فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بدون شوهرم هرگز

نسخه الکترونیک کتاب بدون شوهرم هرگز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بدون شوهرم هرگز

«بدون شوهرم هرگز» خاطرات خانم یوستینه هارون‌مهدوی، بانویی آلمانی، است که با دانشجویی ایرانی که برای تحصیل به آلمان رفته است، ازدواج می‌کند و سپس در سال‌های قبل از انقلاب ایران همراه همسرش که بعدها مدارج بالایی را در مشاغل دولتی به دست می‌آورد، به ایران می‌آید. خاطراتی که به شکلی مشروح دورانی نزدیک به نیم‌قرن زندگی خود با همسر ایرانی‌اش را بازگو می‌کند؛ از زندگی مردم ایران و آداب و رسوم اقوام مختلف گرفته تا وقایع سال‌های حکومت محمدرضا پهلوی، دستگیری همسرش، آزادی او و پس از آن پیروزی انقلاب ایران و درنهایت مراجعت به آلمان.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 7.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بدون شوهرم هرگز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سپاس

سپاس نخستین من نثار شوهر و همراه و هم سفر عزیزم می شود که در بیش از پنجاه سال زندگی زناشویی، در خوشی ها و ناخوشی ها، کنار من بوده و جهان تازه ای به روی من گشوده است. و سپاس ویژه ای دارم برای فرزندانمان مونا و ساسان که در ساعات پرهیجان نوشتن این زندگی نامه، با یادآوری ها و کمک های معنوی و فنیِ توام با محبت بیش ازحد خود مرا یاری کردند و توانستم این کار را به پایان برسانم.
همچنین از همه کسانی که به نحوی در چاپ و نشر این کتاب نقشی داشته و به گونه ای با کمک های ارزنده خود مرا یاری داده اند، قدردانی می کنم.
در خاتمه می بایستی از کسانی که به خاطر آزادی قلم و بیان جانشان را از دست داده اند، با نهایت احترام یاد کرده و سپاس خود را ابراز نمایم.

دربارهٔ کتاب

«بدون شوهرم هرگز» خاطرات خانم یوستینه هارون مهدوی، بانویی آلمانی، است که با دانشجویی ایرانی که برای تحصیل به آلمان رفته است، ازدواج می کند و سپس در سال های قبل از انقلاب ایران همراه همسرش که بعدها مدارج بالایی را در مشاغل دولتی به دست می آورد، به ایران می آید. خاطراتی که به شکلی مشروح دورانی نزدیک به نیم قرن زندگی خود با همسر ایرانی اش را بازگو می کند؛ از زندگی مردم ایران و آداب و رسوم اقوام مختلف گرفته تا وقایع سال های حکومت محمدرضا پهلوی، دستگیری همسرش، آزادی او و پس از آن پیروزی انقلاب ایران و درنهایت مراجعت به آلمان.
این کتاب نخستین بار در آلمان منتشر شد و مورد استقبال وسیع قرار گرفت.

۱- بدون شوهرم هرگز

«ضدانقلاب، مزدوران ساواک، می خواهند تلویزیون تهران را اشغال کنند تا صدای آزادی را درهم بشکنند.
مردم تهران و همهٔ ما که به اسلام و کشورمان باور داریم، باید به کمک انقلابیون بیاییم.»
صدای گویندهٔ خبر از شدّت هیجان می لرزید.
مسعود، مثل تمام این روزهای بحرانی، فوری تلویزیون را روشن کرده بود. ما تازه از دیدار خاله زندنیا برگشته بودیم که با فریادهای گویندهٔ تلویزیون مواجه شدیم. گوینده مردم را به کمک می طلبید، ولی هرچند که عجز و التماسش توام با فریاد بود، آن چنان به دل نمی نشست. شاید به این خاطر بود که رخدادهای این چند وقت اخیر دیگر تحملی برای من و خیلی های دیگر باقی نگذاشته بود.
بعدازظهر مطبوعی داشتیم. مونای چهارساله ام را که خسته وکوفته بود، برخلاف عادت، در اتاق ساسان، درست زیر پنجره، در بستر گذاشتم.
و نمی دانم چرا.
شاید برای اینکه پسر ۱۱ سالهٔ ما، روی لبهٔ پنجره، هیجان زده و آشفته، به خیابان پهلوی چشم داشت که از خیابان های زیبا و پردرخت تهران بود.
ما از چشم انداز خانه مان شرق و جنوب و شمال را خوب می دیدیم و من این خانهٔ زیبا را با تمام حوادثی که در آن بر ما گذشت، از تمام خانه های دیگری که منزل داشتیم، بیشتر دوست می داشتم.
ساسان با صدایی که نمی شد آن را نشنید، گفت:
«مامان، پائینو ببین، تمام خیابون پر از جمعیت شده، خیلی از مردم یه دستمال به سرشون بستن.»
صدای بوق های ممتد، فریادها، شعارها، موتور جیپ ها و انبوه آدمیان از هرطرف شنیده می شد.
راستی هم بسیاری شان، شال فلسطینی به سر و گردن داشته اند که نشانهٔ مبارزان عرفات بود.
جمعیت، مانند رودی از آتش مذاب، شعله ور از کینه و خشم و نفرت، از برابر پنجرهٔ خانهٔ ما می گذشتند.
ناگهان سردم شد.
مسعود فریاد زد:
«از پنجره بیایید کنار، اون ها مسلح هستند...»
دقایقی بعد صدای یک گلوله بر همهٔ فریادها غالب آمد. فرصت اینکه بدانیم صدا از کجا می آید، نداشتیم. آتش گلوله شراره زنان از بالای سرمان می گذشت، شیشه ها و چینی آلات در ویترین به صدا درآمدند، قاب عکسی از دیوار بر زمین افتاد و چراغی که روی میز از سقف آویزان بود، مثل برگ های پائیزی به رقص درآمد و ناگهان همه جا تاریک شد.
ساسان پناه آورد به آغوش من و من فریاد کشیدم. ثانیه ای گذشت که برای من زمانی بی انتها بود. مسعود مرا بر روی زمین خوابانید. بغضی که در این ماه های غوغای انقلاب گلوگیرم شده بود و راه نفسم را می بست، حالا گلوگیرتر شده است.
در چشم های مسعود آثار ترس را می دیدم، ترس از نگرانی های پیش بینی نشده، ترس به خاطر ما.
خروش خیابان مانند دیواری از مه در برابرم بود و من با تمام وجودم دلهره و اضطراب مسعود را حس می کردم.
مسعود هرگز نمی ترسید، یا دست کم نشان می داد که نمی ترسد. او همیشه آرام بود و در مقابل هر حادثه ای به من اطمینان می بخشید. ولی این نگاهِ خروشانِ پرفریاد مال این مرد نبود. مردی که حتّی در بند و زندان هم به من جرئت و جسارت می بخشید و حبس و بند را به چیزی نمی گرفت.
ناگهان با شنیدن صدای مونا انگار خنجری بر قلبم نشست. می خواستم در میان صفیر گلوله ها به سوی او بروم که مسعود مرا نگه داشت و گفت: «نه! یوستینه! فوری بروید به حمام!» و مرا و ساسان را به طرف تنها اتاقی که پنجره نداشت، حمام، برد. وحشت مرگ جای مهربانی را گرفته بود و من ساسان را به داخل حمام کشانیدم.
آه، چه عاجزند کلمات، وقتی که می خواهند احساسی عمیق را بیان کنند! چه ناتوان می شوند و حقیقت چه لال و بی زبان می ماند به هنگام عشقی آتشین، و به هنگام وحشت مرگ.
اما شعرها و ترانه های فارسی این دردها را خوب می شناسند؛ غم ها و شادی ها، حسرت ها و امیدها و ناامیدی ها را خوب می توانند بیان کنند. همهٔ این هایی را که بی مددِ کلامی در چهرهٔ آدمیان می توان دید و می توان دریافت.
امروز، پس از حدود سی وشش سال که من بر سر آنم تا آن ترس ها و دلهره ها و آشفتگی ها را بازگو کنم و کلمات مناسبی برای آن ها بیایم که چه دیده ایم و چه کشیده ایم، بیت هایی از شعر سهراب سپهری به یاری من می آید و در من می جوشد:

و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونهٔ یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشهٔ انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجرهٔ سرخ- گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت، پرِ اکسیژن مرگ است.

این ها را برای مسعود می خوانم که همراه اندیشه های من می آید و پرسش های مرا درمی یابد:
سهراب آهنگ ترس های دائمی خود را نقش می زند اما، ما، یوستینه، آنچه بر ما گذشت، ترس از مرگ دیگران بود، بچه هایمان.
زمانی سکوت میان ما برقرار شد و آنگاه مسعود خندید و گفت:
«اما سهراب شعر “صدای پای آب” را با این جمله ها پایان می دهد:»

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

گفتم:
«حق با اوست، من به دنبال حقیقتی که در جستجوی آنیم، همچنان دوانم. هرچند می دانم و می بینم راه دشواری است.
«آیا ما، همواره در چنین جست وجویی نبوده ایم و زندگی ما، تلاش مستمر برای یافتن حقیقت نبوده است؟!»
رگبار گلوله ها بی وقفه بر خانهٔ ما می بارید.
«آیا ما هدف هستیم؟!»
«معلوم است، در این مجموعه کسی جز ما نه اهل سیاست است و نه شغلی سیاسی دارد.»
مسعود که مونا را در پناه گرفته بود، خودش را خزان خزان به من رسانید. ساسان و من در هم پیچیده بودیم و من آغوش گشودم و مسعود مونا را در آغوشم گذاشت.
مونا ماجرا را بسیار هیجان انگیز می دید و نگاه پرسشگرانه ای در من داشت.
صدای مسعود که آرامشی غیرطبیعی به خود گرفته بود، برخاست!
«تو همین جا می مونی، هر چه که پیش بیاد، اینجا همه تون در امانید.»
من سرم را به نشانهٔ قبول تکان دادم.
نمی دانم این حالت مسعود را که آمیخته ای از نگرانی، درد، مسئولیت و حقیقتِ عریانِ زشت بود، چگونه می توانم وصف کنم. آیا عشق بود؟ آری، یقین دارم، عشق به وطنش بود، عشق به فرزندانش و به من که همراه و همسر و هم سفرش بوده ام و طی سیزده سال زندگی مشترک جز عشق و مهربانی از او ندیده ام.
مسعود ساسان را در کنار گرفت، پسری که همیشه و در هر حادثه ای که برای ما پیش می آمد، آرام می ماند.
ساسان، در خردسالی هم، وقتی می ترسید، هرگز مانند کودکان هم سن وسالش به گریه نمی افتاد و فریاد برنمی داشت.
او با چشمان تیره و درشتش نگاهی کاوشگرانه داشت تا بداند چه پیش آمده است.
گاهی با خودم می اندیشیدم که او در همین سن یازده سالگی بسیاری چیزها را در روزگار بحرانی ما درمی یابد و از این بابت نگران و ناراحت می شدم.
بیرون غوغای شعارهای عده ای یکسره می پیچید و خانهٔ ما همچنان گلوله باران می شد.
چرا ما را به تیر می بندند؟! مسعود را نشانه گرفته اند؟! تمامی گذران این سال ها مانند فیلم سینمائی در مغزم می گشت.
سال هایی که مسعود، در هر مقام و مسئولیتی که بود، جان و جوانی اش را به خاطر وطنش و به خاطر مردم وطنش به میدان می گذاشت.
ناگهان تلفن در اتاق پذیرائی به صدا در آمد.
فریاد زدم:
«مسعود، جواب نده.»
مسعود نگاهی در من انداخت و گفت:
«شاید کسی باشد که بشود از او کمک خواست.»
و خود را به جانب تلفن کشانید.
من ترسم را در خود فرو بردم و آرام گریستم.
«الو، بله، من مهدوی هستم.»
با کی حرف می زد؟
کلمات بعدی تند و تلخ شدند، آمرانه و سنگین.
عده ای در پلکان خانه ایستاده اند و همین حالا است که درهای خانهٔ ما را بشکنند. غوغاگرانی که بیرون درگاه خانه غریو برمی کشیدند، دیگر نیروی انقلاب نبودند، آن ها سرِ جنگ و جدال داشتند، از پله ها بالا و پائین می رفتند و ساختمان را با صدای چکمه هایشان به لرزه درمی آوردند. آن ها دیگر صدایی را نمی شنیدند و انگیزه شان فرود آوردن قدرتی بود که دیگر وجود نداشت.
«بله، ده دقیقه است که این ها بدون توقف تیراندازی می کنند و خیال می کنم مستقیم به طرف خانهٔ ما نشانه می روند.»
مسعود بر روی کلمات تکیه می کرد و آن ها را با قوّت بر زبان می آورد:
«محمود خان! فوری به سرهنگ توکلی تلفن کنید، او باید بی درنگ جلوی این ها را بگیرد، بی درنگ، می شنوید. این حرکات باعث ترس و وحشت خانواده ام شده است.»
دریادار محمود علوی، قائم مقام وزیر دفاع در نیروی دریایی و دوست نزدیک مسعود، آن سوی سیم تلفن بود. خدای را سپاس، اندکی راحت شدم، اگر او توکلی را که رئیس کمیتهٔ انقلاب بود، پیدا می کرد، ما نجات می یافتیم.
این انقلابیون بودند که خودشان مسعود را به وزارت دفاع خواستند، بااینکه می دانستند که او آدم مستقلی است و آسان تن به هر کاری نمی دهد.
اما مسعود در مبارزاتش، برای بنای یک جمهوری دموکرات و آزاد، تنها نبود. دوستان و همراهانی داشت که از تعصبات فکری برکنار بودند و از آزادگان ایران به شمار می آمدند.
نگاهی نگران و مشوّش به مسعود داشتم، آرامم ساخت و گفت:
«امیدوارم علوی فوراً اقدام کند.»
طوفان و سروصدا همچنان ادامه داشت. هنوز صدای پای آن ها در راه پله به گوش می رسید. ما دیگر امید از همه چیز برگرفته بودیم. چنددقیقه ای بعد ناگهان آتش سلاح ها خاموش شد، تودهٔ جمعیت پس کشید و غوغا را به شمال شهر و به محل ایستگاه رادیوتلویزیون کشانید.
من با احتیاط کامل به یکی از پنجره ها نزدیک شدم که ازآنجا صفیر مرگ به سوی ما شیهه می کشید.
نگاهی به بیرون انداختم، انبوه انسان ها مانند اژدهایی در خیابان می لولیدند و غوغاها را با خود می بردند.
چه شادی و غروری داشتم، وقتی دو سال پیش به این خانه اسباب کشیده بودیم. شب ها می شد از هر اتاقی زنجیر نور را در سراسر خیابان به چشم نشانید و قلّهٔ سرسپیدِ البرز را در امتداد ردهٔ درختان تنومند و کهن سالِ خیابان پهلوی تماشا کرد.
شهر، شهری که من یازده سال پیش برای نخستین بار بر خاک آن پا گذاشتم، آغوش باز و گشاده اش، از شمالِ سبز و خرّم و مطبوع تا جنوب گرم و خشک و فقیرنشین، دامن می کشید.
پنداری که شهر سه ونیم میلیونی آن روز (امروز بیش از دوازده میلیون) که می خواست تعادلی بین هوای تروتازهٔ شمال و هوای خشک جنوبش برقرار کند و در امتداد سی وپنج کیلومتر دامنهٔ قلّهٔ پوشیده از برف دماوند که در ارتفاع ۵۶۷۰ متری سر کشیده بود، جلوه و جلائی دلپذیر داشت.
یازده سال پیش به اینجا وارد شدم، به ایران که دیگر خانهٔ خودم بود، چه سفرها داشتیم! در چه شهرهایی زندگی کردیم! و حالا چه پیش خواهد آمد!
مسعود که بی گمان اندیشه های مرا درمی یافت، گفت:
«تو و بچه ها رو به محض اینکه امکانش پیدا شد، می فرستم آلمان.این ها بر اساس اعتقادات و باورهاشون برای هرکاری آماده اند. یک مثل ایرانی داریم که می گه: “تر و خشک باهم می سوزند.”»
خرد ایرانی، سرزمین و مردم ایران، آئین و اخلاق و مذاهبی گوناگون که در طول تاریخ، آزاد و راحت، کنار هم زیسته اند. سرزمینی که صدها سال پیش' از ریشه های تمدّنی کهن برخاسته است، سرزمینی که غالباً مورد هجوم و حمله قرار داشت و قدرت طلبی ها میان دوست و دشمن تفاوتی باقی نمی گذاشت، اما این ها چه...؟!
مسعود به گروه قدرت طلبان حریص تعلّق نداشت، فرصت طلب و قدرت خواه نبود، و در کنار این ها نمی توانست هیچ نوع جور و ستمی را نسبت به ایرانیان تحمل کند. او یک ایرانی اصیل و شریف بود که من از او بسیار آموختم و در حالی وطن خود را برای تحقق آرزوهای پاک او ترک کردم که در صداقت او تردید نداشتم.
«برای من هرچه پیش بیاد، مهم نیست، اما تو باید با بچه ها برگردی آلمان. در اولین فرصت عزیزم، اینو به من قول می دی؟»
صدایی از من برنمی آمد، سرم را دوباره به نشانی موافقت تکان دادم، اما در درونم این اندیشه با قوّت و قدرت می جوشید که:
«بدون شوهرم، هرگز!»
ما دیگر در حدفاصل تیراندازی و سکوت بعدازآن قرار داشتیم. از خطر جسته بودیم، اما خاطر آسوده ای نداشتیم. ترک وطن بر مبنای عمیق ترین احساسات مسئولیت پذیرانه و پس از ماه ها و فکر و ذکر و محاسبه ها در برابر پرسشی بی جواب که:
چه خواهد شد؟!

دربارهٔ نویسنده

یوستینه هارون مهدوی در ژوئن ۱۹۴۵ میلادی برابر خردادماه ۱۳۲۴ خورشیدی در شهر کوچک مورباخ در ایالت هونسروک آلمان، دریک خانواده اصیل آلمانی، به دنیا آمد.
یوستینه فارغ التحصیل رشته پزشک یاری اطفال است و سال ها در بیمارستان های ایدار اُبرشْتَین و مونیخ مشغول به کار بوده است.

نظرات کاربران درباره کتاب بدون شوهرم هرگز

من یه بدون دخترم هرگز رو شنیده بودم که یه خانم آمریکایی کلی از خجالت ایرانیها در اومده بود
در 1 سال پیش توسط