فیدیبو نماینده قانونی انتشارات به‌نگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند

کتاب آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند

نسخه الکترونیک کتاب آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند

داستانِ انتشارِ رمانِ آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند به نوعی با درون‌مایه ماجرایی که در دل خودِ کتاب می‌گذرد، بی‌شباهت نیست. در رمان نیز «دایان» پس از اتفاقی تلخ همه‌چیز را برای خود تمام‌شده می‌داند، اما تصمیمی مناسب او را به روند عادی زندگی بازمی‌گرداند. آنیس مارتن‌ـ‌لوگان روان‌شناسی خوانده و مادر دو فرزند است. او که متولد ۱۹۷۹ میلادی است، هم‌اکنون در «روئن»، در شمال‌غربی فرانسه، زندگی می‌کند. مارتن‌ـ‌لوگان در این کتاب، با تکیه بر تحصیلات دانشگاهی خود، کوشیده است نشان دهد که ماتم تا چه اندازه می‌تواند انسان را ویران کند. با این‌حال او در پایان داستان ثابت می‌کند که در پسِ هر سیاهی‌ نوری می‌درخشد؛ نوری از جنس امید. استقبال ازین کتاب به حدی بوده که مارتن لوگان رمان دیگری را در انتشارات میشل لافون منتشر کرده است که به نوعی ادامه همین داستان است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات به‌نگار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

«مامان، خواهش می کنم!»
«کلارا(۱)، گفتم نه.»
«دایان(۲)، کوتاه بیا. بذار با من بیاد.»
«کالین(۳)، فکر نکن من احمقم. اگه کلارا باهات بیاد، می رین ولگردی و مجبور می شیم با سه روز تاخیر بریم تعطیلات.»
«خُب، خودت هم با ما بیا و مراقبمون باش!»
«معلومه که نمی آم. ندیدی چقدر کار دارم که باید انجام بدم؟»
«خُب، همین هم یه دلیل دیگه برای اینکه کلارا با من بیاد. اگه با من بیاد تو راحت می تونی به کارهات برسی.»
«مامان!»
«باشه، خیلی خُب. به سلامت! بزنید به چاک! دیگه نمی خوام ببینمتون.»
آن ها رفتند و سر و صدایشان پله ها را پُر کرد.
بعدها فهمیدم آن ها توی ماشین در حال دلقک بازی بوده اند وقتی کامیون بهشان زده. به خودم می گفتم آن ها در حال خنده مُردند و من هم باید با آن ها می بودم.
و در تمامی این یک سال مدام با خودم تکرار کرده ام که ترجیح می دادم من هم با آن ها بمیرم. اما قلبم سرسختانه می تپد و همچنان زنده ام؛ و این بزرگ ترین بدبیاری زندگی ام است.

وقتی درِ ورودی باز شد، روی کاناپه دراز کشیده و به حلقه های دود سیگارم خیره شده بودم. فلیکس(۴) برای اینکه بیاید خانه من، دیگر منتظر دعوتم نمی شد. بدون اینکه تقریباً خبری بدهد، وارد خانه می شد. هر روز هم می آمد پیش من. بزرگ ترین اشتباهم این بود که کلید خانه را به او دادم.
ورود او من را از جا پراند و خاکستر سیگارم روی پیژامه ام ریخت. خاکستر را فوت کردم تا روی زمین بیفتد. برای اینکه نبینم فلیکس دوباره نظافت روزانه خانه را از سر گرفته است، به آشپزخانه رفتم و برای خودم قهوه ریختم اما وقتی برگشتم هیچ چیز از جایش تکان نخورده بود. زیرسیگاری ها هنوز پُر بودند و فنجان های خالی، ظرف های یک بار مصرفِ غذا و بطری ها همچنان روی میز کوچکِ جلوی کاناپه صف کشیده بودند. فلیکس نشسته بود، پاهایش را روی هم انداخته و به من خیره شده بود. دیدن این چهره جدّی اش کمی نگرانم کرد، اما آنچه بیش از هرچیز باعث تعجبم شد سر و وضعش بود. چرا کت و شلوار پوشیده بود؟ با شلوارِ جینِ سوراخِ همیشگی و تی شرت های چسبانش چه کرده بود؟
«این جوری کجا می خوای بری؟ عروسی یا تشییع جنازه؟»
«ساعت چنده؟»
«جواب سوال من این نیست. به من ربطی نداره ساعت چنده. سر و وضعت رو عوض کردی که باز هم یه پسر خوش تیپ تور کنی؟»
«ترجیح می دادم این جوری باشه. ساعت دو بعدازظهره و تو باید بری دوش بگیری و آماده بشی. نمی تونی با این سر و وضع بیای اونجا.»
«کجا؟»
«عجله کن. پدر و مادرت و والدین کالین منتظرمونند. باید تا یه ساعت دیگه اونجا باشیم.»
برقی از بدنم عبور کرد و دست هایم شروع کردند به لرزیدن و از کوره در رفتم.
«من نمی آم سر خاک. بحث هم نکن. می فهمی چی می گم؟»
به آرامی پاسخ داد: «به خاطر اون ها. بیا بهشون ادای احترام کن. امروز باید بیای اونجا. یه سال گذشته. همه می آن بهت دلداری بدن.»
«من دلداری هیچ کسی رو نمی خوام. نمی خوام به این مراسم یادبود احمقانه بیام. شما فکر می کنین می خوام برای مرگ اون ها بزرگداشت بگیرم؟»
صدایم می لرزید و نخستین قطره های اشک آن روز روی گونه هایم جاری شد. از پشت پرده اشک، فلیکس را دیدم که بلند شد و آمد نزدیک من. مرا در آغوش گرفت و به سینه اش فشرد.
«دایان، خواهش می کنم به خاطر اون ها بیا بریم.»
او را با خشونت پس زدم، اما داشت دوباره به سمت من می آمد، فریاد کشیدم: «بهت گفتم نه، کری؟ از خونه من برو بیرون.»
از نشیمن به سمت اتاق خوابم دویدم. با وجود لرزش دست هایم، توانستم در را دوقفله کنم. پشتم را به در کردم، روی زمین نشستم و زانوهایم را بغل کردم. آهِ فلیکس سکوت آپارتمان را شکست.
«عصر برمی گردم.»
«دیگه نمی خوام ببینمت.»
«دست کم برو دوش بگیر وگرنه خودم می آم می کِشمت زیر دوش.»
قدم هایش دور شد و با صدای در فهمیدم که او بالاخره رفته است.
دقایق زیادی سرم روی زانوهایم بود و به همان حال باقی ماندم. سپس به تخت خوابم نگاه کردم. چهاردست و پا و به سختی به سمت تختم رفتم. به زحمت از آن بالا رفتم و خودم را در ملافه پیچاندم؛ درست مثل همیشه که زیر ملافه پناه می بردم و شامه ام به دنبال عطر کالین می گشت. مدت ها بود بوی او از بین رفته بود، اما من بعد از او ملافه ها را عوض نکردم. می خواستم باز هم بویش را احساس کنم. می خواستم بوی بیمارستان و مرگ را فراموش کنم؛ بویی که آخرین باری که سرم را در گردنش فرو بردم، پوست او را انباشته بود.
تصمیم گرفتم بخوابم. خواب باعث می شد همه چیز را فراموش کنم.

یک سال قبل، وقتی همراه فلیکس به اورژانس رسیدم، به من گفتند که کار از کار گذشته و دخترم در آمبولانس تمام کرده است. آنقدر حالم بد شد که شروع کردم به بالا آوردن، اما کمی که بهتر شدم، دکترها گفتند کالین هم بیشتر از چند دقیقه یا در نهایت چند ساعت وقت ندارد. اگر می خواستم با او وداع کنم نباید زمان را از دست می دادم. می خواستم هوار بزنم و سر آن ها داد بکشم که دروغ می گویند اما نمی توانستم. در چنبره کابوس هولناکی گرفتار شده بودم و دلم می خواست باور کنم که خیلی زود از خواب بیدار خواهم شد. اما پرستاری ما را به سوی اتاقی برد که کالین آنجا بستری شده بود. تمامی کلمات و حرکاتِ درون آن اتاق در ذهنم ثبت شده است.
کالین آنجا بود؛ روی تختی عریض خوابیده و توده ای از دستگاه های پرسروصدا و چشمک زن به او وصل شده بود. بدنش به سختی تکان می خورد و صورتش پُر از خون مردگی بود. دیدن این صحنه چند دقیقه ای مرا سرِ جایم میخکوب کرد. فلیکس مرا همراهی می کرد و حضور او بود که باعث می شد از حال نروم. کالین به آرامی سرش را به سمت من چرخاند و چشم هایش را به چشم هایم دوخت. توانست لبخند کمرنگی بزند؛ لبخندی که مرا به سمت او کشاند. دستش را در دست هایم گرفتم، دستم را فشار داد.
به سختی گفت: «الآن باید کنار کلارا باشی.»
«کالین، کلارا...»
فلیکس حرفم را قطع کرد: «کلارا تو اتاق عمله.»
سرم را به سمت فلیکس برگرداندم. نگاهش را از من دزدید و به کالین لبخند زد. صدایش در گوشم می پیچید، جزءجزء بدنم می لرزید و چشم هایم تار شده بود. احساس می کردم کالین دستم را شدیدتر فشار می دهد. وقتی او به فلیکس چشم دوخته بود که اخبار کلارا را برایش می گفت و توضیح می داد که حالش خوب خواهد شد، من به کالین نگاه می کردم. این دروغ به شدت مرا متوجه واقعیت امر کرد. کالین با صدایی رنجور گفت که کامیون را ندیده و با کلارا در حال آوازخواندن بوده اند. دیگر حرف زدن به کار من نمی آمد. به سمتش خم شدم و دست هایم را در موهایش فرو بردم. دوباره صورتش را به سمت من چرخاند. اشک هایم چهره او را محو می کرد، او داشت از دست می رفت و من نفسم بند آمده بود. دستش را بلند کرد تا گونه ام را نوازش کند.
«آروم باش عشقم، آروم باش. شنیدی که فلیکس چی گفت. کلارا بهت نیاز داره.»
هیچ راهی برای فرار از نگاه پُرامیدش درمورد دخترمان نداشتم.
سرانجام توانستم چند کلمه ای حرف بزنم: «پس تو چی؟»
قطره اشکی را روی گونه هایم پاک کرد و گفت: «اون مهم تره.»
هق هقم بیشتر شد و صورتم را به کف دستش، که هنوز گرم بود، فشار دادم. او هنوز آنجا بود؛ هنوز و من به این «هنوز» چنگ زده بودم.
زمزمه کردم: «کالین، نمی خوام از دستت بدم.»
«تو تنها نیستی. کلارا رو داری و فلیکس هم خیلی خوب ازتون مواظبت می کنه.»
بی آنکه جرات کنم به او نگاه کنم، سرم را تکان دادم.
«عشقِ من، بهتره بری. باید به خاطر دخترمون شجاع باشی...»
ناگهان صدایش خاموش شد. ترسیدم و سرم را بالا آوردم. به نظر می رسید خیلی خسته است. مثل همیشه آخرین توانش را هم برای من به کار برده بود. به او چسبیدم تا ببوسمش و او با اندک رمقی که برایش باقی مانده بود به من واکنش نشان داد. سپس کنارش دراز کشیدم و به او کمک کردم سرش را روی سینه ام بگذارد. تصور می کردم تا وقتی در آغوشم باشد نمی تواند مرا ترک کند. کالین برای آخرین بار زمزمه کرد دوستم دارد و من توانستم به او پاسخ بدهم و ناگهان به خواب آرامی فرو رفت. چندین ساعت او را کنار خودم نگه داشتم، به آرامی تکانش دادم، او را بوسیدم و وجودش را نفس کشیدم. پدر و مادرم سعی کردند مرا از او جدا کنند، اما داد و هوار راه انداختم. والدین کالین هم آمده بودند پسرشان را ببینند اما به آن ها اجازه ندادم او را لمس کنند. او فقط به من تعلق داشت. صبر فلیکس هم برای آنکه مرا متقاعد کند از او جدا شوم تمام شده بود. او از فرصت استفاده کرد تا به من یادآوری کند که باید با کلارا هم وداع کنم. دخترم همیشه تنها موجود روی زمین بود که می توانست مرا از کالین جدا کند. مرگ نیز هیچ چیز را تغییر نداده بود. دست هایم از هم باز شد و جسد شوهرم را رها کردم. برای آخرین بار لب هایش را بوسیدم و از اتاق خارج شدم.
در راهی که مرا به سوی کلارا می بُرد، مه مرا در برگرفته بود. گیج و منگ بودم و فقط جلوی در توانستم واکنشی نشان دهم. به فلیکس گفتم: «نه، نمی تونم.»
«دایان، باید بری ببینیش.»
بی آنکه چشم هایم را از درِ اتاقی بردارم که جسد دخترم در آن بود، چند قدمی عقب رفتم و در راهروی بیمارستان شروع کردم به دویدن. از دیدن دختر مُرده ام امتناع کردم. می خواستم تنها لبخندش، طره های موی بلوند به هم ریخته اش که دور صورتش را می گرفت و چشم های پر از شیطنتش را در صبحی که همراه پدرش رفت به یاد بیاورم.

آن روز، مثل همه روزهای یک سال گذشته، سکوت در آپارتمان ما حکمفرما بود. نه خبری از موسیقی بود، نه خنده ها و نه گپ های بی پایان. پاهایم مرا ناخودآگاه به سمت اتاق کلارا می کشاند. همه چیز آنجا صورتی بود. از لحظه ای که فهمیدم ما صاحب دختر خواهیم شد، دستور دادم همه تزئینات اتاق به این رنگ باشد. کالین ترفندهای عجیبی به کار برد تا نظرم را عوض کند، اما تسلیم نشدم.
به هیچ چیز دست نزده بودم؛ نه به پتویش که لوله شده بود، نه به اسباب بازی هایش که چهارگوشه اتاق پراکنده بودند، نه لباس خوابش که روی زمین افتاده بود و نه چمدان کوچک چرخدارش که وقتی می خواستیم به تعطیلات برویم عروسک هایش را در آن می گذاشت. دو تا از عروسک های مخملی اش دیگر آنجا نبودند؛ یکی عروسک محبوبش که با خودش بُرد و دیگری عروسکی که من وقت خواب آن را بغل می کردم.
بعد از آنکه در سکوت در اتاق او را بستم، به سمت کمد لباس های کالین رفتم و از آنجا پیراهن نویی برداشتم.
کمی بعد از اینکه خودم را برای دوش گرفتن در حمام حبس کردم، شنیدم که فلیکس برگشته است. آینه حمام را پارچه بزرگی پوشانده و همه قفسه ها، به جز قفسه ادکلن های کالین، خالی بود. هیچ نشانه ای از زنانگی در قفسه ها دیده نمی شد؛ نه خبری از لوازم آرایشی بود، نه انواع کِرِم ها و نه جواهرات.
سرمای کاشی ها هیچ اثری در من نداشت. هیچ چیز برایم اهمیتی نداشت. آب در حالی روی بدنم جاری می شد که کوچک ترین احساس خوبی در من به وجود نمی آورد. کفِ دستم را با شامپوی توت فرنگی کلارا پُر کردم. بوی مطبوعش اشک هایم را، که با تسلی بیمار گونه ای درهم آمیخته بود، جاری کرد. آئینِ همیشگی من آغاز شده بود. ادکلن کالین را به خودم زدم؛ نخستین لایه حمایت کننده. دکمه های پیراهنش را بستم؛ لایه دوم. پلیور کلاه دارش را پوشیدم؛ لایه سوم. موهای خیسم را بستم تا بوی توت فرنگی بین آن ها باقی بماند؛ لایه چهارم.
آشغال های اتاق نشیمن محو شده بودند، پنجره ها باز بود و به نظر می رسید توی آشپزخانه نبردی در جریان است. قبل از اینکه به فلیکس ملحق شوم، مدتی در گوشه دنج اتاق نشستم. سایه روشن آنجا بزرگ ترین دل خوشی من بود.
فلیکس سرش را در فریزر فرو برده بود. به چارچوب در تکیه دادم تا ببینم چه کار می کند. پیش بندش را بسته بود و سوت زنان پشتش را تکان می داد.
«چی شده که انقدر حالت خوبه؟»
«به خاطر شب نشینی دیشبه. بذار شام رو آماده کنم، همه چیز رو برات تعریف می کنم.»
به سمتم برگشت و به من خیره شد. نزدیکم شد و چند باری نفس عمیق کشید.
«بسه دیگه. انقدر مثل سگ مَن رو بو نکش.»
«باید دست از این کارها برداری.»
«الان دیگه برای چی غر می زنی؟ رفتم دوش گرفتم که.»
«کار خوبی نیست.»
گونه ام را بوسید و دوباره سر کارش برگشت.
«از کِی تا حالا آشپزی یاد گرفتی؟»
«آشپزی نمی کنم که. ماکروویو رو راه می اندازم. هنوز خیلی مونده که یه چیز هیجان انگیز برای لمبوندن پیدا کنم. فریزرت بدتر از صحرای گوبیه(۵).»
«اگه گرسنه ای پیتزا سفارش بده. تو که بلد نیستی چیزی بپزی. حتی غذای یخ زده رو هم از بین می بری.»
«برای همین بود که توی این دَه سال اخیر تو و کالین مَن رو سیر کردین دیگه. پیشنهاد خوبی برای غذا دادی و من وقت زیادی دارم که اون رو عملی کنم.»
رفتم روی کاناپه ولو شدم. باید آماده می شدم داستانِ شبِ هوس آلودی را بشنوم که فلیکس از سر گذرانده بود. به سرعت لیوانی شراب قرمز جلوی چشم هایم ظاهر شد. فلیکس روبه رویم نشست و پاکت سیگارش را به سمتم گرفت. بلافاصله یکی از سیگارهایش را روشن کردم.
«پدر و مادرت بهت سلام رسوندن.»
دود را به سمت او بیرون دادم و گفتم: «خوش به حالشون».
«نگرانت هستن.»
«دلیلی نداره نگرانِ من باشن.»
«دوست داشتن بیان ببیننت.»
«نمی خوام. ولی تو خوشحال باش، چون تنها کسی هستی که هنوز دارم تحملش می کنم.»
«من رو که اصلاً نمی تونی بذاری کنار. هیچ کس نمی تونه جای من رو بگیره.»
«فلیکس!»
«خیلی خُب، حالا که اصرار داری شب نشینی دیشبم رو با کوچک ترین جزئیات برات تعریف می کنم.»
«نه، تو رو خدا. هرچی می خوای بگو به جز چیزهایی که مربوط به زندگی جنسی ات می شه.»
«همیشه این جوریه. باید هرچی تو می خوای تعریف کنم؛ حالا چه موضوع ورجه وُرجه های من باشه، چه حرفِ پدر و مادرت.»
«خیلی خب، بگو. گوش می دم.»
فلیکس در بیان جزئیات مستهجن خساست به خرج نمی داد. برای او زندگی خلاصه می شد در جشنی باشکوه، همراه با تمایلات جنسی افسارگسیخته و مصرف مواد که به عنوان پیش درآمد همه این ها امتحان می کرد. شروع کرده بود به تعریف داستانش و حتی منتظر نمی شد که من به او پاسخ بدهم. بی وقفه حرف می زد و حرف می زد. حتی وقتی زنگ در به صدا درآمد هم حرفش را قطع نکرد.
مرد موادفروش به او یاد داده بود که چطور می تواند خودش را به تخت خواب یک دانشجوی بیست ساله برساند. باز هم یکی دیگر که فلیکس مامور شده بود به او درس زندگی بدهد.
«اگه قیافه اش رو دیده بودی. شبیه کلم ریزه میزه بود. اگه امروز صبح بهم التماس نکرده بود که دوباره برم سروقتش، همه چیز برای همیشه تموم شده بود.»
در حالی که وانمود می کرد اشک هایش را پاک می کند، گفت: «من رو غمگین کرد.»
«واقعاً آدم پستی هستی.»
«حدس می زدم همچین چیزی بگی ولی چه انتظاری داری، وقتی کسی مزه فلیکس رو بچشه بهش معتاد می شه.»
اگرچه بیشتر از دو سه جرعه از نوشیدنی ام را، آن هم با بی میلی، نخورده بودم، اما حس می کردم دارم منفجر می شوم. هنوز به نظر نمی رسید قصد رفتن داشته باشد. ناگهان به شکل غریبی ساکت شد، بقیه چیزها را جمع کرد و در آشپزخانه ناپدید شد.
«دایان، حتی نپرسیدی مراسم امروز چطور برگزار شد.»
«علاقه ای ندارم بدونم.»
«خیلی فرق کردی. چطور می تونی انقدر بی تفاوت باشی؟»
ناگهان از جا جستم و فریاد زدم: «خفه شو، من هرچیزی هستم جز یه آدم بی تفاوت. بهت اجازه نمی دم همچین چیزی رو بهم بچسبونی.»
«گُه! یه نگاه به خودت بنداز. انگار یه آدم زهوار دررفته ای. دیگه هیچ کاری نمی کنی. کار هم که نمی کنی. زندگی ات خلاصه شده تو سیگار کشیدن، مشروب خوردن و خوابیدن. آپارتمانتون شده معبد. دیگه نمی تونم ببینم که هر روز کمی بیشتر داری تو این وضعیت غرق می شی.»
«هیچ کسی نمی تونه من رو درک کنه.»
«معلومه که همه می فهمن تو چه زجری می کشی. ولی این دلیل نمی شه که خودت رو بُکُشی. یک ساله که اون ها از دنیا رفتن، الآن وقت زندگیه. مبارزه کن. به خاطر کالین و کلارا این کار رو انجام بده.»
«بلد نیستم با خودم بجنگم و به هرحال همچین قصدی هم ندارم.»
«خُب، بذار کمکت کنم.»
بیش از این نمی توانستم او را تحمل کنم، برای همین گوش هایم را گرفتم و چشم هایم را بستم. فلیکس مرا بغل کرد و مجبورم کرد بنشینم. باز هم نوبت یکی از نوازش های خفه کننده اش رسیده بود. هیچ وقت نفهمیدم چه نیازی دارد که مرا با فشار دادن به خودش له کند. پرسید: «چرا امشب با من نمی آی بریم بیرون؟»
درحالی که سعی می کردم خودم را از دستانش بیرون بکشم، پاسخ دادم: «تو هیچی نمی فهمی.»
«از خونه برو بیرون، بیا آدم ها رو ببین. دیگه نمی تونی تو لاک خودت بمونی. فردا با من بیا بریم کافه آدم ها(۶).»
«اهمیتی به آدم ها(۷) نمی دم.»
«خب، بیا دوتایی بریم سفر. می تونم کافه رو تعطیل کنم. محله می تونه چند هفته ای رو بدون کافه ادبی ما سر کنه.»
«دلم نمی خواد برم سفر.»
«ولی من مطمئنم نظرت برعکس اینه. کلی می خندیم. من بیست و چهار ساعته ازت مراقبت می کنم. این چیزیه که تو نیاز داری تا بتونی دوباره سرپا بشی.»
ندید که از فکر اینکه او همیشه در کنارم باشد، چشم هایم را چپ کردم. برای اینکه او را آرام کنم، گفتم: «ببین، بذار بهش فکر کنم.»
«قول می دی؟»
«آره. حالا می خوام برم بخوابم. گم شو دیگه.»
قبل از اینکه گوشی تلفنش را از جیبش درآورد، بوسه صداداری روی گونه ام گذاشت. دفتر تلفن باشکوه گوشی اش را بالا و پایین کرد و بعد به استیون(۸) نامی، فِرِد(۹) نامی و الکس(۱۰) نامی زنگ زد. کاملاً از چشم انداز شب عیاشی ای که در انتظارش بود، هیجان زده شده بود و بالاخره مرا به حال خودم گذاشت. ایستادم و قبل از اینکه به سمت در ورودی بروم سیگاری روشن کردم. وقتی داشت می رفت یک بار دیگر مرا در آغوش گرفت، صحبت با مخاطبش را رها کرد و دمِ گوشم زمزمه کرد: «تا فردا. البته رو من برای صبحِ خیلی زود حساب نکن. شب سنگینی در پیش دارم.» به جای اینکه به او پاسخی دهم، چشم هایم را به آسمان دوختم. احتمالاً فردا صبح هم کافه سر وقت باز نمی شد.
فلیکس مرا خسته کرده بود. خدا می داند که چقدر دوستش داشتم اما دیگر نمی توانستم تحملش کنم.
توی تخت خوابم، دوباره به یاد حرف هایش افتادم. به نظر می رسید می خواهد مرا به واکنش وادارد. باید به هر قیمتی بود راهی می یافتم که از دستش خلاص شوم. وقتی چنین فکرهایی به سرش می افتاد، هیچ چیز نمی توانست جلویش را بگیرد. او می خواست حالم بهتر شود، اما من نمی خواستم. چه راهی می توانستم پیدا کنم؟

۲

خیلی زود یک هفته از زمانی گذشت که فلیکس پروژه «دایان را از افسردگی اش بیرون بکشیم» را اجرایی کرد. رگباری از پیشنهاد های یکی از دیگری عجیب تر بر سرم فرود آمد. نقطه اوج آن ها وقتی بود که راهنمای تورهای مسافرتی را روی میزِ اتاق نشیمن تلنبار کرد. به خوبی می دانستم چه نقشه ای در سر دارد؛ سفر به منطقه ای گرمسیری و استفاده از همه امکاناتی که چنین سفرهایی در بردارند: باشگاه گردشگران، قایق های اقیانوس پیما، درختان نخل، کوکتل که پایه اصلی آن رام(۱۱) ناخالص است، بدن های برنزه و براق، ورزش های آبی و خیره شدن به آدم ها؛ این رویای فلیکس بود و کابوس من. همه گردشگرانی که در ساحلی کوچک کنار هم جمع می شدند و یا جلوی میز غذا با هم می جنگیدند تا شب را از سر بگذرانند و از این فکر وحشت زده بودند که نکند فرد قلنبه کناری آخرین تکّه سوسیس را بدزدد؛ این انسان های خوشبخت که ده ها ساعت همراه با بچه های تُخسِ جیغ جیغویشان در کابین کشتی حبس می شدند؛ همه این چیزها حال مرا بهم می زد.
به همین دلیل بود که پشتم را به او کردم و چنان به سیگارم پُک زدم که گلویم سوخت. خواب هم دیگر پناهگاه من نبود. به جای خواب، فلیکس با مایو مرا مجبور می کرد که در کلوب شبانه برقصم. تا زمانی که تسلیم نمی شدم او دست از نقشه اش نمی کشید. باید راهی پیدا می کردم که فرار کنم. به او رودست بزنم، او را خاطرجمع و خودم را از دستش خلاص کنم. دیگر نمی توانستم در خانه ام بمانم. راه حل قطعی رفتن و ترک کردن پاریس بود. باید گوشه دنجی می یافتم که نتواند مرا پیدا کند.
ورود به دنیای زنده ها اجتناب ناپذیر شده بود، قفسه های آشپزخانه و فریزرم به شکل ناامید کننده ای خالی بود. چیزی جز بسته های بیسکویت تاریخ گذشته ـ که زمانی عصرانه کلارا بودند ـ و آبجوهای کالین پیدا نکردم. یکی از آبجوها را برداشتم و قبل از اینکه تصمیم بگیرم درش را باز کنم، آن را از همه طرف چرخاندم. طوری آن را بو کردم انگار در حال استشمام عطر تاکستانی وسیع هستم.
نخستین بوسه من و کالین طعم آبجو داشت. چند بار به این داستان خندیده بودیم؟ در سن بیست سالگی خبری از احساسات شدید در ما نبود. کالین فقط آبجوی قهوه ای می نوشید. او زن های موطلایی را دوست نداشت و همیشه از خودش می پرسید پس چطور مرا انتخاب کرده است؛ سوالی که همیشه برای او به قیمت ضربه ای تمام می شد که توی سرش می زدم.
آبجو در انتخاب محل های گذراندن تعطیلاتمان هم نقش مهمی داشت. کالین می خواست چند روزی برویم ایرلند، بعد ادعا کرد که باد و باران و سرما باعث شده از این سفر منصرف شود. اما حقیقت این بود که او می دانست من چقدر آفتاب گرفتن و برنزه کردن را دوست دارم و برای همین نمی خواست مرا جایی ببرد که خوشایندم نباشد و مجبور شوم در طول تعطیلات تابستانی مان بادگیر و لباس های گرم بپوشم.
بطری از دست هایم افتاد و خُرد شد.

در اتاق کار کالین نشسته بودم، اطلسی جلوی چشم هایم باز بود و نقشه ایرلند را از نظر می گذراندم. چطور گورم را زیر آسمان خدا انتخاب کنم؟ کجا می توانست آرامش و آسودگی لازم را برایم به همراه داشته باشد تا بتوانم با کالین و کلارا تنها باشم؟ هیچ شناختی از این کشور نداشتم و نمی توانستم نقطه سقوط را انتخاب کنم؛ بنابراین، چشم هایم را بستم و انگشتم را برحسب اتفاق روی نقشه گذاشتم.
یکی از چشم هایم را باز کردم و سرم را جلو بردم. قبل از اینکه انگشتم را برای دیدن نام جایی که انتخاب کرده بودم بردارم، چشم دیگرم را هم باز کردم. دست سرنوشت کوچک ترین آبادی ممکن را برایم انتخاب کرده بود؛ آنقدر که نام آن به سختی روی نقشه قابل خواندن بود. «مولرانی»(۱۲). من به مولرانی کوچ می کردم.

وقتش رسیده بود به فلیکس بگویم می خواهم بروم ایرلند زندگی کنم. سه روز زمان مناسبی بود که بتوانم شهامت لازم را به دست بیاورم. تازه شام را تمام کرده بودیم و مجبور شده بودم برای جلب رضایت او هر لقمه را ببلعم. بی حال در مبل فرو رفته بود و یکی از دفترچه های راهنمای آژانس های مسافرتی را ورق می زد.
«فلیکس، مجله هات رو بذار کنار.»
«تصمیمت رو گرفتی؟»
با یک پرش از جا بلند شد و دست هایش را بهم مالید.
«خُب، بریم کجا؟»
«تو رو نمی دونم، ولی من می خوام برم ایرلند زندگی کنم.»
سعی کرده بودم لحن صدایم در طبیعی ترین حالت ممکن باشد. فلیکس همچون ماهی ای که در حال خفه شدن باشد نفس می کشید.
«بگیر بشین.»
«داری شوخی می کنی باهام؟ جدی نمی گی. آخه کی همچین فکری رو تو سرت انداخته؟»
«خوب فکر کن کالین.»
«صحیح! عجب فکر مسخره ای. حتماً الآن هم می خوای بگی کالین از دنیای مُرده ها اومده تا بهت بگه بری ایرلند.»
«نمی خواد انقدر بدجنس باشی. کالین دوست داشت بره ایرلند، همین. حالا من به جای اون می رم.»
فلیکس، با لحنی کاملاً مطمئن به خود، گفت: «نخیر، تو نمی ری ایرلند.»
«اون وقت چرا نمی رم؟»
«تو هیچ کاری تو اون کشورِ... تو اون کشورِ...»
«کشورِ چی؟»
«تو کشور بازیکن های راگبی که گوسفندها رو دُرُسته قورت می دن، نداری.»
«بازیکن های راگبی تو رو ناراحت می کنن؟ چیز تازه ای می شنوم. اون ها معمولاً روی تو تاثیر خوبی می ذاشتن که. حالا فکر می کنی رفتن به تایلند و نشئه شدن توی ساحل وقتی ماه کامله و برگشتن با خال کوبی براندون، عشق ابدی روی باسن سمت چپم بهتره؟»
«خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم... زنیکه پتیاره! این ها اصلاً ربطی به هم نداره. تو الآن ناخوشی، ولی اگه این کار رو انجام بدی و بری ایرلند، دیگه هیچ جوری نمی شه درمانت کرد.»
«بسه دیگه. من تصمیم گرفتم چند ماه برم ایرلند و تو هم هیچی نمی تونی بهم بگی.»
«روی من حساب نکن، باهات نمی آم.»
بلند شدم و شروع کردم به مرتب کردن هرچیزی که دور و برم بود.
در حالی که به او نگاه می کردم، فریاد زدم: «چه بهتر، چون تو اصلاً دعوت نشدی. دیگه تحمل ندارم که پشت سرم یه هاپو راه بیفته. تو من رو خفه می کنی!»
«یه کلمه دیگه حرف بزن تا پاشم دوباره خفه ات کنم!»
پقی زد زیر خنده و بدون اینکه از من چشم بردارد، به آرامی سیگاری روشن کرد.
«می دونی چیه؟ فقط دو روز بهت فرصت می دم و تو خجالت زده برمی گردی و بهم التماس می کنی که تو رو با خودم ببرم.»
«به هیچ وجه. هرکاری دوست داری بکن، اما من این کار رو برای درمان خودم می کنم.»
«روشت اشتباهه. مطمئنم، مثل یه پاندول، دوباره برمی گردی سر جای اول.»
«دوست هات منتظرت نیستن احتمالاً؟»
دیگر نمی توانستم نگاه بازجویانه او را تحمل کنم. بلند شد و آمد نزدیک من.
«انتظار داری برم هوس تازه ات رو جشن بگیرم؟»
صورتش تیره شده بود. دست هایش را روی شانه هایم گذاشت و چشم هایش را به چشم هایم دوخت.
«واقعاً می خوای از این شرایط خارج بشی؟»
«معلومه.»
«خب، پس قول می دی که توی چمدونت نه هیچ پیراهنی از کالین باشه، نه هیچ کدوم از عروسک های کلارا و نه هیچ عطری جز عطرهای خودت؟»
توی تله ای گیر افتاده بودم که خودم ساخته بودم. همه بدنم درد می کرد. نمی شد از چشم هایش، که مثل زغال سیاه بود و انگشت هایش که شانه هایم را فشار می داد، فرار کرد.
«البته، می خوام حالم بهتر بشه و کم کم خودم رو از وسایل و خاطرات اون ها جدا کنم. باید از این مسئله خوشحال باشی. مدت هاست می خوای همین کار رو بکنم.»
معجزه بود که صدایم مرا لو نداد. فلیکس آه عمیقی کشید.
«تو آدم بی مسئولیتی هستی و هیچ وقت موفق نمی شی این کار رو انجام بدی. کالین اگه بود هیچ وقت بهت اجازه نمی داد همچین کاری بکنی. درسته دنبال چیزی گشتی که از این وضعیت بیای بیرون، اما لطفاً بی خیال این فکر شو. می گردیم یه چیز دیگه پیدا می کنیم. می ترسم حالت بدتر بشه.»
«بی خیال نمی شم.»
«برو بخواب، فردا صبح دوباره درموردش حرف می زنیم.»
لب و لوچه اش از روی ناامیدی آویزان شد، گونه ام را بوسید و بدون هیچ حرفی راه خروجی را در پیش گرفت.
توی تختم، خودم را در ملافه پیچانده بودم، عروسک کلارا را بغل کرده بودم و به خود فشار می دادم و سعی می کردم ضربان قلبم را آرام کنم. فلیکس اشتباه می کرد. کالین تنها به این شرط موافقت می کرد تنهایی به سفر خارج از کشور بروم که خودش آن را ترتیب داده باشد. وقتی می خواستیم برویم سفر، همه چیز را خودش جفت و جور می کرد؛ از بلیت هواپیما گرفته تا رزرو هتل و بررسی اوراق هویتم. هیچ وقت پاسپورت خودم یا کلارا را به من نداد. می گفت سر به هوا هستم. بنابراین، آیا امکان داشت که برای چنین برنامه ای به من اعتماد کند؟ ابداً.
هرگز تنها زندگی نکرده ام. خانه والدینم را وقتی ترک کردم که می خواستم با کالین زندگی کنم. حتی از یک تلفن زدن ساده برای درخواست اطلاعات یا بیان اعتراض می ترسیدم. کالین می توانست همه کارها را انجام بدهد. باید تصور می کردم او حضور دارد و مرا برای آماده کردن همه چیز راهنمایی می کند. باید کاری می کردم که او به من افتخار کند. اگر این یکی از آخرین کارهایی بود که پیش از مرگم انجام می دادم، باید به همه نشان می دادم که می توانم تا پایان ماجرا پیش بروم.

بعضی چیزها تغییر نکرده بود. مثل مهارت من در بستن چمدان هایم. گنجه لباس هایم خالی بود و چمدان هایم در مرز انفجار. تنها در عرض یک ربع چمدان هایم را بستم. فقط باید کتاب هایم را از کافه برمی داشتم و البته خودم را سرسخت نشان می دادم.
چند وقت بود که از آن مسیر عبور نکرده بودم؟ اگر فلیکس مرا می دید که به کافه نزدیک می شوم، پشت پیشخان از حال می رفت. در کمتر از پنج دقیقه، به خیابان وی یی ـ دو ـ تامپل(۱۳) رسیدم. خیابانِ من. زمانی روزهایم را آنجا می گذراندم؛ در تراس ها، مغازه ها، گالری هایش و در کافه خودم. قبلاً فقط بودن در آن خیابان مرا خوشحال می کرد.
آن روز خودم را زیر کلاه یکی از پلیورهای ورزشی کالین پنهان کرده بودم و از ویترین ها، اهالی و گردشگران آن خیابان می گریختم. طوری قدم می زدم که به تیرک های مزخرفی برنخورم که آدم را مجبور می کردند به صورت مارپیچ حرکت کند. همه چیز به من هجوم می آورد، حتی عطر خوشِ نان گرم که از نانوایی ای بلند شده بود که عادت داشتم از آنجا خرید کنم.
به کافه آدم ها که نزدیک شدم از سرعتم کم شد. بیش از یک سال می شد که پایم را داخل آن نگذاشته بودم. جلوی کافه در پیاده رو ایستادم، بدون اینکه به داخل کافه نگاه کنم. بی حرکت و با سری پایین، دستم را در یکی از جیب هایم فرو بردم. به نیکوتین نیاز داشتم. کسی به من تنه زد و صورتم ناخودآگاه به سمت کافه کتابم چرخید. آن ویترین کوچک چوبی، دری که در وسط قرار داشت و زنگوله ای که داخل آویزان بود، آن اسم که پنج سال قبل انتخاب کرده بودم، « آدم های خوشبخت کتاب می خوانند و قهوه می نوشند»، همه و همه مرا به یاد زندگی ام با کلارا و کالین می انداخت.

صبح روزی که قرار بود کافه افتتاح شود با هول و هراس همراه بود. کارها تمام نشده بود و ما هنوز کتاب ها را از بسته هایشان در نیاورده بودیم. فلیکس نرسیده بود، تنها بودم و سعی می کردم کارگرها را مجبور کنم سریع تر کار کنند. کالین هر یک ربع یک بار به من تلفن می زد تا مطمئن شود برای افتتاحیه شب آماده خواهیم بود. هر بار، اشک هایم را فروخورده و مثل مُرغ خنده سر داده بودم. سر و کله همکار بسیار عزیزم، مثل یک کامیون، وسط بعدازظهر پیدا شد. من در آستانه جنون بودم، تابلوی کافه هنوز بالای سردر نصب نشده بود. داد زدم: «فلیکس، معلومه تو کجایی؟»
دسته ای از موهایم را با حالت منزجرکننده ای بالا برد و گفت: «رفته بودم آرایشگاه. خودت هم باید بری آرایشگاه.»
«آخه کی برم؟ هیچی برای امشب آماده نیست. از صبح به کالین دروغ گفتم. گفته بودم که این پروژه محکوم به شکسته. این محل یه هدیه نفرین شده است. چرا وقتی گفتم می خوام یه کافه کتاب داشته باشم، پدر و مادرم و کالین به حرفم گوش دادن؟ دیگه نمی خوامش.»
صدایم تبدیل به جیغ شده بود و به معنای واقعی کلمه اضطراب داشتم. فلیکس همه کارگرها را بیرون کرد و به سمت من آمد. بازوهایم را در دست هایش گرفت و مثل درخت گیلاس شروع کرد به تکان دادنم.
«بس کن! از الآن به بعد من همه کارها رو می کنم. برو برای افتتاحیه آماده شو.»
«وقت ندارم!»
«درست نیست که ما کافه رو با رئیسی افتتاح کنیم که شبیه گورگون(۱۴) شده.»
تا در پشتی ـ که به اتاقکی می رسید که همراه کافه اجاره کرده بودیم ـ مرا هل داد. در اتاق پیراهن تمیزی پیدا کردم و هرچیزی که نیاز بود تا دستی به سر و رویم بکشم. دسته گل بزرگی روی زمین قرار داشت؛ گل های رز و سنبل. پیام کوتاهی را که کالین همراه گل ها فرستاده بود، خواندم. او باز هم تکرار کرده بود که تا چه اندازه مرا باور دارد.
کارهایمان برای آماده سازی کافه تقریباً به پایان رسید و ما سرانجام افتتاحیه بسیار موفقی داشتیم. فلیکس خودش را مسئول صندوق معرفی کرد. چشمک ها و لبخندهای کالین به من دلگرمی می داد. کلارا بغلم بود و من میز به میز، بین خانواده ، دوستان، همکارانِ شوهرم، آشناهای مشکوکِ فلیکس و مغازه دار های همسایه می چرخیدم.

آن روز، پنج سال بعد از آن تاریخ، همه چیز تغییر کرده بود. کالین و کلارا دیگر آنجا نبودند. هیچ قصدی برای بازگشت به کار نداشتم و همه چیز در آن مکان یادآور شوهر و دخترم بود: غرور کالین وقتی می خواست پیروزی اش را در دادگاهی جشن بگیرد، اولین قدم های کلارا بین مشتری ها، نخستین باری که کلارا اسمش را نوشت روی پیشخان نشسته بود و جلویش لیوانی آب انار قرار داشت.
سایه ای کنار من، روی پیاده رو، نقش بست. فلیکس مرا غافلگیر کرد و در آغوش گرفت.
«متوجه هستی که حدود نیم ساعته اینجا وایسادی؟ دنبال من بیا.»
سرم را تکان دادم.
«بی دلیل که نیومدی اینجا. وقتش شده که بیای سری به کافه بزنی.»
دست هایم را گرفت و مرا از خیابان رد کرد. وقتی در کافه را باز کرد، دستم را محکم تر فشار داد. صدای زنگوله بالای در که طنین انداز شد، اشکم سرازیر شد.
فلیکس گفت: «من هم هربار که صداش رو می شنوم به کلارا فکر می کنم. برو پشت پیشخان.»
بدون هیچ مقاومتی اطاعت کردم. عطر قهوه که با بوی کتاب ها مخلوط شده بود شامه ام را پُر کرد. ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم. دستم روی پیشخان چوبی لغزید. چسبناک بود. فنجانی برداشتم، کثیف بود. فنجان دیگری برداشتم، آن یکی هم چندان تمیز نبود.
«فلیکس، تو درمورد آپارتمانم نسبت به کافه سخت گیرتری. وضعیت کافه واقعاً افتضاحه.»
شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «برای اینه که خسته شدم. وقت هم ندارم که بخوام دقیق به کارها رسیدگی کنم.»
«جوری حرف می زنی انگار انقدر مشتری داری که اینجا جای سوزن انداختن نیست.»
به سمت تنها مشتری اش رفت که با چشمک هایی که رد و بدل می کردند، به نظر می رسید با هم صمیمی اند. او نوشیدنی اش را تمام کرد و با کتابی که زیر بغلش بود، بدون آنکه پولی پرداخت کند، رفت.
فلیکس بعد از اینکه برای خودش نوشیدنی ریخت از من پرسید: «خُب، دوباره برگشتی سر کار؟»
«چی داری می گی واسه خودت؟»
«اومدی اینجا چون دوباره می خوای کار کنی، درسته؟»

نظرات کاربران درباره کتاب آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند

لطفا این کتابو هم در طرح رایگان قرار بدین.ممنون
در 1 سال پیش توسط yasna akhtarnia
کتاب مشابه رمانها و فیلمنامه های عاشقانه چهل سال پیش ایرانیه. تنها ویژگی مثبتش از نظر من شروعش بود که خوب و جذاب بود.
در 1 سال پیش توسط حمید
کتاب با ضرباهنگ خوبی اغاز میشود اما درمیانه راه از شدت سخیف بودن خواننده را غافلگیر میکند...دقیقا شبیه رمان های م مودب پور و فهیمه رحیمی...عشق های آتشین بی پایه و غیرمنطقی...احساس اتلاف وقت داشتم پس از خوندنش..توصیه نمیشود به هیچ وجه!!!
در 1 سال پیش توسط m.k...r71
تو دو روز اومد پرفروشترینها بعد محو شد جالب فیدیبو (:
در 1 سال پیش توسط سامان
از روی نظرات نوشته شده و به خاطر عنوان خاصی که داشت کتاب رو تهیه کردم اما موضوع کلیشه ای و قلم ضعیف و فجیع نویسنده به سرعت مایوسم کرد. گویا سبک نویسنده های سطح پایین ایرانی به برخی نویسندگان خارجی هم سرایت کرده. دوستان این کتاب ارزش مطالعه کردن ندارد.
در 1 سال پیش توسط الهام اصغری
بالاخره این کتاب دوست داشتنی اومد، پیشنهاد می کنم برای مطالعه اش حتما وقت بگذارید
در 1 سال پیش توسط ک آ
موضوع کتاب تکراری و خسته کننده و تقلیدی نویسندهای این سبکی هنوز نسلشون منقرض نشده!!!!
در 1 سال پیش توسط fat...995
از روی نظرهای بقیه کتاب رو خریدم و خوندم. شروع خوبی داشت، ولی خیلی بد ادامە پیدا کرد و تموم شد. نمیدونم این عنوان بی ربط کتاب از کجا اومدە. 'دایان‌‌' یا گریە میکرد، یا سیگار میکشید, چند جام قهوە خورد، و چند کاتالوگ مسافرتی رو هم ورق زد. برای من کە اصلا ارزش یک بار خوندن رو هم نداشت. اگە فیلمش در بیاد کە بدتر.
در 1 سال پیش توسط Yasir Goli
برای طرفداران رمان عاشقانه پیشنهاد خوبیه شروع نسبتا خوبی داره ولی ادامه و پایان نه چندان مناسب .فضا سازی و شخصیت پردازی هم به عقیده من جالب نبود. تکراری بر مکررات رمان های این سبکی .زن حیران و گیج و زخم خورده دمدمی مزاج و مرد بی تفاوت سردی که زیر سلطه یک رابطه ناتمام قرار داره و ....
در 1 سال پیش توسط nab...ahi
کتاب روایت بسیار ساده و عادی از یک رابطه عاطفی دارد....اگر اهل خواندن کتابهای پر محتوا هستید...هرگز این کتاب راپیشنهاد نمیدهم......
در 1 سال پیش توسط neg..._ot