فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه نوین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب این سه نفر را ببخشید

کتاب این سه نفر را ببخشید
و چند یادداشت دیگر برای تحول در زندگی

نسخه الکترونیک کتاب این سه نفر را ببخشید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب این سه نفر را ببخشید

خواننده محترم این کتاب، بی آن‌که از نزدیک، شما را بشناسم؛ با درصد بالایی می‌توانم چند چیز را در مورد شما پیش‌بینی کنم. نخست این‌که مدتی است یک یا چند پرسش بی‌پاسخ از خود دارید، نمی‌دانم آن پرسش‌ها چیست؟ ولیکن می‌توانم به شما بگویم پاسخ پرسش‌های‌تان را در دل‌نوشته‌های این کتاب درخواهید یافت. پس حال که پرسش دارید و مهم‌تر این‌که در پی پاسخ آن هستید، فرصت را دریابید و بی‌درنگ مطالب آن را با دقت مطالعه کنید و هرگاه چیزی به ذهن‌تان رسید، یاداشتش کنید. یکی از ویژگی‌های این کتاب این است که ساختار آن از یک سری مفاهیمی کاربردی در زندگی روزمره به زبان روان تشکیل یافته که هر یک به طور مستقل مفاهیم خود را منتقل می‌کنند و از این رو شما می‌توانید از هر کجای کتاب که خواستید آغاز به خواندن کنید. پیشنهاد می‌کنم این کتاب را بارها و بارها بخوانید و مفاهیم آن را در زندگی روزانه‌تان به کار بگیرید و یافته‌ها و پیشرفت‌های‌تان را برای کسانی که علاقه‌مند هستند، تعریف کنید. اگر می‌توانید به آن‌هایی که دوست دارند، مطالب کتاب را آموزش دهید. چرا که با این کار ضمن این‌که به رشد و بالندگی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنید، خدمت کرده‌اید، مفاهیم کتاب برای خودتان بهتر و بیشتر جا خواهد افتاد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه نوین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب این سه نفر را ببخشید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



چه کسی بی استعداد است؟

به مناسبت کاری که انتخاب کرده ام، خیلی از خانم ها و آقایان به خصوص دختر و پسرهای جوان به من مراجعه می کنند و یکی از موضوعات مهم و اسف انگیز این است که می گویند من بی استعداد هستم، چه کار کنم؟ من خنگ هستم، چه کار کنم که هوش و حواس پیدا کنم؟ واقعا شما چه فکر می کنید؟ این بچه ها کودن هستند؟ این بچه ها مغزشان خوب کار نمی کند؟ من یک تستی برای این کار دارم که از سال ها پیش آن را انجام می دهم. به نظر من البته دلیلی هم ندارد که سندیت داشته باشد و علمی باشد. ولی هر کسی که بداند چند روز پیش چه غذایی خورده است و چه کار کرده است و هرکسی که بتواند در حالت عادی، یک جمع و تفریق و چهار عمل اصلی ساده ریاضی را انجام دهد، از نظر من مغز او سالم است. بقیه اش به مقدار زیادی، باورهای ما راجع به خودمان است.
***
چندی پیش دختر خانمی بدون وقت قبلی آمده بود دفتر من و اتفاقی من آن جا بودم و با پشتکار و پی گیری، خلاصه یک چند دقیقه ای از من وقت گرفت. بعد، گفتم خب دخترم مشکل تو چیست؟ گفت: «آقای معظمی من هوش و استعدادم کم است و مشکل دارم و از آن رنج می برم. پدر و مادرم معتقدند من خنگ و کم عقل هستم و حواسم جمع نیست و درس نمی خوانم. حتی مرا پیش روان پزشک و مشاور تحصیلی بردند و ایشان مرا تست کرد و بعد از تست به من گفتند که شما بهتر است بروید و کارهای حرفه ای انجام دهید، شما اهل درس خواندن نیستید.» من نمی دانم حرف او درست است یا نه؟ اما این جا نکته ای است و من می خواهم از آن نتیجه بگیرم و آن نکته این است که: «اگر من چیزی را باور کنم و باور کنم که بی استعداد هستم، باید آن را ثابت کنم. رفتارهای من نباید مطابق یک آدم باهوش باشد، چون آن وقت با باورهای من در تضاد می افتد.
اگر من باور کنم که راستگویی درست است و دروغگو دشمن خداست، اگر این را باور کنم، نمی توانم دروغ بگویم.» خیلی دردناک است، این دختر باور کرده خنگ است. در تست باید رفتاری نشان دهد که عین خنگ ها باشد. اگر هوشمند باشد که باورش را نقض کرده است.
نکته بعدی: پدر و مادرش دائم به او می گویند تو خنگ هستی. ما تایید اولیه را از پدر و مادر می گیریم. اعتماد به نفس، ریشه هایش در بیان و گفتار و رفتار پدر و مادر است. دائم دارند او را بمباران می کنند که تو خنگ هستی.
می پرسم از کجا می گویند که خنگ هستی؟ می گوید دخترعموی من در فلان رشته تحصیل می کند و من دیپلم خود را هم نگرفته ام. خب معلوم است که دائم به او می گویند تو نمی توانی و او باور می کند که خنگ است. از آن طرف مقایسه اش می کنند و او وقتی در کنار دخترعمو و فامیلش قرار می گیرد، می گوید دائم مرا مسخره می کنند و جواب مرا نمی دهند و تحقیرم می کنند؛ و راست می گوید. ایشان فکر می کند که دیگران هستند که او را مسخره می کنند. ایشان فکر می کند دیگران هستند که حوصله پاسخ دادن به او را ندارند؛ در حالی که بازتاب فکر و باورِ خودش است.
خودش، خودش را لایق نمی داند و خودش، خودش را باور ندارد؛ و رفتارش طوری ا ست که دیگران را ترغیب می کند به این که «ببین من دوست داشتنی نیستم» و «ببین که من بااستعداد نیستم»؛ «ببین کسی مرا دوست ندارد». خودش این کار را می کند. دفعه اول که به من رسیده است، من که پیش داوری ندارم، اما او با رفتارهایش کاری می کند که من احساس کنم او فردی دوست داشتنی نیست. خوشبختانه من فریب او را نخوردم و برعکس، خیلی هم به عقیده من هوشمند است. جالب این که وقتی این دخترخانم خواست دفتر را ترک کند، گفت آقای معظمی من حالا چه کار کنم که پی گیر شوم؟ گفتم می شود خواهش کنم که شما دیگر در این مورد تمرین نکنید، چون شما بدون وقت قبلی این جا آمدید و آن قدر پافشاری کردید که بتوانید وقت بگیرید! پی گیری از این بالاتر؟ افرادی که می خواهند با من ملاقات کنند، ابتدا باید مسائل شان را بنویسند تا من بدانم راجع به چه چیزی صحبت می کنیم، البته دلایل دیگری هم دارد. شما بدون تمام این ها نزد من آمده اید و از این پی گیری بیشتر وجود ندارد. تمام همکاران من می خندیدند و خودش هم می خندید.
***
چرا ایشان فکر می کند که خنگ است؟ خنگ نیست. هر انسانی که فهمید و گفت من بی استعداد هستم، این آدمِ خیلی بااستعدادی است؛ خودش خبر ندارد. می خواهد ثابت کند که بی استعداد است، یا برای خودش نفعی دارد که خودش را بی استعداد جلوه دهد.
غیرممکن است کسی به خودش وقوف داشته باشد، اما هوش و ذکاوت نداشته باشد. شما اکنون به خودتان وقوف دارید و می دانید که هستید و می دانید چه مقاله ای را دارید می خوانید. غیرممکن است که کسی به خودش وقوف داشته باشد و به خودش خنگ بگوید. ممکن است که بگویید من این کار را دوست ندارم، من قبول می کنم. بگویید من این کار را کرده ام، ولی توی ذوقم خورده است و توی صورتم خورده است. دلزده شده ام. این را قبول می کنم. اما وقتی شما در مقوله مقایسه رفتید، مانند این که «من با دخترعمویم، پسر دایی ام، همسایه ام و... فرق دارم»، این درست نیست. دلیلی ندارد هر کاری آن ها کنند، من هم همان کار را بکنم. من که هستم؟ سرنوشتم چیست؟ علاقه هایم چیست؟ خواسته هایم چیست؟ من برای چه کاری خلق شده ام؟
بعد که عمیق شدم در زندگی این دخترخانم، حقایق تلخ دیگری برایم روشن شد. ایشان گفتند که من، مادرم را دوست دارم و بامحبت، کارهایش را انجام می دهم؛ اما بعد که ایشان کارش تمام می شود، به جای این که از من تشکر کند، می گوید الهی زیر ماشین بروی و له شوی. گفتم چند سالت است؟ گفت ۲۵ سال. گفتم خب دیگر بچه نیستی که معطل حرف این و آن باشی؛ چرا به این حرف ها چسبیده ای و چرا اجازه می دهی که دائم به تو بگویند تو خنگ هستی و استعداد نداری؟ جالب این است که ایشان وقتی به دنبال کارهای دستی و هنری رفتند، اکنون جزو شاگردان ممتاز شماره یک هستند و کارهای بسیار بدیع ارائه می دهند. مگر می شود استعداد نداشته باشیم؛ مگر می شود؟
***
«آن چه را که می بینیم، باور نمی کنیم؛ آن چه را که باور می کنیم، می بینیم.»
اگر ما باور کرده ایم که بی استعداد و خنگ هستیم، خب دائم داریم این را اثبات می کنیم و هر گوشه ای چیزی را پیدا می کنیم که ثابت کنیم حق با ماست. چرا که اگر یک آدم خطاکار هم پیدا کنید، نمی گوید من خطاکار هستم، می گوید پدر و مادرم این طوری بوده اند، من پول ندارم، او به من زور می گوید، او سرمایه دار است و... برای خودش دلیل می آورد؛ چون باورش این است و طبق باورش هم عمل می کند. ما را چه به ثروت؟ ما راچه به رفاه و خوشی؟ «گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه/ به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد!» باور او این است؛ و باورها یکی از راه های ایجادش تکرار است. به خصوص از طرف کسانی که ما به آن ها اعتقاد داریم، آن ها را باور داریم و به آن ها نیاز داریم. اگر معلم به شاگردش بگوید تو خنگ هستی، اگر شاگرد، او را به عنوان صاحب نظر ببیند یا کسی که مشاور است و ما او را قبول داریم، اگر آن ها به ما بگویند تو خنگ هستی، ما در استعداد خود شک می کنیم.
***
خواهش می کنم بایستیم وچشم های مان را بشوییم و هر وقت می خواهیم به خودمان ایراد بگیریم، بدانیم که ما به خودمان وقوف داریم و این از هوشمندی و ذکاوت بشری ا ست. به بشربودن خودمان افتخار کنیم؛ و سربلند باشیم و قدر آن را بدانیم. یک عمر کوتاه از این جا شروع می شود و به این جا ختم می شود. زمان بسیار محدودی ا ست؛ و ما در عالی ترین فرمِ حیات و پیچیده ترین شکلِ حیات که تا به حال شناخته ایم، یعنی «انسان» قرار گرفته ایم. این خیلی نعمت است که فرصتی به نام عمر به ما داده اند. سعی کنیم از آن درست استفاده کنیم و از این به بعد تامل کنیم. اگر تشویق نمی کنیم، لااقل سکوت کنیم، تحقیر نکنیم. اگر می خواهیم تحقیر کنیم، بگوییم نکند باور من راجع به خودم پایین است. نکند که من دارم خودم را با دیگری مقایسه می کنم. به فرزندان و اطرافیان خودمان انرژی بدهیم. اگر جراح قلب که متخصص است و مهندسی که سد می سازد و جاده می سازد و پلیس دانایی که مجرمان را دستگیر می کند، قُضاتی که به درستی قضاوت می کنند و امنیت را به جامعه هدیه می کنند، بیشتر از ما می دانند؛ خب بدانند؛ به نفع من و شماست و تحسین کنیم. بچه ها و اطرافیان را به خاطر کارهای خوب، باورها و اعمال و رفتار خوب شان تشویق کنید و برای شان ثابت کنید که توانا هستند؛ و بدانیم که این توانایی باید با مسوولیت همراه باشد و نگوییم که تو توانا هستی و راه ها برایت باز می شود. بگوییم تو توانا هستی، راهش باز می شود و تو راهش را بلد هستی پیدا کنی و من هم در کنارت هستم. امیدوارم روزی برسد که شخص یا اشخاصی به خصوص جوان ها نیایند بگویند که چرا من خنگ هستم. اگر سوالات را غلط طرح کرده باشیم، اگر اطلاعات درست نداده باشیم، اگر صورت مساله را درست توجیه نکرده باشیم و اگر زبان ما را نفهمد و نتواند سوالات ما را درست جواب دهد، خنگ نیست؛ ارتباط، غلط است. من هم مسوول هستم که در ارتباطات، سهم خودم را بپذیرم. هر وقت فکر کردید آدمی خنگ است، خواهش می کنم یک مقدار بایستید و در این باورتان تردید کنید. آدم خنگ وجود ندارد.

«مذاکره» شما را در بازی زندگی موفق می کند

اگر توجه بفرمایید غالبِ وقت و زندگیِ ما صرفِ این می شود که دیگران را متقاعد کنیم که کاری برای ما انجام دهند و سنگی را از جلوی پای ما بردارند؛ با ما همکاری کنند؛ ما را دوست داشته باشند و... و مهم تر از همه، خودمان را متقاعد کنیم که این کار، درست یا غلط است.
***
این «هنرِ متقاعد کردن» به قدری مهم و ارزشمند است که میلیاردها میلیارد دلار در سال خرجش می شود که تحقیق کنند که یک انسان چطور متقاعد می شود. یک انسان چطور راضی می شود، چطور یک انسان تصمیمی می گیرد، مراحلِ تصمیم گیری اش چیست و ما چطور می توانیم در این مراحل وارد شویم و آن جریانِ تصمیم گیری را به طرفِ خودمان بچرخانیم.
***
یکی از بارزترینِ آن ها تبلیغات بازرگانی ا ست. صبح تا شب، برنامه های پیام بازرگانیِ تلویزیون و رادیو (و در سال های اخیر اینترنت و ایمیل و شبکه های اجتماعی و...) قصد دارند شما را متقاعد کنند که فلان محصول یا خدمت را بخرید. که اگر محصولِ ما یا خدمتِ ما قدری گران تر است؛ ولی در عوض، این مزایا را دارد.
***
یا فرزندِ شما سعی دارد شما را متقاعد کند که برایش مثلا بادکنک یا دوچرخه بخرید یا شما را متقاعد کند که او را به شهربازی یا سینما ببرید. یا شما را متقاعد کند که دیرتر بخوابد. یا شما می خواهید متقاعدش کنید که پیش از خوابیدن دندان هایش را بشوید. یا قبل از خواب، کتاب بخواند.
***
پس اگر نگاه کنیم، می بینیم دائم در حال تلاشیم که نظرِ یک یا چند نفر را به نفعِ خودمان تغییر دهیم. این خیلی مهم است. اگر راهش را بلد باشیم، اگر در حالت عادی متقاعدکردنِ کسی ۳ سال یا ۶ ماه یا ۴ ساعت طول کشیده باشد، ممکن است در این صورت ۵ دقیقه طول بکشد. پس می ارزد که روش متقاعدکردن را یاد بگیریم.
***
ما موجوداتی اجتماعی هستیم. موجوداتی هستیم که دریافته ایم موفقیتِ ما در گروِ تصمیم و خواستِ دیگران است. این همه مُد، این همه لباس و این همه عطر و ادکلن و مواد آرایشی همه برای متقاعدکردن است؛ که به من توجه کن، من این جا هستم. برای تان جالب و قدری اسف انگیز نیست که چرا ما این هنر و مهارتِ زندگی را در مدرسه یا دبیرستان یا دانشگاه به صورتِ یک درسِ لذت بخش تدریس نمی کنیم؟ که فرزندمان یاد بگیرد به جای دعواکردن و پرخاش و انهدام؛ صحبت کند. یاد بگیرد چطور طرفش را متقاعد کند.
***
پیش از این ها، تا اوایل قرنِ بیستم، تمامِ فنونِ مذاکره بر این استوار بود که من برنده شوم و طرفِ مقابلم بازنده. هنوز هم در بعضی کسب وکارها سایه این رفتار همچنان دیده می شود. که طرف فکر نمی کند مشتری اش یا خریدارش یا کسی که به او مراجعه کرده، چه سودی می بَرَد. همواره دارد به این فکر می کند که چه کار کند که خودش سود بیشتری ببرد. حتی در مذاکرات بین دولت ها هم این خیلی رایج بوده و شاید هنوز هم باشد که فقط به منافعِ کشورِ خودشان فکر می کنند و به منافعِ کشورِ مقابل فکر نمی کنند. این در اصطلاحِ فرنگی می شود Win-Lose (برنده-بازنده). در این روشِ برنده-بازنده، ظاهرا من برنده شده ام. ولی اگر قراردادی امضا شده و این قرارداد باید اجرا شود، آن شخصِ بازنده نمی خواهد و نمی تواند اجرا کند و این لزوما منجر به اجرای قرارداد نخواهد شد.
***
انسان های هوشمند به زودی می فهمند که در روابطِ برنده-بازنده، هر دو بازنده اند. روشِ بازنده-بازنده هم که اصلا اجرا نخواهد شد. از اواسطِ قرنِ بیستم به بعد، به این نتیجه رسیدند که روشِ مناسب، روشِ Win-Win یا برنده-برنده است. یعنی در روابطی که داریم، هم شما خیر ببرید و هم من. مثلا زن و شوهرها هر دو از قرارداد و قوانین خوشحال باشند. در یک اداره، هم کارمند خوشحال باشد، هم اداره. هم کارمند و هم ارباب رجوع. در مدرسه، هم معلم خوشحال باشد و هم شاگرد. در قرارداد تجاری، هم آن که می خرد و هم آن که می فروشد، هر دو خوشحال باشند. در این صورت است که تعادل در جامعه حفظ می شود، شکایات کم و کارها روان تر می شود. ولی باز انسان از آن جایی که تجربه می کند و می آموزد، در چند سال اخیر زمزمه هایی آمده که Win-Win Solution یا راه حلِ برنده-برنده هم کافی نیست. چطور کافی نیست؟
***
من و شما توافق می کنیم که این جنس را شما بسازید و من از شما بخرم. بعد، من نوشابه ای از شما می خرم، شیرینی از شما می خرم یا محصولی خوراکی از شما می خرم و می روم در یک جای تفریحی؛ و بطریِ نوشابه یا پاکتِ مواد خوراکی را در جوی آب می اندازم و بعد هم به خانه می آیم. شما خوشحالید که به قیمتی که خواسته اید، فروخته اید و من هم خوشحالم که به قیمتی که خواسته ام خریده ام و از کیفیت هم راضی بوده ام. این جا من و شما برنده ایم؛ ولی محیط زیست و بچه های ما و مکان تفریحی و هزینه شهرداری برای تمیزکردن، همه بازنده اند.
***
بیاییم به شهرِ خودمان. شما می گویید این درخت را قطع کنید و شهرداری هم می گوید ما این قدر پول می گیریم و اجازه قطعش را می دهیم. شما پول را می دهید و ساختمان می سازید و مثلا متری ۵ میلیون تومان آن جا را می فروشید. شهرداری خوشحال است و شما هم. اما درختِ مذکور خوشحال نیست. مردمی که از اکسیژنِ آن تنفس می کردند، و حتی بچه های تان خوشحال نیستند. شهری که در آن درخت نیست، شهر نیست. شهری که در آن پرنده ها و پروانه ها پرواز نکنند، شهر نیست.
***
حالا Win-Win-Win یا برنده-برنده-برنده، روشی ا ست که مطرح می شود. بشرِ موفقِ امروزی، برنده-برنده-برنده می اندیشد. من و شما هم باید برنده-برنده-برنده بیندیشیم. یعنی اگر من فروشنده ام و شما خریدار، فقط کافی نیست که من و شما خوشحال باشیم. نتایجِ این معامله هم باید به نفعِ دیگران باشد. نه تنها به ضررشان نباشد، بلکه به نفع شان باشد. آن وقت است که این قرارداد رشد خواهد کرد؛ چرا که نه تنها من و شما بلکه اجتماع هم از آن حمایت خواهد کرد.
***
تراشیدنِ زمینِ جنگل و فروختنِ آن، به محیط زیست و دیگران ضرر می زند. لایه خاکِ حاصلخیز حداکثر ۵ سانتیمتر است. برای این که ۵ سانتیمتر خاکِ حاصلخیز ایجاد شود، ۵۰۰سال وقت لازم است تا آب وهوا و شرایط و باکتری ها دست به دستِ هم دهند و یک لایه خاکِ حاصلخیز درست کنند. آن وقت ما درختان را می تراشیم، یک باران می آید و لایه خاک حاصلخیز از بین می رود و رودهای مان پر از گِل ولای می شود، قنات های مان از بین می رود، آب های زیرزمینی مان از بین می رود و فکر می کنیم برنده شده ایم و یک زمین گرفته ایم. در کوتاه مدت بله، ولی در درازمدت همه بازنده اند. فکر کنید تمامِ زمین های گران قیمت مال من و شما باشد؛ ولی جوی های آب بو بدهند و هوا مسموم باشد و درختی هم در زمین نباشد. آیا می شود در چنین جایی زندگی کرد؟ حتی اگر روزی ۱۰۰ میلیون تومان هم کسبِ درآمد کنیم، چه فایده دارد؟
***
بیاییم مهارت های مذاکره و فنونِ آن را جزوِ درس ها و مطالبی قرار دهیم که آموختنش را برای خودمان واجب بدانیم. یاد بگیریم چطور بیندیشیم و چطور مذاکره کنیم. بچه های من یاد بگیرند چطور با همکلاسی های شان مذاکره کنند و فکر و عقیده خودشان را به طرفِ مقابل منتقل کنند. آن وقت است که زندگی برای شان راحت و ثمربخش می شود. این مهارتِ بسیار حیرت انگیز و گران قدر، آموختنی است. از مادر با این مهارت متولد نمی شویم. ما این را یاد می گیریم. بچه ها وقتی ببینند والدین شان با همدیگر و دیگران چطور مذاکره می کنند، آن ها هم یاد می گیرند.
***
بیاییم نهضتی درست کنیم. از مسوولانِ آموزش و پرورش، آدم های دلسوز و شرکت ها بخواهیم که فنِ مذاکره درست را بیاموزیم. شما اگر روشِ فروشندگی و متقاعدکردنِ مشتری را بیاموزید، راحت از شما خرید خواهند کرد، درآمدِ شما هم بالا خواهد رفت، آن ها هم خوشحال خواهند بود و شما هم؛ و حالا می دانید که محیط زیست تان و انسان های دیگر هم باید خوشحال باشند. این فن آموختنی ا ست و من و شما می توانیم با تمرین، این را در خودمان ایجاد کنیم. فنی که لذت بخش است. فنی که عمر را طولانی می کند، زندگی را تسهیل می کند، هزینه های کار را پایین می آورد. آدم ها راحت تر درک می کنند، راحت تر به هم می رسند و جالب این که کسانی که فنون مذاکره را بلدند و تمرین کرده اند، راحت تر هم متقاعد می شوند. مذاکره، جنگ و دعوا نیست که برنده و بازنده داشته باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب این سه نفر را ببخشید

پارسال خوندمش عالی بود!ممنون استاد
در 1 سال پیش توسط afs...152
چند صفحه از کتابو که بخونی اصلا نمیفهمی چی بود چی شد! کسی که کتابو نوشته چیزی از نویسندگی نمیدونه.
در 1 سال پیش توسط حمید
کاربردی و ساده خیلی خوب
در 1 سال پیش توسط ase...ni9
خیلی تاثیرگذاره
در 1 سال پیش توسط rab...ess
خوب و اموزنده بود
در 1 ماه پیش توسط مهناز فرهادي
کسی این کتابو خونده ؟؟ چطوره؟؟
در 1 ماه پیش توسط امین خوش قلب