فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مدرسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قیام حسین بن علی(ع) شهید فخ

کتاب قیام حسین بن علی(ع) شهید فخ
نهضت‌های شیعی ۳

نسخه الکترونیک کتاب قیام حسین بن علی(ع) شهید فخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قیام حسین بن علی(ع) شهید فخ

سین سرش را به زیر انداخت و سکوت کرد. جابر دستش را روی شانۀ او گذاشت و گفت: «چرا قیام نمی‌کنید؟ شما از خاندان اهل‌بیت (علیهم‌السلام) هستید. عمویتان امام موسی کاظم (ع) حامی و پشتیبان شماست. چگونه قیام نکنید، در حالی که بیشتر مردم مدینه از شیعیان هستند و دوستدار اهل‌بیت (علیهم‌السلام)...

ادامه...
  • ناشر انتشارات مدرسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قیام حسین بن علی(ع) شهید فخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

حسین بن علی، مردی بود میانسال، بلندبالا و لاغراندام و سفیدروی با محاسنی کوتاه و موهایی بلند که از زیر دستار سبزش بیرون می زد و روی شانه هایش می ریخت.
آن روز حسین، اسبش را به تیرکی بسته بود و خود در کنار چاه آب ایستاده و دلو پر آب را از چاه بیرون می کشید و آن را در جوی باریکی می ریخت که از کنار درخت های خرما می گذشت. خسته بود و گاهی کمر راست می کرد و با پرِ دستارش عرق صورتش را پاک می کرد. صدای سُم اسبی را شنید. دست از کار کشید. «جابربن رزّاق» را دید که به تاخت می آمد. با خود فکر کرد: باز چه شده است؟ نکند اتفاقی افتاده باشد. جابر به او نزدیک شد. از اسب فرود آمد. افسار اسب را رها کرد و خود را به او رساند و پس از سلام گفت: «کجایید حسین بن علی؟ همه جای مدینه را به دنبالتان گشتم، نبودید.»
حسین با کنجکاوی پرسید: «چه شده است جابر؟ ان شاءالله خیر است!»
جابر پاسخ داد: «مگر برای ما شیعیان خیر و صلاحی هم مانده است؟ والی ظالم مدینه هر روز مشکل تازه ای می آفریند.»
ـ «عبدالعزیز بن عبدالله اگر چنین نکند که نمی تواند والی مدینه باشد. او باید برای خوشامد خلیفه کاری انجام دهد تا در پست و مقام خود ابقا شود.»
ـ «مگر این ها کاری جز آزار و اذیت ما شیعیان ندارند؟»
ـ «حال بگو چه شده است؟»
ـ «چه می خواستید بشود؟ به حکم والی، «علی» را دستگیر و به زندان بردند.»
ـ «کدام علی؟ نکند علی بن زوار خادم امام موسی کاظم (ع) را می گویی؟»
ـ «بله. امروز ظهر ریخته اند به منزل امام و او را دستگیر کردند.»
ـ «به امام که اهانتی نکردند؟»
ـ «خیر! می گویند امام سعی کرد مانع شوند. اما ماموران گفتند این دستور والی است و شما دخالت نکنید.»
حسین سرش را به زیر انداخت و سکوت کرد. جابر دستش را روی شانه او گذاشت و گفت: «چرا قیام نمی کنید؟ شما از خاندان اهل بیت (علیهم السلام) هستید. عمویتان امام موسی کاظم (ع) حامی و پشتیبان شماست. چگونه قیام نکنید، در حالی که بیشتر مردم مدینه از شیعیان هستند و دوستدار اهل بیت (علیهم السلام) و مخالف والی. اگر قیام کنید پیروزی حتمی است.»
ـ «من چون تو فکر نمی کنم که اگر قیام کنیم پیروزی ما حتمی باشد. اگر هم پیروز شویم، حفظ و حراست از شهر در برابر هجوم سپاهیان شام چندان ساده نخواهد بود.»
ـ «اگر ما در قیام پیروز شویم، مردم مقاومت خواهند کرد.»
ـ «باید در این باره صبور بود و بیشتر فکر کرد.»
ـ «می توانیم به نزد امام برویم و با ایشان مشورت کنیم.»
ـ «این کار را خواهیم کرد. اما پیش از آن باید با دوستانمان بنشینیم و مشورت کنیم. اما من فعلاً به فکر قیام نیستم. اول باید به فکر آزادی علی از زندان باشیم.»
ـ «این کار دشواری است. ما کسی را در دربار والی شهر نداریم تا از طریق او وساطت کنیم.»
ـ «کسی که از خدا نمی ترسد، هر آنچه را دوست دارد انجام می دهد. با این وجود من حاضرم امروز که برای حضور و غیاب به نزد والی می رویم با او درباره علی صحبت کنم. علی بن زوار پیرمردی بیمار است.»
ـ «ظالمانه ترین کار این مرد همین است که ما شیعیان را مکلف کرده تا هر روز به قصرش برویم و خود را به او نشان دهیم. این کار او مصداق روشن توهین و حقارت است. به همین دلیل می گویم باید کاری کرد تا از شرّ این مرد رها شویم.»
ـ «تعجیل نکن جابر. وقتی عبدالعزیز دستور داد تا بزرگان شیعیان مدینه برای حضور و غیاب باید روزانه به قصرش بروند، باور کردم که او با این کارش گورش را کنده است. صبر ما هم حدّی دارد و با این کارهایش شعله های آتش خشم ما را شعله ورتر می سازد تا زمان قیام نزدیک و نزدیک تر شود.»
ـ «امیدوارم چنین باشد حسین بن علی. حالا اگر نخل هایت را آب داده ای، برویم که نزدیک نماز مغرب و عشا است.»
حسین سرش را بالا گرفت و نگاهی به غروب آفتاب انداخت و گفت: «راست می گویی. برویم.»

نظرات کاربران درباره کتاب قیام حسین بن علی(ع) شهید فخ