فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کازیوه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاریکی بیکران

کتاب تاریکی بیکران

نسخه الکترونیک کتاب تاریکی بیکران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تاریکی بیکران

برای اولین بار متوجه شدم که خارج از تخیلاتم، دیگر دست ها، پاها، گردن، سر و در کل هیچ جزیی از بدنم را احساس نمی کنم. من دیگر بی وزن هم نبودم، من عملاً هیچ وزنی نداشتم. انگار که اصلاً وجود نداشتم. من نمی توانستم خودم را لمس کنم. زمانی که می خواستم این کار را انجام دهم، در کمال تعجب، حسی مبهم، همچون درکی عمیق از تاریکی، به من دست می داد، درکی آنچنان عمیق، که تا آن لحظه، هرگز در طول آن بی نهایت زمان، احساسش نکرده بودم. این تمام حس من از خودم بود. چیزی شبیه به اینکه تاریکی، خود من هستم. می خواستم کرانه های خودم را، مرزهای وجودیم را در برابر آن تاریکی، مشخص کنم. اما درکمال تعجب، می دیدم که هیچ تصوری از مرزهایم نمی توانم داشته باشم. انگار عین تاریکی، بیکران شده بودم. اصولاً دیگر حتی بیکرانگی هم برایم مبهم می نمود. ((بیکران به چه معناست؟! حدود و مرزهای من، چه معنایی دارند؟!)) در واقع دیگر حد و مرز و بیکرانگی، هردو داشتند بی معنی می شدند. من کم کم، نمی توانستم هیچ کدامشان را درک کنم. تنها با بازگشت به تخیلاتم در گذشته، می توانستم بفهمم که اینها به چه معنا هستند. خارج از تخیلاتم، بی معنی مطلق بودند. آن هنگام که وارد گذشته و خاطراتم نمی شدم، این مفاهیم را حتی فراموش می کردم. در جهان واقعی تاریک من، تضادها از میان رفته بود. مرزی میان خیال و واقع، سیاه و سفید و بیکرانگی و حد و مرز، باقی نمانده بود. آنجا تنها یک سکوت محض بود... حتی آن هم نبود...چون در آنجا دیگر صدایی وجود نداشت و در آن سکوت محض ابدی، مفهوم صدا را فراموش می کردی و آنگاه که صدا را فراموش می کردی، دیگر سکوت نیز بی معنی می شد. من کم کم مفهوم سکوت تاریکی را هم فراموش کرده بودم. در آنجا همه ی تضادها بی معنی شده بودند... انگار هیچ چیز وجود نداشت...

ادامه...

بخشی از کتاب تاریکی بیکران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به فرشته­ی کوچولو هانا
با آرزوی شادکامی و بهروزی ابدی...

حس غریبی داشتم.گیج و منگ. انگار همه چیز عوض شده بود.
«واااااااای. شبیه اینه که اصلاً نخوابیدم. چرا چشمام خوب باز نمیشه.»
به نظر می­آمد که در خانه­ی خودم نیستم. همه چیز، ناآشنا بود. راه رفتنم عادی به نظر نمی­رسید. انگار اصلاً راه نمی­رفتم، بلکه شنا می­کردم. واقعاً شوک­آور بود. با خودم گفتم:
«چرا اینجوری شدم؟!»
احساس کردم که حالت خواب آلودگی، وضعیتم را به این شکل درآورده است. به همین خاطر، سریع به سمت دستشویی رفتم تا آبی به سر و صورتم بزنم و کمی سرحال بیایم. شیر آب را باز کردم و حسابی صورتم را شستم و دوباره سرم را بالا گرفتم و به آینه نگاه کردم. ترسیدم. انگار غریبه­ای روبرویم بود. سرد و بی روح، رنگ مرده، خشک و بی­احساس و بی­تفاوت.
انگار ساعت­ها بود که مرده بودم. چند سیلی به صورتم زدم و سریع دوباره خم شدم، حسابی صورتم را شستم و فوراً دوباره خودم را در آینه نگاه کردم. کم کم داشتم وحشت زده می­شدم. می­دانستم که این، من هستم. خود خودم، کاملاً خودم بودم. اما آن چیزی که من را شوکه می کرد، بی­روحی، سردی و خشکی کامل صورتم بود. کاش وحشت و ترس بزرگی که در مغزم می­گذشت را روی صورتم می­دیدم. موضوع این بود که با وجود آن همه ترس، از آن حالت بی­روح، چیزی که از این هم ترسناک­تر و آزاردهنده­تر بود، این بود که در آینه، هیچ واکنشی را روی صورتم نمی­دیدم. انگار مرده بودم. دوباره با ترس، به آرامی، به صورتم چند سیلی زدم.
باخودم گفتم:«شاید از خستگی و بدخوابی امشب باشه؟!»
اینجوری خودم را آرام می­کردم. اما نه. واقعاً چیزی از آن همه ترس توی ذهنم، روی صورتم وجود نداشت. این وحشتناک بود. از ترس، داشتم می­خندیدم. چون می­خواستم حالت و احساس روی صورتم تغییر کند، اما بیشتر وحشت زده شدم. من قاه قاه می­خندیدم. اما صورتم بی­حرکت بود. بدون کوچکترین حرکت و­احساسی. رنگ مرده لعنتی، صورتم را ول نمی­کرد. حس وحشتناکم بیشتر شد.
«آخه چرا من اینجوری شدم؟! زود خوب میشم بابا. تازه از خواب پا شدم. نترس اسکل. ابله، ترسو، هههههههه. بی­خیال آینه­ی لعنتی...»
دوباره سریع خم شدم، آبی به صورتم زدم و با اضطراب، در حالی که به خودم نیم نگاهی انداختم، از دستشویی بیرون آمدم. اما خیلی عجیب بود. انگار توی آب، راه می­رفتم. با وجود اینکه احساس کم شدن وزن را داشتم، اما چون به این شکل راه رفتن، عادت نداشتم، حرکت کردن سخت شده بود. دقیقاً حس شناور شدن را داشتم. بسیار شبیه به حالت فضانوردها بود. حس بی­وزنی. انگار شبیه آن لعنتی هم بود. برای لحظه­ای، مانده بودم که چه کار کنم؟
از روی عادت، به سمت یخچال رفته بودم تا چیزی بخورم، به خصوص آب. چون هر روز صبح، که از خواب بیدار می­شدم، از تشنگی، فوراً سراغ یخچال می­رفتم و آب می­خوردم. اما من، اصلاً تشنه نبودم. حتی به اندازه ذره­ای هم احساس تشنگی نمی­کردم. این عجیب بود. واقعاً عجیب بود. نه تنها تشنه نبودم، که از تصور نوشیدن آب هم تعجب می­کردم. چیز غریبی بود. اصلاً مسخره به نظر می­رسید.
«خوردن آب؟!»
واقعاً خوردن آب، برایم احمقانه، چندش­آور و غیر قابل تحمل شده بود.
«اصلاً چطور ممکنه که آب رو خورد؟! من چطور می­تونستم که آب بخورم؟! آخه مگه آب اصلاً...، اصلاً چرا...، آخه...»
درِ یخچال را بستم. مغزم داشت سوت می­کشید. خوردن آب، به اندازه خوردن سنگ، احمقانه و بی­مورد به نظر می­رسید. اما من تشنگی را خوب به یاد داشتم. آره، با این حال من دقیقاً می­دانستم که تشنگی چیست و چه حسی است. اما با همه­ی این حرف­ها، با وجود اینکه بیشتر از هشت ساعت بود که آب نخورده بودم، هیچ تشنگی­ای احساس نمی­کردم. حتی به اندازه ذره­ای هم، تمایلی به آب نداشتم. آن هم به درک، اصلاً خوردن آب برایم احمقانه شده بود، بی­مورد و خنده دار و مانند تلاش برای خوردن سنگ، اضطراب­آور. تصورش را بکنید که بخواهید سنگی را بخورید! اصولاً هیچ انسان یا حیوان نرمالی، چنین چیزی به مخیله­اش هم خطور نمی­کند. بی­معنی بودنِ تمایل به خوردن آب، این وضعیت را برایم ایجاد کرده بود. فکر می­کردم که چطور تا حالا توانسته بودم که چنین کار بی­معنا و وحشتناکی را انجام دهم.
از ترس، بی خیال آب شدم. دوباره رفتم سراغ یخچال و دربش را باز کردم و سراسیمه، همه قسمت­هایش را ورنداز کردم. میوه، سبزی،کره و پنیر و.... همه چیز، همه­ی آنها بی­معنی شده بودند. همه چیز مانند آب شده بود. بی­معنی، احمقانه، احمقانه...
((لعنتیا، همه­شون به اندازه خوردن سنگ، احمقانه و غیرقابل تصور شدن.))
از ترس، مربا را برداشتم و دربش را باز کردم و با انگشت، مقداری از آن را درآوردم و به سمت دهانم بردم. اما نه، وحشتناک بود. کل وجودم از تصور خوردنش، به چندش­آمد. انگار تکه­ای مدفوع را به دست­هایم مالیده بودم.
((آخه چه جوری این گه رو می­خوای بخوری احمق؟! احمق، احمق، عوضی...))
شیشه مربا را همچون یک چیز چندش­آور رها کردم. مربا با سرعتی کمتر از حالت معمولی روی زمین افتاد. و این هم تعجبم را بیشتر کرد. اما حالت چندش آور دست زدن به یک ماده لزج، با این احساس که انگار به چیز بسیار کثیفی دست زده بودم، باعث شد که فوراً به سمت دستشویی برم و با وسواس، دست­هایم را بشویم. انگار واقعاً داشتم که چیز بسیار کثیفی را از رویش پاک می­کردم. حسابی به­هم ریخته بودم. تندتند نفس می­کشیدم و ترسیده بودم. اما انگار آب هم مثل سابق، به راحتی از شیر، پایین نمی­آمد و قطره­های زیادی از آن، در هوا معلق می­شد. با تعجب و اضطراب، از دستشویی بیرون آمدم و سریع رفتم جلوی آینه.
((وااااای، لعنتی، لعنتی...))
چیزی که من را به شدت وحشت زده می­کرد، آن بی­تفاوتی توی چهره­ام بود. آن­همه وحشت و اضطراب توی مغزم، اصلاً روی صورتم دیده نمی­شد. تنها بی­تفاوتی کامل وجود داشت. بی خیال، سرد و بی­روح بودم. انگار مرده بودم. تنها نشانه­ی زنده بودن روی صورتم، توانایی تکان دادن کله و گردنم، همراه با پلک زدن بود.
((چی به سرم اومده؟! من چرا این­جوری شدم؟!))
در کمال ناباوری، با وجود اینکه احساس می­کردم که دارم این سوال­ها را فریاد می­زنم، اما لب­هایم انگار، به­هم دوخته شده بودند. به همان شکلی که در مورد خندیدن، اتفاق افتاده بود، حرف زدن هم روی صورتم دیده نمی­شد. به نظر می­رسید که من فقط در ذهنم می­توانم حرف بزنم یا فریاد بکشم.
دهانم را باز و بسته کردم و سعی کردم که بخندم یا حرف بزنم. اما نه، هیچ فایده­ای نداشت. با وجود خندیدن و حرف زدن، صورتم تقریباً بی­حرکت بود. در واقع، انگار که من، تنها در خیالاتم می­توانستم این کارها را انجام دهم. این وضعیت، واقعاً ترسناک بود. مدام سعی می­کردم که حرف بزنم و لب­هایم را تکان بدهم، اما انگار که آنها به هم دوخته شده بودند.
((این دیگه چه مرضیه که من گرفتم؟!))
این سوالی بود که از هنگام بیدار شدنم، مرتب از خودم می­پرسیدم. درمانده و ناامید، به سمت مبل رفتم و خودم را روی آن انداختم. چشم­هایم را بستم و سعی کردم که آرام باشم.
((چیزی نیست، چیزی نیست. آروم باش. ترسیدی. بی­خودی ترسیدی. آره، همه­ش به خاطر این ترس لعنتیه. هههههه. آره. آره. چه احمقی هستی تو. ههههه... هههههه... احمق. ترسو. ههههه. لعنتی، آروم باش.))
روی مبل، حسابی لم دادم و سر و گردنم را رها و آزاد، روی تکیه گاه مبل انداختم. دست­هایم را از روی دسته­هایش پایین انداختم و پاهایم را هم کامل، دراز کردم. کل بدنم را شل کردم. چشم­هایم را بستم و به آرامی، چند نفس عمیق کشیدم.
((آره. خوبه. عالیه. مشنگ دیوانه. اسکل. احمق. ههههه. دیوانه شدی. هههههه... چقدر آروم هستم. گم شید احساس­های مسخره. گم شید. ههههه.... لعنتیا.))
اما با وجود همه­ی اینها، انگار باید با کمی تلاش، روی مبل می­ماندم. چون حالت بی­وزنی، من را از روی مبل بلند می­کرد. اما با همه این احوال، حس خوبی داشتم و آرام شده بودم. مرتب با خودم می­گفتم:
((همه­ش یک حس گذراست. تموم می­شه. نگران نباش))
واقعاً به تمامی آرام شده بودم.. انگار همه­ چیز تمام شده بود. انگار دوباره اوضاع عادی شده بود. با وجود حس بی­وزنی و شناوریی که داشتم، بازهم آرام شده بودم. سعی می­کردم به اتفاقاتی که بعد از بیدار شدنم از خواب، افتاده بود فکر نکنم.مرتب در ذهنم به خودم تلقین می­کردم که:
((همه­ش یک حس الکیه. آره. همینه. تموم شد. دیگه تموم. آخیییییش، چه حس آرومی دارم. لعنتی. هههههه....))
آرام شده بودم. اما به ناگاه، انگار از خواب پریدم. من باید مثل هرروز، سر کارم می­رفتم. داشت دیرم می­شد. اما با خودم گفتم که:
((اگه حالم اونجا هم مثل اینجا باشه، اصلاً نمی­تونم کار کنم. شاید بهتره بیمارستان برم.))
از روی مبل بلند شدم. دوباره خواستم نگاهی به آینه بندازم. لحظه­ای شک کردم. اما کنجکاوی ولم نمی­کرد. به سمت آینه رفتم. به آرامی و از روی ترس، کم­کم، خودم را در برابرش قرار دادم. با وجود اینکه آرام بودم، اما همان چهره بی­روح و خشک، دوباره ظاهر شد. لبخندی زدم. اما انگار نه انگار. حتی به اندازه یک میلیمتر هم لب­هایم تکان نخوردند. با ترس به خودم گفتم:
((بی خیال. برو لباسات رو بپوش. چیزی نیست. دیرت میشه.))
برگشتم و سریع، سراغ کمد لباسها رفتم. به نظر می­رسید که کمد، سرجای اصلیش باقی نمانده است. حتی کل خانه تغییر کرده بود. رنگ کمد، جایش، شکل دستگیره­ها و... همه چیز انگار متفاوت شده بود. داشتم دوباره مضطرب می­شدم. اما سعی ­کردم که نگذارم و خودم را آرام نگه دارم. با خودم ­گفتم:
((چیزی نیست. مهم نیست، جدی نگیر. حله... همه­ش مال خواب آلودگیه، شاید نوعی مسمومیت باشه و...))
به سمت کمد لباسهایم رفتم. در را باز کردم، به لباس­هایم نگاهی انداختم. با اینکه شکل و فضای داخلی، متفاوت به نظر می­رسید، اما لباس­ها، انگار همان لباس­های خودم بودند. لباس­ها را از توی کمد درآوردم و پوشیدم. وسایلم را برداشتم. حس عجیبی داشتم.
((آخه من چرا این لباسا رو تنم کردم؟! اصلاً چرا باید برم سر کار یا بیمارستان؟! آخه کارم یا سلامتیم، چه اهمیتی دارن؟!))
این سوال­ها واقعاً عجیب بودند. احساس می­کردم که کار کردن، بیهوده­ترین رفتار دنیاست. آن­هم کاری که واقعاً دوستش داشتم. در آن موفق بودم و با درآمدش هم حسابی، خوش گذرانی می­کردم.
موفقیت...
علاقه...
خوشگذرانی...
داشتم حسابی به این حرف­ها فکر می­کردم. من همیشه از موفق شدن، لذت می­بردم. همیشه به خوش­گذرانی علاقه داشتم و دوست داشتم که به سفر برم، برقصم، گردش کنم و در رستوران­های عالی، غذا بخورم و.... به طور کامل این لذتها را به یاد داشتم. اما چیزی که عجیب و وحشتناک می­نمود، این بود که همه­ی آنها احمقانه، بی­معنی و غیر قابل­ تصور به نظر می­رسیدند. یک خلا، در حد بی­معنی بودن و حتی چندش­آور بودن لذت سفر به اعماق فاضلاب دستشویی خانه­ام و وقت گذراندن در آن، که هیچ­وقت، به آن فکر هم نمی­کردم. یا سفر به داخل شکم یک سگ مرده، گندیده و کرم زده، یا همان خوردن سنگِ لعنتی.
((آخه سفر میتونه چه لذتی داشته باشه؟! اصلاً موفقیت چه اهمیتی داره؟! آخه من چطور از اینها لذت می بردم؟!))
من کل جزئیات را به خاطر داشتم. حتی همه حس­ها و لذت­های سفر، موفقیت و پول درآوردن و...را. ریز به ریز می­دانستم که چگونه و چرا از آنها لذت می­بردم. اما وقتی که به آنها فکر می­کردم، انگار که بی­معنی شده بودند. انگار احمقانه بودند. در همان حد خوردن سنگ، سفر به داخل سیفون دستشویی و شکم سگ مرده...
دوباره به شدت، متعجب و مضطرب شده بودم. بی­اشتهایم را به یاد آوردم. عجیب بود. من همیشه بعد از بیدار شدن از خواب، یک صبحانه حسابی می­خوردم. اما این­بار، کوچکترین حس تشنگی و گرسنگی را هم نداشتم. همه­ی این حس­ها انگار بی­معنی، احمقانه و بی­مورد شده بودند.
((به نظر میرسه که واقعاً مریض شدم؟ این دیگه چه مرضیه؟! لعنتی...))
حسابی ترسیده بودم، به همین خاطر سعی کردم که بیشتر از این فکر نکنم. اما نمی­شد.کل وضعیتم عجیب بود. خانه، انگار خانه خودم نبود. جای مبل­ها عوض شده بود. رنگ دیوارها، چیدمان اشیاء و دکوراسیون، رنگ درها، شکل دستگیره­ها همه عوض شده بودند. وحشتناک بود.
((نکنه دیوونه شده باشم؟! نه نه نه. چی داری میگی؟! من میدونم کی هستم. شغلم چیه. چی خوندم تو دانشگاه. هههههه.... چه افکار احمقانه­ای. بس کن دیگه. ههههه. لعنتی.))
انگار ته دلم خالی شده بود. تا زمان بیشتری می­گذشت، بیشتر حس شناور بودن و بی­وزنی به من دست می­داد و کل خانه، عجیب و غریب­تر و بیگانه­تر می شد. این حس، به شدت نگرانم می­کرد. به همین خاطر تصمیم گرفتم که سریع از خانه بیرون بزنم و به بیمارستان یا سر کار بروم، تا شاید همه این اتفاقات درست شوند. با کمی نگرانی، به سمت بیرون رفتم. قفل را باز کردم و در را به سمت داخل کشیدم و....
انگار که با پتک، بر سرم کوبیده بودند. دیوانه کننده بود. از ترس، با شدت، در را بستم و حسابی به آن تکیه دادم. داشتم تندتند، نفس­نفس می­زدم. دوباره اضطراب و ترس، کل وجودم را دربرگرفته بود. احساس خفگی می­کردم. انگار که قلبم داشت، از سینه­ام بیرون می­زد. زمین دور سرم می­چرخید. مثل اینکه همه اجزای بدنم، داشت از هم باز می­شد. پاهایم بی­حس شده بودند، دیگر نمی­توانستم که بایستم و با حالتی شبیه به لغزیدن از روی در، نشستم. با حالتی نیمه معلق، به گونه ای که انگار درآب نشسته بودم، پاهایم را به طورکامل بغل کردم و خودم را منقبض نمودم. واقعاً می­ترسیدم که اجزای بدنم، از هم جدا شوند و هرکدامشان، به سمتی بروند و در هوا معلق شوند. این تصویر وحشتناک هم، بیشتر مضطربم می­کرد.
این اصلاً باورکردنی نبود. بیرون، تاریکی مطلق بود. انگار پشت در، دره­ای عمیق، نه، بیشتر شاید از هر طرف، فضای لایتناهیی از تاریکی مطلق وجود داشت. بالا، پایین، راست، چپ. همه جا، همه جا تاریکی مطلق بود. بدون ذره­ای نور، یکدست و یکنواخت.
((آخه چرا اوضاع اینجوری شده؟! چه اتفاقی افتاده؟! نکنه دیوونه شده باشم؟! آخه... آخه من که...))
مرتب این سوال­ها در مغزم می­آمدند و می­رفتند. دوباره سعی کردم که بر خودم مسلط شوم.
((آروم باش. آروم. اینجوری فایده­ای نداره. باید آروم باشی. شاید دیشب چیزی خوردی. شاید غذاها؟!... شاید چای؟!... چه می­دونم، شاید یه جور مریضی خاصِ موقتی؟!...))
خلاصه، سعی می­کردم که هر طوری شده، خودم را آرام کنم. زیرا من هیچ­وقت، سابقه بیماری روانی یا جسمی خاصی نداشتم. همیشه احساس نرمال بودن و موفق بودن را داشتم و از زندگی، لذت می­بردم.
از پشت در برخواستم. اوضاع، عجیب­تر شده بود.انگار راه رفتن عادی برایم سخت شده بود. دست و پایم را تکان دادم و در هوا نسبتاً معلق شدم و دوباره پایین آمدم. انگار داخل آب، شناور بودم. هرچه از هنگام بیدار شدنم می­گذشت، این حس، بیشتر و بیشتر می­شد. با این حال، سعی کردم که آرام باشم. با همان وضعیت بی­وزنی و شناوری، به سمت مبل­ها رفتم و نشستم و دوباره تلاش کردم که خودم را آرام کنم. می­خواستم که با دقت بیشتری به اوضاع فکر کنم. اما واقعاً مساله آنقدر غریب و بی­معنی بود که غیر از توهم، چیزی به ذهنم نمی­رسید.
((آیا واقعاً من دچار توهم شدم؟! آخه چرا؟! چرا باید من این بلا سرم بیاد؟!))
سعی کردم که از این حرف­ها دست بردارم. همیشه شب­ها پرده پنجره­ها را می­کشیدم تا نور چراغ­های خیابان، اذیتم نکنند. از روی مبل برخواستم و به سمت پرده­ها رفتم تا کنارشان بزنم. جرات نداشتم در را باز کنم و بیرون بروم. پشت پنجره­های بسته، احساس امنیت بیشتری می­کردم. انگار که حفاظ شیشه­ای پنجره­ها، می­توانست من را از خطرات حفظ کند. به هر حال، با وجود اینکه فکر غیر منطقی به نظر می­رسید، حس بهتری از این کار داشتم. با این وجود، باز هم می­ترسیدم. می­ترسیدم که پرده را کنار بزنم و دوباره آن تاریکی لعنتی را ببینم. جرات نمی کردم. دوست داشتم که این وضعیت، واقعیت نداشت. حتی رنگ پرده­ها هم عوض شده بودند، گل­هایش هم تغییر کرده بود. جنس پارچه­اش هم چیز دیگری بود. واقعاً که مسخره و ترسناک بود. اما آن تاریکی بیرون، از همه­ی آن تغییرات، مسخره­تر بود. چطور ممکن بود که چنین اتفاقی افتاده باشد؟!

نظرات کاربران درباره کتاب تاریکی بیکران