فیدیبو نماینده قانونی رهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان مرد کوچک

کتاب داستان مرد کوچک
خانه‌ی پدرم (۱ )

نسخه الکترونیک کتاب داستان مرد کوچک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب داستان مرد کوچک

آقای "هیچ‌کس" را به طور اتفاقی در یکی از کافه‌های آدانا دیدم. سخت غرق در فکر بود و صورت ریش‌دارش را میان دستانش محصور کرده بود. چشمانی به رنگ آبی روشن داشت و سرش پر بود از فرهای ریز طلایی. برای مدتی به یکدیگر خیره شدیم، تا این که به ناگاه از جایش برخاست، سمت من آمد و شروع به عذرخواهی کرد که من را با کسی دیگر اشتباه گرفته است. در همان لحظه فهمیدم که تنها می‌خواهد سر صحبت را باز کند. خیلی زود با یکدیگر دوست شدیم. بعدها به اصرار من، تمام داستان زندگی‌اش را برایم تعریف کرد. وقتی که به او گفتم باید تمام ماجرا را روی کاغذ بیاورد، خندید و گفت: "اگه خیلی دلت می‌خواد، خودت می‌تونی این کار رو بکنی!" من هم در طول تمام مدتی که داشت با شور و اشتیاق از روزهای زندگی‌اش می‌گفت، یادداشت‌برداری ‌مفصل کردم. بنابراین، پس از این نسخه، شاید نسخه‌های دوم، سوم و حتی چهارمی هم از سرگذشت این مرد در کار باشد. می‌خواهید بدانید الان چه می‌کند؟ هیچ کس نمی‌داند! تنها بر اساس آن چه از لحظه لحظه‌ی زندگی سخت و ملال‌آور این "هیچ‌کس" می‌دانم، گمان می‌کنم باید جایی در ازمیر، یا استانبول و یا حتی وان باشد.

ادامه...
  • ناشر رهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب داستان مرد کوچک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

کتابی که در دست دارید، به زبان ترکی نوشته و بعدها به انگلیسی ترجمه شده است. به سبب آنکه من آن را از نسخه انگلیسی به پارسی برگرداندم؛ طبیعی است که در موارد اندکی، مشکلاتی در همنشینی معنایی واژگان پدید آید، به عنوان مثال در قسمتی از داستان به کلمه ی «سبوس فروشی» که به احتمال فراوان باید مغازه ی فروش شلتوک جهت خوراک دام باشد؛ برخورد خواهید کرد. اما از آن جا که خود را مقید به ترجمه دقیق متن انگلیسی می دانستم، از هرگونه دست بردن در متن و افزودن نظر و برداشت شخصی پرهیز کرده ام.

حمیدرضا همایونی فر
تابستان ۱۳۹۵

۱

وقتی به دنیا آمدم، پدرم گروهبان ارتش بود. سینه ای ستبر و سبیلی پرپشت داشت و به عنوان مسئول آتشبار یگان توپخانه در داردانوس، نزدیکی چاناکاله خدمت می کرد. به من می گویند که پدربزرگم با یک تلگراف خبر تولدم را به او داده. او در متن تلگراف از زبان من نوشته: "من هم اکنون اینجام تا از این دنیای مادی رنج ببرم!"
ظاهرا وقتی پنج ماهم بوده، پدربزرگم من را با گهواره ام درون حیاط می برد. ماه در حال درخشیدن در آسمان شب بوده است. خیره ماندم و ماندم و بعد صدایی از دهانم بیرون آمد:
"تسسسس"
این صدای من خانه را به هم ریخت. پدربزرگم بلند فریاد زد:
"گفت "تسسسس". مثل اینکه به یه چیز داغی دست زده باشه»
بعد یک نگاه به من کرد و گفت:
«تسسسس»

۲

به من می گویند پنج ساله بودم. خانه ی بزرگمان را خوب یادم هست که سایه ی تیره و خفه اش را به روی درخت های پربرگ باغ می انداخت. یک طرف فواره ای بود که آب درخشانش درون حوض می ریخت و حباب ها مثل کف، از آن بالا می آمدند. من توی همان حوض آب بازی می کردم و سعی می کردم که گربه ی حنایی رنگمان را درونش غرق کنم، اما عمه ی کوچکم می آمد و زبان بسته ی نیمه جان را از دستم نجات می داد.
این عمه ام هفت سال از من بزرگتر بود و از همین رو همیشه در شکلات و بیسکویت های من سهیم بود. او کوچک ترین اشتباه من را آنقدر بزرگنمایی می کرد تا درنهایت یک کتک مفصل از پدرم بخورم.
آن روزها یک قرآن با جلد ابریشمی سبز رنگ داشتم. پدرم هر روز قبل از رفتن به سر کار صدایم می زد؛ وقتی نزدیکش می رفتم، می دیدم در یونیفرم نظامی اش با یقه ا ی اتو کشیده دور گردن سرخش، ایستاده است. نوک مداد را خیس می کرد و قسمتی که باید تمرین می کردم را علامت می زد. بعدش کتاب را به من می داد و امر می کرد:
«بگیر! یادت باشه که تا شب باید همه رو حفظ کرده باشی.»
من را توی اتاقک جاروها که زیر پله های منتهی به طبقه ی بالایی بود، حبس می کردند. گاهی که موفق به فرار می شدم، عمه ام هر تلاشی می کرد تا مطمثن شود که پدرم کاملا متوجه شده است.
در حالی که عمه ی کوچکم آن اطراف می پلکید و روبان قرمز دور موهای بافته اش در هوا معلوم بود، عمه وسطی، مرا یواشکی بیرون می آورد و بی آن که کسی بفهمد به اتاق خودش در طبقه ی آخر، می برد. و چه اتاق قشنگی بود، خورشید به دو پنجره ای که کنار هم بودند می تابید و بعد از گذشتن از فیلتر پرده، می خورد به نخ های سبز، بنفش و زرد فرش شگی کف اتاقش که من رویش غلت می زدم.
این یکی عمه ام، موهای بلند طلایی داشت که طره وار سرازیر می شد. آنقدر زیبا بود که کم کم به شوهرش حسودی می کردم. یک روز آنقدر سر خورده شدم که با قیچی تمام ملحفه ی تختش را ریش ریش کردم، اما هیچ اعتراضی نکرد و مثل همیشه مهربان بود.
به سر شب که نزدیک می شدیم، کمی پیش تر از آن که پدرم به خانه برسد، به زندانم برمی گشتم. همین که صدای پایش که تکه های کفپوش را به غژ غژ در می آورد و خانه را می لرزاند به گوشم می رسید، در حلقه ی ترس فرو می رفتم. همان جا خشکم می زد و منتظر می ماندم. منتظر کتکی که بی تردید نصیبم می شد.
حالا پدرم که بود و چه می کرد؟
نمی دانستم.
او با عصای دسته نقره ای ، کیف زرد، کلاه قرمز و ابروهای انبوهش که موقع نگاه کردن به من در اندک مدتی تبدیل به خشم محض می شد، برایم به ترسناک ترین موجود تبدیل می شد.
ورودش را از سرفه های سنگینش می شد فهمید. سریع دنبال من می گشت و می پرسید:
«این پسرک کجاست؟ ها؟ مشقاش رو انجام داده؟»
در این شرایط مادربزرگم معمولا تنها آدمی بود که جواب می داد:
«معلومه که انجام داده! کل روز رو داشته تمرین می کرده!»
بعد در زندان باز می شد. من همان جا منتظر می ماندم تا نگاهش به من برسد، درحالی که کتابم زیر بغلم بود و سرِ پُر مویم در لباس خواب سفید یکدست،خودنمایی می کرد و قلبی که محکم می کوبید.
با دستش چانه ام را بالا می آورد و دنبال چشم هایم می گشت و می پرسید:
«خب، بگو ببینم مشقات رو انجام دادی؟ انجام دادی؟»
همیشه از لحن حرف زدنش اوقاتش را می خواندم.
«حرف بزن دیگه پسر جان»
«انجام دادم»
«درست؟»
«من...»
«ها؟ درست یاد گرفتی؟»
«بله پدر»
«خیلی خب. بخون»
سپس انگشت مو دارش را می گذاشت ابتدای خطی که می خواست من بخوانم. اما من علی رغم تمام تمرین هایی که با عمه ام کرده بودم، به کل همه چیز از ذهنم می رفت. به عدد صفحه خیره و مسحورم می شدم.
«بخون»
پشتم شروع می کرد به خاریدن. منفذهای روی انگشتش بزرگ و کوچک می شدند و به جهت های مختلف حرکت می کردند. به دهان یا چشم های کوچک تبدیل می شدند. اگر دهان می شدند، زبان هایشان را به سمت من بیرون می آوردند و اگر چشم، به من چشمک می زدند. هر کدام از حروف متن هم به گونه ای پیچ و تاب می خورد.
در همین حالات بودم که ناگهان یک سیلی و اردنگی با فاصله ی کم، شاید هم همزمان، بیدارم می کرد. بعد یک نفر، که اغلب مادربزرگم بود، می آمد و مرا از کف هال جمع می کرد و به طبقه ی بالا می برد، که جلوی دست و پای پدرم نباشم. او با عصبانیت دور خودش می چرخید و پا به زمین می کوبید و داد می زد:
«اینم مزد من! اینم مثلا پسر داشتنم!»
اما مادرم که یادگرفته بود در امور پدر- فرزندی خودش را دخالت ندهد، ساکت و خاموش گوشه ای می ایستاد، در حالی که اشک در گوشه ی چشمانش جمع شده بود.
یک روز پدرم با اوقات خوش به خانه آمد. حتی سراغم را هم نگرفت. می خندید و سوت می زد. لباس هایش را عوض کرد و با همان حال خوش آمد و سر میز شام نشست. تازه من را یادش آمد. من که تا آن موقع از توی سوراخ دستگیره در چوبی شاهد رفتار آن روز پدرم بودم، از محبس بیرون آمدم و نشستم روی صندلی پایه بلندم، در حالی که کتابم زیر بغلم بود.
پدرم گفت:
«خب، پسر از خود راضی، اوضاع تمرین چطوره؟»
من شروع کردم به لرزیدن. اهمیتی نداد. ادامه داد:
«ببین پسر جان، بیا یه قراری بذاریم. می دونی، هر کسی تو این دنیا راه خودش رو میره. بعضیا بقال میشن، بعضیا کفاش، بعضیا کشاورزن و بعضیام... نمی دونم، سوپور، مثلا. ولی چرا؟ چون خدا به هر کدومشون توانایی های خاصی داده. همونطور که یه سوپور نمیتونه کار یه دکتر رو انجام بده، یه دکتر هم نمیتونه بره آشغالای مردم رو جمع کنه. شاید تو مغز تو واسه درس خوندن و آقا شدن ساخته نشده. شاید به خودت میگی که بهتره کفاش یا سوپور بشم. ها؟ بگو ببینم، می خوای چیکاره شی؟»
می خواست کاری کند تا چیزی بگویم.
ادامه داد:
«بگو بهم چی فکر می کنی. لازم نیست از چیزی بترسی. به سوپورها نگاه کن. نه کتابی، نه پدری که ازشون واسه مشقاشون بازخواست کنه هر شب... اگه بگی که واقعن می خوای سوپور بشی، که یعنی واقعن نمی خوای درس بخونی، دیگه سر مشق بهت گیر نمیدم.»
القصه، من گفتم که می خواهم رفتگر بشوم. با چه جرئتی؟ هم اردنگی خوردم، هم سیلی و هم خوردم زمین، حتی صندلی هم افتاد. و بعد از آن، هم درس ها به شدت سخت تر شد و هم تنبیه های بدنی.
همیشه می گفت:
«ای خدا! ای خدا! چرا پسر من باید این جوری باشه؟»
به نظر می رسید که پدرم خودش در سن پنج سالگی تمام قرآن را از بر بوده است.

۳

بعدا به مدرسه فرستاده شدم. کِی؟ کجا؟ اولی کدام بود؟ راستش آنقدر مدرسه عوض کردم که الان یادم نمی آید. اوایل وارد یکی از آن مدارس دینی قدیمی (مکتب) شدم. تنها یک کلاس داشت و معلم مان یک عمامه ی بزرگ سرش می گذاشت. جایی که درس می خواندیم، یک اتاق کوچک و تاریک درون یک مسجد بود، یا شاید هم کل آن مکان خودش مسجد بود. به هر حال، معلم مان ریشی بلند، سبیلی کلفت و پرپشت و ابروهای مدام در هم رفته داشت؛ طوری که من را یاد پدرم می انداخت.
وارد می شدیم و روی زمین دو زانو می نشستیم. هر کدام از ما جزئی از قرآن جلوی مان باز بود و معلم یکی یکی صدا می کرد که از رو بخوانیم. وقتی یک نفر شروع به خواندن می کرد، بقیه مان سعی می کردیم با چسباندن تکه های کاغذ به پشت اش، زمان را بگذرانیم. بعضی وقت ها می شد که یک مگس با کرختی خاصی دور خود بچرخد و بعد روی گوش یکی از دوستانم یا عمامه ی معلم فرود بیاید.
در روزهای جنگ برای آزادی که پس از جنگ جهانی اول اتفاق افتاد، هواپیمای دشمن هر از چند گاهی روی شهر بمب می انداخت و من از مدرسه رفتن منع شدم. درست به خاطر ندارم چند سالم بود. حتی یادم نیست برادرم «نیازی» چند سالش بود.
بعد یک روز اعلام کردند که «دشمن در راه است!» خانه ی ما مشرف به خیابان بود و می دیدیم که چه طور به تعداد سربازان نالان و باندپیچ شده ی روی برانکارد اضافه می شود. خون و خاک همه جایشان را گرفته بود و خون و گل روی صورت هایشان بود. در حالی که اعضای خانواده با نگرانی شاهد این اتفاق بودند، پدرم نمودار استراتژی های نظامی جنگ را می کشید. با کشیدن فلش هایی بلند با قطرهایی گوناگون، حمله ی دشمن و دفاع ما را توضیح می داد.
دشمن هر روز بر فراز شهر نمی گشت. اما اگر ظاهر می شد و من با برادرم در باغ مشغول بازی بودیم، دستش را می کشیدم و به سمت پناهگاه می دویدیم. باغ مان خیلی بزرگ بود و حصاری از دیوارهای بلند و قطور دور تا دورش داشت. یک اتاقک کوچک در یک گوشه اش بود که عمویم، «پاولی»، درونش زندگی می کرد. هیچ وقت نفهمیدیم او که بود و چه می کرد. برای من پیرمردی چروکیده به نظر می آمد. بچه های خیابان به سمتش می دویدند و داد می زدند «شپشو، شپشو!» و به سمت مرد بیچاره سنگ پرتاب می کردند. او هم سرش را بالا می آورد و در حالی که چشمان کوچک آبیش پر از ترس بودند، پشتش را غوز می کرد و می دوید تا از آنان دور شود.
فکر می کنم تنها دوست عمو پاولی من بودم. هیچ وقت از من نمی ترسید. به خاطرش توی آشغال ها می رفتم و دکمه، سنجاق سر، پاکت خالی سیگار، یا تکه پارچه جمع می کردم و به اتاقکش می بردم. اتاقکی که پر از تکه ها و خرده چیزهایی بود که از توی زباله ها پیدا شده بودند.
خنده های عمو پاولی وحشتناک بود. در واقع نمی خندید، بیشتر شبیه گریه بودند. به خاطر دوستی با او، مادربزرگم از دست من عصبانی می شد و زیر لب چیزهایی مثل «کثافت، اجنبی و شپشو» می گفت.
یک صبح سرد که تا زانو برف آمده بود، مادربزرگ از من خواست تا مقداری از باقیمانده ی سوپ عدس را برای عمو پاولی ببرم. به کلبه اش رفتم، اما در بسته بود. محکم به در کوبیدم، هیچ جوابی نیامد. دوباره به در کوبیدم. باز هم چیزی نشد. نیازی هم سر رسید. بعد، ناگهان هواپیمای دشمن از روی سرمان گذشت. هواپیماها به نوبت یک بمب می انداختند و می رفتند.
یک روز صبح مادربزرگ به اتاق مان آمد و گفت:
«پسرا، پسرا، عمو پاولی بیچاره مرده!»
من از اتاق بیرون پریدم. وقتی به کلبه اش رسیدم، چند نفری ایستاده بودند. همه ی پدرها، عموها، خاله ها، عمه ها و بچه هایی که «شپشو» صدایش می کردند. از هم دیگر می پرسیدند باید چه کار کنند. سرم را از لای در کلبه اش کردم تو که بوی تعفن زیر دماغم زد. آنقدر شدید بود که داشتم حالت تهوع می گرفتم. اما مهم نبود. باید بدنش را می دیدم. و دیدم. با کیسه رویش را پوشانده بودند و تنها دو پای برهنه معلوم بود؛ با پوست ترک خورده ، پاشنه های کثیف و دو ناخن زرد بلند.
حالم به هم خورد و بالا آوردم؛ ولی تا وقتی که بدنش را درون سطل آشغال انداختند، ماندم.
چند روز بعد از آن واقعه، در یک صبح خاکستری، در حالی که ابرها آسمان را پوشانده بودند، مادربزرگم، مادرم، عمه هایم، نیازی و من روانه ی خیابان شدیم. مادربزرگم عصبانی و نگران با ران های پهن و ابروهای پرپشت در هم کشیده اش، جلوی ما می رفت. اسباب مان پیش تر فرستاده شده بود. وارد ایستگاه که شدیم، تعداد زیادی منتظر ایستاده بودند. همه شان از دشمن می گریختند، کم طاقت شده بودند و مدام داد و فریاد می کردند که کی وقت حرکت می رسد. از هر طبقه و دسته آدمی را می شد دید، همه گیج و سر در گم بودند.در میان این هرج و مرج، من به صورت بچه ها، زنان محجبه، مردان با سبیل های چخماقی و ریش های بلند و سربازان پا برهنه نگاه می کردم. حتی ریل های آهن را که از یک افق خاکستری آسمان به آن یکی می رسید.
برف همه جا را گرفته بود. پرندگان روی کابل های تلفن در هم فرو رفته بوند، در حالی که سرهایشان را زیر بال ها کشیده بودند و به آینده ی تیره شان می اندیشیدند. پرندگان بیچاره!
صدای شلیک توپ از دور به گوش می رسید. در محاسباتم، توپ باید آن طرف تر از درخشش سرخابی رنگ افق می‎بود، اگرچه که فکر می کردم باید بسیار نزدیک تر از آن باشد. نزدیک ما، یک افسر با کلاهی لبه خزدار ایستاده بود و به یکی می گفت که دشمن تنها یک ساعت با ما فاصله دارد.
دشمن! این دشمن دقیقا چه جور چیزی بود؟ چرا می آمد؟ ما چرا فرار می کردیم؟ و اصلا توپ چه شکلی است؟
ناگهان همه با شنیدن فریاد «قطار داره میاد!» سرشان را برگرداندند. خوب نگاه کردم تا بفهمم چه چیزی را مشاهده می کنند، دیدم که نگاهشان به لکه های سیاه رنگ دود در هواست. پرندگان روی کابل های تلفن خودشان را تکاندند، سرهایشان را بیرون آوردند و به قطار خیره شدند.
یک بار دیگر صدای توپ را شنیدم...
قطار هنوز کاملا مشخص نبود، اما من در انبوه جمعیت دیگر نتوانستم ببینمش. مردم دورش وول می خوردند. مادربزرگم محکم به دستم زد و گفت «وقت بر و بر نگاه کردن نیست»
راست می گفت. اما پرنده های بیچاره چه؟ نگران این بودم که هیچ کس به آنها روحیه ای نمی دهد تا از دشمن بگریزند.
در قطار به تمام اتفاقاتی که از سرمان گذشته بود، فکر کردم. در طول راه، تیرهای بسیاری دنبال هم بودند و سیم بسیاری بینشان کشیده شده بود.
قطار تا خرخره پر بود. جایی را در بالای چمدان ها بهم دادند. راحت بودم، اما پرنده ها چه؟ خوابم برد و بیدار که شدم به آنها فکر کردم. دوباره خوابم برد اما دوباره با فکرشان بیدار شدم. یادم نیست کی دست از فکر کردن کشیدم.
روز بعد، همانطور که داشتیم از میان برف های نشسته در دامنه ی کوه پیش می رفتیم، قطارمان گیر کرد. همه ریختند بیرون، ما هم همین طور. لوکوموتیو کهنه «هیسی» کرد و دود رقیقی از دهانه ی دودکشش خارج شد. برف هم از همه طرف می بارید.
نشنیدم که لوکوموتیوران چه گفت یا مسافران به او چه گفتند. ولی می شنیدم که یکی گفت قطار سوخت تمام کرده است.
کمی بعد، تعدادی درشکه آمد. به هیچ وجه یادم نمی آید که آیا همه توانستند سوار شوند یا نه. درشکه ها با کنده کاری ، نواردوزی و زنگوله های کوچک تزیین شده بودند. اسب ها عرق ریزان، در حالی که بخار نفسشان در هوا معلوم بود، ما را در میان برف پیش می بردند و صدای زنگوله های دور افسارهاشان در دل کوه می پیچید.
تاریکی رسید. ستاره ها بیرون آمدند تا انگار در دل آسمان یخ بزنند. قرص بزرگ و کامل ماه، سفید و ساکن بود. کسی حرف نمی زد. سرم روی زانوی مادربزرگ بود و از روی شانه ی درشکه چی به ستاره ها زل زده بودم. نیازی روی پای مادرم خوابیده بود. مادربزرگم، مادرم و عمه هایم همه پوشیه زده بودند. شب فراتر آمد و ستاره ها دوچندان شدند. گویی با هم رقابت می کردند. درشکه چی سیگار می کشید. هراز گاهی به آرامی کلاه خزش را روی لبه ی چپ و راست درشکه می گذاشت، برای این که با یک تکان دوباره بیدار شود.
مادربزرگم از او درباره ی گرگ ها پرسید. بی آنکه به عقب نگاه کند جواب داد. گویا گله ی گرگ ها به تازگی به دو سوار حمله کرده، از اسب ها پایینشان کشیده و هر دو را دریده بودند. سرفه های پشت سر هم درشکه‎چی دیگر به او امان ادامه دادن نداد. مادربزرگم با صدای لرزان چند بار پشت سر هم ذکری فرستاد و سپس رو به مادرم کرد و گفت: "زود باش دختر، اون پتو رو بده به من. پسره داره سردش می شه."
ناگهان با تکان مادربزرگم بیدار شدم. به روستایی رسیده بودیم. نه ماهی بود، نه ستاره ای. در نور فانوس، دستان مردی قوی هیکل که کلاه خز بزگی به سرش بود، پدیدار شد. مارا به اتاقی در یک مسافرخانه بردند که دقیقا بوی توالت می داد. یک منقل زغال روشن و چراغ نفتی با شیشه ی مزین شده به کاغذ مرغوب برایمان آوردند. مادربزرگم راجع به راهزنان در آن منطقه پرسید. یک مشت سوال ترس آور درباره ی راهزنان، فراریان غارتگر ارتش، دشمن و گله های گرگ. مرد با صدایی آرام و اطمینان بخش پاسخ های کوتاهی داد. پاسخ هایی سرسنگین و به طورمشکوکی سَرسَری.
وقتی که رفت، مادربزگم روی زمین زانو زد و دست به دعا شد. زمزمه های نامفهومی دورتادور اتاق می پیچید. یک نفر سرفه ی شدیدی کرد و بعد تف انداخت. مادر و عمه هایم نگاه های نگران به یکدیگر می کردند.
من چگونه می توانستم بخوابم؟ اما نیازی خیلی وقت پیش خوابش برده بود، فارغ از همه ی این مسایل. اسبی شیهه کشید و سگی واق واق کرد.
صبح روز بعد، اول وقت، دوباره راه افتادیم. دیگر برف نمی بارید، ولی اثری از خورشید هم نبود. فقط باد سردی زوزه کشان سراسر دشت سفید را در می نوردید. تا موقع ناهار سربالایی ها را رفتیم تا درنهایت به کوهستان رسیدیم. کوه هایی که با راه های طولانی و مارپیچ و خلوت خود، شوم و هراسناک به نظر می آمد. تنها نشانه های زندگی، ردهایی موردی از آنهایی بود که پیش از ما رفته بودند.
از لبه ی یک پرتگاه گذشتیم؛ صخره های بلند و سربه فلک کشیده در یک طرف و دره های گیج کننده و شیب دار در آن طرف مان. در همین میان هم درشکه چی گفت که چند روز پیش یک اسب از همین جا به پایین پرت شده است. مادربزرگم با لب های لرزان ذکری را مدام تکرار می کرد. او و عمه هایم رنگشان سفید شده بود. من هم آن چنان مادرم را محکم بغل کرده بودم که انگار قرار بود از لبه ی پرتگاه به پایین پرت شوم. برای مدت زیادی بالا و پایین رفتیم، از تونل و روی پل گذشتیم... خانه های چوبی، گنبدهای سربی و درختان بلند و تیره ی سرو جلویمان هویدا شدند. یک شهر.. نجات پیدا کرده بودیم...
پدرم بعدها به ما پیوست. به شدت لاغر شده بود و معلوم بود روزها نخوابیده بود. ریشش بلند شده بود. بلندم کرد و برای نخستین بار من را بوسید. همه چیز در آن خانه به صفا، آرامش و امید ختم می شد. اما یک روز صبح بیدار شدم و پدرم دیگر آن جا نبود. بی سرو صدا غیب شده بود. نمی دانستم کجا رفته است.
بعدها فهمیدم که به آنکارا رفته است. آنکارا! هر وقت به این شهر می اندیشم، خانه های چوبی سوخته، پوسیده، قدیمی، یا خشتیش را به یاد می آورم که در هم لولیده اند. خانه هایی مشرف به خیابان هایی نامنظم و باریک، پر از سربازانی با کلاه نظامی، پلیس هایی با کلاه های خز بی لبه و بچه هایی که روزنامه های وطن پرستی می فروختند. هم چنین یادم می آید که چگونه یک پارچ آب تا صبح به یکپارچه یخ تبدیل می شد.
اما پیش از رفتن به آنکارا، مدتی در قونیه اقامت داشتیم. خانه مان در قونیه بین تپه ی علاءالدین و مدرسه ی ارامنه بود. خانه ای بلند که متعلق به یونانیان یا ارامنه بود. صاحبخانه و خانواده اش در طبقه ی همکف زندگی می کردند. زن صاحبخانه اکثر اوقات شالی مشکی روی شانه هایش داشت و مشغول بافتن بود.
یک روز به صورت کاملا غیرمنتظره، خودمان را وسط یک قیام دیدیم. لااقل چیزی بود که به نظر من می رسید. کشاورزان با کلاه هایی سخت بر سر، دوره می دویدند و فریاد می زدند که "نمی خواهیم! ما این دولت را نمی خواهیم!"
به من گفتند که اگر کسی پرسید، بگویم پسر یک زغال فروش هستم. مادربزرگم همه ی کتاب ها، کاغذها، عکس ها، شمشیرها و تفنگ های پدرم، در کل تمام چیزهایی که متعلق به پدر اصلی ام در آنکارا بودند، را جمع و در تشک ها و یا زیر شیروانی پنهان کرد.
می گفتند که گلوله ای از تپه ی علاءالدین شلیک شده و از پنجره های طبقه ی بالای خانه ی ما رد و به مدرسه ی ارامنه اصابت کرده است. هم چنین می گفتند که یک گلوله نیز از مدرسه ی ارامنه شلیک شده و باز هم با گذر از پنجره ی خانه ی ما به تپه ی علاءالدین برخورد کرده است. ما اغلب سرهای سبیل داری را در پشت پنجره های مدرسه ی ارمنی ها می دیدیم و روزها و شب هایمان را کنار هم، روی پله ها و نزدیک طبقه ی همکف می گذراندیم.
یک روز شنیدیم که شورشیان فرماندار را در طویله زندانی کرده اند. روز دیگری خبر پیچید که شورشی هایی که تپه ی علاءالدین را اشغال کرده بودند، افسر پلیس جوانی را خفه کرده و جسدش را جلوی مادرش انداخته بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان مرد کوچک