فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ارثیه شوم

کتاب ارثیه شوم

نسخه الکترونیک کتاب ارثیه شوم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ارثیه شوم

هرگز روزی را که برایم خبر آوردند خواهرم را گردن زده‌اند فراموش نخواهم کرد. هنوز سیزده سال نداشتم، جوان‌تر از آن بودم که به‌طور کامل درک کنم چرا او باید می‌مرد، اما به اندازه‌ی کافی بزرگ بودم تا صحنه‌ی وحشتناک پایانی را تصور کنم. می‌گفتند مرتکب خیانت شده است، بدترین جنایت ممکنه، اما این برای من هیچ معنایی نداشت، زیرا جین فقط کاری را کرده بود که مجبور شده بود انجام دهد. و به خاطر همین استدلال، من نیز، درست مثل او، یک خائن بی‌گناه بودم. هیچ‌کدام از ما دخترها برای به ارث بردن تاج و تخت به دنیا نیامده بودیم، و با این وجود آن تاج بر تمام زندگی ما سایه افکنده و بر آن آسیب زده بود. زمانی فکر می‌کردم ملکه بودن چیزی بسیار فوق‌العاده است، بر سر گذاردن تاج پادشاهی و در دست گرفتن قدرت ــ ولی حالا نظری بسیار متفاوت دارم. گر در آینده، باقیمانده‌ای از آن نوع شادمانی در این دنیا برای من وجود داشته باشد، فقط هدیه‌ی خداوند متعال خواهد بود، چرا که نمی‌توانم امیدی به فرمانروای زمینی‌ام داشته باشم. در این اثنا، باید در این خانه‌ی زیبا که در حقیقت زندان من است عذاب بکشم، و چیزی به جز روزمره‌گی و تعارف‌های تصنعی با میزبانان بی‌علاقه‌ام نداشته باشم. تنها دلخوشی‌ای که برای من باقی مانده است ــ اگر این کلمه‌ی درستی باشد ــ نوشتن خاطراتم در این دفتر است، که سال‌ها قبل آن را شروع کرده‌ام، و نگاه کردن از پنجره‌ام به دشت سبز و درختان اسکلتی در دوردستِ ممنوعه که در ورای آن مردی زندگی می‌کند که بیش‌تر از خود زندگی دوستش دارم.

ادامه...

بخشی از کتاب ارثیه شوم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ارثیه شوم

آلیسون ویر

مترجم: طاهره صدیقیان





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



***
ترتیبی داده شد تا جناب لرد پمبروک و پسرش در خانه ی جدید ما، صومعه ی قدیمی چارترهاوس(۹) در شین، که پادشاه کمی جلوتر در همین سال به پدرم بخشیده بود، به دیدار ما بیایند. آنجا ساختمانی باشکوه با آجرهای قرمز است، یک برج مربع مستحکم و بارو دارد و نزدیک رودخانه ی تیمز در میان تپه های جنگلی ساری(۱۰) واقع شده است.
هنگامی که شاه ادوارد به سلطنت رسید و انگلستان قلمرویی پروتستان اعلام شد، والدین من به گرمی مذهب جدید را پذیرفتند. پدرم از جدایی شاه هنری از رُم و بسته شدن صومعه ها سود زیادی برد: او نه تنها شین و قبل از آن عبادتگاهی در لندن را به دست آورد، بلکه برادگیت(۱۱) در جنگل چارن وود(۱۲) را هم گرفت و خانه ای بزرگ بر روی ویرانه های صومعه برای ما ساخت.
والدین من زندگی مجللی در شین ترتیب دادند، خانه با بهترین پرده های سوزن دوزی و قالی های ترکی تزئین شده است و ظروف نقره و اثاثیه ی طلاکوب را به نمایش می گذارد، آن طور که حتی خود پادشاه را تحت تاثیر قرار می دهد. و در روزی که قرار بود هربرت ها به آنجا بیایند، مادرم حکم کرد من هم باید جامه هایی باشکوه به تن کنم، درست مثل جین در زمانی که لرد نورتامبرلند برای مناسبتی مشابه، پسرش گیلفورد را به آنجا آورده بود.
آن مراسم به خوبی پیش نرفته بود. جین به خودش زحمت نداد تا انزجارش از گیلفورد را پنهان کند، کسی که از نظر من جوانی خوش سیما اما احمق بود. او نیز آشکارا تمایلی به آن ازدواج نداشت. در آن روز من برای اولین بار جان دادلی، دوک نورتامبرلند را ملاقات کردم، مردی که در مقام نخست وزیر تا زمانی که پسردایی من شاه ادوارد به سن قانونی نرسیده است بر انگلستان حکومت می کند، رفتار سرد و متکبرانه این لرد بزرگ مرا به شدت مرعوب کرد. از حالت و رفتار او قدرت تراوش می کند؛ و با این وجود من با تمام جوانی ام احساس کردم در زیر آن ظاهر مودبانه ی درباری روحی ظالم و بی رحم کمین کرده است.
او مرد محبوبی نیست. پدر من بسیار مورد اعتماد نورتامبرلند است، و در اداره ی امور مملکتی بسیار فعال، اما شنیده ام والدینم دوک را نوکیسه، حریص و رذل می نامند و او را به عنوان پسر اعدام شده ی یک خائن می شمارند ــ اما فقط وقتی که نمی دانند من گوش می دهم. از زمان اعلام نامزدی جین آن ها با صدای بلند فضیلت های او را در مقام شوهر و پدر، مملکت داری، ادب و نزاکت و مهارت هایش در میدان مبارزه تحسین می کنند.
اما ظاهر مردم همیشه آن چیزی نیست که، به ویژه در میان افراد والامقام، به نظر می رسد. رفتار والدینم در مقابل نورتامبرلند به من نشان داده است که یک مرد یا زن ممکن است در ظاهر کلماتی خوب و مودبانه بر زبان بیاورد، و با این حال در خلوت چیزی کاملاً متفاوت را بگوید. ظنین هستم که شاید پدرم فقط وانمود می کند دوست نورتامبرلند است، در حالی که به خاطر مقاصد شخصی از او استفاده می کند، زیرا مطمئناً این پیمان با دوک سریع ترین راه پیشرفت در کشور به شمار می رود.
من بی درنگ از آن مرد متنفر شدم. خدا را شکر که او هیچ توجهی به من نداشت: به قدری باد نخوت در سر داشت که به جز تعظیمی کوتاه اعتنایی به من نکرد؛ آشکارا به خاطر برخورد قهرآمیز جین با پسرش از خشم می جوشید. پدر و مادرم تماماً بشاشیت و خوش خلقی مصنوعی از خود نشان می دادند، اما بعد، وقتی مهمان ها رفتند دندان نشان دادند و بر سر خواهرم فریاد کشیدند، و او را به خاطر رفتار بی ادبانه اش بدون شام به رختخواب فرستادند.
اما مطمئن هستم امروز متفاوت است، زیرا من خیلی خوشحال بودم که با مرد خوش قیافه ی توی قاب مینیاتوری نامزد می شوم، و مشتاق دیدار با او بودم. هنگامی که خانم آلن پیراهن مخمل زرد برودری دوزی شده با حاشیه ای از مهره های طلا در دور یقه و دامن چین دار سرخ ابریشمی را به تنم می پوشاند از شدت ناشکیبایی نمی توانستم بی حرکت بایستم. هنگامی که او آستین هایم را مرتب می کرد، زنجیر کیسه ی معطر را به کمرم می بست و موهایم را شانه می زد مرا به خاطر بی قراری ام سرزنش می کرد.
او گفت: «امروز از باشلق خبری نیست، باید اون طوری که شایسته ی یک دختر جوونه موهات رو باز بذاری.»
بازتاب قیافه ام در آینه ای که او جلویم گرفت بسیار خوشایند بود و من بسیار خوشحال بودم که لرد هربرت ــ هنوز نمی توانستم با نام هنری به او فکر کنم ــ در اولین دیدار مرا با چنین سر و وضع زیبایی می بیند.
***
از آنجا که هوا خیلی گرم بود پنجره های تالار پذیرایی را باز کرده بودیم تا از نور و نسیم شاداب رودخانه استفاده کنیم. روی میز بزرگ چوب بلوط یک رومیزی سفید آهار زده انداخته شده بود و روی آن شمعدان های نقره و دیس های طلا مملو از گوشت های سرد و کلوچه های بزرگ، شیرینی های میوه ای شور و شیرین و هرم های بلند میوه، با تنگ های بلور ونیزی پر از نوشیدنی مرغوب چیده بودند. کاسه هایی پر از گلبرگ های معطر روی میزهای کناری قرار داشت و گیاهان خوشبو سرتاسر رومیزی پخش شده بود.
مادرم با پیراهن ابریشمی اش این سو و آن سو می رفت و برای مستخدمین شاخ و شانه می کشید تا مطمئن شود هیچ چیز از قلم نیفتاده است. پدرم که صبح زود به شکار رفته بود، به طبقه ی بالا فرستاده شده بود تا فاخرترین جامه اش را بپوشد و اکنون با حالتی آراسته روی صندلی اش نشسته بود و کتاب می خواند. او با تمام تمایلی که به ورزش و خوشگذرانی دارد به مطالعه و فراگیری دانش نیز عشق می ورزد.
جین نیز روی نیمکت کنار پنجره چمباتمه زده بود و کتاب می خواند. مطابق معمول تحت غضب قرار داشت، چرا که با پیراهن سیاه و بدون جواهر و تزئینات ظاهر شده بود. فقط پس از کلمات تند مادرمان بود که لباسی مجلسی تر به تن کرد، اما آن هم به اندازه ای نبود که خلق و خوی آن ها را شیرین کند.
خواهر کوچک ترمان، مری، قرار نبود حاضر باشد. تا حالا درباره ی مری حرف نزده ام، چون او نقش زیادی در داستان من بازی نمی کند. پدر و مادرم به ندرت نام او را بر زبان می آوردند، و اعلام کردند او در سن هشت سالگی کوچک تر از آن است که در مراسم شرکت کند. اما مری آن قدر جوان نیست تا به خاطر مقاصد سودمند با لردگری دو ویلتون(۱۳) میانسال و جنگ دیده، یکی از دوستان نورتامبرلند، نامزد شود. حقیقت این است که والدین من نمی خواهند مری بیچاره با پشت قوزدار و قد و قامت از رشد بازمانده در انظار ظاهر شود. آن ها می ترسیدند مردم انگشت اشاره به طرف شان دراز کنند و بگویند خداوند به قدری از دست شان ناراضی است که نه تنها برکت یک پسر را از آن ها دریغ داشته است بلکه با دختری ناقص الخلقه نفرین شان کرده است؛ یا شاید بگویند باید شخصیتی عجیب و غیرعادی در یک بدن معیوب کمین کرده باشد، مثل آن شاه ریچاره گوژپشت و بدذات که سال ها قبل دستور داد آن دو شاهزاده های معصوم را در برج لندن به قتل برسانند.
اما هیچ چیز غیرعادی و شرورانه ای در مری وجود ندارد. او دختر مهربان و آرامی است که تلاش می کند برای راضی کردن والدین مان به اندازه ی من و جین عادی باشد. او را دیده ام که تا حد امکان خودش را راست نگه می دارد و قوزش را زیر شال پنهان می کند و به دردی که می کشد اهمیتی نمی دهد. اما پدر و مادرم بیش تر اوقات او را به خانم الن و بقیه ی خدمتکاران مهدکودک می سپارند. بر کسی پوشیده نیست که اگر آن ها حق انتخاب داشتند ترجیح می دادند هرگز نگاه شان به مری بیچاره نیفتد. اما من خواهر کوچکم را خیلی دوست دارم. از آنجا که می دانم به زودی باید او را ترک کنم و به خانه ی شوهرم بروم برایش بسیار نگرانم. اما می دانم خانم الن مثل همیشه با محبت زیاد از او مراقبت خواهد کرد. او بانویی مهربان و با ملاحظه است، بسیار منصف و خیلی با احساس، و گاهی اوقات ــ خدا مرا ببخشد ــ آرزو می کنم کاش او مادر من بود. اما چنین افکاری گناه الود است، زیرا می دانم عشق و وظیفه شناسی ام را به مادرم مدیونم که مرا به این دنیا آورده است.
حقیقت این است که من چنان غرق در دورنمای روبه رو شدن با لرد هربرت بودم که به خواهر کوچکم چندان توجهی نداشتم.
***
ظهر هنگام از پنجره ی باز نگاهی به بیرون انداختم و قایق ارل پمبروک، آراسته و شاهوار، را دیدم که به آهستگی روی رودخانه ی تیمز سُر می خورد و به سمت اسکله ی ما می آید.
مادرم فریاد کشید: «زود باش! باید عجله کنیم!»
من که به اخطاری دیگر نیاز نداشتم به طرف در دویدم، اما بعد احساس کردم دستی شانه ام را چسبید و دوباره صدای مادرم را شنیدم که می گفت: «یواش! درست نیست عروس بیش از اندازه مشتاق باشه. اصلاً برازنده نیست. تو نباید مثل یک دختر روستایی به طرف اسکله بدوی و لباست به پرواز در بیاد. ارل چه فکری می کنه؟»
من، مثل دفعات بی شمار قبلی، اطاعت کردم و مثل یک بانوی متشخص آرام و با متانت به طرف اسکله گام برداشتم، دستانم را روی شکمم جمع کرده بودم، سرم پایین بود و به علف ها نگاه می کردم ــ گرچه با تمام وجودم می خواستم صورت شوهر آینده ام را نگاه کنم و مطمئن شوم که او به راستی به همان زیبایی تصویرش است.
هنگامی که ما بسیار موقرانه پشت والدین مان ایستادیم، خواهرم جین که مستقیم به میهمانان نگاه می کرد به زمزمه گفت: «تو خیلی خوش شانسی، خواهر.» و آنگاه بود که من جرئت کردم نگاهم را بالا بیاورم.
لرد پمبروک، مردی سربازمنش با ریشی سیاه و ملبس به جامه ای آراسته که کمتر از لباس های ما پر زرق و برق نبود، از میان پاروهای برافراشته ی پاروزنان راه خود را از روی تخته ی پل گشود و روی اسکله پرید. پشت سرش زنی اشرافی با پیراهن زربفت پیاده شد که فقط می توانست همسر او، کنتس، باشد. و بعد ــ او را دیدم ــ داماد من، جوانی لاغراندام با جعدهای قهوه ای که جامه ای ابریشمین به رنگ آبی به تن داشت و صورتش به طرزی قابل تشخیص همان صورتی بود که در عکس مینیاتوری ام داشتم. نفسم بند آمد.
زیرا نقاش، هر کسی که بود، دروغ گفته بود. قلم موی او وظیفه اش را به درستی انجام نداده بود. نتوانسته بود چشمان درشت و آبی لرد هربرت، یا طرح مردانه ی صورت با بینی صاف، گونه های برجسته و لب های پر او را به خوبی ترسیم کند. او اندام باوقار یا پاهای بلند و عضلانی در شلوار سفید و پوتین های نرم چرمی را درست به تصویر نکشیده بود.
اطمینان دارم که مراسم معارفه انجام شد، اما من چندان چیزی به جز این جوان پر جلال را به خاطر نمی آورم که وقتی دستم را به طرف لبانش می برد تا بوسه ای نرم بر آن بنشاند با تحسینی خالصانه به چشمانم نگاه می کرد و نشان می داد از عروس زیبایش بسیار خشنود است. پدرش، ارل پمبروک، که روحیه ای شاداب داشت دستی به شانه اش زد و گفت که او چقدر خوش اقبال است، و وقتی گونه ی مرا می بوسید اعلام داشت من حتی زیباتر از آن بودم که به او گفته بودند؛ سپس پدر و مادر من به پسر آن ها لرد هربرت خوشامد گفتند و وقتی برای انجام مراسم نامزدی و صرف غذای سرد و نوشیدنی به طرف صومعه برمی گشتیم همگی به ما تبریک می گفتند.
آن روز حتی آفتابی تر به نظر می رسید: درخششی خاص پیدا کرده بود، هاله ای روشن تر و تندتر از آنچه من تصور کرده بودم داشت؛ انگار دنیا خودش را دوباره آشکار می کرد، چرا که من آن را از میان چشمان شخص دیگری می دیدم. در تمام طول بعد از ظهر من و لردهربرت تمام آداب و نزاکتی را که والدین مان به ما سفارش کرده بودند به جا آوردیم، اما چشمان مان چیزی بسیار بیش تر را می گفت. بزرگ ترهای ما به روشنی اعتقاد داشتند زوج های نامزد شده باید از نزدیک تحت نظارت باشند، اما کمی بعد لرد جوان و بشاش من ترتیبی داد که در گوشه ای خلوت با من صحبت کند، می گفت احساس می کند هم اکنون عاشق شده است و به سختی می تواند دورنمای روزهای خالی پیش از ازدواج ما را تحمل کند. گونه های من از این گفته ها می سوخت، اما قلبم، قلب پر شور و کودکانه ی من به پرواز در آمده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب ارثیه شوم

کتاب های دیگه دراین سبک اگه کسی میشناسه میشه معرفی کنید
در 2 سال پیش توسط z.h...999
لطفا این کتاب را رایگان کنید
در 2 سال پیش توسط t72...tme
همه کتاباشو ویر دارم الا این یکی
در 2 سال پیش توسط زهرا صادقیان
یک تراژدی تاریخی جذاب درباره ی برهه ای پر کشمکش از تاریخ انگلستان
در 8 ماه پیش توسط Reyhaneh Aghaee
سلام خسته نباشین.میشه کتابهای الیسون ویر رو با قیمت پایینتر بذارین.ممنون میشم
در 1 سال پیش توسط raj...mmh
عالیه
در 5 ماه پیش توسط فاطمه عبدالهی
رمان تاریخی زیبایی از آلیسون ویر، هرچند شخصا خائن بی گناه و لیدی الیزابت رو ترجیح میدم، دو روایت از دو راوی ، یکی اول شخص دیگری سوم شخص با فاصله زمانی بیش از ۱۰۰ سال ، این ترکیب دوگانه هرچند به علت تعدد اسامی شخصیت های مختلف گاهی گیج کننده مبشود ولی در عین حال چالش برانگیز و زیباست
در 2 ماه پیش توسط MasiAvin