فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه نوین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوانگی‌های دختران دهه شصت

کتاب دیوانگی‌های دختران دهه شصت

نسخه الکترونیک کتاب دیوانگی‌های دختران دهه شصت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیوانگی‌های دختران دهه شصت

اصلا نترسید؛ من برای بار چندم است که اینجا ایستاده‌ام و خانم ناظم بعد از این که متوجه شد بابای من کارخانه دار است، هر دفعه به بهانه‌ای به من تذکر می‌دهد.‌ حتی می‌دانم که امروز هم می‌خواهد بگوید:‌ "نیلوفر،‌ دختر جان واقعا در شان خانوادگی شما نیست که با بندهای صورتی وارد مدرسه شوی." و بعد هم می‌گوید:‌ "به پدرت سلام برسان و بگو چند نوبت است که در جلسه‌های مدرسه شرکت نمی‌کند: ما منتظر حضور ایشان هستیم."

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه نوین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دیوانگی‌های دختران دهه شصت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سبیل­های طلایی رها

سال ۷۰-۷۱ بود که صبح برای رفتن به کلاس، من و رها توی حیاط مدرسه در صف ایستادیم و نظام گرفتیم. با یکدیگر پچ پچ می کردیم. یک مرتبه ناظم چشم عسلی - خانم خاوری - از پشت میکروفون اسم من و رها را با صدای بلند و خش دارش صدا کرد. رها زد روی شانه های من و گفت:
- خانم ناظم با من و تو بود یا همسایه های اطراف مدرسه که با این غضب صدای مان کرد؟
من هم با همان لحن تعجب گونه و سرد همیشگی گفتم:
- نمی دونم وا...
صف ها یکی یکی رفتند به سمت کلاس ها و آخرین صف هم وارد
راهرو می شد که خانم ناظم یکی از بچه های سال بالایی را هم به کناری کشید و گفت:
- هر سه نفر درحیاط مدرسه منتظر باشیدتا صدای تان کنم.
رها روبه روی من قرار گرفت و دستان لرزانم را در دستانش گرفت و گفت:
- چرا استرس گرفته ای؟ ما که کاری انجام نداده ایم که بترسیم حتما اشتباهی رخ داده است و با صحبت حل خواهد شد. بعد طبق معمول گفت:
- چروک ننداز روی پیشانی ات اصلا خوشم نمی آید.
لبخند زیبایی درچشمان آبی اش موج انداخت و لب های سرخش شکفت و گفت:
- ریحانه ما تازگی ها حتی در مورد کتاب های دانیال استیل هم صحبت نکرده ایم.
و بعد از این حرف کمی خندیدیم و حالم بهتر شد و در قلبم روحیه قوی و مهربان رها را تحسین کردم.
رها گفت:
- بیا اشتباه های مان را بشماریم و ببینیم که خانم ناظم به کدام کارها حساسیت دارد؟
یک دفعه آن دختر سال سومی نزد ما آمد و گفت:
- اصلا نترسید؛ من برای بار چندم است که اینجا ایستاده ام و خانم ناظم بعد از این که متوجه شد بابای من کارخانه دار است، هر دفعه به بهانه ای به من تذکر می دهد. حتی می دانم که امروز هم می خواهد بگوید: "نیلوفر، دختر جان واقعا در شان خانوادگی شما نیست که با بندهای صورتی وارد مدرسه شوی." و بعد هم می گوید: "به پدرت سلام برسان و بگو چند نوبت است که در جلسه های مدرسه شرکت نمی کند: ما منتظر حضور ایشان هستیم."
- بعد سه نفری به لحن و کلام نیلوفر خنده مان گرفت. خانم ناظم دوباره از پشت میکروفون و از پشت پنجره دفتر ما را نگاه کرد و گفت:
- شما سه نفر هر چه سریع تر وارد دفتر شوید.
به ترتیب نیلوفر ، رها و من وارد راهرو شدیم و بعد از گذشتن از دو تا راهرو تاریک که با لامپ های نیمه سوخته، روشنایی کمی داشت، پشت در دفتر رسیدیم. خانم ناظم گفت:
- نیلوفر عمادی بیا داخل
رفت و بعد از چند دقیقه با بدرقه خانم ناظم چشم عسلی از اتاق بیرون آمد و بعد خانم ناظم گفت:
- نیلوفرجان به پدر سلام برسان؛
که من و رها خیلی سخت خودمان را کنترل کردیم و قهقه نزدیم ، چون نیلوفر مثل پیشگوها می دانست که قرار است در اتاق چه اتفاقی بیفتد و طبق معمول کفگیر مدرسه به ته دیگ خورده بود.
- ریحانه بیا داخل ببینم:
رفتم داخل دفتر و در را پشت سرم بستم. ناظم گفت:
- آخه تو که به این درس خونی ، دختر خوبی، مرتب و منظمی تو چرا آخه؟ از تو انتظار ندارم!
بعد با صدای بلندی گفت:
- چند بار باید بگویم پوشیدن جوراب سفید در مدرسه من قدغن است ، هان؟
بعد در حالی که دستی به ابروهای نامرتبش می کشید گفت:
برو به مادرت زنگ بزن و بگو از خانه برایت جوراب مشکی، طوسی و یا سرمه ای بیاورد تا اجازه دهم بروی سر کلاس و اگر نیاورد، امروز همین جا مهمان ما هستی و مسئول پذیرایی از معلم ها خواهی شد!
- سریع تلفن سبز رنگ دفتر را برداشتم و شماره خانه را گرفتم:
- ماما ماما مامان منم ریحانه :
- چیزی شده؟ چرا صدایت می لرزد؟ چرا نصفه و نیمه حرف می زنی؟ بعد از چند لحظه، ماجرا را برایش تعریف کردم و گوشی را قطع کردم؛
خانم ناظم گفت:
- برو بیرون و به دوستت رها خانوم بگو بیاد داخل،
رها تا وارد اتاق شود، خانم ناظم بلند بلند می گفت:
- تو خجالت نمی کشی؟ آخه مدرسه جای این کارهاست؟ اگر می خواهی ازدواج کنی، برو بنشین در خانه تا خواستگار بیاید و ازدواج کنی. واقعا اگر شما دو نفر شاگردهای درس خونی نبودیم همین الان پرونده های تان زیر بغل تان بود.
رها گفت:
- خانم اجازه؟ ببخشید، مگه من چه کار اشتباهی انجام داده ام که خاطر عزیز، مهربان و لطیف شما را آزرده ام؟
خانم ناظم با صدای بلند و لحن عصبانی و بعد ازمرتب کردن مقنعه سبز رنگ، که تا مچ دستهایش بود، گفت:
- رها اینجا کلاس انشاء نیست که با من این شکلی حرف می زنی!
یک مرتبه داد زد:
- تو چرا صورت و ابروهایت را اصلاح کرده ای و به مدرسه می آیی؟ دختری که اصلاح می کند باید در خانه بماند.
رها گفت:
- به خدا
ناگهان خانم ناظم دستش را گرفت و برد جلوی پنجره و گفت:
کو موهای پشت لبت؟ هان؟ چرا سبیل نداری؟ چرا اصلاح کرده ای؟
رها تا خواست صحبت کند و چیزی بگوید، خانم ناظم با انگشت های تپل و سفید کوتاهش به سمت تلفن سبز رنگ اشاره کرد و گفت:
- به مادرت زنگ بزن بیاید تا من امروز تکلیف تو یک نفر را روشن کنم.
رها هم بدون هیچ ترسی تلفن را برداشت و ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. بعد هر دو نفر ما پشت دفتر روی رادیاتوری که همیشه سرد بود و زمانی که می خواستیم از دفتر گچ های رنگی را برداریم، تعدادی از گچ های تخته را پشت آن پنهان می کردیم تا زنگ تفریح و یا ورزش روی زمین لی لی بکشیم. روزی که ما پشت در دفتر بودیم، شوفاژ هم خدا رو شکر گرم بود. کمی روی آن نشستیم. بیش از ده دقیقه طول نکشید که مادر رها با داد و فغان وارد مدرسه شد. یک خانم شیک پوش با کفش های پاشنه باریک ده سانتی متری چنان به سمت ما و دفتر می دوید، که فکر کردم کفش های ورزشیبه پا دارد که با این سرعت راه می رود. یک مرتبه در دفتر را زد و وارد شد و بعد از چند دقیقه بحث و مشاجره با خانم ناظم چشم عسلی، در چنان باز شد که گفتم اوضاع داخل به قدری وخیم و خراب است که لولاهای در هم از یکدیگر جدا شده اند و در حال غش کردن است.
مامان رها گفت:
- سریع بیا داخل ببینم.
رها و مادرش هر دو به سمت خانم ناظم رفتند و مامان رها گفت:
- خانم خاوری! کجای صورت این دختر اصلاح شده است؟
بعد دست دیگر رها را خانم ناظم گرفت و دوباره برد جلوی پنجره و مقابل نور آفتاب و گفت:
- صورت این دختر هیچ سبیلی ندارد!
دوباره مامان رها طرف دیگر صورت رها را گرفت و به خانم ناظم گفت:
- این هم سبیل دخترم!
در همین زمان بود که خانم خاوری گفت:
- یک دقیقه صبر کنید.
رفت عینک خانم مدیر را گرفت و به چشم خود زد و گفت:
- خوب موهای دختر شما به قدری بور است که دیده نمی شود.
مادر رها آنقدر عصبانی بود که گفت:
- من باید از کارم مرخصی بگیرم و بیایم اینجا در رابطه با سبیل کمرنگ و یا پر رنگ دخترم با شما بحث کنم؟ واقعا که! این دختر تا به حال حتی برای کوتاه کردن موهایش هم به آرایشگاه نرفته است چه برسد به اصلاح صورت!
رهای بیچاره بعد از خروج از دفتر چیزی جز سبیل های آتشین بر روی صورت زیبایش باقی نماده بود.
***
ساعت شش بعدازظهر هفت مهر ماه ۱۳۹۴، من و رها دوباره یکدیگر را پیدا کردیم و در کافی شاپ خیابان شماره ۱۲ یوسف آباد یکدیگر را ملاقات کردیم. از گذشته و حال و آینده و کتاب هایی که خوانده ایم با یکدیگر حرف زدیم و من اولین کتاب خود را که خاطرات دوران مدرسه را در آن نوشته بودم به نام "سبیل های طلایی رها" با امضا تقدیم رها کردم. رها گفت:
- تا به حال این اندازه خوشحال نشده بودم، عجب کاری کردی! آفرین! با این که جوراب سفید دوست داشتی ولی مجبور بودی جوراب سیاه بپوشی ولی آدم بدی نباشی
و دوتایی با هم خندیدیم و برای فصل های بعدی کتاب با یکدیگر صحبت کردیم که به رها گفتم:
- الان چرا سبیل های تو بلند است؟
در جواب گفت:
- چون خودم یک سالن زیبایی مجهز دارم.
بعد با صدای کودکی های مان خندیدیم و ناراحتی ها را در فنجان های خالی قهوه جا گذاشتیم و خارج شدیم.

نظرات کاربران درباره کتاب دیوانگی‌های دختران دهه شصت

نویسنده انشاهای راهنمایی رو جمع کرده و گفته حالا یه چاپی هم بکنیم بره😂😂😂😂
در 1 سال پیش توسط j puyandeh
جذاب بود
در 1 سال پیش توسط rab...ess
چرت بود
در 1 سال پیش توسط خانم
اه اه واقعا بده
در 8 ماه پیش توسط ثنا شریفی