فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مدرسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قیام یحیی بن زید (ع)

کتاب قیام یحیی بن زید (ع)
نهضت‌های شیعی ۲

نسخه الکترونیک کتاب قیام یحیی بن زید (ع) به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قیام یحیی بن زید (ع)

یحیی بن زید، یکی از چهار پسر زیدبن‌علی‌ بود. او در سال ۱۰۷ هجری به دنیا آمد. او که در قیام پدرش در کوفه حضور داشت، پس از به شهادت رسیدن پدر از آنجا گریخت و بعدها در خراسان قیامی را علیه خلیفه عباسی تدارک دید. یحیی در سال ۱۲۵ هجری قمری به شهادت رسید و مقبره‌اش در شهر سرپل افغانستان است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مدرسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قیام یحیی بن زید (ع)

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یحیی بن زید، یکی از چهار پسر زیدبن علی بود. او در سال ۱۰۷ هجری به دنیا آمد. او که در قیام پدرش در کوفه حضور داشت، پس از به شهادت رسیدن پدر از آنجا گریخت و بعدها در خراسان قیامی را علیه خلیفه عباسی تدارک دید.
یحیی در سال ۱۲۵ هجری قمری به شهادت رسید و مقبره اش در شهر سرپل افغانستان است.
پس از شهادت او، ابومسلم خراسانی قیام کرد و همه کسانی را که در شهادت یحیی و شکست قیام او نقش داشتند، به قتل رساند.
***
وقتی به یوسف بن عمر، والی کوفه خبر رسید که یحیی بن زید، در منزلی در شهر مدائن، مخفی شده است، فرصت را از دست نداد و چهار مرد جنگجوی خود را به مدائن فرستاد تا یحیی را د ست بسته، به نزد او بیاورند.
یوسف بن عمر که از قیام زیدبن علی (ع) جان سالم به در برده بود، دوست نداشت یک بار دیگر یحیی، پسر زید بن علی قیامی علیه او تدارک ببیند. خبرهایی که از جاسوسانش می رسید نشان می داد که مخفی شدن یحیی در مدائن، و نزدیکی او با ایرانیان، بی ارتباط با نقشه قیام علیه او نیست.
چهار سرباز، سوار بر چهار اسب تنومند راه مدائن را می پیمودند. سربازان که وارد شهر مدائن شدند، سراغ منزل مردی به نام «حکم بن نعمان» را گرفتند. منزل حکم در انتهای کوچه باریکی بود که دیوارهای کاهگلی کوتاهی داشت. وقتی سواران مقابل خانه حکم از اسب فرود آمدند او در حیاط نشسته بود و خرماهای رسیده را از شاخه ها جدا می کرد.
حکم بن نعمان پیرمردی لاغراندام و سفیدموی بود که جای زخمی کهنه بر پیشانی داشت. وقتی ماموران وارد حیاط خانه اش شدند، او حتی سرش را هم بلند نکرد تا آن ها را ببیند. گویی از قبل منتظر آمدن آن ها بود:
ـ «تو حکم بن نعمان هستی پیرمرد؟»
این را سربازی پرسید که جلوتر آمده بودو پشت سر حکم ایستاده بود. حکم آرام سرش را بلند کرد، نیم تنه اش را به طرف او چرخاند و گفت: «بله. من حکم بن نعمان هستم. چه شده؟ چه می خواهید؟»
ـ «یحیی بن زید کجاست؟»
ـ «او اینجا نیست.»
ـ «به ما خبر داده اند که یحیی در منزل تو سکونت دارد. ما ماموران والی کوفه هستیم، پس به ما دروغ نگو.»
حکم از جا بلند شد، مقابل سرباز ایستاد و گفت: «من دروغ نمی گویم. یحیی چند روزی مهمان من بود. اما دو روز پیش از اینجا رفت.»
ـ «از اینجا رفت؟ به کجا؟»
ـ «می گفت قصد دارد به خراسان برود. ظاهراً پدر شهیدش زید، در خراسان هواداران زیادی دارد.»
ـ «می دانی اگر دروغ بگویی سر و کارت با یوسف بن عمر است.»
ـ «بله می دانم، ولی من به شما دروغ نگفتم. اگر به دنبال یحیی بن زید به سوی خراسان بروید او را در آنجا خواهید یافت.»
ـ «آیا می دانی به کدام شهر از شهرهای خراسان رفته است؟»
ـ «بله. او عازم نیشابور بود.»
ـ «وای به حالت اگر دروغ گفته باشی.»
بعد رو به همراهانش کرد و گفت: «همه جای خانه را خوب بگردید. شاید یحیی در همین جا پنهان شده باشد.»
سربازها اتاق های منزل حکم را گشتند، وقتی یحیی را نیافتند، بدون اینکه حرفی بزنند از حیاط خارج شدند. لحظه ای بعد سوار بر اسب های خود، مسیر کوفه را در پیش گرفتند.
***
یوسف بن عمر، به والی خراسان و او نیز به حاکم نیشابور نامه ای نوشت تا یحیی را یافته و دستگیر نمایند. اما هر چه در نیشابور گشتند از یحیی خبری نبود و باید شش ماهی می گذشت تا والی خراسان باخبر می شد که یحیی در شهر سرخس اقامت گزیده و دور از چشم ماموران، بسیاری از جوانان شهر را به گرد خود جمع کرده است.
یحیی در سرخس آن قدر دوست و آشنا پیدا کرده بود که به او خبر بدهند ماموران والی خراسان تا نزدیکی شهر رسیده اند تا او را دستگیر کنند.
یحیی شبانه سرخس را ترک کرد و به شهر «بلخ» رفت و در منزل مردی به نام «حریش بن عبدالرحمن شیبانی» سکونت نمود. دیری نپایید که یحیی به عنوان جوانی از جوانان اهل بیت (علیهم السلام) مورد توجه و احترام مردم قرار گرفت و این خود کافی بود تا ماموران حاکم «بلخ» برای دستگیری او به منزل حریش بیایند.
آن روز صبح حریش به همراه پسر جوانش عبدالله آماده رفتن به مزرعه بودند. عبدالله خیش را بر شانه اش گذاشته بود و حریش نیز گاو نرش را از طویله بیرون آورده بود که ماموران حاکم از راه رسیدند.

نظرات کاربران درباره کتاب قیام یحیی بن زید (ع)