فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مدرسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دو دست چون دو بال

کتاب دو دست چون دو بال
مجموعه یاران امام حسین(ع)

نسخه الکترونیک کتاب دو دست چون دو بال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دو دست چون دو بال

آن روز عابس از جا برخاست و خطاب به <مسلم‌بن‌عقیل> گفت: <ای مسلم، من از مردم با تو سخن نمی‌گویم و نمی‌دانم در باطن این مردم چیست؟ من فقط از جانب خود حرف می‌زنم. به خدا سوگند اگر مرا دعوت کنید به شما لبیک می‌گویم و با دشمنان خدا می‌جنگم تا کشته شوم و در این کار جز رضای خدا هیچ مقصد و منظوری ندارم.> همان روز عابس و تنی چند از کوفه راهی مدینه شدند تا پیمان‌نامه را به دست امام برسانند. آن روز همه شاد بودند و امیدوار، شاد از اینکه امام را در کنار خود خواهند داشت و امیدوار به اینکه کوفه را بار دیگر مقرّ فرماندهی حکومت اسلامی خواهند کرد. در مسجد کوفه، آنجا که خوارج، پدر امام را به ضرب شمشیر به شهادت رساندند، نماز خواهند خواند و از تماشای قامت امام و شنیدن سخنان گرمش، به یاد رسول خدا خواهند افتاد. این همه، باور شیرینی بود که بر جان عابس و یارانش می‌نشست و آنها را به وجد می‌آورد. وقتی قاصدان بیعت، از مدینه بازگشتند و فریاد برآوردند که: <امام به کوفه می‌آید.> شکوفه‌ی شادی بر لبان مردم شکفت.

ادامه...

بخشی از کتاب دو دست چون دو بال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

امام مهدی علیه السلام:

السلام علی عابس ابن ابی شبیب شاکری
سلام بر عابس پسر ابی شبیب شاکری

السلام علی شوذب مولی شاکر
سلام بر شوذب یار باوفای عابس

صدای شیون زن ها ـ از درون خیمه ـ قلب <عابس> را لرزاند. شمشیر خون آلودش را رها کرد، زانو بر خاک نهاد و از خشمی سنگین به خود پیچید. قطرات درشت عرق از شیارهای پیشانی اش فرو می غلتید و در لابه لای محاسن سفیدش گم می شد. دست هایش خسته و ناتوان بود؛ دست هایی که دقایقی پیش، طوفنده و برق آسا، شمشیر را بر فرق دشمن فرود آورده بود، اینک از دو سوی شانه هایش رها بود. دهانش خشک بود و ته گلویش می سوخت. جرعه ای آب می توانست عطش کهنه اش را فرو نشاند. هُرم آفتابِ نیمروزی، سرش را می سوزاند و آخرین ته مانده ی رمقش را می گرفت.



هنوز اجساد شهدا، بر خاک افتاده بود و دشمن، آن سو تر در حال تدارک تهاجمی تازه بود.
عابس ناگهان از جا کنده شد. شمشیرش را به دست گرفت و هراسان نگاهی به اطراف انداخت. چشم هایش بی مهابا، از سویی به سوی دیگر، به دنبال چیزی و یا کسی می گردید. نگرانی و اضطراب بر چهره ی خسته اش سایه انداخته بود. قدم هایش را از زمین کند و به سوی خیمه ها دوید. انگار که دیگر خسته نبود. چیزی او را به جنبش درآورده بود، چالاک می دوید و زیر لب با خودش نجوا می کرد:
آقایم حسین (ع) کجاست؟ آیا سالم است؟
به محض اینکه <جون> را دید، همین سوال را کرد. <جون> که نفس نفس می زد و دست های خون آلودش را مقابل سینه اش گرفته بود، جواب داد:
ـ آری امام سالم است. آنجا بر جنازه ی <مسلم بن عوسجه> ایستاده است...
عابس به سویی که <جون> نشان داده بود، نگاه کرد. قامت استوار امام، نیروی تازه ای در وجود خسته اش دواند. لحظه ای امام را نگریست. خواست به سویش برود و دست هایش را ببوسد، اما با دیدن شهدا و مجروحان بر زمین مانده، از این کار منصرف شد. تصمیم گرفت در نجات مجروحان به یاری دوستانش بشتابد، اما هنوز قدم برنداشته بود که صدایی او را به خود آورد. به طرف صدا برگشت و غلامش ـ <شوذب> را دید.
شوذب سلام کرد؛ عابس را به گرمی در آغوش کشید و شانه هایش را بوسید. هر دو لحظه ای تنگ در آغوش هم، آرام گریستند، مرزی بین غم و شادی نمانده بود. مهم نبود که گریه هایشان از چیست؟ خود این راه را برگزیده بودند، راهی که شادی و غمش یکسان بود.
عابس نگاهی به پیشانی مجروح شوذب کرده و گره در ابرو انداخت:
ـ تو مجروحی شوذب!
شوذب با لبخندی که بر پهنه ی صورتش نشسته بود، گفت:
ـ هنوز بر پایم عابس و تا ده ها تن از دشمن را نکشم از پای نخواهم نشست.
و سپس رو به سپاهیان کوفه کرد و زیر لب گفت:
ـ این یاغیان که من می بینم آرام نخواهند گرفت، مهیّای حمله ای دیگرند.
عابس محاسنش را به دست گرفت و گفت:
ـ این محاسن وقتی به خونم رنگین خواهد شد که بتوانم خون بسیاری از این نابخردان را بر این زمین تف دیده بریزم.
شوذب، نگاهش را از سپاه دشمن گرفت و بر زمین کربلا دوخت:
ـ برویم عابس، تنی چند از دوستانمان بر زمین مانده اند.
عابس، دور دست های افق را کاوید و گفت:
ـ آنان دیگر بر زمین نیستند... ملائک بر بالین آن ها ایستاده اند.
شوذب آهی کشید وگفت:
ـ آری... و بر آسایش آن ها غبطه می خورم.
عابس بر تلی از خاک ایستاد. نفسی عمیق کشید و بر میدان کارزار چشم دوخت. جنگ بار دیگر آغاز شده بود و او علی رغم خستگی و تشنگی، مهیّای حمله ای دیگر بود. یاران امام لحظه ای آرام نمی گرفتند و یکی پس از دیگری به میدان می تاختند و می جنگیدند.
عابس خاطری آسوده داشت و به مرگی شیرین که در انتظارش بود می اندیشید. امام گفته بود: <خداوند شما را امروز اجازه داد که از خود دفاع کنید و بجنگید و صبر داشته باشید که شهادت من و شما در این روز است.>
عابس با سینه ای ستبر و قلبی پرامید، در انتظار تولّدی دیگر بود. به لذّت پایانی راه می اندیشید: راهی که پایانش، آغاز همه چیز بود.
آن روز که در کوفه و در منزل <هانی> گرد آمده بودند و پیمان نامه ای را در بیعت با امام امضاء کردند، راه کاملاً روشن بود. مردم با امام بیعت کردند و او را به کوفه فراخواندند، امّا عابس، از همان روز نگران این بیعت بود. کوفیان را خوب می شناخت و بیعت شکنی شان را با علی (ع) به خاطر داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب دو دست چون دو بال