فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مثل پر

کتاب مثل پر

نسخه الکترونیک کتاب مثل پر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مثل پر

فرزندِ آخر بودن امتیاز چندانی برای سودابه محسوب نمی­شد... داشتن پدر و مادری پیر و ناتوان، با هزار و یک جور بیماری، مسئولیتش را سنگین کرده بود... حسِ خوبِ جوانی و شادابی در مُحاصره­ی اضطراب­ها و نگرانی­های مربوط به پدر و مادر، رنگ باخته و معنایشان را برای سودابه از دست داده بودند... حس فرسودگی گاه تمام وجودش را پُر می­کرد... مثل پرستاری بود که بیشتر از توان و وظیفه­اش هوای بیماران را دارد!! از وقتی خودش را شناخته بود پدر و مادر فرسوده بودند...! انگار از همان ابتدا پیر و ناتوان به دنیا آمده بودند... سودابه هیچ تصویری از جوانی آن­ها در ذهن نداشت... عکس­های سیاه و سفیدِ آلبومِ قدیمی هم کمکی نمی­کردند... آن چهره­های شاداب و خوشحال برای سودابه بیگانه بودند!! چهره­های جوانی که سودابه هیچوقت ندیده بودشان! و یا حداقل اینکه به خاطرش نمانده بود!! صدای فرشته او را به میهمانی بازگرداند... فرشته: قهوه­ای بهت میاد... سودابه نگاهی به لباسش انداخت و گفت: راستش اصلاً به چیزی که قرار بود بپوشم فکر نکردم!! فرشته با موذیگری گفت: اشتباه کردی دیگه!! اگه می­دونستی یه آدم خوش­تیپ بهت گیر می­ده باز هم به لباست فکر نمی­کردی؟! سوابه با لاقیدی شانه بالا انداخت و گفت: ای بابا... این آدمی که می­گی میونِ این همه دلبر چرا باید به من گیر بده؟! فرشته: چراش و نمی­دونم... ولی فعلاً که داده!! تهِ دلِ سودابه مالش رفت... منظور فرشته را فهمید... لبخندی زد و خون به صورتش دوید!! ناهید رو به فرشته گفت: فرشته پاشو بریم پیش افسانه اینا... فرشته: تو برو... منم الآن میام... ناهید که دور شد سودابه گفت: چی شده امشب ناهید رهات نمی­کنه؟ فرشته همان­طور که از جا برمی­خاست گفت: نمی­دونم به خدا... حوصله­اشو ندارم... فریده اومد صدام کنید... سودابه: باشه... فرشته دور شد... صدای موزیک همه­جا را پُر کرد... و بلندتر از قبل سالن را به لرزه انداخت... میهمانی گرم و پر سر و صدا پی می­رفت... اما سودابه نمی­توانست همه­ی حواسش را جمعِ میهمانی کند، هرازگاهی نگاهی به ساعتش می­انداخت و ته دلش خالی می­شد! برای چندمین بار ساعت را نگاه می­کرد که صدایی کنارش گفت: «نگران چیزی هستین؟»

ادامه...

بخشی از کتاب مثل پر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

با دست­هایی لرزان، دستگیره­ی در را گشود. راهروی خالی و خاک­آلود غم­های دلش را چنگ زد... چانه­اش لرزید... بغضش را قورت داد... سعی کرد به دیوارهایی که فقط جای خالی قابِ عکس­ها را به رُخ می­کشیدند، نگاه نکند...
دلش می­خواست به سرعت پله­ها را طی کند... اما با کدام توان؟! پاهایش به زور دنبالش کشیده می­شدند... افتان و خیزان دو طبقه را طی کرد و به انباری رسید... اتاقِ کوچک روی بامِ خانه­ی قدیمی با دَری مُهر و موم شده منتظر بود تا برای آخرین بار او را وادار به مرور خاطراتش کند...
کلید را از کیفش بیرون آورد و قفل در را باز کرد... درِ کهنه، قیژی صدا داد و عقب رفت... داخل انباری شد. بوی خاک و رطوبت را به مشام کشید... به جز چند کارتن و چند قاب پیچیده در روزنامه چیزی آن­جا نبود... نگاهی به کارتن­ها انداخت. درِ یکی از آن­ها را باز کرد... دفترچه­ای با جلد سُرمه­ای رنگ پیدا شد... دلش ریخت... دست بُرد و دفترچه را بیرون کشید.
ذراتِ گرد و غبار با فوتِ او توی هوا پخش شدند... تک سرفه­ای کرد و با دست خاک روی جلد را گرفت... نفسِ عمیقی کشید، تمام تنش با ضرب آهنگی محکم و تند، یکسره می­کوبید... انباری کوچک دیگر توانِ حفظِ صدای قلبش را نداشت...
برای لحظه­ای سرش گیج رفت، چشم­ها را باز کرد... نگاهش در پی چیزی گشت بلکه بتواند روی آن بنشیند... دفترچه سفت و محکم در دستش فشرده شد... کارتُنی پُر از کتاب را به سختی پیش کشید... روی آن نشست... لحظه­ای چشم­ها را بست... تمام توانش را برای باز کردن دفترچه به کار گرفت، دفترچه­ی خاطراتش... دفترچه­ی زندگیش...
دفترچه را باز کرد... این جمله جلوی چشمانش رقصید... «آیدا شدم، همان­طور که سینا می­خواست»...
نگاهش روی همان جمله ماند... خیره به تک­تک کلمه­هایش... قطرات عرق روی سر و صورتش نشستند... بدنش گُر گرفت... چشم­هایش پُر شدند... خالی شدند... خطی خیس روی گونه­اش راه باز کرد... آخرِ خط، قطره شد و روی کاغذ افتاد... روی جمله­یی که مخصوصاً با روان­نویس نوشته شده بود... روی آیدا... آیدا لغزنده شد... کش آمد... دستش را روی جوهرِ روان شده کشید... «آیدا... ویران شد...»
اولین صفحات را ورق زد... میهمانی خانه­ی نازنین... سالنِ پر از نور... مبل­های استیلِ آبی طلایی... میزهای گردِ تزیین شده با میوه و گُل... میزهای پر از شربت و شیرینی... صدای موسیقی... همهمه­ی میهمانان، گوشش را پُر کرد...
جمله­های نوشته شده آهسته آهسته روی هم لغزیدند... سُر خوردند و رقص رقصان، ناپدید شدند...
نازنین با پیراهن فیروزه­ای زیبایش پیش آمد و گفت: «این یارو رو دیدی؟»
و با اشاره­ای نه چندان ماهرانه، مرد جوانی را که گوشه­ی سالن با عده­ای از بچه­های دانشکده گپ می­زد نشان داد... در نگاهِ اول، جذاب بود و خوش لباس.
و بعد... ذکاوت و گیرایی نگاهش، بیننده را دستپاچه می­کرد...
سودابه به سرعت نگاهش را دزدید و شالِ روی سرش را کمی جلوتر کشید...
نازنین با عشوه­ای آشکارا نگاهِ دوباره­ای به مرد جوان انداخت و لبخندزنان گفت: از بچه­های هنره... دانشکده­ی بغلی خودمون... باورت می­شه؟!
سودابه: این­جا چیکار می­کنه؟! می­شناسیش؟!
نازنین لبخندزنان گفت: از خوش­شانسی منه!!... با نادر دوست شده!!
نادر پسرخاله­ی نازنین بود... پسری فَربه و از خودراضی که همیشه رفتارهای نازنین را با نگاهش می­ستود...!
نازنین: برم تا حواسش پرت نشده!!
چشمکی به سودابه زد و به سوی جمع مردانه­ای که سینا مرکز توجهش بود، شتافت... فرشته با یکی از دوست­های نازنین به نامِ ناهید صحبت­کنان به سوی سودابه آمدند... ناهید بشقاب کیکی را به سوی سودابه گرفت و گفت: از خودت پذیرایی کن...
سودابه لبخندی زد و تشکرکنان ظرف کیک را گرفت و از فرشته پرسید: فریده نیومده هنوز؟
فرشته: فکر نکنم...
و خوش را به سختی کنار سودابه جای داد و پرسید: توی فکری!
سودابه: نه...
و نگاهش دوباره روی مرد جوانی که نازنین نشان داده بود افتاد... ناهید روبروی سودابه ایستاد... تنها راهِ ارتباط بسته شد...!!
ناهید رو به سودابه گفت: لباس عوض نکردی؟!
فرشته پیشدستی کرد و گفت: ما مثل شما راحت نیستیم!!
سودابه ادامه داد: در واقع ما این­طوری راحت­تریم!!
و اشاره به شالِ روی سرش، و لباس پوشیده­اش کرد...
ناهید پوزخندی زد و بحث را عوض کرد...
ناهید: بچه­ها فکر می­کنید این بوزینه تا کی می­خواد جشن تولد بگیره!!
منظورش نازنین بود...
سودابه نگاهی به فرشته انداخت و چیزی نگفت، فرشته با بی­خیالی رو به ناهید گفت: تا همیشه!! هم پولداره... هم خوشگله... می­خواد که همیشه مطرح باشه!
ناهید لب­ها را ورچید و گفت: نه که نیست!!
فرشته: خب واسه­ی همچین چیزاست دیگه!!
ناهید: اما من می­گم داره تمام سعی­اشو می­کنه یه نفرو پیدا کنه... یکی که باب دندونش باشه!!
فرشته خندید و گفت: مگه بده؟ واسه­ی آینده­اش برنامه­ریزی داره دیگه!!
و زیرچشمی سودابه را نگاه کرد... و گفت: سودی خیلی ساکتی!!
سودابه چنگالی به کیک زد و گفت: نگران مامان اینام...
فرشته: مگه یونس خونه نیست؟!
سودابه­­: وقتی من می­اومدم نبود...
فرشته: حتماً تا حالا اومده دیگه...
سودابه: امیدوارم!
فرشته: یه امشَبه رو واسه خودت خرابش نکن!!
سودابه: دارم سعی می­کنم!!
ناهید: مگه مامانت خونه نیست؟!
سودابه: چرا... اما... مامانم از پسِ کارهای بابام برنمی­یاد...
فرشته زیر لب گفت: باید به بهزاد اینا بگی هر چه زودتر یه پرستار استخدام کنند...
ناهید که روبروی سودابه ایستاده بود این پا و آن پا کرد... روزنه­ای پیدا شد..
نگاهِ سودابه گذر کرد و با نگاهی که انگار منتظر بود گره خورد... خون به صورت سودابه دوید صدای ناهید را می­شنید و نمی­شنید... مفهوم زمان و مکان گُم شد... دو شعله­ی فروزان به او خیره بودند...
فرشته: اِنقدر فکر نکن دیگه...
سودابه به زمان برگشت... نفسش تند شد... ناخواسته لبخند زد و گفت: نه نه... فکر نمی­کنم!!
***
فرزندِ آخر بودن امتیاز چندانی برای سودابه محسوب نمی­شد... داشتن پدر و مادری پیر و ناتوان، با هزار و یک جور بیماری، مسئولیتش را سنگین کرده بود...
حسِ خوبِ جوانی و شادابی در مُحاصره­ی اضطراب­ها و نگرانی­های مربوط به پدر و مادر، رنگ باخته و معنایشان را برای سودابه از دست داده بودند... حس فرسودگی گاه تمام وجودش را پُر می­کرد... مثل پرستاری بود که بیشتر از توان و وظیفه­اش هوای بیماران را دارد!!
از وقتی خودش را شناخته بود پدر و مادر فرسوده بودند...! انگار از همان ابتدا پیر و ناتوان به دنیا آمده بودند... سودابه هیچ تصویری از جوانی آن­ها در ذهن نداشت... عکس­های سیاه و سفیدِ آلبومِ قدیمی هم کمکی نمی­کردند... آن چهره­های شاداب و خوشحال برای سودابه بیگانه بودند!! چهره­های جوانی که سودابه هیچوقت ندیده بودشان! و یا حداقل اینکه به خاطرش نمانده بود!!
صدای فرشته او را به میهمانی بازگرداند...
فرشته: قهوه­ای بهت میاد...
سودابه نگاهی به لباسش انداخت و گفت: راستش اصلاً به چیزی که قرار بود بپوشم فکر نکردم!!
فرشته با موذیگری گفت: اشتباه کردی دیگه!! اگه می­دونستی یه آدم خوش­تیپ بهت گیر می­ده باز هم به لباست فکر نمی­کردی؟!
سوابه با لاقیدی شانه بالا انداخت و گفت: ای بابا... این آدمی که می­گی میونِ این همه دلبر چرا باید به من گیر بده؟!
فرشته: چراش و نمی­دونم... ولی فعلاً که داده!!
تهِ دلِ سودابه مالش رفت... منظور فرشته را فهمید... لبخندی زد و خون به صورتش دوید!!
ناهید رو به فرشته گفت: فرشته پاشو بریم پیش افسانه اینا...
فرشته: تو برو... منم الآن میام...
ناهید که دور شد سودابه گفت: چی شده امشب ناهید رهات نمی­کنه؟
فرشته همان­طور که از جا برمی­خاست گفت: نمی­دونم به خدا... حوصله­اشو ندارم... فریده اومد صدام کنید...
سودابه: باشه...
فرشته دور شد... صدای موزیک همه­جا را پُر کرد... و بلندتر از قبل سالن را به لرزه انداخت... میهمانی گرم و پر سر و صدا پی می­رفت... اما سودابه نمی­توانست همه­ی حواسش را جمعِ میهمانی کند، هرازگاهی نگاهی به ساعتش می­انداخت و ته دلش خالی می­شد! برای چندمین بار ساعت را نگاه می­کرد که صدایی کنارش گفت: «نگران چیزی هستین؟»
سودابه فوری سر گرداند و غافلگیر شد... ناخواسته دوباره دستی به شالِ روی سرش برد و لبخندی عجولانه و از سَرِ شرم زد... ناگزیر پاسخ داد: «نه، هیچی!!»
مرد جوان: برای هیچی این­طوری لحظه­شماری می­کنید؟! حتم دارم اصلاً این­جا نیستید!!
سودابه خودش را جمع جور کرد... خواست چیزی بگوید اما انگار تمام واژه­ها از ذهنش پر کشیده و رفته بودند!! نفسی کشید... فرصتی می­خواست برای ترتیب دادن به کلماتش...
بعد از ثانیه­ای گفت: آخه... مامان اینا... منتظرن... کمی هم حساسند...
لبخندی زد و ادامه داد: می­ترسم دیر برسم!!
مرد جوان ابروها را بالا بُرد و گفت: خب یه تماس باهاشون بگیرید...
سودابه: نمی­تونم... یا اشغاله یا آنتن نمی­ده!!
مرد جوان روی صندلی کناری سودابه نشست و گفت: صبر کنید یه لحظه...
و بعد گوشی­اش را از توی کتش بیرون آورد و جلوی سودابه گرفت و ادامه داد: بفرمایید... با گوشی من امتحان کنید...
سودابه هول شد و گفت: نه نه... مرسی... لابد خونه اشغاله...
مرد جوان: به هر حال هروقت صلاح دونستید... می­تونید با گوشی من تماس بگیرید...
سودابه لبخندی زد و تشکر کرد...
مرد جوان: از دوستان نازنین هستین؟! منظورم دانشکده­اَس...
سودابه: بله... هم­کلاسیم...
آقایی با یک سینی شربت مقابلشان ایستاد.. مرد جوان یک لیوان برای سودابه برداشت و خودش تشکرکنان گفت که میل به شربت ندارد...
لیوان را به سودابه داد... سودابه کمی از شربت را نوشید... طعم شیرین و خنک شربت تلخی دهانش را گرفت...
مرد جوان پرسید: راستی.. اسمِ من سیناست... اسمِ شما چیه؟!
سودابه که باز نفسش تند شده بود زیر لب پاسخ داد: سودابه...
سینا لبخندی زد و گفت: خوشوقت شدم...
سودابه: همچنین...
نازنین که از دور آن­ها را می­پایید، پیش آمد و گفت: بچه­ها... خوش می­گذره؟!
سینا لبخندی آقامنشانه زد و گفت: بله خانوم... با میزبانی مثل شما حتماً خوش می­گذره.
نازنین خنده­ی پُر ناز و ادایی کرد و گفت: به هر حال ببخشید که نمی­تونم تک­تک سر بزنم و پذیرایی کنم خودتون از خودتون پذیرایی کنید...
سینا: تشکر... همه چی عالیه!!
نازنین که انگار دوست داشت صمیمی­تر از آن­چه که بود به نظر بیاید قدمی نزدیک­تر گذاشت و زیر گوشِ سینا چیزی گفت که سینا با صدا خندید...
طنین خنده­اش دلِ سودابه را لرزاند... دوباره نگاهش کرد... چشم­های گیرایی داشت... زود خودنمایی می­کردند... رنگ خاصی داشتند... گویی با هر پلکی که می­زد پررنگ­تر یا کم­رنگ­تر می­شدند... و نگاهش... نگاهی که حرف می­زد به سودابه
می­گفت: «چقدر آشنایی...»، یک نگاهِ باهوش، نگاهی که آدم را با خود می­بُرد... سودابه را که بُرده بود... چه خنده­ی زیبایی...!! ردیف دندان­های یک دست و سفیدش، لبخند زیبایی را به نمایش می­گذاشت... تضاد پوستِ تقریباً تیره­اش با رنگ چشم­ها، جوری خواستنی از دیگران، متمایزش می­کرد... موهایش کوتاه بود... خیلی کوتاه و همه را طبق آخرین مُد سشوار کرده بود... تقریباً بلند قامت بود و چهارشانه... کت و شلوارِ نوک مدادی خوش­دوختی پوشیده بود... سودابه غرق در افکار خود و خیره به سینا بود که نگاه سینا غافلگیرش کرد... پیدا بود دقایقی است که نازنین تنهایشان گذاشته...
سینا پرسید: نمی­خوای ساعت رو نگاه کنی!!
سودابه هول شد و گفت: راستی... ساعت چنده؟
سینا لبخندزنان گفت: هول نشو... شوخی کردم...
سودابه که دوباره عصبی شده بود نگاه به ساعتش انداخت و گفت: نباید دیر بشه...
سینا: نترس سیندرلا... تا ۱۲ خیلی مونده... طلسمت باطل نمی­شه!!
بعد با کمی اغراق سرش را عقب برد و نگاه به کفش­های سودابه انداخت و گفت: کفش­هات هم که سیندرلاییه!!... سعی کن موقعِ رفتن یه لنگه­اشو جا بزاری....
بعد با لبخندِ خاصی سودابه را چشم دوخت... سودابه حیران او بود... فقط اگر نازنین کوتاه می­آمد و دست از سرشان برمی­داشت!! خیلی دلچسب­تر می­شد...
نازنین که دوباره به آن­ها نزدیک می­شد گفت: پاشو سودی... فریده داره دنبالت می­گرده... پاشو... بدجوری جا خوش کردی...
و دستِ سودابه را گرفت و به دنبال خودش کشید... نگاه سودابه روی سینا جا مانده بود... سینا بلند گفت: سعی کن یه لنگه­اشو جا بزاری سودی!!
نازنین اخمی کرد و پرسید: با تو بود؟ چی می­گه؟!
سودابه که سعی داشت عادی باشد گفت: هیچی بابا...
نازنین که پیدا بود دلخور است گفت: نگو...!!... اوناهاش فریده...
فریده که روی صندلی نزدیک درِ ورودی سالن نشسته بود... در میانِ شلوغی اطرافیان و میهمانانی که با رفت و آمد تصویرش را مات می­کردند دستش را برای سودابه تکان داد... سودابه لبخندزنان به سویش شتافت و کنارِ فریده جای گرفت...
فریده: تو کجا بودی؟!
سودابه: طرف بالکن... خیلی وقته اومدی؟!
فریده: نه... یه ده دقیقه­ای می­شه...
سودابه: با مرتضی اومدی؟
فریده: آره... میاد دنبالمون...
سودابه: خدا رو شکر... همه­اش توی فکر برگشتن بودم
فریده خنده­ی موذیانه­ای کرد و گفت: یونس چیزی نگفت؟!
سودابه: اصلاً نمی­دونه من اینجام!!
فریده: مامانت بهش می­گه...
سودابه: سفارش کردم هیچی نگه...
فریده: پس الآن اسفند روی آتیشه!!
سودابه شکلک تلخی درآورد و گفت: اصلاً مهم نیست!!
فریده: راستی نازی چی می­گفت؟!
سودابه: چی؟
فریده: می­گفت با گُلِ مجلس بدجوری گرم گرفتی!!
سودابه به یاد سینا افتاد... لبخندی زد و گفت: گُلِ مجلس؟! نازنین رو که می­شناسی اُستادِ اغراق کردنه!!
فریده: آخه یه جوری اینو گفت که حس کردم واقعاً داره حرص می­خوره!
سودابه فقط لبخند زد... بعد نگاهش رفت به دنبالِ نازنین که با آن لباس زیبا، زیباتر از همیشه شده بود و قد و بالایش را به رُخِ میهمانان می­کشید... به همه­جا بی­پروا و شاد سَرَک می­کشید... و صدای بی­پروای خنده­اش از هر جای سالن به گوش می­رسید... برای لحظه­ای نگاهش روی نازنین ماند و فکرش رفت...
دیگر نازنین را نمی­دید... چقدر دلش می­خواست مثل نازنین از تَهِ دل بخندد...
بی­هیچ دغدغه­ای... بی هیچ اضطرابی... چقدر نیاز داشت برای لحظه­ای، آرامشِ واقعی را درک کند... حس کند... زیر لب با خودش گفت: من توی خواب هم آرامش ندارم...
دوباره نازنین را دید که دستِ ناهید را می­کشد تا همراهیش کند... پیراهن زیبایش با هر حرکت او چرخی می­خورد و نگاه­ها را مسحورِ خود می­کرد... سودابه توی دلش گفت:«نازنین استادِ دلبری کردنه!!» کاری که سودابه را همیشه دستپاچه می­کرد!!
دقایقی بعد میهمانان بنا به خواسته­ی نازنین دورِ هم نشسته بودند و ترانه­ای قدیمی را دسته جمعی می­خواندند. بابک برادر نازنین هم ناشیانه گیتار می­زد...
فریده و سودابه دور از جمع نشسته بودند... سودابه ترانه را زیر لب همراهی می­کرد... اما شعر از یادش رفت، وقتی از دور سینا را خیره به خود دید... فریده خیلی زود متوجه شد و پرسید: اون کیه؟! می­شناسیش؟!
سودابه لبخندزنان سر به زیر انداخت و زیر لب گفت: گُلِ مجلسه دیگه!!
فریده یک نگاه به سینا و یک نگاه به سودابه انداخت و گفت: مارمولک!! این که دسته گُله!! بی­خود نبود نازنین اون­طوری حرص می­خورد... پس چرا هیچی نگفتی سودابه: چیزی نبود که بگم... چند کلمه­ای حرف زدیم...
فریده پشت چشمی نازک کرد و گفت: دیگه می­خواستی توی این چند دقیقه چیکار کنید؟!... چقدر هم ماشاالله باحیاست!! چشم ازت برنمی­داره!!
سودابه هم خُرسند بود هم خجالت­زده... فقط لبخند زد و چیزی نگفت. سینا باعث شده بود کمتر به خانه فکر کند...
هنگامِ صرف شام، پدر نازنین از همه­ی میهمانان خواست که به طبقه­ی بالا بروند... میز بزرگی با چیدمان زیبایی از انواع غذاها و دسرهای رنگی انتظارشان را می­کشید. سودابه همراه با فریده و فرشته به طبقه­ی بالا رفتند... سینا از فرصت استفاده کرده بود و دوباره کنار سودابه ایستاده بود!! لبخندی زد و رو به سودابه گفت: «چی می­خواین براتون بِکشم؟!»
سودابه هیجان­زده و ملتهب گفت: مرسی... دوستام برام می­یارن... و لبخند زد
سینا: دوستاتون چه می­دونن شما چی می­خواین... بعد در حالی­که بشقابی را برمی­داشت گفت: اجازه بدین خودم براتون دست به کار بشم...
سودابه خنده­اش گرفت... رفتارِ سینا طوری بود که انگار میزبان است نه میهمان!
نازنین نزدیکشان شد و پرسید: سیناجون چیزی لازم نداری؟!...
فریده و فرشته که با بشقاب­های غذا نزدیک می­شدند نگاهی معنادار به هم انداختند و بعد سودابه را جستجو کردند که معذب و خجالت­زده کنارِ سینا ایستاده بود...
سینا در جواب نازنین گفت: نه... ممنونم... من از خودم پذیرایی می­کنم!... نگران نباشید تازه جورِ دوستتون رو هم می­کشم!
نازنین نگاه به سودابه داد و با حالتِ خاصی که حسادت به خوبی نمایان بود گفت: چرا؟! سودابه که خودش میزبانه!!
سینا نگذاشت سودابه پاسخ بدهد پیشدستی کرد و گفت: اون که البته... اما در خدمت ایشون بودن هم لطفی داره که نمی­شه ازَش گذشت...
و بعد در حالی­که رو به سودابه داشت پرسید: فقط از هر چی که می­خواین بگین...
سودابه با لبخندی شرمگین تشکر کرد... با خودش فکر می­کرد «هیچ­کس این طوری حالِ نازنین را نگرفته است آن هم در خانه­ی خودش!!
نازنین در حالی­که زیر لب می­گفت خدا شانس بده آن­ها را ترک کرد!!
فریده و فرشته لبخندزنان به سودابه خیره بودند... فریده: سودی... آقا سینا رو منتظر گذاشتی بگو چی می­خوای دیگه؟!
سودابه به خود آمد و گفت: باشه... باشه...
سینا حالت خنده­داری به چهره­اش داد و گفت: فقط امیدوارم شکمو نباشی... اون مجبورم تا تَهِ این میزو برم!!
سودابه با صدای بلند خندید... فریده درِ گوشش گفت: خدا واقعاً بده شانس!!
سودابه سرشار از خوشی شد...
***

دیروقت بود و سودابه دوباره دل­خوشی­ها را گُم کرده بود... سوار بر اتومبیلِ مرتضی برادرِ فریده به خانه برمی­گشت... در دلش آرزو می­کرد ای کاش همه­چیز متفاوت بود... به یاد سینا افتاد، چقدر اصرار کرده بود او را به خانه برساند... اما سودابه قبول نکرده بود... هر چه به خانه نزدیک­تر می­شدند اضطراب مُچاله­ترش می­کرد... برای چندمین بار شماره­ی خانه را گرفت... هنوز اشغال بود... همین که دست از شماره گرفتن برداشت گوشی­اش زنگ خورد...
فوری پاسخ داد: بله؟!
و صدای یونس بود که گفت: تو کجایی؟!
سودابه: یونس تو خونه­ای؟! مامانم اینا خوبَن؟! چرا تلفن این همه اشغاله؟!
صدای یونس که از شدت عصبانیت چند رگه شده بود به گوشش رسید: گفتم تا حالا کجایی!!
سودابه: دارم میام خونه... توی راهم... مامان اینا خوبن؟!
یونس که سعی می­کرد، آرام­تر پاسخگو باشد گفت: آره... چیزی نیست...
و صدای بوق...
همین که کلید به درِ حیاط انداخت و در باز شد یونس را توی حیاط دید... هوای سرد، صورتش را سُرخ کرده بود... سیگارش را که به نیمه رسیده بود توی باغچه پرت کرد و قدمی به سوی سودابه برداشت... ابروهای مشکی­اش توی هم گره خورده بودند... چنگی به موهایش انداخت و آن­ها را عقب کشید... سودابه با چشم غره­ای او را برای اجرای هر عکس­العملی مُردد گذاشت... از کنارش رد شد و پله­ها را به سرعت بالا رفت...
مادر روی کاناپه­ی روبروی تلویزیون دراز کشیده بود... تسبیح­اش میان انگشتان چروکیده و لاغر بالا و پایین می­شد... چهره­ی آرامش، لبخند بر لب سودابه آورد... گونه­ی سردش را به گونه­ی گرمِ مادر چسباند... دست دور گردنش انداخت و او را به خود فشرد...
سودابه: مامان... چرا تلفن این همه اشغال بود؟! مُردم ان­قدر فکرای عجیب غریب کردم!
مادر لبخندی زد و نگاهش کرد و گفت: یونس بود... تا فهمید رفتی جشن تولد اخم­هاش رفت توی هم... بعدش هم دیدم تو حیاط نشسته و هی شماره می­گیره...
سودابه: اصلاً به اون چه؟! شما چرا بهش گفتی کجام!
مادر: مامان جان چرا این­طوری حرف می­زنی بنده­ی خدا نگرانت شده بود!!
سودابه: ولش کن مامان... اصلاً ازش حرف نزنیم!!
مادر: بهت خوش گذشت یا نه؟!
سودابه: آره... خیلی خوب بود... پات چطوره؟!
مادر: پام و ولش کن... مثل همیشه­اَس... از مهمونی برام بگو...
سودابه همان­طور که از جا برمی­خاست گفت: الآن پُمادِتو می­یارم... از اول هم تعریف می­کنم چی به چی بود... بابا چطوره؟!
مادر: امروز که در کل بدتر بوده...
سودابه به سوی اتاق خوابِ گوشه­ی سالن رفت... آهسته در را گشود... نورِ کم­رنگی روی صورت زرد پدر نشسته بود... پلک­هایش تکانی خوردند... سودابه سر پیش آورد و دقت کرد... می­خواست مطمئن شود حرکتِ پلک­ها را درست دیده یا نه!! سه ماه می­شد که پدر در بستر افتاده بود... بی­هیچ حرکتی... بی­­هیچ حرفی... دکترها معالجه­ی خاصی را پیشنهاد نکردند... بیماری و عدم توانایی در حرکت را ناشی از کهولت سن تشخیص دادند... حالا چند روزی می­شد که پدر حتی پلک­ها را هم باز نمی­کرد... بیشترِ کارهای پدر بر عهده­ی یونس بود...
سودابه جلوتر رفت... کنارِ تخت پدر ایستاد... دست روی قفسه­ی سینه­ی او گذاشت حرکتِ آرامِ قفسه­ی سینه کمی رنگ گرفت... پلک­ها تکانی خوردند... و به سختی کمی باز شدند... سودابه خوشحال شد... لبخند زد و وگفت: سلام بابا...
نگاه نیمه­ی پدر رنگ مهربانی گرفت... سودابه فوری خم شد و گونه­ی پدر را بوسید... بعد سعی کرد او را کمی جابه­جا کند... بالش­های زیرِ سرش را مرتب کرد و بعد دست­های وَرَم کرده و سردِ پدر را در میان دست­ها گرفت و آهسته پرسید: بابا آب می­خوری؟!
سودابه به سختی نیم تنه­ی پدر را بالا کشید تا بتواند لیوانِ آب را به او نزدیک کند...
پدر بی­آنکه نگاه از سودابه بگیرد دهانش را به لیوان نزدیک کرد... به سختی جرعه­ای نوشید... نگاهِ بی­رمقش همچنان به سودابه بود... قطره­ای آب از کنارِ دهانش روی دست سودابه چکید نفسِ عمیقی کشید... نفسی از اعماق جان... راحت و بی­صدا... و نگاهِ روشنش رو به سودابه ثابت ماند... فکش رها شد و دهانش نیمه باز ماند... موجی از وحشت تیره­ی پشت سودابه را لرزاند... با دست­های لرزان پدر را تکان داد.. و با صدایی که از ژرفای چاهی به سختی بیرون آمد گفت: بابا؟... بابا؟!!
انگار پدر سال­ها بود که نفس نمی­کشید... سودابه با آخرین توانش فریاد کشید: یونس...
***
با تلنگری درِ اتاقِ کوچک باز شد... سودابه میانِ چارچوبِ در ایستاد...
دو ماهی می­شد که صبح­ها نورِ آفتاب به تختخوابِ خالی پدر می­افتاد... از دست دادن پدر سخت بود... اما به خاطر مادر تحمل می­کرد حالا هراسِ تنها گذاشتنِ مادر بیش از پیش شده بود...
رفتن به دانشگاه... درس خواندن و همزمان کار کردن، برایش طاقت­فرسا شده بود... بعد از چند ماه که از قبول شدن در دانشگاه گذشت، در همان دانشکده مشغول به کار شد. دفترِ انتشاراتِ دانشکده­اشان محلِ مناسبی برای کار کردنِ سودابه بود... صبح­ها تا ساعت یک بعدازظهر توی دفتر انتشارات بود و بعد از آن هم سرِ کلاس درس حاضر می­شد... با دوست و همکلاسی­اش فرشته همکار بودند... هر دویشان توی اتاقِ کوچکی واقع در طبقه پنجم مشغول به کار می­شدند. حقوقِ کارمندی به جا مانده از پدر مرحومش، برای گذرانِ زندگی و هزینه­های مربوط به دانشگاه کافی نبود... البته با در نظر گرفتن اندک اجاره­ای که بابت نیم طبقه­ی دوم از یونس می­گرفتند... بنابراین سودابه مجبور بود در کنار درس خواندن درآمدی هم داشته باشد...
صدای یونس، سودابه را به خود آورد... نگاه دیگری به اتاقِ پدر انداخت... آهی کشید و در را بست... مادر از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: یونس خیلی وقته منتظره مادر... دیرت نشه...
سودابه با بی­حوصلگی بندِ کیفش را روی شانه انداخت... گونه­ی مادر را بوسید و ساعت خوردن قرص­هایش را یادآوری کرد...
یونس کلافه از انتظار با دیدن سودابه نفسی کشید و از روی پله­ها بلند شد به سوی اتومبیلِ پارک شده­ی جلوی در رفت و گفت: بجنب که دیر شد...
سودابه نگاهی به او انداخت و زیر لب گفت: خب زودتر می­رفتی...
یونس: چه کاریه؟ خب ماشین که فعلاً هست... چرا می­خوای خودت رو اذیت کنی!!
سودابه با تلخی گفت: اذیت نمی­شم... می­گم اگه دیرت شده می­رفتی...
یونس: خیله خب بابا...!! نمی­شه به تو حرف زد!!
سودابه با بی­میلی سوار اتومبیلِ دوستِ یونس شد... یونس در را بست... گرمای اتومبیل تعریفی نداشت ولی از سرمای بیرون بهتر بود... سودابه نگاهی گذرا به او که پشت رُل جای می­گرفت انداخت... یونس...!! حتی نامش هم سودابه را مُعذب می­کرد... احساس می­کرد در برابر محبت­های او عاجز است... کلافه است... پسر یکی از دوستان قدیمِ پدرش بود... از همان روز که برای کار به تهران آمد، در منزل پدر سودابه به عنوان مستاجر ساکن شد... پدرش را که از دست داد، پدرِ سودابه خواست که جای خالی او را برای یونس پُر کند... بنابراین یونس خیلی زود از قالب یک مستاجر بیرون آمد و مثل فرزندی با محبت کنار پدر سودابه ماند تا همان لحظه که دیگر پدر نبود... یونس از همان روز که نیم طبقه­ی دوم خانه­ی پدر سودابه را ساکن شد... با همان دیدار اول... با همان اولین برخورد، نگاهش تب­دار شد... سودابه اما نه!!
محبت­های بی­دریغِ یونس به پدر بیمارِ سودابه و حالا به مادرش، او را معذب و مدیون می­کرد... می­دانست دلِ یونس در هوای اوست که می­تپد... و از این بابت اصلاً خشنود نبود... روی یونس و کمک­هایش همیشه حساب می­کرد... اما در مقابل، نمی­توانست، این محبت­ها را با عشق، جبران کند... یونس را مثل یکی از اعضای خانواده­اش می­دید... مثل برادرهایش... یونس با اندامی درشت و چهارشانه... موهای مشکی و تابدار که وحشی و رها تا روی گردن را می­پوشاند... و چهره­ای مردانه برای هر دختری جذاب می­نمود اما... با همه­ی این اوصاف، یونس رویای سودابه نبود... سودابه در رویای عشقی آتشین که وجودش را شعله­ور سازد سر روی بالش می­گذاشت... یونس ایده­آلش نبود... آرزویش نبود... جملات دلنشین و زیبا بلد نبود ژست­های عاشق­کش نداشت... خیلی زود عصبانی می­شد و از کوره درمی­رفت...
یونس صدای موزیک را کم کرد و گفت: «امروز یه کمی صبر کن، میام دنبالت»
سودابه کمی جابه­جا شد و گفت: «نمی­خواد بیای... با فریده برمی­گردم...»
یونس: خب فریده رو هم می­رسونیم.
سودابه: نه... مرتضی میاد دنبالش!!

نظرات کاربران درباره کتاب مثل پر

این کتاب احساسات زیبا و پخته ای داشت..گرچه بعضی شخصیت ها مثل هم خونه بود اما بیان عشق در این رمان خیلی زیبا بود و احساسات رو درگیر میکرد.اما ضعف هایی داشت..مثلا دو برادر سودابه چی شدن؟ سرگذشت یونس چی شد؟ ...... ولی کلا خانوم ریاحی قلم گیرایی داره.من بیشتر از همه رمان کسی می اید رو دوست داشتم.
در 2 سال پیش توسط Sh6
کتاب خوبیه خوندنش خالی از لطف نیست من این کتابو اتفاقی جایی دیدم و خوندمش یادمه حسابی جذبش شده بودم روایتگر یه عشق پاک
در 2 سال پیش توسط akbar kh13
کتاب خوبی بود . گیرا و جذاب روایت یه عشق پاک و تغییر باور آدم ها
در 2 سال پیش توسط پژمان
به نظرم کتاب خوبی بود .میخوام برای بار دوم بخونمش .به نظرم ارزش خوندن و داره
در 4 ماه پیش توسط mar...777
بعد از چندسال فاصله گرفتن از رمان‌های عاشقانه این سبکی، خوب بود.درگیر میکنه آدمو
در 3 ماه پیش توسط بهاره یلداگرد
با اینکه از کتاب همخونه ی این خانم خیلی بدم اومد و تو ذوقم خورد،اما از این کتاب خیلی خوشم اومد و سه بار خوندمش...عالیه
در 2 سال پیش توسط Bita
این کتابش خیلی خوبه ولی کاش همخونه رو هم بیارید. اون بهترین کتابشه
در 2 سال پیش توسط ماندانا مجیدی
اوایلش و زیاد دوست نداشتم اما بعدا خیلی جذبم کرد. زیبا بود، نه به اندازه ی همخونه ولی خوب بود.
در 1 سال پیش توسط zahra hzrt
من اینو خیلی وقت پیش خوندم و اخرش رو اصلا یادم نیست. سرنوشت سودابه چی شد رو یادم نمیاد. اگه یادشع بهم بگه با یک توضیح مختصر
در 8 ماه پیش توسط Araws_h
خوب بود
در 13 ساعت پیش توسط فرشته ح