فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کویر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قهقهه در خلأ

کتاب قهقهه در خلأ

نسخه الکترونیک کتاب قهقهه در خلأ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قهقهه در خلأ

زنگ می‌زند. این پا و آن پایی می‌کند. آهسته دستش را بالا می‌برد. آن را به موهایش می‌کشد و آنها را به عقب می‌دهد. باز دستش را به طرف زنگ می‌برد. دوباره زنگ می‌زند. صدای دخترانه اما محکمی از آیفون می‌گوید بله. ـ مرتضوی هستم. آقامجید هستند؟ ـ آها. بله بله. بفرمایید تو آقای مرتضوی. صدای مختصری و کنار رفتن زبانه قفل. در را فشار می‌دهد. حیاط بزرگی است؛ شاید دویست و پنجاه یا سیصدمتر. با ساختمانی قدیمی در انتهای آن. در هوای ابری و کم‌نور، حیاط بزرگ که چندان سرسبز نیست و بیش از همه کاجهای بلند و قدیمی‌اش به چشم می‌آید نگرانی فرید را تشدید می‌کند. در را که پشت سرش می‌بندد به عادت همیشگی‌اش زیر لب می‌گوید یا خدا.

ادامه...

بخشی از کتاب قهقهه در خلأ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

باری چو فسانه می شوی ای بخرد

افسانه نیک شو نه افسانه بد

اگر بخواهم در یک جمله توصیفش کنم و خودم را خلاص نمایم می توانم بگویم شخصیتی داشت کم و بیش شبیه تصویری که نادر ابراهیمی در پیشگفتار چهار کوارتت الیوت از مهرداد صمدی به دست می دهد( ۱ ). با این توضیح که تصویری که نادر ابراهیمی به دست داده از بزرگسالی یک نفر است اما او از بیست وهشت سالگی نگذشت. نه درست بگویم من ندیدم از بیست وهشت سالگی بگذرد.
ما کودکی و نوجوانی مان را با هم گذراندیم، به همین سبب برایم سخت است تصویری از او به دست بدهم چنانکه او در چشم دیگران ممکن بود باشد. کسی که به طور طبیعی و در هر لحظه و آنی سخت بیقرار بود معلوم است که در سنین شکل گیری شخصیت در نوجوانی چقدر متغیر بوده است. آنچه پس پشت این تغییرات ثابت بود همان بیقراری اش بود و علاقه عجیبش به هنر و خلاقیت هنری. من اسم بسیاری از مکاتب هنری و آثار ادبی و بصری و نمایشی گونه گون را نخستین بار از او شنیدم. الان هم که سالیانی از ماجراهای من با او گذشته است تصور می کنم بسیاری از این چیزها را از چشم او می بینم، از افقی که او برایم گشود.
از اوایل نوجوانیمان، دقیقتر بگویم از سال دوم راهنمایی، شروع کرد به شعر گفتن. کسی جدی نمی گرفت. ولی خودش سخت جدی می گرفت با اینکه در همان سن خودآگاهی غریبی داشت به اینکه آنچه می نویسد و می سراید چیزی جز مشتی شعرهای بچگانه نیست. حق می دهم این سوال برایتان ایجاد شده باشد که وقتی می دانست کارهایش جز تجربه هایی کودکانه نیست چگونه آنها را اینقدر جدی می گرفت. پاسخ این سوال می تواند کلیدی باشد برای ورود به شخصیت او. می گفت روزی که نوبل ادبیات را گرفتم (نوبل را مثال می زد) این دفترها که آن وقت قدیمی شده است ارزش تاریخی پیدا می کند و همین شعرها هم جدی گرفته خواهد شد. پس خودم باید تلاشم را بکنم تا هر چه بهتر باشند. در واقع او زندگی اش را از همان موقع ها یک روایت می دید، روایت «نبوغی برتر از افتخار».
در دوره دبیرستان نشد هم مدرسه باشیم. ما می خواستیم علوم انسانی بخوانیم اما آن وقت مدرسه خوبی برای علوم انسانی نبود. من محافظه کار بودم. به رشته ریاضی رفتم و تا وقتی در نیمه های دوره دبیرستانم مدرسه خوبی برای ادبیات و علوم انسانی باز نشد سراغ علوم انسانی نرفتم. او از همان اول تصمیم گرفت خودش بخواند و امتحان بدهد. می خواند و امتحان می داد و قبول می شد. بدون مدرسه و معلم.
در همان ایام بود که شعرها و قصه هایش را ـ دیگر قصه هم می نوشت ـ برای استادان و نامداران می برد و می خواند و به هر جایی که می توانست به قول خودش سرک می کشید. می دانم استاد حقوقی برای شعرها و استاد تقی زاده برای قصه هایش تشویقش کردند.
سال های آخر دبیرستان ـ البته سالهای آخر دبیرستان من، او که مدرسه نمی رفت ـ مدتی بیمار بود. دکتر و دوا جواب نمی داد. آخر سر پیش روانپزشک بردندش. برای پزشک درباره نیچه صحبت کرده بود و چنین گفت زرتشت و حکمت شاد. با لحن محکم مصرّش گفته بود ما قاتلیم. دکترِ روشن ضمیر آرام بخشِ سبکی برایش تجویز کرده بود تا از اضطرابش بکاهد و در عوض کلی تشویقش کرده بود که همینطور به خواندن و آموختن ادامه بدهد و حتما چند تایی زبان خارجی را هم به خوبی یاد بگیرد. به مادرش هم گفته بود این بچه بیمار نیست فقط متفاوت است؛ مگر قرار است همه آدمها مثل هم باشند؟ یادم هست که مادرش از آن به بعد تقریبا گیج شده بود و نمی دانست با پسرش چه کند.
در دانشگاه من رشته فلسفه را انتخاب کردم و او رفت سینما بخواند: فیلمنامه نویسی. نخواند. رها کرد. ولی هنوز همدیگر را می دیدیم. بیشتر به طور منظم در جلساتی که اول در دفتر مجله شباب ـ که آن موقع حوالی میدان فردوسی بود ـ و بعد هم در منزل احمد غلامی برگزار می شد. در آن جلسه همه ما می خواستیم قصه نویس شویم و غلامی که بزرگتر از ما بود و هم تجربه و هم سعه صدر داشت دست ما را می گرفت.
در آن جلسه ها گاهی فیلم هم می دیدیم. فیلم هالیوودی یا شبه هالیوودی که می دیدیم داد و هوارش بلند می شد که مزخرف است. اما یادم هست از «کوتاه برای عشق» کیشلوفسکی و «آسمان برلین» وندرس بسیار خوشش آمد و جمله آغازین آن فیلم ورد زبانش شد: «وقتی بچه بچه بود»( ۲ ). هر چند ادامه این جمله را هر بار به نحوی می گفت و یادم نمی آید حتی یکبار هم ادامه اصلی اش را تکرار کرده باشد. از بچه های آن جلسه به جز مهدی یزدانی خرّم که بعدا هم قصه نویسی و نقد ادبی را ادامه داد هیچکدام در حوزه قصه نویسی به کارمان ادامه ندادیم. من تصمیم گرفتم در حوزه اندیشه کار کنم و وقتم را بر سر تفکر در ایران معاصر گذاشتم. حسین شیخ رضایی که مهندسی برق می خواند سر از فلسفه علم درآورد و امیر نصری سر از فلسفه هنر. محسن آزرم (در آن جلسه ها بود؟) به سینما و نقد فیلم مشغول شد و روزبه صدرآرا ویراستار یک موسسه تحقیقاتی شد. از بقیه خبری ندارم. او را هم باد با خود برد.
این او که می گویم همان دوست من سلمان خسروی است. کسی که مجموعه ای از یادداشتهایش پیش من ماند و کتابی که الان در دست شماست بخشی است از آنها.
آخرین باری که دیدمش روابط ما سرد شده بود. من روز به روز بیشتر اهل عقل سلیم و استدلال می شدم، بیشتر به «واقعیات» اهمیت می دادم و از آرمانگرایی نوجوانانه مان دورتر می شدم. برعکس او روز به روز ملامتی تر می شد و آشفته تر. به نظر او من «خشک» و «سترون» شده بودم. به نظر من هم او خودرای و لجوج بود. جلسات ادبی مان تعطیل شده بود و دیگر خیلی کم همدیگر را می دیدیم. سرِ چند تایی از قصه های کوتاه قبلی اش هم که برایم خوانده بود و من گفته بودم «که چی؟» بسیار دلخور بود. شبی دیر وقت درِ خانه ما آمد ـ در واقع درِ خانه فعلی پدرم ـ و حرفهایی زد که نمی توانم بنویسم. بعد یک پوشه پیشم گذاشت و رفت. دیگر هرگز او را ندیدم. نمی دانم کجاست و چه بر سرش آمده است. به جنگلی یا بیابانی کوچید و خودش را گم و گور کرد؟ از ایران رفت؟ یا نرفت؟ یا.... از تصور اینکه دیگر نباشد اشک در چشمانم جمع می شود و گلویم می گیرد.
پوشه اش را چند باری تورقی کرده بودم اما توجهم را جلب نکرده بود. مجموعه درهم و برهمی بود از شعر و قصه کوتاه و طرح فیلمنامه و حتی نامه های خصوصی و عاشقانه به کسانی که یک نفرشان را می شناسم. هیچوقت نفهمیدم چرا اینها را به من سپرده است.
یکبار که دلم خیلی برایش تنگ شده بود سرِ فرصت به سراغ پوشه رفتم و با حوصله بررسی اش کردم. متوجه شدم قسمتهایی از این نوشته های ظاهرا پراکنده مرتبط اند. خواندم و خواندم تا توانستم صفحات و فصول مختلف این رمان کوتاه را مرتب کنم. اگر دست خودم بود اسم این کار را می گذاشتم «فصلهای ناپیوسته». اما دیدم بالای یکی از صفحات میانی رمان نوشته است: قهقهه در خلا و زیر آن نوشته شده است: بازی یا یک رمان پلیسی. (البته او بازی ننوشته است. نوشته jouer که به فرانسه می شود بازی کردن. احتمالاً باید می نوشت le jeu به معنی بازی). یادم افتاد که چند باری درباره اینکه در خلا صدایی نیست و تصویر اسکلتی که دندانهایش برهم می خورَد برایم صحبت کرده بود، پس نتیجه گرفتم می خواسته نام این کار را همین قهقهه در خلا بگذارد (البته نام فرعی «بازی یا یک رمان پلیسی» را حذف کردم).
در تدوین رمان مشکلاتی هم وجود داشت از جمله در مورد فصل هشتم که به جای خود توضیح داده ام. به جز پاورقی ای که در انتهای یکی از فصول افزوده ام تنها نقش من در این کار همین مرتب کردن فصول و ویرایش صوری بوده است (و در این کار فاطمه مینایی، همسرم، هم مرا همراهی کرده است). در همین حد هم می ترسم پس از چاپ از جایی سر و کله سلمان پیدا شود و فریاد و فغانش روزنامه ها و مجلات را پر کند که شاهکار او خراب شده است. راحت بخواهم بنویسم خواهد گفت: «یک آدم خنگ»، نه، «یک دوست خنگ» «شاهکار ناچیز»ش را «ناچیزتر» کرده است.
البته چند جایی هم به جای برخی کلمات و جملات [...] گذاشته ام. سلمان نه مودب حرف می زد و نه مودب می نوشت. به قول خودش «هر چه در زبان هست هست». من با او موافق نیستم و اصلاً از رو نوشتن بعضی تعابیری که او بکار برده بود برایم دشوار بود. لذا آنها را حذف کردم. البته می توانم شهادت بدهم که او در این موارد هم با وسواس همیشگی اش کار را در آورده بوده است. اتفاقا صحنه ای را که در فصل هفتم این کار توصیف شده است با هم دیدیم، در حوالی میدان فلسطین. گروهی دختر و پسر دعوایشان شده بود و سلمان عین تعابیر آنها را در قصه اش بکار برده است (همچنانکه می دانم صحنه کلانتری فصل ششم هم برگرفته است از تجربه واقعی او از مداخله در یک دعوای دسته جمعی). ولی به هرحال خیال نمی کنم حذف آن تعابیر لطمه عمده ای به کار زده باشد( ۳ ).
نمی دانم چرا این کار را آماده چاپ کردم و به ناشر سپردم. چون کار خوبی است؟ شاید. اما فکر می کنم بیشتر از این جهت است که دوست دارم دوست از دست رفته ام را پیدا کنم. آرزو می کنم سر و کله اش از جایی پیدا بشود و دادش در بیاید که «باز با عقل ناقصت زدی کار مرا خراب کردی. چرا ادبیات نمی فهمی؟ برو این را بخوان. آن را بخوان. این یکی را ورق بزن. به آن یکی مراجعه کن» و خلاصه وسط دعوا فهرستی بدهد از همه کتابهای مهم و خواندنی دنیا. دنیا را چه دیدید شاید پیدایش شد.
اما اگر بخواهم عاقل باشم و بیخودی به خودم امیدواری ندهم باز هم برای چاپ این کار وجهی می بینم. این کار آشکارکننده دوستی است که در کار و بار دنیا گم شد. اگر خودش هرگز هم پیدا نشود کارش هست و برای من که او را می شناسم کارش آینه ای است از کسی که او بود. امیدوارم برای شما هم چنین باشد. و نیز امیدوارم شما هم با من دعا کنید که او هر جای این عالم یا در هر عالمی که هست آرامش داشته باشد، آرامش نعمتی بود که سلمان متاسفانه از آن محروم مانده بود.

محمدمنصور هاشمی
۱۵ دی ماه ۱۳۸۵

پی نوشتها:

۱) تی اس الیوت، چهار کوارتت، ترجمه مهرداد صمدی، ویرایش و یادداشتها از نادر ابراهیمی، تهران، فکر روز ۱۳۶۸، ص۱۵-۲۲: «دلم نمی خواهد که در این مختصر، از مهرداد صمدی، افسانه یی بسازم؛ امّا اینطور آدمها خودشانْ خودشان را افسانه می کنند ـ نَرم نَرمک کاری می کنند که دیگر انسانْ میان واقعیت و تَوَهُّم، نتواند واقعیت را برچیند ـ بی دغدغه، و مطمئن باشد که تَوَهُّم را بر نچیده است. به هر صورت، چند کلمه یی درباره ی او می گویم ـ بی آنکه تضمین کنم آنچه می گویم قطعا و یکسره واقعیت است...
زمانی که اولین جشن هنر شیراز را می خواستند شروع کنند، نمایشنامه خواستند و مسابقه گذاشتند. بهمن محصّص ـ نقّاش و کارگردان تآتر ـ آمد پیش مهرداد، درست مثل طلبکارها، و گفت: تو فورا بنشین یک نمایشنامه درباره ی «آرش کمانگیر» بنویس، بدِه به دفتر جشن هنر، برنده ی جایزه ی اوّل بشو، و بعد برای کارگردانی، مرا معرّفی کن! من می خواهم روی این آرش سنگ تمام بگذارم.
مهرداد به اُتاق خود رفت، در را بست، به خلوت نشست. و حدودا پانزده روزِ بعد ـ حدودا ـ بیرون آمد ـ آشفته و پریشان، و دست نوشته هایش را ـ نه... آنها را ماشین هم کرده بود ـ به بهمن محصّص سپرد. در مسابقه ی انتخاب بهترین نمایشنامه، اوّل شد، جایزه ی نقدی اش را هم گرفت. بعد، محصّص، با مسئولانِ جشن هنر، بر سر تدارکات و هزینه حرفش شد. برگشت به مهرداد گفت: نمایشنامه را پس بگیر، پولشان را بده!
مهرداد هم این کار را کرد: نامه یی به همراهِ چکی. قُطبی، نامه و انصراف را پذیرفت امّا چک را قبول نکرد. و ما با آن پول ـ که گمان می کنیم ده هزارتومان بود ـ همان کاری را کردیم که در آن روزگار، اغلب جوانهای شبه روشنفکر می کردند.
زبان انگلیسی را، می گفتند که بهتر از خیلی از انگلیسی های تحصیل کرده می داند. اینطور می گفتند. من که سوادش را نداشتم که بفهمم درست می گویند یا خلاف؛ امّا این را بارها به چشم دیده بودم که وقتی وارد کلاس می شد، استادِ ما ـ ویلسون ـ به لکنت می افتاد. مرتبا در مقابل مهرداد خم می شد و با انگلیسی زیبای آکسفوردی می گفت: «شما به من افتخار می دهید که به کلاس من می آیید» و ضمنِ تدریس هم پیاپی از مهرداد می پرسید: «همینطور است؟» امّا مهرداد، حواسش جاهای دیگر بود. کم پیش می آمد که جواب بدهد.
اجازه بدهید از جای مناسب تری شروع کنم: ما با هم به دانشکده ی ادبیات می رفتیم ـ رشته ی ادبیاتِ انگلیسی. پس از یک ماه، روزی او را به دفتر طلبیدند. رفت و برگشت و گفت: می گویند باید بروی یک کلاس بالاتر بنشینی. اینجا جای تو نیست. تعادل کلاس را به هم می زنی.
و تصویب کردند که برود کلاس دوّم.
ما با حسرت نگاهش می کردیم؛ امّا او حواسش جاهای دیگر بود. هنوز سال به نیمه نرسیده بود که باز صدایش کردند و گفتند: اینجا هم نمی شود. قبول کن که بروی بالاتر.
باز هم، ظاهرا، از ما دور و دورترش کردند.
پایان نامه اش را که می خواست بنویسد درباره ی یکی از قدیمی ترین شعرای انگلیس نوشت ـ حدود دویست صفحه ـ و تا آن زمان، درباره ی این شاعر کتابی ننوشته بودند و چند شعری را که از او مانده بود تفسیر نکرده بودند.
ما، در دانشکده، دو استاد انگلیسی داشتیم. آنها زیر پایان نامه اش نوشتند: اظهارنظر در باب این کتاب، در حدّ ما نیست. این را بفرستید دانشگاه آکسفورد تا استادان آنجا نظر بدهند. دکتر صورتگر هم فرستاد. پیغام آمد که بسیار شایان توجّه است. این آدم بیاید اینجا ـ با هزینه ی ما ـ از پایان نامه اش دفاع کند و دکترای ادبیات انگلیس بگیرد.
هر چه کردیم، گفت: نمی روم. کار احمقانه یی ست.
جمیله ـ همسرش ـ پَر پَر می زد که: آخر چرا احمقانه است؟ شما که دوستانش هستید چرا نمی توانید وادارش کنید که برود؟ ها؟
امّا ما مغلوب او بودیم؛ مغلوبِ نبوغ او؛ نبوغِ تردیدناپذیر او.
***
نه آنکه خیال کنید می خواهم از او افسانه یی بسازم. اصلاً حالا دیگر چه خاصیت دارد؟
امّا، بعدها از او خواستند که لااقل بیاید ادبیاتِ قرونِ وسطای انگلیس درس بدهد ـ در دانشگاه تهران.
جواب داد: نمی توانم، دلم می خواهد صبح ها تا دیر وقت بخوابم، تا نزدیک ظهر، شما خوابم را آشفته می کنید.
و ما هنوز شاگرد مدرسه بودیم و واحد واحد خودمان را می تراشیدیم که همان گواهی نامه ی بی خاصیت را بگیریم...
آشفته حال و پریشان بود. دانشِ زیاد، به کارش نیامده بود. همیشه در آستانه ی جنون بود. اینطور که می گفتند فقط یک بار از آستانه گذشته بود و برگشته بود. از عالمِ جنونْ چیزی با خودش نیاورده بود. علم هم به دادش نرسیده بود. آواره ی روحی بود، یا از عُقلای مجانین. با بهلولْ نسبتی داشت. به جز زبان انگلیسی و فارسی ـ که در هر دو مقتدر بود ـ عربی هم می دانست، فرانسه هم قدری، آلمانی هم قدری. قرآن را بسیار خوب می دانست. برخی تفسیرها ـ مانند نَسَفی ـ را تمام و کمال خوانده بود. با فلسفه ی اسلامی و منطق اسلامی آشنایی غریبی داشت. چندین روضه ی سیدالشهدا را از بَر بود. انواع دُعاها و نمازها را می دانست ـ دقیق و با تفسیر.
روزی که فروغ را می خواستند به خاک بسپارند، از روحانیان، هیچکس بر مُرده اش نماز نگذاشت.
مُرده ی فروغ بر زمین مانده بود و حدود چهارصد ادیب و هنرمند و شاعر و نویسنده هم آنجا بودند، همه معطّل ـ حتّی آنکه خیلی ادّعای مسلمان بودن داشت.
مهرداد صمدی رفت آن جلو، پیشِ فروغ ایستاد و همه پشت سرش ایستادند. او نماز میت را خواند، و دعاهای مربوط به میت را هم.
عجب سکوتی بود!
گهگاه، با پدرش ـ که دانشمندِ گمنامی بود ـ بر سر مسائل فلسفی مباحثاتی داشت که ما را مبهوت می کرد.
گفتم: جنونِ بیشتر و بیشتر دانستن داشت؛ امّا این دانش را نمی دانست چه کند. به همین دلیل، وقتی از کارهای آبرودار خسته شد رفت آبجوسازی پیشه کرد.
و انقلاب شد.
و دُرُست در لحظه یی که می توانست مُفسّر و تحلیل گر اسلام باشد، او را بردند به همانجا که آبجوفروشان را می بردند؛ و نگاه نکردند که او مولوی را چه خوب می داند، و غزّالی را، و عطار را.
مردی روحانی امّا آزاده و دل زنده با او گفت و گو کرده بود. واللّه اعلم.
می گویند مهرداد، خطّ بحث را کشانده بود به تفسیر و تحلیل در باب مُسکرات، و مساله ی سُکر در اسلام، و ریشه های آن، و رابطه ی تصوّف و عرفان با این مساله. و اینکه در کجا اشاره ی حافظ به مِیِ راستین است و در کجا از مِی به عنوانِ نمادْ یاد کرده است، و حدیث پُشتِ حدیث، و روایت پُشت روایت؛ و آن روحانیِ زنده دل دیده بود که این جوانِ بیکاره، کاره یی ست در دیار ما، و به شوخ طبعی گفته بود: برادر جان! با این وسعتِ اطلاعات که تو در باب شریعت و فقه و حدیث داری، گمان می کنم باید بیایی جای من بنشینی.
و مهرداد را رها کرده بود و گفته بود: ای کاش این همه دانایی را در راهِ خیر مردم به کار بیندازی، که هم دنیا دارد هم آخرت.
امّا آن آواره ی روحی، تَن به آوارگیِ تَن داد.
و رفت».
برخی قسمتهای نوشته نادر ابراهیمی را نقل کردم تا کسانی که آن را نخوانده اند یا دسترسی به آن ندارند تصوری از آنچه منظورم است پیدا کنند. او نوجوانیِ چنین آدمی بود.
2als das Kind Kind war.
۳) این را هم بگویم که سلمان همه گفتگوها را به زبان شکسته و محاوره ای نوشته بود. خواندن چنین صورتی از نوشتار دشواریهای خودش را دارد و شکل و شمایل متن را هم گاهی سخت عجیب و غریب می کند. من حتی المقدور گفتگوها را به زبان رسمی و کتابی نوشته ام و صرفا در موارد معدودی صورت محاوره ای را حفظ کرده ام؛ با این تصور که خواننده خود همه گفتگوها را به صورت گفتاری و محاوره ای خواهد خواند. همچنین در قسمتهایی از نوشته زبان افعال تغییر می کرد. جاهایی که به نظر من سهو بود و غلط فاحشی ایجاد کرده بود اصلاح کردم و در موارد معدود باقی مانده بر اساس این تصور که سلمان کار بی حکمت نمی کرد صورت اصلی کار را حفظ کرده ام. مجموعاً سه بند هم از کتاب باید حذف می شد که حذف شده است و گمان نمی کنم حذف آنها خللی در اصل قصه ایجاد کرده باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب قهقهه در خلأ