فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
 کتاب هزار و یک خشم

کتاب هزار و یک خشم

نسخه الکترونیک کتاب هزار و یک خشم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب هزار و یک خشم

دلش نمی‌خواست با دسپینا حرف بزند. دلش هوای صدای آرامش‌بخش خواهرش و کتاب شعر پدرش را کرده بود. لبخند دلنشین و خنده‌ی مُسری شیوا را می‌خواست. دلش هوای تختخواب خودش را کرد و شبی که بتواند بدون هراس از سپیده‌ی صبح بیارامد. و طارق را می‌خواست. دلش می‌خواست باز هم وقتی حرفی می‌زد که از فرط اشتباه بودن کاملاً درست به نظر می‌رسید، خودش را جلو بیندازد و لرزش خنده‌ی او را از روی پیراهنش حس کند. شاید ضعف باشد اما نیاز داشت یک نفر برای یک لحظه هم که شده، بار سنگین روی شانه‌هایش را بردارد. او را از این بار سنگین خلاص کند، آن‌طور‌که روز فوت مادرش، طارق این کار را کرده بود؛ زمانی‌که شهرزاد را در حالی یافت که به تنهایی در باغ گل سرخ پشت خانه‌شان نشسته بود و می‌گریست. آن روز، هر دو دستش را گرفته بود و هیچ حرفی نزده بود. فقط رنج او را از وجودش بیرون کشیده بود، فقط با نیروی دستانش. طارق می‌توانست باز هم همین کار را بکند. او با خوشحالی تمام این کار را می‌کرد. به‌خاطر شهرزاد.

ادامه...

بخشی از کتاب هزار و یک خشم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

هزار و یک خشم

رنی عهدیه

مترجم: فریده اشرفی





 حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



تقدیم به آنان که باور دارند عشق یک معجزه است.

سرآغاز

قرار نبود سپیده دم دلپذیری باشد.
آسمان این خبر را با هاله ی غم انگیز نقره فامش که از آن سوی افق چشمک می زد، از پیش آشکار ساخت.
مرد جوانی در مهتابیِ(۱) پشت بامِ کاخ مرمرین، کنار پدرش ایستاده بود. آنها نور ضعیف خورشید سپیده دم را تماشا می کردند که با تاملی آرام و سنجیده تاریکی را عقب می زد.
مرد جوان پرسید: «او کجاست؟»
پدر به او نمی نگریست. «از زمانِ صدورِ فرمان از اتاقش بیرون نیامده است.»
جوان یک دست را بین موهای مجعدش برد و در همان حال نفسش را بیرون داد. «به همین دلیل، در هر کوی و برزن شهر، آشوب هایی به پا خواهد شد.»
«اما تو در یک چشم برهم زدن آشوب ها را به سختی سرکوب می کنی.» این پاسخی خشک و رسمی بود، هنوز به امتداد غم انگیز روشنایی صبح می نگریست.
«در یک چشم  برهم  زدن؟ شما فکر نمی کنید هر پدر و مادری، بدون توجه به اصل  و نسب یا مقام و درجه، برای گرفتن انتقام فرزندشان وارد جنگ خواهند شد؟»
سرانجام، پدر رو به پسر کرد. چشمانش افسرده و گود رفته بود، گویی از درون، وزنه ای آنها را گرفته و می کشید. «می جنگند. باید بجنگند. اما تو بی فایده بودنِ جنگ آنها را تضمین خواهی کرد. به وظیفه ات در برابر پادشاه عمل خواهی کرد. می فهمی؟»
جوان درنگ کرد، سپس گفت: «می فهمم.»
«سرلشکر الخوری؟»
پدر به سمت سربازی که پشت سر او ایستاده بود، برگشت. «بله؟»
«امرتان اطاعت شد.»
پدر برای تایید او، سرش را به  پایین تکان داد و سرباز رفت.
بار دیگر، دو مرد به آسمان شب چشم دوختند.
در انتظار.
قطره ای باران روی سطح خشک زیر پایشان خورد و در سنگ قهوه ای روشن ناپدید شد. قطره ی دیگری با صدای دَنگ روی طارمی(۲) آهنی خورد و رفته  رفته به نیستی گرایید.
به زودی، باران با سرعت ثابتی اطراف آنها می بارید.
سرلشکر گفت: «این آزمایش شما نیز هست.» صدای او پر از تشویش و دلهره بود.
جوان همان لحظه پاسخ نداد.
«پدر، او نمی تواند این را تحمل کند.»
«می تواند. او نیرومند است.»
«شما به  هیچ  وجه خالد را نشناخته اید. موضوع توان و نیرو نیست. ذات و اصل است. آنچه در پی این ماجرا پیش می آید، هرچه از او باقیمانده را ویران می سازد و تنها پوستی از او به جای می گذارد؛ همچون سایه ای از آنچه زمانی بوده است.»
چهره ی سرلشکر در هم رفت. «فکر می کنی من راضی هستم که او چنین شود؟ برای جلوگیری از این کار، خونم را هم می دهم. اما چاره ای نیست.»
جوان سرش را به چپ وراست تکان داد و قطره های باران را از زیر چانه اش زدود.
«نمی توانم باور کنم.»
«جلال...»
«باید راه دیگری هم باشد.» جوان با گفتن این حرف از طارمی روی برگرداند و در راه پله ناپدید شد.
در سراسر شهر، چاه های خشکیده، دوباره پر از آب شده بودند. منبع های آبِ تَرَک خورده و آفتاب سوخته که خیس شده بودند، با یک دنیا امید می درخشیدند و مردم رِی با شادیِ تازه ای از خواب برخاستند. با شتاب به کوی و برزن رفتند و چهره ی خندانشان را رو به آسمان گرفتند.
بی آنکه از بهای آن آگاه باشند.
اما در اندرونیِ کاخ مرمری و سنگی، پسری هجده ساله به تنهایی مقابل میزی از چوب آبنوسِ صیقل خورده، نشسته بود...
به صدای باران گوش می داد.
نورِ تنها چراغ اتاق در چشمان میشی او منعکس می شد.
نوری که تاریکی آن را دربرگرفته بود.
آرنج هایش را محکم روی زانوانش نگه داشته و دستانش را دور ابروانش گرفته بود. سپس چشمانش را بست و آن کلمات، اطراف او طنین انداز شد و گوش هایش را با وعده و وعیدِ زندگی ای پر کرد که ریشه در گذشته داشت.
با وعده ی یک زندگی برای کفاره ی گناهانش.
صد زندگی در ازای هر زندگی ای که تو نابود کردی. هر سپیده دم، یکی. اگر تنها درمورد یک صبح کوتاهی کنی، من خواب و آرزوهایت را می گیرم. من شَهرَت را از تو می گیرم.
و من این زندگی ها را از تو می گیرم، هزار برابر.
***
آنها مهربان و باملاحظه نبودند. اما اصلاً چرا باید مهربان می بودند؟ درواقع، انتظار نداشتند که او پس از سپیده دمِ روزِ بعد زنده باشد.
دستانی که شانه ای از جنس عاج را محکم بین گیسوان شهرزاد که تا کمرش می رسید، کشیدند و پوست تیره ی بازوی او را با بازوبندی از چوب صندل خراشیدند، با حالتِ بی اعتناییِ بی رحمانه ای کار می کردند.
شهرزاد خدمتکار جوانی را می نگریست که اکلیل طلایی رنگی روی شانه های برهنه ی او می پاشید که نور خورشیدِ در حالِ غروب را به خود جذب می کرد.
نسیمی لابه لای پرده های نازک و لطیفی که دیوارهای اتاق را پوشانده بود، می وزید. عطر خوشایند بهارنارنج از درِ چوبیِ کنده کاریِ ایوان، در اتاق پراکنده می شد و یک رهایی را زمزمه می کرد که حالا دیگر دست نیافتنی بود.
این تصمیم من بود. به یاد داشته باش، شیوا.
هنگامی که دختر دیگری خواست گردن آویز جواهرنشان عظیم و سنگینی را دور گردنش ببندد، شهرزاد گفت: «گردن آویز نمی خواهم.»
«این هدیه ی خلیفه است. بانوی من، شما باید این را به گردنتان بیاویزید.»
شهرزاد با ناباوریِ شادمانه ای به دختر باریک اندام نگریست. «و اگر این کار را نکنم چه می شود؟ او مرا می کُشَد؟»
«خواهش می کنم، بانوی من. من...»
شهرزاد آه کشید. «به گمانم، حالا زمان صحبت درباره ی این موضوع نیست.»
«بله، بانوی من.»
«اسم من شهرزاد است.»
«می دانم، بانوی من.» دختر پیش از آنکه برای کمک به پوشیدن بالاپوش طلادوزی شده ی شهرزاد جلو برود، با ناراحتی نگاهش را به سوی خدمتکارِ دیگر برگرداند. زمانی که دو زن جوان آن جامه ی سنگین را روی شانه های صاف و برجسته ی او گذاشتند، شهرزاد در آیینه ی مقابلش، محصول نهایی را ورانداز کرد.
گیسوان آراسته برای نیمه شبش، همچون شیشه ی آتشفشانی می درخشید و چشمان عسلی اش به طور متناوب رگه ای مشکی و سرمه کشیده یا طلای مایع را نشان می داد. بین ابروانش نگین یاقوتی به شکل اشک و به اندازه ی برجستگیِ کف انگشت شستش آویزان بود؛ لنگه ی همان نگین از زنجیر ظریفِ دورِ کمر برهنه اش آویزان بود و با هر حرکتِ او به شلوار ابریشمی اش می خورد. خود بالاپوش، از تافته ی گلدار روشن بود و با نخ های طلا و نقره و طرحی ظریف و پیچیده دوخته شده بود و تا روی قوزک پایش بسیار گشاد می شد و آشفته و بی نظم به نظر می رسید.
شبیه یک طاووس طلاکاری شده به نظر می آیم.
شهرزاد پرسید: «همه ی آنها همین طور مسخره به نظر می آمدند؟»
بار دیگر، آن دو زن با ناراحتی روی خود را برگرداندند.
اطمینان دارم شیوا به این اندازه مسخره به نظر نمی آمد...
حالت چهره ی شهرزاد جدی شد.
شیوا حتماً زیبا شده بود. زیبا و قوی.
ناخن هایش در کف دستش فرو رفتند؛ هلال های باریک و ظریفِ به جای مانده از آنها، نشان از اراده ی پولادین او داشتند.
با صدای ضربه ی ملایمی که به در خورد، هر سه نفر برگشتند ـ نفس همگی در سینه حبس شد.
با وجود شهامتِ تازه به دست آمده، قلب شهرزاد نیز به شدت شروع به تپیدن کرد.
«می توانم داخل شوم؟» این صدای آرام پدرش بود که سکوت را شکست، درخواست ورود می کرد و حالتی عذرخواهانه داشت.
شهرزاد به آرامی نفسش را بیرون داد... با احتیاط.
«بابا، شما اینجا چه می کنید؟» کلام او صبورانه و در عین حال نگران و نامطمئن بود.
جهاندار الخیزران لِک ولِک کنان وارد اتاق شد. ریش و موهای کنار شقیقه اش جوگندمی شده بود و رنگ های بی شماری در چشمان میشی اش می درخشیدند و مانند دریای گرفتار توفان، دگرگون می شدند.
پدر، شاخه ای گل سرخِ نوشکفته در دست داشت که میان آن از رنگ تهی و لبه ی گلبرگ هایش با ته رنگی از یک ارغوانیِ سرخ گونه آمیخته بود.
شهرزاد پرسید: «ایرسا کجاست؟» دلهره ی او از لحنش هویدا بود.
پدرش با اندوه لبخند زد. «در خانه است. اجازه ندادم همراه من بیاید، با اینکه تا آخرین لحظه بگومگو و جوش  و خروش کرد.»
دست کم بابا در این یک مورد، خواسته های مرا نادیده نگرفت.
«شما باید کنار او باشید. او امشب به شما نیاز دارد. خواهش می کنم این کار را برای من انجام بدهید، بابا. همان کاری را که صحبت کرده بودیم، انجام می دهید؟» شهرزاد دست آزاد پدرش را گرفت و محکم فشرد، با فشار دستش به او التماس کرد نقشه هایی را دنبال کند که در روزهای قبل کشیده بود.
«من... من نمی توانم، فرزندم.» جهاندار سرش را پایین انداخت، بغض از سینه به سمت گلویش بالا می رفت. شانه های نحیفش با اندوه می لرزید. «شهرزاد...»
«قوی باشید. به خاطر ایرسا. به شما قول می دهم تمام کارها رو به  راه می شود.» دستش را روی صورت آفتاب سوخته ی پدرش گذاشت و کمی از اشک های او را زدود.
«نمی توانم. فکر اینکه شاید این آخرین غروب زندگی تو...»
«آخرین غروب نخواهد بود. من غروب فردا را هم خواهم دید. این را به شما قول می دهم.»
جهاندار سرش را به طرف پایین تکان داد، سیه روزی اش به هیچ وجه خشم او را خاموش نکرده بود. گل سرخ را مقابل شهرزاد گرفت. «این آخرین گل باغ ماست، هنوز به طورکامل نشکفته اما خواستم از خانه به تو یک یادگاری بدهم.»
شهرزاد با لبخند شاخه ی گل را گرفت، عشق بین آنها بسیار فراتر از سپاس و قدردانیِ صِرف بود اما پدرش جلوی او را گرفت. زمانی که شهرزاد به دلیل آن پی برد، شروع به اعتراض کرد.
پدر زیرلبی، تقریباً به خودش گفت: «نه، چیزی نگو. دست کم شاید برای تو کاری انجام داده باشم.» به گل نگریست، ابروانش در هم بود و دهانش خشک. خدمتکاری در مشتش سرفه کرد، درحالی که دیگری به کف اتاق می نگریست.
شهرزاد با شکیبایی منتظر بود. آگاهانه.
گل سرخ کم کم شکفته شد. گلبرگ هایش از هم باز شدند و با دستی نامرئی به اجبار دوباره به زندگی بازگشتند. همین طور که گل باز می شد، رایحه ای خوشایند فضای بین آنها را پر کرد؛ برای یک لحظه، دل انگیز و عالی... اما خیلی زود، بسیار تند شد. تهوع آور. لبه ی گلبرگ ها در یک چشم برهم زدن از آن صورتی پررنگ و زیبای مایل به ارغوانی، به قهوه ای تیره بدل شد.
سپس آن گل آهسته آهسته خشک و پژمرده شد.
جهاندار با ناامیدی و نگرانی به گلبرگ های خشک آن می نگریست که کنار پایشان روی مرمرهای سفید کف اتاق می ریخت. ناگهان فریاد کشید: «من... من معذرت می خواهم.»
«مهم نیست. بابا، هرگز فراموش نخواهم کرد که در آن لحظه چقدر زیبا بود.» دستش را دور گردن پدر انداخت و او را در آغوش گرفت. با صدایی بسیار آهسته که تنها پدرش می توانست بشنود، در گوش او گفت: «شما همان طور که قول دادید، نزد طارق بروید. ایرسا را بردارید و بروید.»
پدر سرش را به پایین تکان داد، یک بار دیگر چشمانش درخشیدند. «دخترم خیلی دوستت دارم.»
«من هم شما را خیلی دوست دارم. به قول هایم عمل خواهم کرد. به تمامی آنها.»
جهاندار، درمانده و اندوهگین، در سکوت به دختر بزرگش می نگریست.
این بار، صدای ضربه ی روی در، به جای آنکه حالت درخواست داشته باشد، توجه آنها را می طلبید. پیشانی شهرزاد به سرعت به طرف در برگشت، یاقوت سرخ روی آن نیز هم زمان تاب خورد. او شقّ ورقّ ایستاد و چانه ی تیزش را بالا گرفت.
جهاندار کنار او ایستاد و هنگامی که دخترش راه افتاد، صورتش را با دست ها پوشاند.
شهرزاد زیرلبی به پدرش گفت: «مرا ببخشید... خیلی خیلی معذرت می خواهم.» سپس، با گام های بلند از آستانه ی در گذشت تا دنبال نگهبانانی برود که او را با حرکتی دسته جمعی راهنمایی می کردند. هنگامی که شهرزاد به یک سمت پیچید و ناپدید شد، پدرش به زانو درآمد و هق هق گریه را سر داد.
با وجود اندوه پدر که در راهروها انعکاس می یافت، پاهای شهرزاد او را تنها چند قدم در دالان های غارمانند کاخ پیش بردند. ایستاد، زانوانش زیر ابریشمِ لطیفِ شلوارِ گشادی که به پا داشت، می لرزید.
یکی از نگهبانان که قصد داشت او را به ادامه ی حرکت وادارد، با لحنی کسل و بی حوصله گفت: «بانوی من؟»
شهرزاد نفس زنان گفت: «او می تواند صبر کند.»
نگهبانان به یکدیگر نگریستند.
شهرزاد که احتمال داشت اشک هایش ردِ افشاگرانه ای روی گونه هایش به جا بگذارند، یک دست را روی قفسه ی سینه اش فشرد. به طور اتفاقی، نوک انگشتانش به آن گردنبند طلای یغور خورد که دور گلویش بسته شده بود، به آن گردن آویز که با جواهراتی تزیین شده بود که اندازه های زننده و انواع بی شمار داشتند. احساس سنگینی کرد... احساس خفگی. آن گردن آویز شبیه غل وزنجیری جواهرنشان بود. انگشتانش را آزاد گذاشت که در آن شیء نامناسب و رنج آور بپیچند و یک لحظه فکر کرد آن را بِکَنَد و از بدنش جدا کند.
اما انتقام آرامش بخش بود. یک یادآوری دوستانه.
شیوا.
عزیزترین دوستش. صمیمی ترین محرم رازش.
پنجه ی پایش را در صندل های یراق دوزی جمع و بار دیگر شانه هایش را صاف کرد. بی هیچ حرفی، به راهش ادامه داد.
نگهبانان بار دیگر یک لحظه به یکدیگر نگریستند.
هنگامی که به درِ دو لنگه ایِ بسیار بزرگِ اتاق پادشاه رسیدند، شهرزاد پی برد که قلبش دو برابر سرعت همیشگی می تپد. درها با سروصدای زیادی باز شدند و تمام توجه او به هدفش جلب شد و هرچه در اطرافش بود، نادیده گرفت.
درست در انتهای آن اتاق بسیار بزرگ، خالد بن الرشید، خلیفه ی خراسان ایستاده بود.
شاه شاهان.
هیولای کابوس های من.
شهرزاد با هر قدمی که برمی داشت، حس می کرد نفرت در خونش افزایش می یابد؛ همچنین، وضوح قصد و هدفش. به خلیفه خیره شد، چشمانش به هیچ وجه مردد نشدند. هیکل مغرورش در میان مردان همراهش قرار گرفته بود و با نزدیک شدن به او جزئیات بیشتری آشکار می شد.
خلیفه قدبلند و آراسته بود، با هیکل جوانی ورزیده در نبرد و مبارزه. سبک پیرایش موهای صافش حاکی از تمایل او به نظم  و ترتیب در همه ی کارها بود.
هنگامی که شهرزاد قدم به شاه نشین گذاشت، به خلیفه چشم دوخت و حتی در برابر شاه از هر تردیدی خودداری کرد و پا پس نکشید.
ابروان پرپشت شاه کمی بالا رفت. ابروانی که در روشنایی های خاص چراغ، سایه ی بسیار خفیف قهوه ای رنگی دور چشمان او به وجود می آورد و آنها را شبیه چشمان ببر نشان می داد. نیم رخ او گویی مظهر زاویه سازیِ یک هنرمند بود و هنگامی که همچون شهرزاد با بررسی موشکافانه ای می نگریست، ثابت و بی حرکت مانده بود.
چهره ای که می بُرید؛ نگاهی که رخنه می کرد.
شاه دستش را به طرف شهرزاد دراز کرد.
درست لحظه ای که شهرزاد دستش را جلو برد تا شوهرش آن را بگیرد، به یاد آورد که باید در برابر او تعظیم کند.
در زیر آن ظاهر آرام ، خشم موج زد و باعث سرخیِ گونه هایش شد.
هنگامی که شهرزاد دوباره به او نگریست، شاه تنها پلک هایش را به هم می زد. سرش را به پایین تکان داد و گفت: «خاتونم!»
«سرورم!»
من برای دیدن غروب خورشیدِ فردا، زنده خواهم ماند. به هیچ وجه اشتباه نکن. سوگند یاد می کنم تا زمانی که انتقام بگیرم، غروب های زیادی را خواهم دید؛ تا هر زمان که طول بکشد.
و تو را خواهم کشت.
با دستان خودم.
***

نظرات کاربران درباره کتاب هزار و یک خشم