فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رویای دونده

کتاب رویای دونده

نسخه الکترونیک کتاب رویای دونده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رویای دونده

زندگی‌ام به پایان رسیده بود. کابوس یک واقعیت تلخ، پشت رویاهای ناشی از مورفین جا خوش کرده بود. واقعیتی که نمی‌توانستم با آن رو‌به‌رو شوم. با گریه دوباره خودم را می‌خواباندم، آرزو می‌کردم، التماس می‌کردم، دعا می‌کردم که از این کابوس بیدار شوم و ببینم همه‌چیز خواب بوده، اما همیشه این کابوس بود که بیدارم می‌کرد. مادرم آهسته می‌گفت: «هیس س س! اوضاع خوب می‌شه.» اما چشمانش سرخ و ورم‌کرده بود و می‌دانستم خودش هم چیزی را که می‌گوید باور ندارد. پدرم، قصه‌ی دیگری بود. حتی سعی نمی‌کرد به من دروغ بگوید. چه فایده‌ای داشت؟ او معنی این‌ اوضاع را می‌دانست. امیدهایم، رویاهایم، زندگی‌ام... به پایان رسیده بود. تنها کسی که انگار هیچ احساسی نداشت دکتر ولز(۱) بود. گفت: «سلام جسیکا(۲).» نمی‌دانستم روز بود یا شب. دومین روز بود یا اولین. ـ حالت چطوره؟ فقط به او خیره شدم. چه باید می‌گفتم؟ این که خوبم؟! نگاهی به پرونده‌ی من انداخت: «خب، بیا یه نگاهی بندازیم، باشه؟» ملافه را از روی تنم کنار زد و من خودم را رو در روی واقعیت دیدم. پای راستم از زانو به پایین قطع شده بود. بدون قوزک. بدون ساق. فقط رانم بود و زانوی باندپیچی ‌شده‌ام.

ادامه...

بخشی از کتاب رویای دونده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۵

پرستارها می آمدند و می رفتند. دور و برم صحبت می کردند. صدای پچ پچشان در مه غلیظ افکارم می پیچیدند.
اما بعد صدای پدرم را شنیدم.
و صدای دکتر ولز.
پشت در اتاقم حرف می زدند و صدایشان از شکاف در نیمه باز می آمد تو.
جواب های دکتر ولز درباره ی قابلیت های یک شهر کوچک، سقف بیمه، و روش های آزموده شده و درستی بود که در بیمارستان مرسی(۹) انجام می شدند.
پدر وارد اتاق شد و سری به من زد و با اینکه وانمود می کرد شاد است، خسته و فرسوده بود. دوست داشت همه چیز درست شود. همین الان.
محافظی را که روی جورابم بسته شده بود دید. این باعث می شد پایم را صاف نگه دارم و زخمم را به جایی نزنم. به نظرم از محافظ راضی بود، چون چیزهایی مثل "کنترل ورم" و "جلوگیری از انقباض و خمیدگی" گفت.
طوری حرف می زد که انگار می داند چه می گوید.
اما او در اصل یک تعمیرکار بود.
و من چیزی نبودم که بتواند درستم کند.

فصل ۶

چراغ درخواست پرستار یک ربع بود که روشن بود و من از انتظار خسته شده بودم.
از لگن بیمارستان هم خسته شده بودم.
رو به مادرم غر زدم: «عصاها رو بده به من.»
دودل بود. جلسات فیزیوتراپی ام اصلاً خوب نبودند.
ـ اونا رو بده به من!
عصاها را گرفتم و پایم را تاب دادم و از لبه ی تخت پایین بردم. با دقت. آرام. کمی سخت بود، اما، با تکیه به عصاها، ایستادم.
به نفس نفس افتاده بودم.
لی لی کنان به سمت دستشویی می رفتم. مادر که سِرُم را دنبال من می آورد، گفت: «کارت عالیه.» ولی اشتباه می کرد. گیج بودم. می لرزیدم.
وقتی از این همه تقلا خسته شدم و مکث کردم، گفت: «شاید بهتر باشه پرستار رو صدا کنیم؟»
با عصبانیت سر تکان دادم.
دوباره راه افتادم و مادرم گفت: «کارت خیلی خوبه، من بهت افتخار می کنم.»
دستانم محکم به چوب های زیر بغل چسبیده بودند و لنگان لنگان جلو می رفتم. چند روز پیش رکورد پنجاه و پنج ثانیه ی دوی چهارصد متر را زده بودم.
و امروز پنج دقیقه طول کشید تا پنج متر راه بروم.
وقتی بالاخره به دستشویی رسیدم، خودم را در آیینه دیدم.
موهای به هم ریخته.
چشم های پف کرده.
لب های پوسته پوسته.
حرکت کردم، بعد چوب های زیر بغل را به مادرم دادم، میله ی دیوار را گرفتم و خم شدم تا روی توالت بنشینم.
اما ضعیف بودم و پای سالمم توان نداشت.
وقتی محکم روی توالت افتادم، نفس مادرم بند آمد و بعد که تمام لباسم را خیس کردم سر و صدایش بلند شد.
صورتم را با دستانم پوشانده بودم و گریه می کردم و او می گفت: «اشکالی نداره! این اولین بارت بود، چه انتظاری داشتی؟» برگشت و صدا کرد: «پرستار؟ پرستار!» بعد دوباره سعی کرد آرامم کند.
ـ راحت تر می شه. همه چی بهتر می شه.
اما ترس را در چشمانش می دیدم.
ترس از اینکه کلماتش دروغ باشند.
دروغ، دروغ، دروغ.
دوباره صدا کرد: «پرستار!» بلندتر. ناامیدانه تر.
این بار بالاخره سر و کله ی یکی پیدا شد. اوضاع را که دید گفت: «اوه، خدایا. لباس تمیز لازم داری؟»
ده دقیقه طول کشید تا بتوانیم سه نفری سر و وضعم را تمیز و لباسم را عوض کنیم.
و پنج دقیقه ی دیگر تا لنگان لنگان به تخت برسم.
کمکم کردند که بروم زیر پتو و بعد از اینکه آرام سر جایم قرار گرفتم، مادرم موهایم را شانه کرد و پیشانی ام را بوسید.
لبخند کم رنگی زدم و بعد چشم هایم را بستم؛ خسته و ناتوان بودم.

نظرات کاربران درباره کتاب رویای دونده

این رمان فوق العاده زیبا و الهام بخش و انگیزشیه،داستان دختر دونده ایه که در اثر سانحه اى،پاى راستش رو از دست میده اما با وجود فراز و نشیب هاى روحى و جسمى که بعد از این اتفاق تجربه میکنه باز هم دست از دنبال کردن رویاش(دویدن) دست برنمیداره،به همه پیشنهاد میکنم(مخصوصا نوجوونا). ترجمه و ویراستارى هم خوبه...
در 2 سال پیش توسط soheil
قیمت نسخه چاپی کتاب تو انتشارات پرتقال۲۱تومنه ها.چ خبره اینجا
در 5 ماه پیش توسط ras...010
محشره
در 11 ماه پیش توسط فرین فضل اللهی
این کتاب محشره من از خوندنش سیر نمیشم:-) :-) :-)
در 11 ماه پیش توسط فرین فضل اللهی