فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من‌ و یگانه و دیوار

کتاب من‌ و یگانه و دیوار
زندان و صدای مکتوب عاشق

نسخه الکترونیک کتاب من‌ و یگانه و دیوار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۹۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب من‌ و یگانه و دیوار

پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی، آه بهار آمده است و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.» پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی‌کرد پرنده روزنامه نمی‌خواند پرنده قرض نداشت پرنده آدم‌ها را نمی‌شناخت پرنده روی هوا و بر فراز چراغ‌های خطر در ارتفاع بی‌خبری می‌پرید و لحظه‌های آبی را دیوانه‌وار تجربه می‌کرد پرنده، آه، فقط یک پرنده بود.» ولی من پرنده نیستم تا در تنه‌ی هر درختی بتوانم لانه بسازم و بر هر شاخه‌ای بنشینم. کم یا زیاد، درست یا نادرست نمی‌توانم فکر نکنم چون انسانم و انسان به اندازه‌ی دردها و زخم‌ها و دلهره‌ها و اضطراب‌ها و اندیشه‌ها و غصه‌ها و قصه‌هایش وجود دارد، من روزنامه می‌خوانم و از خیلی چیزها باخبرم، حتی اگر هیچ روزنامه‌ی درستی منتشر نشود.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب من‌ و یگانه و دیوار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دکتر جان

سلام!
هفتم یا هشتم بهمن ۴۶ بود که در حیاط دانشکده با «تنهایی» ام قدم می زدم و هراز گاهی از آفتاب زمستانی جرعه ای می نوشیدم که صدای تو در سکوت غربت من ریخت و جز تو و آن نگاه اهورائی ات و لبخندی که تمام سرخ گل های اردیبهشتی را در وسعت جانم می ریخت. و کلامت، یا بگذار بگویم صدایت، حتی وقتی که آن آیات خدای واره را، که در «گفت و گوهای تنهایی». و در باره ی خدیجه های پیامبران و خدیجه خودت و زخم غریب و ناباور هولناکی که فقط پس از سفرت در صدای مکتوبت خواندم، یا شنیدم و آن زخم عمیقِ هول را دیدم.
می گویند اگر جسدی را به امانت به خاک بسپارند «خاک مادر»، چنان حفاظت می کند که هرگاه به دیدن دوباره اش، حتی از پس ربع قرن که از سفرت به سوریه و رسیدن به آن پیامبر عشق و درد و خون، آن «زبان علی (ع) در کام» و نشستن در آستان خانه ی زنی که مردانه تر از هر چه مردان، که بوده اند و هستند و خواهند بود و آغاز زیستن بی پایانی در صدای سرخ پیامبر یا پیامدار کربلا، خود را رها و آزاد دیدی، زخم و چرک و درد را از یاد بردی. اما آیا ما که «از بلند فریادوارِ گُداری به اعماق مغاک...» نظر می توانیم کرد. اگر خاکت را بشکافند - آخر اینجا بارها شنیده ام که هم در حسینیه و هم در مزینان و هم در نمی دانم کجا، می خواهند از زینب (س) – که چون چشم دیدن خوشبختی خاکت را هم ندارند، می گویند این زینب دیگری است! نه زینب حسین (ع)! – گویی به جای روح و پیام و معنا، هنوز اسیر تن اند و خیال می کنند که حسین (ع) و زینب (س) اسیر آن گورهای تنگ مانده اند. و نمی دانند در خط روشن زمان بی زمان، حرکت می کنند و یاران و دوستداران صادق و عاشق خود را درمی یابند.
بگذار هرچه می خواهند بگویند تو با «فاطمه، فاطمه است»ات و با «شهادت» و پس از «شهادت» ت و با «حسین وارث آدم» و «علی حقیقتی به گونه ی اساطیر» و آنچه در کتابی بزرگ فراهم آمده است و تنها «علی (ع)» نام یافته است جاودانه شده ای– و می دانم که ملامتم نمی کنی و کسی، اگر کسی باشد بر من خرده نمی گیرد که اگر آن کتابها را درباره حسین (ع) و زینب (س) و یاران پخته و سوخته و عاشقان، نوشته ام هم نبود. و فقط «شهید همه ی اعصار» یا چنان که مردم ساده اش کرده اند «هابیل و قابیل» که در شب عاشورا نوشتم و در ظهر عاشورا برای تو و مردممان خواندم، را به حساب بیاوریم، من نیز نقش و رنگم را به زندگی زده ام؛ که هنوز هم درست فهمان و صادق اندیشانشان را که از خوان یا خان ها می گویند – و درست هم می گویند که هردوشان به معنای سفره و استراحت گاهِ آبستن خطر و حادثه و مرگ است.
ولی من بیشتر دوست دارم که «خوان» ش بنویسم تا با خان های خونخوار با همه ی قرابتی که دارند، یکی نشود – گذشته اند و زنده مانده اند، در صف نماز عشقشان می بینم که با جوانان بهتر اندیشی که از نسل های بعد از تو و من اند، نماز جمع و جماعت می گزارند و در لحظه های پر عشق و تنهایی های مقدسِ بی وجود «دیگران» چنان که سارتر و دوبوار و تو گفته اید و گفته ام و می گویم و در هر فرصتی و با همه توان و ناتوانی ام، تصویر و ترسیم و «نقل» اش می کنم - «دیگران» ی که با وجود و نگاه و صدا و سخن بی معناشان آدم را سنگ و سرد می کنند.
نمونه اش تلاشی است که برای فراموش شدنِ تو و اثبات مرگ من، بیشتر فرصتشان را می کشند.
بگذریم، اصلاً نمی توانم بر شاخه ی خشکی که نشسته ام آرام بگیرم مخصوصاً وقتی که با تو یا از تو می گویم یا می نویسم – مدام از این شاخه به آن شاخه می پرم – داشتم می گفتم که در دهه ی آغازین بهمن ماه ۴۶ با صدای تو از همه جا کنده شدم و به چشمان تو رسیدم و در نگاه و صدا و پرسش ات غرق شدم.
از دادگاه و دفاعیه و سفارش حداکثر مجازات ساواک به رئیس دادگاه، و نافرمانی مردانه ی او که به جای سه سال به یک سال – یعنی حداقل – محکومم کرده بود. و این راه را هم نشانم داده بود که اگر چیزی در تایید شاه بنویسی و در هنگام قرائت دفاعیه چون به نام او رسیدی غش کنی! و بقیه اش را من بخوانم. تا صدای تو هم نباشد و خنده ات نگیرد! جناب سرهنگ می توانند تو را تبرئه کنند.
و اینها را منشی جوان و خوش تیپ! دادگاه که باید ستوان می بود و حالا از خویشان عمومی مرده ی «ماهداد» است. و هر از چند سالی که در مشهد باشم او را که به دیدن مادر زنم می آید می بینم – از قول خودش و رئیس دادگاه می گفت تا وجدانشان را آسوده کنند.
... و این را می دانستی که دادگاه را چنان تحت تاثیر دفاعیاتم قرار داده ام که حداقل را به جای حداکثر گذاشته اند و باید از ابتدای بهمن ۴۶ تا پاییز ۴۷ – چون قبلاً مدتی را در زندان گذرانده بودم – خودم را به دادگاه و زندان معرفی کنم. و با صدای سر بلند و مهربارت پرسیدی: چرا خودت را معرفی نکرده ای؟ آخر ممکن است...
گفتم: اصلاً هیچ خطری تهدیدمان نمی کند. و رفتن یا ماندن و به وسیله پلیس جلب شدن جریمه ای را شامل حالت نمی کند.
گفتی: زودتر می رفتی و تمامش می کردی...
گفتم آخر مدام از نظام پلیسی حرف می زنیم و از حاکمیت ستم و سرنیزه و پلیس. اما یک بار هم دانشجویان دوران ما، پلیسی در دانشکده و دانشگاه ندیده اند. با نرفتنم می خواهم پلیس را در نگاه دانشجویان بنشانم و نظام زور و دیکتاتوری و به اصطلاح پلیسی را در باورشان نشا کنم و پیوند و دوستی و همبستگی دانشجویان را در دل پلیس ها بکارم. که خوب می دانید چقدر دانشجویان را دوست دارم و خوبترین دختران و پسران دانشجو تا چه اندازه از من و نوشته ها و سخنرانی هایم حمایت می کنند.
لبان اردیبهشتی و سرشار از لاله و گل سرخ و شقایق زارت را گشودی و با آن لبخند ژوکوند واره ات که ایمان دارم اگر داوینچی هم عصر تو بود یا تو در آن دوران می زیستی برای لبخندی که تاریخ و تقی زاده ها – می گفتی از دو «ت» سخت بیزار بوده ای و هستی اما با گرفتن دکترای تاریخ و مطالعات تاریخی ات گرفتار هر دو شده ای! – را با لبخندی که لبخند نیست، بل تسخری است به دنیا خواران و دروغ گویان و چنان که بعدها در حسینیه چنان روشن و باز، معنایش کردی که هیچ کدامشان نمی توانند تو را ببخشایند: زر و زور و تزویر و قاسطین و مارقین و ناکثین.
- اگر امروز بودی در کجا ایستاده بودی؟
پیش از انتخابات مجلس ششم برای روزنامه ای که در نیامد و بعد قرار شد مجله ای شود و چون جنابی که ماشین و موبایل و امکاناتی یافته بود که از معرفی من به صاحبکارش وحشت داشت. و این کاره هم نبود، بل آن کاره بود! قرار شد مطالب صفحه بندی شده و آماده را تبدیل به کتابی پانصد یا هزار صفحه ای کند. مطالب فراوانی از من گرفتند حتی سر مقاله اش را با ترکیب نثر تو و من. سامان دادند و مصاحبه ی بلند بالایی با من داشتند که یکی از پرسش هایشان این بود: که اگر شریعتی امروز زنده بود – یعنی وجود فیزیکی داشت – مشغول چه کاری بود و این پرسش و پاسخ را تو خود طرح کرده و پاسخ گفته ای. آنجا که می گویی یا باید حسینی بود یا زینبی یعنی؛ یا خون داد و یا پیامبر و پیامدار خون و انقلاب بود – وگرنه «یزید». و این را باید خودشان می فهمیدند و پاسخ را از خودت می گرفتند.
اما من که مدعیان دوستی با تو و اندیشه های تو را چنان گرفتار زرق و برق دفتر و دستک و ماشین و تلفن همراه» - آخر حالا نه تنها کوشندگان و عالمان و سیاستمداران...گرفتار تلفنی شده اند که در جیب جای می گیرد! یعنی از پرسش های همیشه ی، کسانی که در مسابقه های بیست سوالی رادیوی آن دوران از مجری مسابقه داشتند. بل هر جوانک آنچنانی و ولگردان مذکر و مونث خیابانی و کسانی که جای خواب و پول خوراک ندارند و با موبایل فخر می فروشند! و همه بی دلیل و با دلیل از تلفن همراه غافل نمی مانند... چنان گیج شده اند که خود را هم نمی توانند پیدا کنند چه رسد به آن که با اختیار یا بی اختیار در ذهنشان جایافته است.
در جواب پرسش شان گفتم: اگر شریعتی نه تنها امروز که اگر سالها پیش از این هم بود. همه را می گذاشت و به ۲۹ خرداد ۵۶ برمی گشت و جام شوکران را با لذت تمام می نوشید و می رفت. نمی دانم چه جوابی خواهی داشت ولی با شناختی که از تو داشته ام و امروز چند صد برابر شده است آخر ربع قرن بی تو زیستن برای چون منی جان سگ می خواهد. و من بی تردید چنان سگ جان بوده ام که هنوز زنده ام و آنهایی که مرگم را تبلیغ و اعلام می کنند، شاید از سخت جانی و زندگی سگی کودکی و نوجوانی ام و بخشی از پیری ام بی خبراند.
بگذریم. دوباره درِ ململین باغ را – یا بهشت را – گشودی و با رضایتی شگفت بر پشتم کوبیدی و دستانم را گرفتی و فشردی. چنان که هنوز دستهایم بوی دستهای تو را می دهد. روز یازدهم بهمن ۴۶ بود که پدرم – آخر ضامنم بود! گرچه هرگز ضمانتی نداده بود – با دو پاسبان قوی هیکل به دانشکده آمدند. و من و او در اتاق شطرنج مثلاً داشتیم مهره ها را بی دلیل جابه جا می کردیم و حرفمان را می زدیم و قرار بود ظهر در غذاخوری دانشگاه با همه، غذایی دانشجویی بخوریم و آماده بنشینیم تا برای بردنم بیایند.
... و آن روز آمدند و دختران و پسران دانشجوی زیادی همراهی ام کردند. مرحوم دکتر رجایی دستور داده بود که با ماشین آرم دار دانشکده ببرندم و یک دست گرم کن ورزشی دانشکده که انگ دانشکده ادبیات را در جلو و عقب داشت به من رساند تا در آغاز ورودم به زندان – که من تنها زندانی سیاسی این یک ساله بودم – همه بفهمند که من دانشجویم و زندانی سیاسی نه دزد و قاچاقچی و آدم کش و...
راستی یادت هست که یکباره دختری چهار و پنج ساله با گیسوان بلند طلایی اش «کوزت»وار خود را به من رساند. جیغ می کشید و پاسبان ها را دشنام می داد و با دستان کوچکش بر سینه شان می کوبید. طفلکی، پاسبان های بی گناه گریه می کردند: اشک در چشمانشان گلوله شده بود و قلب قدرت فاسد و ضد انسانی را نشانه رفته بود.
دانشجوهای دل نازک دختر هم... و شاید مردانی مثل عبدالجواد – که خدایش بیامرزد – نیز و تو در آغوشم گرفتی و کلماتی از جنس وحی، از جنس اثیر با مفاهیمی که نمی فهمیدم ولی صدای تو در ذهنم داشت ثبت می شد و هنوز هم هرگاه به تو بیندیشم – که همیشه با تو ام – می شنوم و تمام دوران زندان، جای خالی همه چیز را آن صدا، آن دعا آن سخن و سرود ایزدی – یا حتی اهورایی – پر می کرد.

برگ ریزان ۴۷ در اولین دیدار از من پرسیدی: قوی ترین احساسی که در زندان داشتی چه بود؟
بی هیچ فکری چنان که پنداری از اولین روز اسارت تا اولین روز به اصطلاح آزادی ام و در حقیقت دومین روزی که دوباره به زندان بزرگ کشور در بندم بازگشته بودم. ضمیر ناخود آگاهم می دانست که چنین پرسشی را باید پاسخ بگوید و در جوابت گفتم: هرگز خود را چنان لخت و غیرقابل پوشش و پنهان در تن پوش، ندیده بودم، احساس می کردم که حتی از پوست تنم نیز بیرون آمده ام. حتی نمی توانم در غیبت غریبه ها – یعنی آنها که می آمدند و می رفتند، که یا پاسبان و نگهبان بودند یا افسر و رئیس، و برای سرکشی! خلوتمان را می آشفتند.
حتی آن خانم رئیس چاق و گنده ای که مثلاً برای اخلاقیات و به نمایندگی زنان خیّری که با این صاحب مقام، آن افسر، این تاجر یا آن نماینده ی مثلاً مجلس و... هم تصویر و صداشان مرا غرق در سپاه و سلاح می کرد و کسی در جانم می خواند. جرم آن است که اسرار هویدا کنی. و چون می رفتند دوباره با خودم و همبندانم تنها می شدم باز لخت لخت بودم، و آنها و هر کداممان هیچ حرف و حدیثی و هیچ رازی نداشتیم که از هم پنهان کنیم و هیچ کس هم نیازمند پرسش نبود. خودش هر چه را که اراده می کرد، می دید...
دوباره همان لبخندی که داوینچی بدلش را، کپی اش را توی صورت مونالیزا نشانده بود، نگاهم را پر کرد و من چه رشدی کردم و چگونه تمامی بهارهای جهان و جهان ها در دلم جوانه زدند و به برگ و بار نشستند و بوته های خشک «گز» و «تاغ» هایی که خودت برایم نوشته بودی. و گفته بودی که اینها گل های کویراند و همانجا بود که شکوفایی و زیبایی رنگ ها و سبزی شنزارهای کویری را نه تنها با نگاه که با تمام ذرات روح و جسم و وجودم احساس کردم.
گفتی: در ایران و فرانسه و خیلی جاها از هر که پرسیده ام این جواب را نشنیده ام. جوابی که همیشه در دلم می تپید و داشت کم کم ایمانم را به این احساس سست می کرد.آدم در دو جا به راستی لخت است. یکی در آستانه ی مرگ و یکی در زندان؛ حتی اگر خلوت زندانت جزیره ای بزرگ، کشوری عظیم یا حتی تمام دشت ها و شهرها و جنگل ها و کویرها و اقیانوس های جهان باشد. باید تنهایی را عاشقانه پذیرفته باشی. باید دیگران را از وجود خویش رانده باشی باید جز آن ذره آن پربهاترین جواهر جهان، آن جوهر تمامی آرمان ها و آرزوها.
آن ذره ای که خدا از خود در لجنزار وجود این جهانی ات افکنده است، فقط باید آن ذره باشی تا به این لختی برسی. در زندان هیچ زندانی ای بد نیست که جای بدی کردن نیست. نوعی صحرای محشر است و تو در امواج وجود دیگران، خود را آن ذره ی خدایی را یا به قول اقبال لاهوری «خودی» خود را بیرون می کشی، پاک می کنی و جز آن ذره هیچ نیستی و هیچ نداری.
آنچه را که درباره ی مرگ و درباره مردم یافته بودی گفتی و چه کشف بزرگی کرده بودی. یا کردی. دیگر نگران تو نیستم در هر شرایط و به هر شکلی آن جوهر ناب بشری یا درست تر بگویم الهی، پنهان در لجنزار وجود پوشیده ی صاحب نام و دارای شکل و مقام و گرفتار داشتن و نداشتن را نابود کرده ای و فقط «خودی» و مدت ها بعد که نامه ها را پاک نویس شده و هیات دست نویس کتابواره شده را دیدی، گرفتی و بردی و فردایش باز آوردی.
خدا نبخشد کسی را که آن نسخه را - که روی کاغذ نازک نوشته بودم و تو در جای جای آن نوشته بودی: پدر و مادرم به فدایت، هم به عربی «بابیِ انت و امی» و هم به فارسی. – برد و بازش نیاورد.
حالا شاید این بیست و چندمین پاک نویسی باشد که حروف چینی شده است و بعد از سی و چهار سال تمام آرزوی دیدن کتاب شده اش را دارم. و خدایم به حضرت حجت الاسلام زم پاداش خیر دهد که به یاری ام آمد. و همچنین به عزیزانی در سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران... و به مردی که نیم شبی به سراغم آمد تا آنچه را که من آرزو داشتم، آن چه را که تو می خواستی چاپ شده اش را ببینی و ندیدی، آن چه را که مردان خدا باید بعد از ۳۴ سال به فرمان خود او انجام می دادند، فراهم آورد.
سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران انتشارات گویه جنابان پوراکبر و قوامیان و دیگران و دیگران دارند به چاپخانه می برند. و صدای پیر سی و چهار ساله را از زندان آزاد می کنند تا جوانان بشنوند، بخوانند و باور کنند که نمرده ام.
این یا کلید بخت فرو خفته من است یا آخرین صدای قوی ای که در تنهایی می میرد. یا ققنوسی که بر هیمه ی خود فراهم آورده می نشیند و آنقدر بال می زند و سرود می خواند تا آتش در تار و پود هستی خود بیفکند.
ای عاشقان! هستند کسانی که باور ندارند این صدای مکتوب را شما منتظرید، دوست دارید و هر کدام تصویری از یگانه ی خود را در آن می یابید. چنان یاری ام کنید که هم روح بزرگ شریعتی شاد شود و هم من، طعم زندگی را بچشم و به آنها ثابت کنم که شما نویسنده ی خود را تنها نمی گذارید.

پرویز خرسند
۲۱ /۱۲/ ۱۳۸۰

... و اینک از پس نزدیک به نیم قرن تقدیم به مردانه مردی که مهر و عشق را می فهمد و می داند.
و مدرس بی ادعای دوستی و مهربانی، و دوستی زلال و پاک و پیوندی بی گسست و پایدار آدمیان است و مظهر امید به فردای انسان و خاک و زمین های سبز و پرگل و گیاه و سروقامتانی آزاد و آفریدگار است.
برادرم حضرت سیدخلیل حسینی با وجود صدا و نگاهش انگاری به ماندن و آفرینش دعوتم می کند! که تا امکان زندگی خدای واره و آفریننده است در کنارش باشم و رستن سبز نا و به بار نشستن شکوفه های خرد، بپایم...

پرویز خرسند
۱۷ /۰۵ /۱۳۹۵

به جای مقدمه

*استاد خرسند! به نظر می رسد فصل رنگ ها در کتاب «من و یگانه و دیوار» از فصل های دیگر کتاب متمایز است. ا گر در جای جایِ کتاب، مخاطب «معشوق» حضوری حاضر، عینی و ملموس دارد، در این فصل گویی حضوری غایب، غیرملموس و دست نیافتنی دارد. گرچه نثر و لحن نوشته، همچنان زیبا و صمیمی است. این طور نیست؟
بله، همین طور است. من رنگ ها را سال ها قبل، قبل از آشنایی با همسرم ماهداد نوشته بودم. اتفاقاً او هم معترض بود که چرا این بخش به کتاب اضافه شده است.

*به یاد دارید که این فصل را کِی، کجا و چگونه نوشتید؟
روزهای آغازین پاییز ۴۵ بود آن قدر در دل حاکمیت پادشاه فصل ها و رنگ ها، پاییز، فرو رفته بودم که سبزنای برگ ها به زردی و سرخی و سپیدی می گرایید و رنگ های تازه، به میهمانی سبزگسترده ی چمن و درخت و نهال های بلند و کوتاه حیاط زیبا و صمیمی دانشکده ی ادبیات (دانشگاه فردوسی) آمده باشند و شوخی و شنگی و شادی و مهر را بر بوته ها و شاخه ها افشانده باشند.
تنها و با غمی گنگ و شادی پنهانی به دانشکده آمدم. مثل این که در جست وجوی رنگ و صدا و چهره ی آشنایی می گشتم و چون همیشه امید یافتن و شنیدن پاسخی نداشتم. نگاهم بر هر رنگی که می نشست به سوی رنگ دیگری می پرید. گویی شادی و زیبایی و عشق را در دیگری و دیگر رنگ ها ضرب می کرد.
بر هر رنگ، پنداری کمال و زیبایی و مهر را یافته ام اما رنگ بعدی چنان خودی می نمود که از انتخاب قبلی شرمگین می شدم. نگاهم از سرخ به زرد پریده بود که سرخ نشانه ی مهر و عشق و زرد، بازگوی نفرت و قهر و سپید بهترین معنایش صلح و آشتی و سیاه، پنداری ظلم و ظلمت و شب را هشدار می داد و می خواست که فاصله بگیریم، بگریزیم، بجنگیم یا برای دفاع سنگر بگیریم.
... و دلم برای هریک قصه ی زیبا و داستانی زشت و نفرینی می ساخت و در گوشم زمزمه می کرد.
باید چه می کردم؟
بهترین رنگ کدام بود؟
اگر عشق هبوط می کرد چه رنگی می توانست داشته باشد؟
باز هم نگاه کردم.
باز هم به قصه های متضاد عشق گوش سپردم.
اما نه هیچ رنگی بهترین بود و نه هیچ قصه ای قانعم می کرد. مانده بودم که چه کنم.
به خلوت بوفه دویدم. از روشنی و رنگ و سبزه و گل به دو اتاقک تقریباً تاریک و تودرتو، اما صمیمی و دوست داشتنی.
آن روزها یک ساختمان قدیمی بود که میان دانشکده و بنای گسترده ی قدیم و جدید کلاس ها نشسته بود. اتاق رییس و بخش اداری دانشکده در آن محدوده ی قدیمی بود.
با فرو رفتن در مغاکی که جز آشنایان و دوستان کسی را به فرورفتن و رسیدن به اتاقک ها دعوت نمی شدند به بوفه ی نیمه تاریک و دوستان آشنا
رسیدم. از روشنایی تند و واقعیتِ وقیح و بی رحم، گویی رهایی یافتم و به روشنایی مهربان تخیل رسیدم که میدان می داد تا آنچه را که بیرون دیده ام با تخیل درآمیزم.
بچه ها، غزاله علیزاده را دوره کرده بودند و چنان گرم شنیدن و گفتن و پرسیدن و بحث بودند که گذاشتند به آسانی از کنارشان بگذرم و به انتهای اتاق دوم که خالی بود و جز من کسی بر نیمکت های منتظر در تاریکی ننشسته بود.
غزاله داشت در تعریف شعر و هنر حرف می زد و من با خیال و دل تنهایی ام خلوت کرده بودم. آنچه را که در حیاط دانشکده دیده بودم در آن تاریکی ملایم و نمور در دفترچه کوچک و خزداری که نمی دانم از کجا و چگونه به دستم رسیده بود می نوشتم.
آمدن و نشستن و نوشتن و سکوتم... چنان می نمود که دیگران را وادار کرده بود، ندیده ام بگیرند و تا می نوشتم، فراموشم کنند. جان کلام را در چند صفحه ای نوشتم. آنچه که باید، ثبت شده بود. فقط فرصت می خواست تا بماند، قوام گیرد و کامل شود.
دفتر را بستم و قلم را هم. سیگاری روشن کردم. درست مثل این که اعلام کرده باشم، خود خاموش شده ام و تمام کرده ام.
غزاله صدایم کرد که:
«فلانی نمی خواهی به جمع ما بپیوندی؟»
گفتم: «چرا نه!»
جا باز کردند و کنارشان نشستم. غزاله گفت:
«چه گفته ای؟ یعنی چه می نوشتی؟»
گفتم:
«چیز مهمی نبود، داشتم از گفتن، تن می زدم.»
به نظرم نوشته ناقص و غیرقابل اعتماد بود. دوباره صدایش را شنیدم که:
«راست و درستش را بگو!»
برای گریز و پنهان شدن گفتم:
«ترجمه ی شعری عربی را پاک نویس می کردم.»
غزاله با آن چشمان زیبا و درخشانش لبخندی زد و گفت:
«من متنی ندیدم که مثلاً چرک نویس باشد و تو پاک نویس اش کرده باشی!»
گفتم: «اصل را در ذهن داشتم...»
گفت: «چشم هایت دروغ گویی بلد نیستند.»
گفتم: «...»
گفت: «شاعر و مترجم کیست؟»
لو رفته بودم. داشتم کلافه می شدم. گفتم یادم نیست. فقط از شعر خوشم آمده بود.
آن وقت بود که اصرارها فراوان شد و همه یک صدا خواستند شعر کذایی را بخوانم. با خودم گفتم: «می خوانم. یا بدشان می آید و کلی نقد حسابی می شنوم و درستش می کنم، یا خوششان می آید و تحسین و تمجید از شاعر عرب که ناشناس! بود، فضای بوفه را پر می کند.
خواندم.»

یک هفته بعد، غزاله مرا به خانه اش دعوت کرد. به جلسه ی ادبی که هر ازگاهی تشکیل می شد. خانه شان در خیابان دانشگاه، اول کوچه اسرار بود. با عبدالجواد محبی که خدایش رحمت کناد! همراه شدم و رفتیم. ا کثر مدعوین را می شناختم؛ زهرا الستی، خسرو هوشیار، شهرزاد قهرمان، دلارام قدرشناس، لیلا مومنی، زهرا صابری و... را به یاد دارم. مادر غزاله؛ خانم منیره علیزاده نیز در جمع ما حضور داشت. داستان های او را در مجله ی نگین خوانده بودم.
با این که سر و وضع مناسبی نداشتیم و کفش ها و شلوارهایمان گِل های خیابان را به میهمانی آنان آورده بود در بالای مجلس جایی برایمان انتخاب کرده بودند که به اصرار غزاله نشستیم. جلسه آغاز شد.
زهرا الستی شعری را که به تازگی سروده بود، خواند که با تشویق دوستان روبرو شد. هرکس چیزی خواند و بازار اظهارنظر گرم و محبت آمیز بود. من و عبدالجواد هم چیزی خواندیم. من به یاد ندارم چه خواندم.
اما عبدالجواد از دفتری که همواره همراهش بود، شعری خواند که بسیار مورد توجه قرار گرفت. بعدها از زبان یکی از دوستان حاضر در جلسه ی ادبی شنیدم که غزاله به او گفته بود از پرویز بخواه که «رنگ ها» را برایت بخواند! کاری فوق العاده زیباست!
غزاله از رنگ ها خیلی خوشش آمده بود و آن را صمیمانه و همدلانه با او در میان گذاشته بود.

استاد فصل رنگ ها این گونه پایان می یابد:
این بود که دستت را گم کردم. دستت را ول کردم و بر شانه ی برادرم باد به خاک بازگشتم و شنیدم که کسی در دلم با هزاران آرزو می خواند:
«ای به دنیا نیامده ی در همه رنگ زیبا، کاش اندکی کوچک می شدی تا من و زمین این همه تنها نمی ماندیم.»

*اینجاست که گویی مخاطب تان حضور ندارد، غایب است و شما منتظر آمدنش هستید؟
بله! آن که من دوست اش دارم هنوز به دنیا نیامده است. اما در همه ی رنگ ها او را می بینم. آن قدر بزرگ است که وقتی بیاید من و دنیا دیگر تنها نیستیم. او به اندازه ی عشق من بزرگ است.

*استاد چرا رنگ زرد، سبز، سرخ و آبی؟
آیا انتخاب تان دلیل خاصی دارد؟
من تصور می کردم این چهار رنگ، رنگ های اصلی هستند. اما بعد از دخترم مانا شنیدم که رنگ های اصلی، سه رنگ است. وسوسه شدم نوشته ام را اصلاح کنم اما دیدم شاید این نادانی هم زیبا باشد. این رنگ ها به چشمم آمده بود. این رنگ ها برایم مهم بود.
زرد و سرخ که در پاییز هست و آبی هم که رنگ آب و آسمان است. آبی به معنای وسعت و بی نهایت هم هست؛ رنگ سبز هم رنگ درختان و جنگل بود، رنگ زندگی.
رنگ سرخ رنگ خون بود و ذهن کشیده می شد به سمت توده ی مردم که چهره های زرد آنان از گرسنگی، رنج و نداری و فقر غذایی آنان خبری دارد و سرخی از آنان دریغ شده است و این خون در رگ های آنان نیست و چرا گونه های سرخ بالای شهر در پایین شهر نیست؟!
اما وقتی معشوقم سرخ می پوشید، گویی به من وعده می داد که آنان هم سیر می شوند، لباس نو می پوشند و گونه هاشان گُل می اندازد و زیبا می شوند...
و اما رنگ زرد...
شنیده بودم اگر گل زرد را به کسی هدیه کنی، یعنی تو را دوست ندارم. با خود می گفتم چرا؟ رنگ زرد که خیلی زیباست از قرمز هم قشنگ تر است. چرا باید رنگ دوستت ندارم باشد؟
نه! باید این رنگ دوستت دارم باشد...!
زرد را همیشه دوست داشته ام. همچنان که زردِ زیبایِ تابلوهای ونگوگ را. رنگ گندمزاران تابستان را که در پاییز فضا را پر از عطر نان تازه می کند. مگر صدای عاشقانه ی قناری ها زرد نیست؟
مگر رنگ مسلط پاییز - پادشاه فصل ها - تمامی رنگ ها را اگر نه بی اعتبار، کم مقدار نمی کند؟
و مهم تر از همه چرا، وقتی عشق به سراغم آمد و قلبم را قانون تپیدنی نو وضع کرد و نیم قرن است که از آن غروب پاییزی به گونه ای دیگر می تپد و می دانم که تا گور - و کسی چه می داند، شاید در گور و پس از گور هم- نیز چنان خواهد تپید که در آن غروب، میزان شد...
مگر تن پوشی به رنگ زرد قناری به تن نداشت؟ اگر می شد برای عشق رنگی انتخاب کرد، بی رنگی بهترین رنگ بود تا عشق خود رنگش را برگزیند.

آی عشق
آی عشق
چهره آبی ات
چهره ی زردت
چهره ی سبزت
چهره ی سرخت
چهره ی سپیدت
اصلاً چهره ات پیدا نیست!

برشی از یک مصاحبه ی بلند
به تاریخ ۱۷-۱۶/ ۵ /۱۳۹۵

نظرات کاربران درباره کتاب من‌ و یگانه و دیوار

عالیه
در 2 سال پیش توسط ری‌را پورکیا