فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مدرسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عبور از شب

کتاب عبور از شب

نسخه الکترونیک کتاب عبور از شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عبور از شب

اسبها شیهه می‌کشیدند و زیر ران سواران خود، بی‌تابی می‌کردند. دیگر، از جنگ گریزی نبود. دو سپاه، مدّت‌ها همپای هم راه آمده بودند تا به کربلا رسیدند، امام پرسید: «اسم این سرزمین چیست؟» گفتند: «نینوا» و بار از دوش اسب‌ها و شترها برگرفتند.

ادامه...

بخشی از کتاب عبور از شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

امام مهدی عج الله تعالی فرجه:
السلام علی ابی ثمامئ عمر بن عبدالله الصائدی
سلام بر ابی ثمامه عمر بن عبدالله صائدی
زیارت ناحیه مقدسه

باد مدّتی بود که هو می کشید و شن ریزه و خار و خاشاک بیابان را به در و دیوار خانه ها می کوفت. «همدانی ها» با سر و روی پوشیده و دشداشه(۱)هایی که باد در آنها می افتاد، شتابان، این طرف و آن طرف می رفتند. قبیله، حال و هوایی دیگر داشت.
«ابوثمامه» تنها شمشیر باقی مانده را به یکی از افرادش سپرد و گفت: «خوب تیزش کن! نزدیک می بینیم روزی را که این تیغ ها، به خون پلیدترین مردمِ روی زمین آغشته شوند.»
باد، خار غلطانی را با خودش آورد و دور چاه آب چرخاند. شتری که به نخل کهنسال بسته شده بود، پشت به باد کرد. ابوثمامه، شن ریزه هایی را که در دهانش رفته بود به بیرون تُف کرد و راه افتاد طرف خانه اش. مردی پشت به سایه بان نشسته بود و تیغه شمشیرش را به سنگ می سایید. چهره سرد و خشنش، از وزش باد، درهم کشیده شده بود. ابوثمامه لبخندی زد و در کنارش نشست.
ـ سخت مشغولی، «اَنَس»!
اَنَس، سنگ را به کناری انداخت و برخاست. شمشیر را در دستش سبک و سنگین کرد و چشم چرخاند. آن سوتر، بوته خاری، از زمین سربرآورده بود. خود را به بوته رساند و آن را به تیغه شمشیر پراند و برگشت. همان طور که تیزی لبه شمشیر را با نوک انگشت می آزمود، گفت: «امّا نیکومردی بود این شامی! اگر کمک او نبود، بسیاری از ما سلاح نداشتیم... راستی اسمش چه بود؟ «معقل»؟»
ابوثمامه، به بیابان پیش رویش چشم دوخته بود. در دوردست، گردبادی می پیچید و تنوره می کشید و پیش می آمد. گفت: «نمی دانم! همین قدر یادم هست که گفت: از قبیله «ذی کلاع» است و دوستدار اهل بیت. بعد هم سه هزار دینار به مسلم داد و مسلم هم آنها را به من سپرد تا خرج خرید سلاح بکنم...»
ساکت شد. در دل بیابان، مردی را دید. گویی به یکباره، از درون گردباد، پدید آمده بود. بلند شد و ایستاد. انس پرسید: «چه شده؟» بیابان را نشان داد:
ـ یک نفر به سرعت به طرف ما می آید، چه کسی می تواند باشد؟
انس نیز برخاست. مدّتی ـ در سکوت ـ مرد را نگاه کرد و بعد، چهره اش از هم باز شد.
ـ از خودمان است.
ـ ولی چرا شتابان می آید؟
چشم های انس برقی زد. برگشت و چشم دوخت به صورت ابوثمامه.



ـ شاید وقتش رسیده باشد.
ابوثمامه، دستی به ریش انبوه خود کشید و همان طور که در فکر بود، گفت: «گمان می کنم، پیش از وقت موعود به اینجا آمده است؟»
مرد که گویی در جست وجوی او بود، با دیدنش، مسیرش را به سوی آن ها کج کرد. چند قدمی شان ایستاد. عرق از پیشانی اش گرفت. ابوثمامه، با نگرانی به دهانش چشم دوخته بود.
ـ چه شد «ابن رحمان»؟ این همه تعجیل از برای چیست؟
مرد، بریده بریده گفت: «مسلم... مسلم همه را فراخوانده... هم اکنون...»
ابوثمامه پیشتر رفت. در حالی که کوچک ترین حرکات او را زیر نظر داشت، پرسید: «مگر چه شده؟»
مرد که نفسش کمی جا آمده بود ، گفت: «هانی را دستگیر کرده اند.»
ابوثمامه به سختی تکان خورد.
ـ چه می گویی؟ چه کسی دستگیرش کرده؟
ـ «عمروبن اشعث»، «اسماءبن خارجئ» و «عمربن حجّاج» به همراه چند نفر دیگر، به خانه اش ریختند و او را به «دارالاماره» بردند.
ـ سبحان الله! مگر بویی برده اند؟
ـ حتماً چیزی شنیده اند!
ـ آخر چگونه؟
ـ آن مرد شامی... آن مرد شامی را به خاطر می آورید؟ او جاسوس «ابن زیاد» بود.



ابوثمامه، دست بر دست کوفت و نگاهی به انس انداخت.
ـ وای بر ما، اگر ابن زیاد فهمیده باشد که مسلم در خانه هانی است.
باد غوغا کرده بود. سایه بان در باد می لرزید. جای درنگ نبود. همان طور که به سوی خانه اش می دوید، فریاد کشید: «آماده باشید به سوی «بنی حُزَیمه(۲)» می رویم.»
مردان، بیرون خانه ایستادند. ابوثمامه، داخل شد و پرده را کنار زد. مسلم ـ لباس رزم بر تن ـ نشسته بود. مردان قبایل دیگر، دور تا دور او نشسته و چشم به دهانش دوخته بودند. سلام کرد و داخل شد. جا نشان دادند، نشست. مسلم، سخنش را ادامه داد:
ـ خلاصه کنم، همان طور که می دانید، هانی بن عروه را دستگیر کرده اند، و من از مکر و حیله پسر «مرجانه» بیم دارم. برای همین هم، شما را فراخواندم تا قیام را قبل از وقتش شروع کنیم. آیا موافق هستید؟

نظرات کاربران درباره کتاب عبور از شب