فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ‌‫فصل تاک‌‫

کتاب ‌‫فصل تاک‌‫

نسخه الکترونیک کتاب ‌‫فصل تاک‌‫ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ‌‫فصل تاک‌‫

گاه مثل مترسک، پناه پرندگان باش نه هم چون شکارچی که رویای پرواز را می گیرد!

بخشی از کتاب ‌‫فصل تاک‌‫

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می­خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش­ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل­ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند...

"سهراب سپهری"

با احترام فراوان تقدیم به خواننده­های عزیزم که اگر حمایت بی­دریغ­شان نبود من در جایگاه کنونَ­م نبودم...

۱

کرشمه زیر شیروانی، گوشه­ای چمپاتمه زده و در هوای لطیف بهاری گوش به صدای باران سپرده بود. بوی گل­های باران­زده، حکایت از بهار داشت. صدای خروشان رود و صدای پسربچه­های بازیگوش روستا که در زیر سقف نیمه ویران خانه­ی قدیمی ماوا گرفته بودند او را به تفکر واداشت...
یکی از پسر بچه­های بازیگوش آتشی بزرگ برپا کرد و بقیه به دور آتش حلقه زدند، شاید به تقلید از فیلم­های سرخپوستان امریکایی بود که به طبل­های کوچکی که خود درست کرده بودند، می­زدند و دور آتش می­رقصیدند و صداهای عجیب و غریبی از حنجره­ی خود خارج می­کردند:
ـ هاها... ها... هوهو... هو...
صدای کودکانه­ی آن­ها با ساز باران درهم آمیخت و هیاهوی غریبی به راه انداخت. هیاهوی غریبی که او را به گذشته­ی نه چندان دور خود کشاند...
برای تعطیلات نوروزی به همراه خانواده­اش به کوچکترین کشور امریکای شمالی مکزیک رفته بودند و در پایتخت آن­جا، مکزیکوسیتی مهمان دکتر اسمیک شدند...
خاطرات آن چند روز جز بهترین خاطرات زندگی او به حساب می­آمد و روزی را که به اصرار لیزا، دختر دکتر اسمیک به جنگل رفته بود، شاید به یاد ماندنی­ترین قسمت سفر او بود...
در جنگل­های زیبای مکزیکوسیتی مهمان یکی از قبایل سرخپوستی شدند و بر حسب اتفاق، سرخپوست­ها آن روز مراسم مذهبی داشتند؛ آتش بزرگی برافروخته بودند و با لباس­های عجیب و غریبی دور آتش حلقه زده بودند، در این بین شَمَن(۱)­های مذهبی با رقص­های مخصوص دور آتش می­چرخیدند و آوازهای گلویی سر می­دادند که برای او جالب و عجیب و غریب بود...
سردسته­ی شَمَن­ها او را فراخواند. برای جلو رفتن دچار تردید شد، اما لیزا با لبخند دلگرم کننده­ی خود او را ترغیب نمود تا بدون واهمه پیش رود...
بوی عود و عطر تندی از شَمَن بزرگ در شامه­ی او پیچید. تا به حال این صحنه­ها را فقط در فیلم­های امریکایی دیده بود و حالا که از نزدیک شاهد بود و همه چیز را لمس می­کرد، احساس متفاوتی داشت؛ از کاسه­ی شیری که به او خوراندند گرفته تا زن سرخپوستی که صورت لطیف او را لمس می­کرد، همه چیز برایش دیدنی و هیجان­انگیز بود.
شَمَن بزرگ از او خوشش آمده بود. به او زل زد و چپقی را که از مواد ناشناخته پر کرده بود و می­کشید را کنار گذاشت. بدون این­که اجازه بخواهد آینده­ی او را نه چندان واضح و مبهم پیش رویش گذاشت:
ـ تو دختر زیبای مشرق زمین، آینده­ی خوبی داری ولی روزهای خوبی در انتظارت نیست... آه نگران نباش، خیلی زود روزهای تیره­ی زندگی تو کنار می­روند...
لیزا حیرت­زده نگاهش بین کرشمه و شَمَن بزرگ در حرکت بود، گفت:
ـ اُه خدای من! شما دوست من رو ترسوندید!
شَمَن بزرگ فقط به لیزا نگاه کرد ولی به کرشمه گفت:
ـ سرنوشت تو رو من قلم نمی­زنم، اوست که زندگی و آینده­ی تو رو این­طور رقم زده؛ فقط می­دونم، اما نه همه­چیز را؛ همین­قدر می­دونم که روزهای سختی انتظارت رو می­کشن و بهتر است که از حال مقاومت کردن را بیاموزی.
هر چه لیزا و او از شَمَن بزرگ خواستند ادامه دهد بی­فایده بود و با دادن یک گردنبند شانس به او از آن­ها خداحافظی کرد.
هر دو تا غروب آفتاب در میان قبیله بودند و بعد به خانه­ی کوچک اما زیبای دکتر اسمیک برگشتند...

اندیشه­هایت را در گرداب غرور فرو مگذار، جهان از اندیشه­های تو، جان خواهد یافت.
مژگان مظفری

۲

خورشید پشت ابرها در مه غلیظی بالای دریا محو شده بود و موج­ها بی­وقفه با شدت تمام به ساحل می­کوبیدند. خیزاب­های بلند خوفناک بود و باران سیل آسا از آسمان بر سر جزیره فرو می­ریخت. شدت باران آن­قدر زیاد شد که در خیابان و معابر سیلاب راه افتاد، به طوری که عابرین را به شتاب واداشت...
در گوشه­ای از این جزیره­ی زیبا نیز، در منطقه­ی صدف، در عمارت بزرگ سپنتا که بی­شباهت به کاخ نبود، تنها فرزندش کرشمه توی اتاق بزرگ و مجللش پشت پنجره ایستاد بود و به سمفونی باران گوش و چشم داشت. می­دانست باران­های جزیره سیل­آسا، اما کوتاه است. انگار دلش نمی­خواست از پنجره کنار بیاید؛ دوست داشت تا لحظه­ی آخر چشم به بارش باران داشته باشد و گوش­هایش باران را ساز کند. او عاشق پاییز و زمستان­های جزیره بود، در واقع بهار بود در زمستان. هوای لطیف جزیره در این فصل همیشه او را به نشاط می­آورد...
کرشمه به تازگی از دانشگاه فارغ­التحصیل شده و در حال حاضر بی­کار بود. بر خلاف پدر و مادرش هیچ علاقه­ای به ادامه تحصیل نداشت؛ پدر جراح قلب و تخصص مادر مغز و اعصاب بود...
مثل همیشه که ناگهانی بارش باران شروع می­شد، همان­طور هم قطع شد و هوای مطبوعی بر جای گذاشت. او انگار که لذت دیدن فیلم زیبایی را از دست داده باشد، با افسوس از پنجره فاصله گرفت. با خود اندیشید: "بهترین هواست برای دوچرخه ­سواری." چه­قدر افسوس خورد که تنهاست و هیچ دوستی برای خود ندارد تا گاهی با او درددل کند. آن­قدر پدر و مادرش سر انتخاب دوست به او سخت می گرفتند که ترجیح می­داد با هیچ­کس ارتباط برقرار نکند و دل­تنگی­هایش را با تنهایی خود تقسیم کند. شاید همین امر باعث شده بود که مثل دخترهای همسن و سالش خیلی شاد به نظر نرسد؛ یک غرور خاص و یک چهره­ی متفاوت داشت. در تمام طول تحصیلاتش حتی یک­بار هم به منزل دوستانش نرفته بود و آن­ها نیز متقابلاً به خانه­ی او نیامده بودند. دوستی­هایش فقط در چارچوب مدرسه و دانشگاه خلاصه می­شد و اگر بحثی به میان می­آمد، راجع به درس و کتاب بود، نه چیز دیگر. بارها او را به تولد یا مهمانی­های دیگر دعوت نموده بودند، اما هرگز در هیچ مهمانی شرکت نمی­کرد، زیرا نظر پدرش این بود که این­طور مجالس باعث می­شود، از درس عقب بیفتد و ذهنش درگیر این قضایا.
اوائل این رفتارهای پدر و مادرش برای او سخت بود اما کم­کم به آن خو گرفت و عادت کرد، زیرا به این نتیجه رسید، تا زمانی که با پدر و مادرش زندگی می­کند باید تحت نظر آن­ها باشد و به تصمیم آن­ها احترام بگذارد. تا وقتی درس و دانشگاه داشت، سرش به درس خواندن گرم بود و احساس تنهایی نمی­کرد، اما این روزها که دیگر درس نداشت، تنهایی به شدت آزارش می­داد؛ نه سالن ورزشی و نه گشت و گذار در شهر هیچ کدام او را آرام نمی­کرد و شاید تنها دوچرخه­سواری و جت اسکی بود که کمی او را از آن حال و هوا خارج می­کرد.
همیشه برای دوچرخه­سواری از کلاه استفاده می­کرد و با کلاه راحت­تر می­توانست به دوچرخه­سواری بپردازد... موهای نسبتاً بلندش را به سختی زیر کلاه لبه­دار زرشکی رنگش جا داد که از آن بیرون نزند. بلوز اسپرت مُراندمُر زرشکیَش را که بی­شباهت به مانتویی کوتاه نبود به همراه شلوار ست آن به پا کرد و قبل از آن که از اتاق خارج شود کفش­های Rieker سفید رنگش را که با خط­های سفید بلوز شلوارش هماهنگی داشت به پا کرد و از اتاق خارج شد.
با نبودن اتومبیل پدر و مادرش مطمئن شد که هنوز از بیمارستان برنگشتند، البته آقا و خانم سپنتا برای جراحی به تهران می­رفتند و معمولاً در بیمارستان دی و کسری عمل داشتند. هنگامی که به جزیره برمی­گشتند فقط در مطب و بیمارستان جزیره بیماران خود را ویزیت می­کردند و اگر نیاز به عمل داشتند، برای آن­ها وقت عمل در تهران می­گذاشتند.
***
کرشمه در نرده­ای سفیدرنگ کوتاه را باز نمود و با دوچرخه از در خارج شد، اکثر خانه­های جزیره درهای نرده­ای کوتاه داشتند و شاید بهترین مزیت آن­جا، امنیت آن بود که هیچ دزدی در جزیره وجود نداشت و نسبت به شهرهای دیگر کشور از امنیت بیشتری برخوردار بود.
از کوچه­ی فرخی به کوچه­ی بنان و بعد به حنانه­ی شرقی پیچید. از محدوده­ی صدف که خارج شد، به خیابان خراسان آمد. رکاب زدن در آن هوا برایش لذتبخش بود. جزیره مانند همیشه خلوت و گهگداری اتومبیلی یا خانمی با کالسکه خرید از کنارش می­گذشت. با نمایان شدن سوپر چین و بوفه­ی نزدیک آن هوس نوشیدنی داغ کرد که در آن هوای خنک پاییزی خالی از لطف نبود. دوچرخه­ی خود را به آن سمت هدایت نمود، اما با دیدن صندلی­های خالی جلو در بوفه حساب کار دستش آمد که از نوشیدنی گرم خبری نیست؛ وقتی کاملاً مطمئن شد، دوچرخه­اش را دم یکی از ورودی­های پاساژ مروارید گذاشت و داخل پاساژ شد. مغازه­های لوکس و همه رنگ پاساژ برایش عادی و هیچ­گونه جذابیتی نداشت، فقط زمانی به مغازه­ها نگاه می­کرد که قصد خرید داشت.
مستقیم به طرف کافی­شاپ وسط پاساژ رفت که با چند پله کوتاه از سطح زمین جدا می­شد و دور تا دور آن کاملاً باز و با میز و صندلی­های شیکِ مد روز تزئین شده بود که نظر بیننده را به سوی خود جلب می­کرد. به خاطر سردی هوا تقریباً همه­ی میزها اشغال شده بود؛ هوای خنک و دلچسب پاییزی ذائقه­ی مردم را قلقلک می­داد، تا به قهوه و نوشیدنی داغ روی آورند.
بعد از این­که سفارش کاپوچینو و کیک داد، چشم گرداند تا جایی برای خود پیدا کند. با دیدن نزدیک­ترین میزی که جای خالی داشت، به آن سمت کشیده شد و بدون این که کلامی با فردی که پشت میز نشسته بود، رد و بدل کند، صندلی را کشید و نشست. حتی نیم­نگاهی هم به مرد نیانداخت.
مرد که با لذت عصرانه­ی خود را تناول می­کرد، با دیدن کرشمه یک لحظه ماتش برد؛ شاید این همه شباهت را باور نداشت. چهره­ی بازیگر محبوبش، درست با همان ژست و همان قیافه... سعی نمود ظاهرش نسبت به او بی تفاوت باشد اما نمی­دانست این آشوبی که در دلش برپا شد، برای چیست؟!

نظرات کاربران درباره کتاب ‌‫فصل تاک‌‫

خود نویسنده از اینهمه جملات جلف وسبک واین همه قربو ن صدقه رفتن های حال بهم زن خجالت نمیکشه واقعأ!شأن قلم و وپائین میارن امثال این کتاب ها ونویسنده ها.مذخرف محض بود.انگار عقده قربون صدقه رفتن داشت
در 3 ماه پیش توسط arezoo sadeghi
داستان سرگرم کننده ای بود فرازوفرود خوبی داشت چیزی که منو اذیت میکرد ابرازعلاقه های بیش از حد ولوس کاراکتر مرد کتاب بود .تعجب میکنم نویسنده چطور تا این حددرتکرار قربون صدقه ها افراط کرده!!!
در 5 ماه پیش توسط m.l...264
این ستاره ها رو بر چه اساسی به کتابها میدن؟
در 1 سال پیش توسط hos...093