی فنجان می دید، بی کم وکاست می گفت. زن ها هم بعد از این که مادام فال شان را می گفت، پولش را می دادند و خوشحال یا ناراحت از اتاق می آمدند بیرون. مادر من اهل فال گرفتن نبود. می گفت فالِ ما را خدا گرفته. از صبح می رفت کار می کرد و شب خسته برمی گشت خانه و وقت این جور کارها را نداشت. من بیشتر پیشِ بانو بودم. بانو ننه بزرگم بود و پیرزن بی آزاری بود. مثل نصیبه خانم که بی آزار بود. وقتی مادرم سرِ کار بود، گاهی نصیبه خانم می آمد پیش بانو و باهم حرف می زدند. نصیبه خانم از وقتی شوهرش آقا اسماعیل مُرد، تنها شد و دل ودماغ قبل را نداشت. می گفت ای کاش قَمَر زنده بود و می توانستم بروم پیش قَمَر. منظورش همان قَمَر، خواننده ی معروف بود. می گفت با قَمَر خواهرخوانده بوده اند و همسال. می گفت وقتی قَمَر معروف شد، من را فراموش نکرد و همیشه می آمد سراغم. این قدر از قَمَر تعریف کرده بود که من ندیده می شناختمش؛ از بذل وبخشش های قَمَر و مهربانی اش با فقیرفقرا. قَمَر بُتِ نصیبه خانم بود، خواب وخیالش بود، ولی حیف که مُرد و نصیبه خانم او را از دست داد و حالا بانو دوستش بود. البته بانو برای نصیبه خانم قَمَر نمی شد، ولی به دردِدل نصیبه خانم گوش می کرد. بانو از آن آدم هایی بود که با همه ی سختی های زندگی کنار آمده بود، برعکس خاله پری که زیر بارِ زورِ زندگی نمی رفت و برای این کار فوت وفنّ خودش را داشت و کارهایی می کرد که باعث شده بود بقیه بگویند او یک چیزی اش می شود. مادرم یک چیزی بین بانو و خاله پری بود. سختیِ زندگی امانش را بریده بود، ولی جز تحمل کاری نمی کرد. راضی به قضاوقدر نبود، ولی باهاش هم نمی جنگید. گیرِ زندگی افتاده بود و زندگی هم حالش را جا آورده بود. دلش به من خوش بود که تنها پسرش بودم. دوست داشت من لات نشوم و برای خودم کسی بشوم. برای من کیهان بچه ها می خرید و شب ها کنارم دراز می کشید و مجله را ورق می زد و می خواند و همیشه هم وسط خواندن خوابش می برد. برای من شعر می خواند تا حفظ کنم. دفترچه ی نقاشی و مدادرنگی می خرید تا نقاشی کنم. هر کاری به عقلش می رسید می کرد، برای این که لات نشوم.
مامان همه هم بود که توی خانه ی ما زندگی نمی کرد. خاله ی مادرم بود و به ما سر می زد. به ش می گفتیم مامان همه، چون بچه نداشت و لابد برای این که فکر کند، حالا که بچه ندارد، در عوض مادر همه است. کسی این را به من نگفت، خودم فهمیدم. بعد از این که به این قضیه فکر کردم، دیدم دلیلش باید همین باشد، وگرنه چرا باید به ش بگویند مامان همه.
آن روز مامان همه آمده بود پیشِ ما. مادرم نبود. من ایستاده بودم پشت پنجره ی اتاق و برف هایی را تماشا می کردم که حیاط را سفیدپوش کرده بود. مامان همه روبه روی بانو زیرِ کُرسی نشسته بود و داشت می گفت آقای دیبایی از خاله پری خواستگاری کرده. گربه ی لاغر مردنیِ سیاهی توی حیاط راه می رفت. نصیبه خانم نبود، وگرنه یک لنگه کفش نثار گربه ی بی چاره می کرد. گربه راه افتاد طرف درِ زیرزمین. مرغ وخروس های نصیبه خانم توی زیرزمین بودند و به خاطر همین نصیبه خانم یک قفل بزرگ به درِ زیرزمین زده بود. گمانم گربه می فهمید در قفل شده یعنی چی، ولی هنوز امید داشت.
بانو گفت «تقدیر پری این بود.» داشت بافتنی می بافت.«چرا عقلتو دادی دستِ این مرد؟ دو روز دیگه که تب عشقش عرق کرد، می زنه تو سر دخترم.»
«دیبایی از اوناش نیست. مرد بامقدساتی یه.»
بانو گفت «این مردها با زن سرسلامتش چی کار می کنن که با مریض احوالش بکنن؟»
«دست خط می گیریم.»
بانو گفت «دست خط به چه درد می خوره وقتی بچه م زیر مشت ولگدش بیفته؟» بعد گفت «نه خواهر! نه من راضی ام، نه پری راضی می شه. تو مگه پری رو نمی شناسی؟»
مامان همه گفت «مثل این که تو هم حرف های پری رو باور کردی. نصف این گرفتاری ها تقصیر خودته. اگه از همون روز اولْ قبرِ این بنده ی خدا رو پیدا می کردی و می بردیش سر خاک، حالا پری واسه خودش سر و سامون داشت و کارش به این جا نمی کشید.»
بانو گفت «محاله پری راضی به این کار بشه. قیامت می کنه.»
مامان همه گفت «از من گفتن بود. من نمی خوام پری سرنوشتش مثل من بشه؛ بی کس وکار و تنها. حالا جوونه و خوشگل. وقتی پیر شد، تو دیگه نیستی که ضبط وربطش کنی. بلکه هم از این دیبایی بچه دار بشه و عاقبتش نشه مثل من.»
بانو گفت «عاقبت تو چه شه؟ ما کس وکار تو نیستیم؟»
«معلومه که هستین، ولی اگر اجاقم کور نبود، الان دوروبرم نوه و نتیجه داشتم. مثل همین سهرابِ تو. دلت به ش گرم نیست؟ دلت به پری و رعنا گرم نیست؟»
«ناشکری می کنی. اینا بچه های تو هم هستن.»
«بر منکرش لعنت! ولی بچه ی آدم، یاد آدم می آره که بی خودی زندگی نکرده. بی خودی پاشو توی این دنیا نذاشته. بی خودی این روزگار رو پشتِ سر نذاشته.»
بانو گفت «اومدنت به این دنیا حکمتی داشته، اما من و تو ازش سر درنمی آریم. همه چیز که نباید مثل روز روشن باشه. حالا هم پاشو دوتا چایی بریز بخوریم.»
مامان همه گفت «سهراب، خسته نشدی یه بند واستادی پشت پنجره؟ چی توی اون حیاط هست که ما نمی بینیم و تو می بینی؟ خُب بیا بشین زیر کُرسی، مادر!»
بانو گفت «آقاسهراب حوصله ش سر رفته. چه پسری دارم من! چه شاخِ شمشادی! بیا زیرِ کُرسی بشین پسرم! بیا که دیگه الاناس مادرت برسه. بیا قندونباتم!»
بانو همیشه این طوری صدام می کرد. نمی گفت سهراب، می گفت آقاسهراب، می گفت شازده، خسروِ خوبان، شاخِ شمشاد، مرد خونه، برعکس خاله پری که صدام می کرد جانور، سِرتِق، فضول، موش مُرده، یا ولدِ چموش. این آخری را جلو مادرم نمی گفت؛ چون پدرم مُرده بود و مادرم یک بار که شنید، کلی با خاله پری دعوا کرد. خاله پری هم می گذاشت، وقتی مادرم نبود صدام می کرد ولدِ چموش.
مامان همه یک چای گذاشت جلو بانو و یک چای جلو من که حالا دیگر زیر کُرسی نشسته بودم و گفت «سهراب جان، به خاله حرفی نزنی!»
خودم را زدم به آن راه؛«چه حرفی؟»
بانو گفت «این پسر من دهنش قرصه. صدتا خوبی داره، یکیش همینه.»
خاله پری بالا بود، وگرنه بانو و مامان همه نمی توانستند درباره ی خواستگار خاله پری حرف بزنند. خاله پری دادوبیداد راه می انداخت و همسایه ها از اتاق هاشان بیرون می ریختند. بانو خوب می دانست خاله پری اهل شوهر کردن نیست. همه می دانستند. همه ی همسایه ها توی آن خانه از جیک وبوکِ هم خبر داشتند.
آن شب وقتی مادرم آمد، مثل هر شب نشست به دوخت ودوز. پیراهن مشتری دستش بود. بانو پشت کُرسی نشسته بود و با رادیوش ور می رفت. عادت داشت قصه ی شب گوش کند. داشت موج رادیو را عوض می کرد.
گفت «امروز خواهرم اومد این جا.»
مادرم جواب نداد.
بانو گفت «بی چاره خواهرم!»
مادرم سرش را از روی بساط خیاطی اش بلند کرد. «چرا بی چاره؟»
«واسه ی تنهاییش می گم.»
مادرم گفت «ای بابا، اون که دیگه عادت کرده به این تنهایی. بعدم، مگه ما نیستیم؟»
بانو گفت «بالاخره بچه ی آدم یه چیز دیگه س. راست می گه بنده خدا! ما هر چه قدر هم به ش محبت کنیم، بچه ش که نمی شیم.»
مادرم دوباره حواسش رفته بود به کارش.
بانو گفت «همین پری هم عاقبتش مثل خواهرم می شه. وقتی من مُردم، تکلیف پری چی می شه؟» بعد گفت «می گفت دیبایی از پری خواستگاری کرده.»
مادرم گفت «چی؟»
«دیبایی از پری خواستگاری کرده.»
مادرم گفت «حاجی دیبایی از پری خواستگاری کرده؟» خیلی تعجب کرده بود.
«آره.»
«مگه دیوونه س؟ مگه وضع پری رو نمی دونه؟»
بانو گفت «چرا می دونه. کی یه که از وضع پری خبر نداشته باشه؟ فرستاده پی خواهرم. خواهرم رفته پیشش. اونم گفته پری رو می خواد. گفته می بره خارج دوادرمونش می کنه.»
«چه حرف ها! دیوونگی که دوادرمون نداره، ولی انگار خودِ دیبایی هم دست کمی از پری نداره.»
بانو بالاخره موفق شد رادیو را بگذارد روی موجی که قصه ی شب داشت. رادیو را گذاشت روی کُرسی. «خدا رو چه دیدی؟ شایدم تونستن حال پری رو خوب کنن.»
«شما پری رو نمی شناسی؟»
«منم همینو گفتم به خواهرم، ولی بعد که فکرشو کردم دیدم بلکه هم شد.»
«چی شد؟»
«این که خواهرت علاج بشه، این که خواهرت عاقبت به خیر بشه. تو به معجزه اعتقاد نداری؟»
مادرم لباس مشتری را گذاشت روی زمین و گفت «نه ندارم.»
بانو لبش را گاز گرفت و گفت «خدایا توبه! معجزه همه جا هست. اصلن معجزه توی هواست. ما نمی بینیمش. برای این که ایمان مون کامل نیست.»
«از کدوم معجزه حرف می زنی؟ معجزه چه کوفتی یه تو زندگیِ ما؟ به دوروبرمون نگاه کن! به این بچه نگاه کن! سه سالش بود، بی بابا شد. منو نگاه کن! بیست و پنج سالم بود، بیوه شدم. خواهرم به این خوشگلی! یه محله خاطرخواهش بود. یه عطسه می کرد، همه ی تهرون به ش می گفتن عافیت باشه. حالا چی؟ مدام با خودش حرف می زنه و منتظره یه روز عشقش بیاد دنبالش. همه مون توی این چاردیواری گیر افتادیم. از دیوارش معجزه رد نمی شه.»
بانو که خیلی دل نازک بود اشکش درآمد. من از فین فینش فهمیدم، وگرنه به ش نگاه نمی کردم. از همان بچگی فهمیده بودم کِی و کجا باید حواسم پی کار خودم باشد. یعنی نشان بدهم که حواسم پی کار خودم است.
مادرم گفت «گریه نکن بانو! توی سرنوشت ما معجزه ای نیست. معجزه ی زندگی من فقط همین بچه است. دیگه هیچی نیست. خالیِ خالی.»
بانو گفت «ای ناشُکرِ خدا! خوبه که این قدر انصاف داری که نعمتی که خدا گذاشته توی دامنت، یادت مونده. منم همینو گفتم. پری اینو هم نداره. پس فردا که من بمیرم، چه طور می شه؟ دستم از خاک بیرون می مونه.»
مادرم گفت «نترس! من پری رو ول نمی کنم. کی می تونه خواهر مریضشو ول کنه که من بتونم؟»
«خودت تا کِی می خوای این شکلی بمونی؟»
مادرم گفت «سهراب، بلند شو برو خاله پری رو صدا کن بیاد شام بخوریم.»
درِ اتاقِ خاله پری توی ایوان طبقه ی دوم باز می شد، کنارِ اتاق مادام. می توانستم زیر کُرسی که نشسته ام، پنجره ی اتاق خاله پری را ببینم. حیاط وسط بود و دورتادور حیاط دو طبقه اتاق بود با ایوان سرتاسری که توی هر کدام از این اتاق ها یک خانواده زندگی می کرد. قبل از این که بانو بیاید توی اتاق ما، توی اتاقِ خاله پری بود، ولی از وقتی خاله پری شروع کرد با خودش حرف زدن، بانو پله ها و درد پا را بهانه کرد و آمد توی اتاق ما. ما دوتا اتاقِ تو در تو داشتیم که ته یکی اش آشپزخانه بود؛ یعنی چندتا کابینت با یک یخچال و یک اجاق گوشه ی اتاق. دست شویی هم دوتا توی حیاط بود که عمومی بود. من توی همین خانه به دنیا آمده بودم. وقتی پدر و مادرم عروسی کردند، آمدند توی این خانه و توی همین دوتا اتاق. بعدش خاله پری و بانو آمده بودند و آن اتاق بالایی را اجاره کردند تا نزدیک ما باشند و همه باهم باشیم.

نظرات کاربران درباره کتاب خانه‌ی لهستانی‌ها

سلام اگه ممکنه تخفیف بزارید برای این کتاب
در 1 سال پیش توسط نفیسه رحیمی نیا
mucho gusto!!!!
در 1 سال پیش توسط moh...ada
نویسنده قلم روانی دارد و داستان در عین سادگی بسیار جذاب بود
در 1 سال پیش توسط neg...131
با راوی و شخصیت اصلی داستان مشکل داشتم... بچه بود و خیلی هم سعی میشد این موضوع مرتب یادآوری بشه به خواننده ولی در اصل اون طرز بیان و تفکر متعلق به یه پسربچه توی اون سن نبود! حتی اگه منظور این باشه که سالها گذشته و کسی داره خاطراتشو تعریف میکنه باز هم موفق نبود
در 1 سال پیش توسط سپیده
نثر روان و صمیمی داستان خوب بود اما چرا اینقدر ناگهانی تمام شد ؟شبیه سریالهای نود قسمتی بود که سروته همه چیز ناگهان در قسمت آخر به هم می آید
در 1 سال پیش توسط آ آگاه
متن روان و گیرا و شیوا بود ولی به ناگهان همه چیز پایان یافت! طوریکه من با خودم گفتم حتما جلد دوم کتاب درراه است...
در 1 سال پیش توسط dr....our
از نظر من واقعا پر کشش بود داستان ساده و روانی داشت و فضاسازیش به قدری خوب بود که من موقع خوندن کاملا خودم رو تو فضای داستان تصور میکردم اون خونه و قیافه مادام و خاله پری رو کاملا تو ذهنم شکل دادم در کل قلم این نویسنده رو واقعا میپسندم
در 5 ماه پیش توسط ema...min
از اون کتابایی که سه روزه تمامش کردم و بسیار بسیار از خوندنش لذت بردم... اصلا نفهمیدم چجوری رسیدم به آخرش عالی بود شدیدا توصیه میشه... ♥️
در 4 هفته پیش توسط Fatima Yousefi
بسی لذت بردم با خوندن این کتاب
در 1 سال پیش توسط ham...jad
بسیار روان،بسیار عالی💙
در 4 هفته پیش توسط