فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مبارزه با مرگ پیشه‌ی من است

کتاب مبارزه با مرگ پیشه‌ی من است

نسخه الکترونیک کتاب مبارزه با مرگ پیشه‌ی من است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۹۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مبارزه با مرگ پیشه‌ی من است

کتاب حاضر یکی از بهترین نوشته‌های ‌فرانک جی. اسلوتر است. تم انسانی و آرمان‌های والایی که کمر به خدمت بشریت بسته است، ایجاز در گفتار و توصیف صحنه‌ها، قدرت کلام و چهره‌پردازی‌هایی شگفت و انسان‌های خوب و بدی که در هر جامعه‌ای وجود دارند، همه عواملی است که در قالب داستانی زیبا و پرکشش، کتابی را به‌وجود آورده است که اثرش مدت‌ها در ذهن خواننده باقی می‌ماند. امریکای پیش‌از جنگ و جامعه‌ی پزشکی آن، دسیسه‌بازی‌ها و نیرنگ‌های طبقه‌ی ثروتمند و سیاست‌باز، و در نتیجه بی‌اعتنا به‌اصول اخلاقی و انسانی، برای تسلط بر حرفه‌ای که شریان حیاتی هر جامعه و هر ملتی به‌شمار می‌رود، موضوع اصلی داستان است. و بافت اصلی و زیربنایی آن، سرگذشت مبارزه‌ها، فداکاری‌ها و از جان گذشتگی‌های عده‌ای انسان‌های پاکباخته و صمیمی است که هدف‌شان نجات جان انسان‌ها، به‌ویژه انسان‌های فقیر و تهیدست از چنگال مرگ و بیماری است، و شعارشان این است: چون هر انسانی حق حیات دارد، پس باید تلاش کرد که هیچ فردی بیهوده و بر اثر سهل‌انگاری جانش را از دست ندهد. استخوانبندی داستان و تسلسل منطقی پیش‌آمدها، از قدرت توصیفی کاملی برخوردار است، به‌نحوی که در طول ششصد صفحه‌ی کتاب، هیچ‌جا کوچک‌ترین نشانه‌ای از تکرار و پرگوی‌هایی بیهوده به‌چشم نمی‌خورد. ماجراها یکی پس‌از دیگری، با پیوندی منطقی میان‌شان، سیال و روان، به دنبال هم می‌آیند و به آن‌جایی ختم می‌شوند که فلسفه‌ی وجودی‌شان حکم می‌کند.

ادامه...

بخشی از کتاب مبارزه با مرگ پیشه‌ی من است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

فرانک جی. اسلوتر، نویسنده ی مشهور امریکایی، یکی دیگر از پزشکانی است که مثل سامرست موآم و کرونین، حرفه ی پزشکی را رها کرده و پی نویسندگی رفته است، و در این زمینه سخت هم موفق بوده است.
صورت طولانی نام کتاب هایش نشانه ی پرکاری او، و ترجمه ی آثارش به زبان های زنده ی دنیا، نمایانگر موفقیت او در کارهای ادبی اش است. فعالیت های پزشکی در بیش تر آثارش وجود دارد، و همواره شخصیت اصلی داستان و یا یکی از شخصیت های مهم، یک پزشک است و داستان بر محور تلاش های او می چرخد.
در تابلونوشته های او عنوان های زیادی به چشم می خورد، که ماجراهای آن از زمان های باستان تا عصر حاضر در نوسان است. پایان سفر، متشکرم سرهنگ فلین، دکتر لاند، مرگ نه بلکه عشق، گیسوان محبوبه ی من سیاه است، بیمارستان عمومی، مردی با نقاب سفید، در نوک چاقوی جراحی، فرار بدون بازگشت، ورونیک، قدم به قدم همراه عیسی مسیح، دوزخ سایه ها و غیره پاره ای از کتاب های اوست.
کتاب حاضر یکی از بهترین نوشته هایش است. تم انسانی و آرمان های والایی که کمر به خدمت بشریت بسته است، ایجاز در گفتار و توصیف صحنه ها، قدرت کلام و چهره پردازی هایی شگفت و انسان های خوب و بدی که در هر جامعه ای وجود دارند، همه عواملی است که در قالب داستانی زیبا و پرکشش، کتابی را به وجود آورده است که اثرش مدت ها در ذهن خواننده باقی می ماند.
امریکای پیش از جنگ و جامعه ی پزشکی آن، دسیسه بازی ها و نیرنگ های طبقه ی ثروتمند و سیاست باز، و در نتیجه بی اعتنا به اصول اخلاقی و انسانی، برای تسلط بر حرفه ای که شریان حیاتی هر جامعه و هر ملتی به شمار می رود، موضوع اصلی داستان است. و بافت اصلی و زیربنایی آن، سرگذشت مبارزه ها، فداکاری ها و از جان گذشتگی های عده ای انسان های پاکباخته و صمیمی است که هدف شان نجات جان انسان ها، به ویژه انسان های فقیر و تهیدست از چنگال مرگ و بیماری است، و شعارشان این است: چون هر انسانی حق حیات دارد، پس باید تلاش کرد که هیچ فردی بیهوده و بر اثر سهل انگاری جانش را از دست ندهد.
استخوانبندی داستان و تسلسل منطقی پیش آمدها، از قدرت توصیفی کاملی برخوردار است، به نحوی که در طول ششصد صفحه ی کتاب، هیچ جا کوچک ترین نشانه ای از تکرار و پرگوی هایی بیهوده به چشم نمی خورد. ماجراها یکی پس از دیگری، با پیوندی منطقی میان شان، سیال و روان، به دنبال هم می آیند و به آن جایی ختم می شوند که فلسفه ی وجودی شان حکم می کند.
با تقدیم این ترجمه و معرفی نویسنده ی آن، که به رغم نوشته های متعددش هنوز در ایران ناشناخته مانده، امید است خدمت کوچکی باشد در راه شناخت افق هایی تازه در ادبیات جهانی.

پ. ش.

پیشگفتار

آدم ها هستند و طبقه هایی از آدم ها که بر توده ی مردم تسلط دارند: سربازها، دریانوردان و خیلی وقت ها پیشوایان؛ هنرمندان به ندرت و مردان کلیسا. ولی پزشکان همیشه...
پزشک از سخاوت و ایثاری برخوردار است که فقط برای آن ها که هنری را پیشه ی خود کرده اند میسر است، نه برای آن ها که از تجارتی بهره می برند؛ رازداری و قوه ی تمیزشان، بیش تر وقت ها با هزاران مشکل و دو دلی در بوته ی آزمایش قرار می گیرد و آن چه نزد آن ها از همه مهم تر است، سبکباری و شهامتی است خاص خودشان...

«رابرت لوئی استیونس»

بخش نخست

۱

آن شب توموکاپا(۱) میزبان کلاسی بود که باید فردا گواهینامه های پایان تحصیلات پزشکی خود را از کالج لیک ویو دریافت می کرد. دود توتون، بخار نوشیدنی های الکلی و کلماتی که رد و بدل می شد هوا را سنگین کرده بود.
دو نفر از مهمان ها با تاخیر وارد شدند: یکی ایرلندی درشت اندامی بود با موهای حنایی فراوان و نامرتب و چشمانی ناقلا، و دیگری جوانی سبزه رو، با اندامی نه به درشتی رفیقش که بدن یک ورزشکار و چهره ی دانش پژوهی خسته را داشت. فریادهای خوشامدگویی از هر سو بلند شد و همزمان از ده دوازده میز از آن ها دعوت به نشستن شد.
ــ آهای تیم برنان، آهای رن وارن! برای این مرد نیرومند ما جا باز کنید! و لطفاً یک آبجو برای این پاره کننده ی دل و روده ها که آینده ای درخشان درپیش دارد، دکتری بعد از این وارن!
یکی دیگر از حاضران که به علت هیکل گرد و غلنبه و صدای نرم و نازکش لقب پی وی هارتر(۲) را به او داده بودند، بطری ای را تکان داد و گفت:
ــ هی، بچه ها، از این طرف، دو تا جا برای تان نگه داشته ایم!
رن وارن به کمک شانه ها راهی میان جمع برای خود و دوستش باز کرد. یک نفر لیوان سفالی بزرگی پراز آبجو به هریک از آن دو تعارف کرد. تیم با جرعه ای بلند، تقریباً نیمی از محتوی لیوانش را بالا کشید.
هارتر تحسین کنان گفت: بنازم به این آبجو خوردن، این را می گویند آمادگی واقعی برای زندگی ای صرفه جویانه و سرشار از نیت های شرافتمندانه!
ایرلندی درشت اندام با قیافه ای جدی تاییدکنان گفت: بله، ولی همه ی این حرف ها فردا جزو گذشته است و ما هم که در جرگه ی پزشکان درمی آییم، سرنوشتی نظیر سرنوشت همه ی پزشکان دیگر پیدا می کنیم.
هارتر در تایید حرف او گفت: مریدان گالی ین(۳) با اختیارات و حقوق قانونی. این موضوع چه احساسی در تو به وجود می آورد، رن؟
وارن به اختصار جواب داد: شگفتی!
تیم توصیه کنان گفت: افکارتان را روی تکه کاغذی که به زودی به شما می دهند متمرکز کنید. این امر کم و بیش به شما کمک می کند باور کنید که چیزهایی سرتان می شود، البته در صورتی که مطمئن نباشید که هیچ چیز نمی دانید و نادان های بی نوایی بیش نیستید!
یک نفر از میان جمع گفت: آدم در هر حال می تواند این مدرک طلسم مانندش را قاب کند و در معرض دید بیماران عزیز قرار دهد.
تیم با صدایی یکنواخت گفت: خداوند این توده ی بیماران عزیز را حفظ کند، ما بدون آن ها و دل دردهای کوچک دو دلاری شان چه خاکی به سرمان می ریختیم؟ آن جا را نگاه کنید، پراتر است که دارد تحسین های احترام آمیز نورچشمی هایش را مزه مزه می کند و لذت می برد.
رن با نگاه مرد مسن تری را میان جمع دانشجوها نشان می داد. فقط تعبیر و تفسیر تیم تحسینی تمسخرآمیز ولی طولانی را برانگیخت.
ــ با این قیافه هایی که می گیرد، بعضی ها او را به جای رییس دانشگاه نمی گیرند؟ خودش فراموش می کند که آسیستان گمنامی بیش نیست که بیش تر پارتی دارد تا مغز.
پل تالبو با لحن حزن انگیزی گفت: از حالا تا پنج سال دیگر چند نفر از میان ما خواهند توانست گلیم شان را از آب بیرون بکشند؟
او خودش را برای شغل پزشک مذهبی آماده می کرد، ولی در دوران تحصیل نتوانسته بود موفقیت چندانی در این راه به دست بیاورد.
چند لحظه ای آواز دسته جمعی عده ای از دانشجویان که ناگهان شروع به خواندن تصنیفی قدیمی کردند که خاص دانشجویان پزشکی بود، گفت وشنودها را تحت الشعاع قرار داد:

«وقتی روی میز جراحی، جسدی را که می خواهی تشریح کنی ماتحت به هوا، در معرض دید همه دراز می شود. تو فقط به درد این می خوری که پروستاتش را عمل کنی.»

صدای بلند بیرون پریدن چوب پنبه ی یک بطری شامپانی توجه همه را به خود جلب کرد.
ــ کی اجازه ی این خاصه خرجی را به خودش داده است؟
ــ لاری ویلسون. آن هم یک بطری خیلی بزرگ.
ــ من به این می گویم آقایی که پا روی نردبان ترقی دارد.
برنان گفت: آه، پزشک ژیگولوی خانم های شیک پوش واشنگتن.
رن با لحن خشکی گفت: بگذریم تیم، قضیه را دنبال نکن.
تالبو نتیجه گیری کرد: اگر من قیافه ی بانمک بچگانه، و رفتار گرم و دوستانه ی او را داشتم، وارد ارتش یا نیروی دریایی می شدم. خیلی از زن ها، کشته مرده ی اونیفورم ارتش و نیروی دریایی اند.
***
پی وی با هیکل درشتش از روی صندلی اش که قالب وار او را در خود گرفته بود بلند شد:
ــ کی با من به مجلس رقص باشگاه پرستارها می آید؟ من برای رفتن به آن جا نقشه هایی توی کله ام دارم.
پزشک مذهبی آینده گفت: من همراهت می آیم.
تراسک که از هم اکنون موقعیتی به دست آورده بود و شغلی در درمانگاه خصوصی مایو در انتظارش بود، با دیدن عزیمت آن دو پرسید: بچه ها نظرتان درباره ی هارتر چیست؟
دو یا سه صدا همزمان جواب دادند:
ــ با معرفت ترین شاگرد کلاس.
تراسک با لحن تحقیرآمیزی گفت: اگر درست فهمیده باشم منظورتان وجهه ی عمومی اوست. (او خودش در این قلمرو کوچک ترین موفقیتی به دست نیاورده بود و اهمیتی هم به آن نمی داد.) ولی منظور من ارزش حرفه ای اوست.
تیم با پافشاری گفت: می دانی آدم اگر لیاقت نداشته باشد به سادگی نمی تواند وجهه ی پی وی را کسب کند. چیز خاصی در این پسر هست.
رن، گفته ی او را تکمیل کرد: شخصیت، پیش از همه چیز آدم با شخصیتی است، او یک نابغه نیست، باید زیاد زحمت بکشد تا به هدفش برسد، ولی با چنگ و دندان هم که شده به آن می رسد، او دارای... چه طوری می گویند؟ (دنبال اصطلاح مناسب می گشت) او دارای... صمیمیت عمیق روحی است، اصطلاح صحیحش این نیست، ولی درست آن چیزی است که من می خواهم بگویم. او در شهر کوچکی مستقر می شود و در آن جا به مراتب مفیدتر از افرادی می شود که بر اثر داشتن نمره های بالا در امتحانات خود را ده بار قوی تر و داناتر از او می انگارند. منظورم تو نیستی تراسک، می دانم که به او حسادت نمی کنی، ولی نمی توانی خصلت های ذاتی او را درک کنی.
تیم گفت: یک نفر که من سر از کارش درنمی آورم، این مبشر مذهبی مان است که می خواهد پیش بت پرست ها برود.
رن گفت: اثری که تحصیلات پزشکی روی این جور آدم ها می گذارد عجیب است. یادتان هست وقتی از این مدرسه ی مذهبی که اسمش را گذاشته «آبی یکشنبه» و در غرب قرار دارد و خود را هم سطح کالج می داند به این جا رسید چه وضعی داشت؟ از خودم می پرسم چه چیزی باعث ردشدنش شده است.
ــ چیزی به نظرم نمی رسد، شاید علتش ساعت های طولانی آزادی شبانه باشد، و یا به این علت که در این جا هیچ کس مواظبش نیست ببیند در راه راست قدم برمی دارد یا نه! وانگهی در محیطی مثل این جا تقوای ظاهری خریداری ندارد. هرکس می تواند مشروبش را بخورد و با دوست دخترش خوش باشد، و اگر سر و صدای تختخوابش مزاحم خواب کسی نشود، هیچ کس اعتراضی ندارد.
یکی از اعضای گروه گفت: آن دختر دانشجو را یادتان هست؟ تلاش زیادی کردیم تا کشیش بی نوا را که گلویش سخت پیش او گیر کرده بود، از فکرش منصرف کنیم.
تراسک با لحن خشکی گفت: ممکن است خواهش کنم آن دختر را از دایره ی تشخیص های پزشکی تان بیرون بگذارید؟
بعد ضمن این که به تیم و رن چشمک می زد، با صدای ملایم تری ادامه داد: پسرک نمی توانست ضربه را تحمل کند، همین و بس.
رن توضیح داد: طفلکی حساب و کتاب از دستش خارج شده بود. بیش تر ماها پیش از آمدن به این جا تجربه هایی در این زمینه داشتیم، ولی او نداشت. کشف این واقعیت او را به شدت تحت تاثیر قرار داد و از پا درش آورد.
ــ فکر می کنید بتواند آن را هضم کند؟
ــ من می گویم پنجاه درصد بله و پنجاه درصد نه. خیلی زود مذهبی شدن و خیلی دیر تجربه ی عشقی پیدا کردن خالی از خطر نیست.
رن گفت: آن چه مسلم است این است که در شغل نمایندگی مذهبی، آینده اش تامین است. می توان گفت گرسنگی نخواهد کشید و من تا اندازه ای از این بابت به او غبطه می خورم.
تیم به ملایمت و نصیحت کنان گفت: پیش از مرگ شیون نکنید. کی می تواند بگوید که به همین زودی ها همگی کارمند دولت نشویم، و هر بار که قرص آسپرینی به مریضی می دهیم، گزارشی سه صفحه ای در سه نسخه تنظیم نکنیم؟
تراسک پرسید: فکر می کنید امروزه یک پزشک جوان بتواند قواعد اخلاقی ای را که بقراط برای مان به ارث گذاشته تمام و کمال رعایت کند؟
ــ البته، در هیچ حرفه ی دیگری به جز پزشکی، چنین درصد بالایی از جوان های حقیقت گرا و با شهامت پیدا نخواهید کرد که شب و روز عرق بریزند و زحمت بکشند و بیش تر وقت ها کم تر از یک کارگر فنی، وگرنه به طور حتم کم تر از یک مهندس، یا یک وکیل درآمد داشته باشند. چون مردم دکترشان را بر حسب میزان معلوماتش انتخاب نمی کنند، بلکه به نحوه ی دست دادن او و به میزان فعالیت هایش در جمع آوری اعانه در کلیسا توجه دارند.
رن گفت: با این همه، منطق حکم می کند که آدم در مورد قابلیت پزشکی که جانش را به او می سپارد اطلاعات لازم را کسب کند.
ــ به هیچ وجه این طور نیست! هر چه بهتر لباس بپوشی و هر قدر با مهربانی بیش تری دست زنی را که آمده است به تو بگوید اعصابش چه قدر ناراحت است بفشاری، به همان اندازه سریع تر ثمره ی تلاش هایت را به دست می آوری، چه تخصصت جراحی باشد و چه بیماری های داخلی. آدم هایی مثل دوست مهربانت لاری ویلسون، به طور مادرزادی از چنین تبحری برخوردارند.
ولی رن به شدت اعتراض کرد. من اگر بخواهم دست زن ها را آن طور که تو می گویی در دست بگیرم، خودم را یک احمق کامل احساس خواهم کرد.
ــ همین که وارد معرکه شدی پسرم، از خودت می پرسی آیا واقعا و در هر حال، جز احمقی بیچاره چیز دیگری هستی یا نه! ولی این واقعیت نباید دلسردت کند، دلخوشی هایی هم در این راه هست، خواهی دید که مردان تحسین برانگیزی هم هستند که زندگی شان را وقف می کنند، تا حرفه ی پزشکی را در مقام شرافتمندانه اش نگه دارند، یا دست کم تلاش شان را در این راه می کنند. تو هم با خلوص کامل در خدمت بیمار باش، موفقیت بالاخره به سراغت می آید.
***
از میز دیگری که سخت سرگرم بحث بودند، صدای شکوه آمیزی بلند شد:
ــ آه، مرده شور استوکوف و شوخی های مزخرفش را ببرد.
ــ ولی او با کله ترین افراد این رشته در سراسر امریکاست.
ــ امکان دارد، ولی این دلیل نمی شود که آدم با دیدن کوچک ترین اشتباه از طرف دیگران این همه خودش را بگیرد.
ــ او این کار را نمی کند، و اگر کار ارزشمندی به او ارایه شود، آدم معرکه ای است. ولی اگر می خواهید شما را توی پر قو بخوابانند و جلسه های درس با شوخی های لذت بخش برگزار شود، بروید سراغ کریتاندن.
ــ کریتاندن یک نابغه است.
ــ او نابغه ی کسب درآمد است. قدم به قدم به دنبال دلار است، مادرسگ با دیدن کوچک ترین ورم روی زبان یک میلیونر، زبان مریض بیچاره را از ریشه درمی آورد و فردا صبح هم صورتحسابی پنج هزار دلاری با پست برایش می فرستد و اسم بیماری اش را هم می گذارد سرطان! سرطان ماتحت من، ارواح دهنش!
ــ از کجا می دانی؟ تو که همه ی وقتت را به لیسیدن کفش های استوکی پیر می گذرانی.
ــ حرف دهن تان را بفهمید بچه ها، چرندگویی موقوف، دعوا قدغن.
تیم به رن گفت: این جا همه دارند تخته گاز می روند، بزنیم به چاک.
ــ باشد، ولی کجا برویم؟
ــ اشکالی دارد برویم ببینیم این پرستارهای کوچولو سرگرم چه بازی های معصومانه ای هستند؟
ــ برای من اشکال دارد. من حوصله ی ناز کشیدن از آن ها را ندارم.
ــ چی؟ حوصله نداری؟
ــ البته هیچ مخالفتی با دخترها ندارم، ولی فکرم بیش تر از آن مشغول است که بروم دنبال دردسرهای بیهوده.
ــ باشد، ولی وقتش که برسد پایش را شدیدتر می خوری. اما من غدد داخلی ام به دقت یک ساعت کار می کنند، می روم سراغ یکی از پرستارهای مامانی تا ببینم درس هایش را تا چه اندازه یاد گرفته است، برای تو هم هیچ ضرری ندارد سری به آن جا بزنی، تازه... از حالا تا موقع خوابیدن می خواهی چه بکنی؟
ــ خیلی خوب، باشد، ولی تو از این مجلس رقص طوری حرف می زنی که انگار یک عشرتکده است.
ــ آه، به هیچ وجه. به همان راحتی و آبرومندی جهنم. نه، عیب از من است که خیلی خوش بینم.
به باشگاه که داشتند نزدیک می شدند، یکی از دوستان شان را دیدند که در جشن آن شب شرکت نکرده بود و با شتاب می گذشت.
ــ سلام آیک، چرا همرنگ جماعت نشده ای؟
دوست شان ایستاد، و با حالتی مردد، چهره ی لاغر و حساسش را به طرف آن ها چرخاند و گفت:
ــ من اهل این جور جاها نیستم.
تیم گفت: چه اشکالی می تواند برایت داشته باشد، تو هم جزو مایی، خیلی ها امشب سراغت را می گرفتند.
رن با پافشاری گفت: بیا آیک، بیا با هم سری به سالن جشن بزنیم.
آیک جواب داد: نه، واقعا نمی توانم ــ در چشمان سیاهش اندکی ملال و در عین حال مبارزه جویی دیده می شد ــ با این همه، متشکرم وارن، روز اول ژوئیه می بینمت.
ــ باشد، به امید دیدار، موفق باشی.
هر دو دوست شان را که دور می شد با نگاه دنبال کردند.
ــ یهودی بودن در حقیقت زیاد هم دلچسب نیست.
رن گفت: یهودی داریم تا یهودی. در کلاس از نظر استعداد هیچ کس به پای او نمی رسد.
ــ بله، ولی این امر باعث نمی شود که او در حین انجام وظیفه با کینه توزی های گوناگون روبه رو نشود. امیدوارم در برابر این ناملایمات از پا درنیاید. در عین حال آدم عجیبی هم هست. فکر می کنی از یهودی بودنش خجالت می کشد؟
ــ البته که نه، حتا به آن افتخار هم می کند. ولی از این که می داند بعضی از دانشجوها، البته ناچیزترین شان، از او متنفرند، رنج می برد. راستی تیم، تو خودت اگر به سبب مساله ای که هیچ دخالتی در آن نداشته ای مورد تحقیر قرار می گرفتی چه می کردی؟
تیم به سادگی جواب داد: دهان کثیف طرف را خرد می کردم.
ــ آیک در حال حاضر دوره ی انترنا را در رشته ی بیماری های زنان می گذراند، و این موضوع باید به نفعش تمام شود چون وارد شدن به آن از همه ی رشته های دیگر بیمارستان مشکل تر است.
ــ تو هم دوره ات را داری در رشته ی جراحی می گذرانی، کم چیزی نیست. تو، پی وی، آیک و لاری ویلسون برگزیدگان دانشکده ی لیک ویو هستید. چه کانون خانوادگی سعادتمندانه ای. چه قدر دلم می خواست می توانستم بیش تر کار کنم، و یا کمی باهوش تر باشم. در آن صورت من هم می توانستم پا به پای شما بیایم. خوب... بگذریم.
سالن وسیع باشگاه پرستاران پر بود از دختران جوانی که لباس شب نشینی یا لباس مهمانی پوشیده بودند و نیز مردان جوانی که کت و شلوار رسمی مخصوص شب، یا کت سفید و کتانی زمان خدمت را به تن داشتند.
رن با لباس کلفت زمستانی اش که بر اثر فرسودگی برق افتاده بود، احساس می کرد جزو جمع به حساب نمی آید، به همین خاطر به دوستش گفت:
ــ فکر مرا نکن. من گوشه ی دنجی گیر می آورم و در رقص هم شرکت نمی کنم.
لاری ویلسون مثل شهابی ثاقب با حرکاتی موزون، همراه دختر جوان و باریک اندامی که تر و فرزی اش در رقص به اندازه ی او یا شاید هم بیش تر بود، رقص کنان گذشت. در لحظه ای که چرخ زنان از جلو او می گذشتند، رن با دیدن موهای حنایی تند و چشم های میشی ـ طلایی دختر جوان که یک لحظه با بی اعتنایی کامل به او دوخته شد تا بعد متوجه جای دیگری شود، تحت تاثیر جذابیت و سرزندگی او قرار گرفت. دختر جوان دهانی بزرگ و شاد و چهره ای صمیمانه داشت. رایحه ای از جوانی و نشاط از خود می پراکند. رن از خودش پرسید آیا بخت آن را خواهد داشت با او آشنا شود یا نه.
ــ بدک نیست، نه؟
صدای استهزاآمیز تراسک از پشت سر به گوشش رسید.
ــ این دختر جوان کیست؟
ــ گمان می کنم پرستاری خارج از آموزشگاه باشد. یکی از آخرین کسانی که قلب ویلسون را به تپش درآورده. مطمئن باش که این کشف او از همه درخشان تر خواهد بود.
رن با تعجب دید مخاطبش لباس شب به تن دارد. مطمئن بود اجاره ای است.
ــ نمی دانستم تو هم پروانه ی خوشگذرانی هستی، تراسک.
ــ آخرین پروازم است. فردا حرکت می کنم.
چشم های بی فروغش جمعیت را از نظر گذراند. رن علتش را فهمید و برایش ناراحت شد. دوستش برای دیدن سی بیلابار به آن جا آمده بود. دکتر سی بیلابار. یا دست کم این عنوانی بود که فردا نصیبش می شد، چون همراه با آن ها فارغ التحصیل می شد. او تنها دختری بود که میان آن ها با معدل خوبی تحصیلاتش را به پایان رسانده و پزشک می شد. دلباختگی تراسک به دختر موطلایی زیبا و در عین حال کمی خشن و بلند بالای دانشکده، دستاویز شوخی های مستهجن زیادی برای آدم های وقیح بود. او همه جا از دختر جوان مراقبت کرده و مشکلاتش را برطرف ساخته بود. کمکش کرده بود تا مراحل دشوار دوران تحصیل را پشت سر بگذارد، دختر جوان هم با ملایمت و خلق و خوی خوشی که جزو ویژگی های ذاتی اش بود، این کمک ها را پذیرفته بود. ولی آیا نسبت به مرد جوان ابراز حق شناسی کرده یا چنین نشان داده بود، مبهم مانده و بحث های زیادی را برانگیخته بود. سی بیلای بلندقامت و زیبا در زمینه ی عشق ورزی خیلی آزادانه عمل می کرد، در هر صورت روابط عاشقانه اش که به دوران تحصیل رنگ و رونقی بخشیده بود، از چنان روراستی و صداقت و در عین حال خوش نیتی ای برخوردار بود که هیچ لطمه ای به حیثیت او چه در برابر رفقا و چه در برابر مقام های دانشکده وارد نکرده بود. پی وی هارتر یکی از دلباختگان مجاز او و تالبوت پزشک انتخابی کلیسا هم شاید برای مدتی کوتاه جزو خاطرخواهانش بود. تیم برنان هم بختش را برای به دست آوردن دل او آزموده بود، ولی دختر جوان با صراحت جواب داده بود: نه تیم، تو دوست چنان با ارزشی هستی که من به هیچ قیمتی حاضر به از دست دادنش نیستم. از آن پس دوستی عمیق و صادقانه ای میان آن دو برقرار شده بود. میان دوستان شایع بود که یکی از اعضای فوق العاده برجسته ی دانشکده از دختر جوان تقاضای ازدواج کرده و او هم با بی اعتنایی کامل تقاضایش را رد کرده بود. وضعیت مادی افراد به هیچ وجه برای سی بیلا اهمیتی نداشت. او به استقلال شخصی اش و نیز تلاش برای موفق شدن در رشته ی قلب خیلی علاقه مند بود.
قطع شدن ناگهانی آهنگ، یکی از زوج هایی را که مشغول رقص بودند جلو رن و تراسک متوقف کرد. تراسک مشتاقانه از دختر جوان پرسید:
ــ امشب به هیچ وجه این جا نیامده است؟
ــ منظورت سی بیلا است؟ حتا نمی دانم کجا رفته. مطمئنم که باید بیاید.
ــ امیدوارم.
دختر جوان لبخندی حاکی از همدردی و محبت نثار تراسک کرد. طی این مدت رن به دقت قیافه ی او را بررسی کرد. دختر جوان شور و شوق آرامی از خود نشان می داد. چشمان خاکستری، آرام و کمی فاصله دار و پیشانی صاف او را امواج گیسوانی آتشین که درخشندگی اش بیش تر بر اثر جنس آن بود تا رنگش، در میان گرفته بود. لباسی خاکستری به تن داشت که بی تجربگی رن در این زمینه نمی توانست ارزش بالای آن را تخمین بزند. صدای ملایم و صافش به کلماتی که ادا می کرد ارزش خاصی می بخشید. تراسک که دریافته بود توجه دوستش به دختر جوان جلب شده آن ها را به همدیگر معرفی کرد و رن نام لی بی را خوب به خاطر سپرد.
ــ شما اهل این جا نیستید، دوشیزه لی بی، این طور نیست؟
ــ آه، چرا! من ساکن بالتیمورم.
ــ منظورم از اهل این جا، یعنی دانشجو نیستید.
ــ نه.
ــ می توانم بروم چیزی برای خوردن برای تان بیاورم؟ یک بستنی؟ یا شربت لیمو؟ گمان نمی کنم این جا چیز بهتری پیدا شود.
ــ چای سرد هم هست، آن را بیش تر از سایر چیزها دوست دارم.
کمی بعد کنار هم نشسته بودند. دختر جوان گفت:
ــ شما باید راندلف وارن باشید؟ وصف شما را از سی بیلا شنیده ام.
ــ سی بیلابار؟ او از دوستان تان است؟
ــ یک خویشاوندی دور. خیلی دوستش دارم.
ــ دختر با شخصیتی است. دکتر بسیار خوبی هم خواهد شد.
ــ او هم در مورد شما همین نظر را دارد و معتقد است موفقیت های زیادی نصیب تان خواهد شد، مگر این که...
ــ مگر این که؟
ــ مگر این که به علت ویژگی های ذاتی خودتان، سکندری بخورید و پای تان بشکند.
به دنبال این حرف ها، ضمن این که با روراستی کامل به چشم های رن نگاه می کرد، لبخندی تحویلش داد و افزود:
ــ واقعا نمی دانم چرا این حرف ها را به شما می زنم.
ــ خیلی لطف دارید، دوشیزه لی بی.
زن جوان گفته ی او را اصلاح کرد: خانم فرانس لی بی، نه دوشیزه لی بی، پیشنه ای در گذشته ی من وجود دارد.
رن تعجب کرد وقتی شنید زن جوان در دنباله ی حرف هایش گفت:
ــ بی شک یکی از این روزها داستانش را برای تان تعریف می کنم.
در این موقع لاری ویلسون با سر و وضع آراسته و قیافه ی دلپسندش، ضمن این که لبخند پرنشاطی به لب داشت سررسید و گفت:
ــ فرانس دلربا، چه طور شد زودتر از این ها شما را ندیدم؟ نمی دانستم این رن، پیر دیر را می شناسید. دور بعد را با من می رقصید؟
ــ نه، متاسفم، می خواهم با دکتر وارن برقصم، بعد در همان حال که لاری با قیافه ای حاکی از اندوهی ساختگی دور می شد، از رن پرسید: از نظر شما اشکالی ندارد؟
رن به او هشدار داد: ولی من رقاص قابلی نیستم.
ــ در این صورت می توانیم بنشینیم و گپ بزنیم. مگر این که ترجیح بدهید بروید به تنهایی به کشف و شهود بپردازید. قیافه تان نشان می دهد آقایی هستید که از تنها بودن بیش تر از هر چیز دیگری لذت می برید.
ــ این نوعی خودخواهی است، نه؟
زن جوان با تانی جواب داد: امیدوارم این طور نباشد. خود من هم همین اخلاق را دارم.
رن انگار داشت به صدای بلند فکر می کرد، پرسید: درباره ی چه چیزی می توانم حرف بزنم که مورد توجه شما باشد؟
ــ درباره ی آدم ها. از این مطلبی جالب تر هم وجود دارد؟
رن به زودی دریافت که زن جوان خیلی از همدرسانش را می شناسد و نیز این طور که به نظر می آید وابستگی هایی هم با دانشکده دارد، بی آن که بداند این وابستگی از چه نوع است، هیچ پرسشی هم در این باره نکرد. چه قدر صحبت کردن با او راحت و دلچسب بود. شنونده ای دقیق بود، اظهار نظرهایش هم مختصر و در عین حال مبتکرانه توام با روشن بینی. رن از توصیفی که از لاری ویلسون کرد، کلی خندید: به هر زنی این احساس را القا می کند که شکار به دام افتاده ای است.
مردی میان سال، با قیافه ای دوست داشتنی، فوق العاده برازنده، با موهای بناگوش سفید به آن ها نزدیک شد و گفت: آه، فرانس سلام!
رن با خودش فکر کرد که سلام مرد تا اندازه ای تشریفاتی بود. مرد ادامه داد:
ــ تعجب آور نیست که درحالی که همه دارند می رقصند شما نشسته اید؟
ــ دارم از طبیعت آدم ها با دکتر وارن حرف می زنم، او را می شناسید؟ ایشان هم آقای روبرت می فیلد هستند.
تازه وارد پرسید: شما هم جزو انترن هایی هستید که به بیمارستان معرفی شده اید، این طور نیست؟
ــ درست است آقا، و شما هم باید اهداکننده ی آزمایشگاه می فیلد باشید؟
ــ آه، اهداکننده ی قسمتی از آن. فرانس شما برای رفتن آماده اید؟
ــ بله، اگر این طور میل دارید.
در حینی که روبرت می فیلد برمی گشت تا سلام یکی از اعضای دانشکده را جواب بدهد، فرانس لی بی با همان اطمینان خاطر و آرامشی که رن را شگفت زده کرده بود به او گفت:
ــ گمان می کنم ما باز هم یکدیگر را ببینیم.
این حرف نوعی دعوت برای رفتن به ملاقاتش نبود. گشت و گذاری بود در آینده ای نامعلوم. چون زن جوان برای رفتن دستش را روی بازوی می فیلد گذاشت، رن از خودش پرسید چه نسبتی با او می تواند داشته باشد، دختر دایی؟ شاید هم خواهرزاده یا برادرزاده؟ این سوال را از تیم پرسید. تیم هم چیزی در این باره نمی دانست و ضمن این که چشمک می زد پرسید:
ــ مورد توجهت قرار گرفته؟
ــ خیلی زیرک است.
تیم زیر لب زمزمه کرد: هوم.
آن دو نزدیک در ایستاده بودند. جنب وجوشی در جمعیت به وجود آمد، سی بیلابار با برازندگی تمام خرامان وارد شد. تراسک که منتظر آمدنش بود، همراه با پی وی هارتر به طرفش دوید. و در پی آن ها لاری ویلسون و چند نفر دیگر. چند صدا همزمان پرسیدند:
ــ چه کاری مانع آمدن تان شده بود؟
ــ رفته بودم به دیدن آلک پورشر، می دانید که او پاک خود را باخته است، طفلک بیچاره از پا درآمده.
رن گفت: او از مدت ها پیش باید درک می کرد که موفق به گذراندن امتحانات و دریافت پایان نامه ی تحصیلات پزشکی نخواهد شد.
ــ آدم تا با حقیقت روبه رو نشود، آن را باور ندارد.
ــ پس شما کنارش ماندید و دستش را در دست گرفتید تا به او روحیه بدهید، همین طور است سیب (مخفف سی بیلا)؟ چه آدم خیرخواهی هستید.
صدای ویلسون که این کلمات را ادا می کرد سرشار از استهزا بود.
ــ مرده شور این استادها را ببرد. می توانستند فرصت دیگری به او بدهند.
تیم برنان یادآوری کرد: او هرگز کوششی برای به دست آوردن آن نکرده بود. شرکت کردنش در امتحانات اشتباه بود.
دختر جوان به تندی گفت:
ــ او باید یک پزشک می شد و برای همین بود که آن قدر زحمت کشید، سرما و سختی و انواع محرومیت ها را تحمل کرد، از چهارسال پیش پدر خودش را درآورد. اگر یک نفر از میان شما کمکش می کرد، گمان نمی کنم کار شاقی می بود.
رن با ناراحتی گفت: ولی او هیچ کمکی از ما نخواست.
ــ آه، واقعا وارن؟ پس باید از شما تقاضا کرد؟ و گمان می کنم در نهایت فروتنی و تواضع، بله؟ با این طرز فکر شرافتمندانه چه جراح خوبی خواهید شد.
رن گفت: آه، ببینید، گوش کنید... ولی فهمید بهتر است بیش تر از آن بحث را ادامه ندهد.
از این ها گذشته سی بیلابار دارای چنان شخصیتی بود که می توانست به خودش اجازه دهد از همه کس انتقاد کند. با نگاهش جمع را منکوب کرده بود.
ــ از میان همه ی بچه های کلاس، کی به خودش زحمت داده بود برود در کلبه ی محقرش از او دیدن کند؟
سوالش نوعی ستیزه جویی علیه همه بود.
تراسک گفت: به طبع فقط شما!
ــ نه، جلوتر از من.
لاری گفت: «احتمالاً خزانه دار کلاس در گشت عمومی اش برای جمع آوری اعانه.» بعد بلافاصله اضافه کرد: «و به طور حتم چیز مهمی نصیبش نشده است.»
سی بیلا نگاه تحقیرآمیزی به او کرد و گفت:
ــ فقط یک نفر از میان همه ی بچه های کلاس: پی وی هارتر.
ــ نه بابا!
جوان درشت اندام با ناراحتی و اعتراض کنان گفت:
ــ من اتفاقی از آن طرف ها می گذشتم... و بعدازظهر هم کاری نداشتم.
ــ خوب دیگر، می گوید هیچ کاری نداشته است.
دختر زیبا و سرکش خطاب به همه ی همکلاسی ها گفت:
ــ لابد همگی می دانید که پی وی هارتر وقت آزاد زیاد دارد و نمی داند هم چه گونه آن را صرف کند! ولی شکر خدا، به فکر این مرد شکست خورده افتاده و به دیدنش رفته است. حتا سعی کرده پول هم به قرضش بدهد. پورشر بیچاره وقتی این ها را برایم تعریف می کرد، اشک می ریخت.
صدای تیم که به نظر می آمد تغییر کرده پرسید:
ــ فکر می کنید الان خوابیده باشد؟
ــ وقتی ترکش کردم، داشت کاغذها و مدارکش را مرتب می کرد، خدا می داند چرا!
ــ رن، فردا موقع رفتن به ایستگاه راه آهن می توانیم سر راه برویم سری به او بزنیم؟
رن با اشاره ی سر موافقتش را به تیم اعلام کرد.
رن لحظاتی دیگر ماند و به نظاره ی جمع رقص کنندگان پرداخت، و بی آن که به خودش اعتراف کند، فکر برخوردی دیگر از نوع ملاقات با فرانس لی بی را در ذهنش پروراند، ولی چون این آرزو برآورده نشد، به بررسی مسایل و مشکلات شخصی خودش در سال هایی که پیش رو داشت پرداخت: نسبت به این سال ها هیچ گونه خیال پردازی نمی توانست به خودش راه دهد. دشواری های فراوانی در انتظارش بود، و باید همه ی تلاشش را می کرد. امتیازهایی را که به دست آورده بود، با رضایتی نسبی از مد نظر گذراند. بدنش سفت و عضلانی بود. صدوپنجاه پوند وزنی که پس از چهار سال زندگی توام با صرفه جویی و کار دشوار، از حدود یکصدوشصت پوند وزن اولیه برایش مانده بود، به طور منظم روی استخوانبندی بلند و نیرومندش تقسیم شده بود. بدنش پس از ورزیده شدن در ورزش های منظم کالج، خدمات زیادی به او کرده بود. اول در تیم بوکس دانشکده شرکت کرده و بعد در تیم فوتبال، پیروزی های زیادی در برابر حریفان به مراتب قوی تر از خودش به دست آورده بود. خوابش خوب و منظم بود، و بر حسب موقعیت می توانست یک ربع ساعت، در هر موقعیت و هر کجا بخوابد و سر حال بیدار شود، و یا اگر ممنوعیتی در کار نبود، دوازده ساعت پشت سر هم بخوابد.
بعد به بررسی هوش و حافظه اش پرداخت، وضع آن هم بد نبود. البته نه خیلی سریع الانتقال بود و نه خیلی باهوش و شاید هم از غنای روحی زیادی برخوردار نبود، ولی آن چه تاکنون از آن طلب کرده بود به خوبی برآورده شده بود. استعداد هوشی اش برای هضم و جذب مطالب به اندازه ی معده اش نیرومند بود و با هم توازن کامل داشتند. از نظر اخلاقیات می دانست که یک قدیس نیست، ولی کاری هم نمی کرد که خود را قابل سرزنش بداند. حتا اگر وقتش را هم می داشت، تسلیم وسوسه ی عیاشی ها نمی شد. می دانست که خارج شدن های اگرچه نادرش از جاده ی عفاف و نجابت نه به خودش زیانی رسانده بود و نه به دیگران. هرگز به تفریحاتش، از هر نوعی که می خواست باشد، اجازه نداده بود او را از هدف اصلی اش منحرف کند. یکی از ویژگی های روحی اش این بود که هرگز به ظواهر توجهی نکند. به طبع خیلی تعجب می کرد اگر می فهمید که آن شب فرانس لی بی در خانه اش و در برابر یک بشقاب گوشت بریان و یک لیوان آبجو انگلیسی به روبرت می فیلد می گفت:
ــ در چهره ی این دکتر وارن هیچ چیز مبتذلی وجود ندارد، حتا می شود گفت کم و بیش خوش قیافه است.
روبرت می فیلد با بی اعتنایی جواب داده بود:
ــ واقعا؟ من او را شبیه گربه ای دیدم که موهایش در برابر شعله ی آتش کز کرده باشد.
باری در آن موقع چهره ی فرانس لی بی نبود که فکر رن را به خود مشغول می کرد، بلکه قیافه ی فوق العاده شاداب آن دختر جوان که میان بازوان لاری ویلسون می رقصید و نگاهش لحظه ای روی او متوقف شده بود، بی آن که ببیندش، ذهنش را متوجه خود می ساخت.

۲

در سالن بزرگ کنفرانس، هوا گرم بود. گرمای همراه با رطوبت اوایل ماه ژوئن در بالتیمور. افکار رن آمد و شد امواج مرطوب هوا را در داخل سالن دنبال می کرد. روپوش سیاه و ضخیم مخصوص جشن فارغ التحصیلی و کلاه سنگین آن، چیزی از گرما نمی کاست. رن از خودش می پرسید چرا پیش از پوشیدن این روپوش لعنتی کتش را نکنده بود. لاری ویلسون در لباس سبک و تابستانی پالم بیچ، زبر و زرنگ و تر و تازه به نظر می رسید، حال آن که رن هنوز لباس کهنه و کلفت زمستانی اش را به تن داشت. هر چند بارانی اش آن قدر نازک بود که در زمستان با آن از سرما می لرزید. لاری پسر یک سناتور بود و او شاگرد اعزامی یک یتیم خانه. چهار سال را در کنار درس خواندن ها، به انجام کارهای گوناگون مثل گرم نگه داشتن دیگ دستگاه حرارت مرکزی، نظافت و اداره ی باشگاهی که دانشجوها در آن غذا می خوردند و یا هر کار دیگری که به دستش می رسید گذرانده بود. این کارها تمرین خوبی برای تقویت روحیه اش بود و در عین حال تحمل کردن آن ها دشوار. گاهی هم برای تجربه های در دست مطالعه، موش آزمایشگاهی می شد. به همین دلیل بدنش بیش تر وقت ها یا از واکسن های جور وا جور انباشته بود یا از پرتوهای مافوق بنفش. درضمن، طی این چهار سال لاری ویلسون را هم در درس هایش یدک کشیده بود، البته فقط به علت دوستی اغماض گرانه ای که نسبت به این بیکاره ی خنده رو داشت.
اعضای دانشکده یک به یک وارد سالن می شدند و در جایگاه مخصوص می نشستند. رنگ های سبز و قرمز بالاپوش ها با درخشش خود جلوه ی خاصی به رنگ تیره ی روپوش ها می داد.
جلوتر از همه رییس دانشگاه وارد شد که هیچ وزنه ای به حساب نمی آمد و هیچ کس هم توجهی به او نمی کرد. بعد رییس دانشکده، آقای ویترز، همراه با کله گنده های بزرگ تر دانشکده و در پی آن ها کله گنده های کوچک تر، و سرانجام افرادی که هیچ اهمیتی نداشتند، از جمله پاورز با شکم برآمده اش که خودش با خوش خلقی آن را گاو صندوقش می نامید، استانلی از بخش بیماری های زنان، با موهای مجعد و خطوط ظریف چهره اش و بالاخره پَدی رایان که خود را مثل رنگین کمان آراسته بود. پدی از مدت ها پیش حساب عنوان های افتخاری گوناگونش از دستش دررفته بود. مرد بزرگی بود و کسی به این زودی ها نمی توانست جایش را در دانشکده پرکند.
رییس دانشکده، ویترز از جا برخاست. بی درنگ سکوت میان دانشجوها، میان خانواده هاشان و میان همه ی فارغ التحصیلان سال های گذشته که برای تجدید خاطرات و شرکت در جشن و پایکوبی پس از مراسم به آن جا آمده بودند حکمفرما شد. ویترز اولین سخنران را که یک انگلیسی بود و روش جدیدی برای عمل غده های سرطانی ابداع کرده بود معرفی کرد. رن یادش آمد که نحوه ی عمل او را هفته ی پیش در درمانگاه خصوصی پاورز دیده بود. صدای سخنران میان جمعیت موج می زد:
ــ حرفه ی پزشکی امروزه بر سر چهار راه...
بله، به طور حتم بر سر چهار راه بود. در ده ها دانشکده و صدها موسسه ی همسان در شهرهای دیگر هم امروز سخنران ها از جا برمی خاستند، گلویی صاف می کردند و حرفه ی پزشکی را سر چهارراه ها می کاشتند. سال گذشته این چهار راه، علم پزشکی را به کشف ماده ی درمانی جدیدی به نام سولفامید(۴) رهنمون شده بود. ده سال پیش شروع شکافتن قفسه ی سینه برای عمل روی ریه ها بود، و امروز صحبت بر سر پزشکی دولتی. ولی نمی شد از پزشکی ملی شده سخنی به میان آورد، فقط می شد به آن اشاره کرد، مثل دو پسر بچه ای که کشفیات خود را در قلمرو امور جنسی در پس پشته های کاه برای هم تعریف می کنند. اگر کسی آشکارا درباره ی آن حرف می زد کفر گفته بود و شاید هم از طرف اتحادیه ی پزشکی امریکا متهم به جادوگری می شد.
رن از خودش می پرسید چرا دولت در این مورد دور گود می چرخد. طی آخرین بحران صنعتی و تجاری، چیزی نمانده بود دولت دست روی امور پزشکی بگذارد. در بحران آینده به طبع باید دخالت می کرد. چون نه مردم امکان پرداخت دستمزد پزشک ها را برای معالجه ی خود داشتند و نه دکترها می توانستند بدون دریافت حق معالجه به زندگی شان ادامه دهند.

نظرات کاربران درباره کتاب مبارزه با مرگ پیشه‌ی من است

بینظیر ترین رمان علمی ای بود که تابحال خوانده بودم.بینهایت برای پزشکان و دانشجویان پزشکی کتاب جذابیه.همچنین پیراپزشکان و پرستاران و کسانی که حداقل در دبیرستان رشته ی تجربی خواندند. داستان از اوایل یک روند خطی و بی افت و خیز را میگذراند ولی هیچجا حوصله تان سر نمیبرد.بسیار قلم نویسنده و مترجم عزیز شیرین است.توصیف شرایط،افراد و محیط ها به دقت هرچه تمام تر انجام شده.از یک چهارم ابتدایی رمان که میگذرید داستان جلوه ای هیجانی بخود میگیرد.رمان بازگو کننده ی زندگی یک پزشک است.از دوران دانشجویی تا دوران طبابت.و در این بین ماجراهای معالجات و معاینات پزشکی به دقت با کلمات و اصطلاحات تخصصی بازگو میشود.قبل از نتیجه ی نهایی نشانه های بیماری گفته میشود و ذهن خواننده درگیر تشخیص بیماری میشود.و بعد در متن تشخیص پزشک داستان را میخوانید.در کل بشدت رمان تاثیر گذار و خوبی برای من بود.امیدوارم نشر به سخن بزودی به ترجمه ی دیگر آثار ارزشمند این نویسنده عزیز بپردازد.با اشتیاق فراوان منتظر کتاب بعدی هستم.
در 2 سال پیش توسط محسن تاری
ارزش وقت گذاشتن ندارد
در 10 ماه پیش توسط Farzin B
سبک داستان: واقع گرایانه علمی رده سنی: بزرگسالان ترجمه: خوب امتیاز: ۷ از ۱۰ درباره: سرگرم کننده است و هر چقدر جلوتر بروید بهتر میشود. شخصیت پردازی خوبی دارد و آموزنده است.
در 5 ماه پیش توسط مسعود میرزایی
اصلا ترجمه ی روانی نداره! تعجب میکنم تو نظرات دیدم ترجمه روانه!!!! ترجمه ای که جمله هاش ترجمه تحت الفظی جمله های انگلیسی باشه و آدم با خوندن ترجمه، جمله های انگلیسی یادش بیاد به چه درد میخوره؟ با دیدن بعضی جمله ها از تعجب شاخ درآوردم. اصلا توصیه نمیشه. شاید کتاب اصلی خوب باشه اما با این ترجمه ضعیف ارزش وقت گذاشتن نداره.
در 5 ماه پیش توسط صدیقه عطایی
یه رمان علمی،نه تنها برای افراد تحصیل کرده پزشکی جذابه بلکه برای افراد خارج از پزشکی هم جذاب و پر محتواست،در حین خوندن یه رمان جذاب کلی چیز برای باز شدن دید خواننده داره.جدا دوستش داشتم لذت بردم و یاد گرفتم.ترجمه هم عالی و روان بود در واقع بوی ترجمه نمیداد که خیلی خوبه
در 9 ماه پیش توسط m.g...oei
از نظر ادبی و علمی ضعیف. این رمان پزشکی، وضعیت بهداشت و درمان آمریکا قبل از جنگ جهانی دوم را توصیف می کند، داستان خطی و بی افت و خیز، شخصیت پردازی ضعیف و ارزش تاریخی صفر. به هیچ عنوان ارزش وقت گذاشتن و خواندن ندارد، مسخره ترین سریالهای پزشکی بیشتر از این رمان کم محتوا، ارزش علمی دارند.
در 7 ماه پیش توسط فاطمه موسوی
بد نبود . ولی خیلی پر محتوا نبود .
در 1 سال پیش توسط فرید مصطفی زادگان