فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴

کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴

نسخه الکترونیک کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴

صدای مادربزرگ طنین آرامی داشت مثل اینکه از زیرزمین یا از درون یک جعبه بیرون بیاید. اما پیرزن هنوز حرفش تمام نشده بود: «ما درست هفتادو دو سال دیگر همدیگر را خواهیم دید و در آن زمان تو پاسخگو خواهی بود.» ناگهان نووا خسته شد. خب پیچیدن در سحر و جادوی زمان کار دشواری است. اتاق می‌چرخد و مادربزرگ می‌خندید؛ خنده‌ای کودکانه، بسیار کودکانه که مناسب بانویی در این سن و سال نبود. اما ناگهان سرش را به پشتی صندلی چسباند و طوری لم داد که گویی آماده‌ی مردن شده باشد، اما بعد با صدایی بلند و نالان طوری که گویی خود نوواست که می‌خواست خود را در دنیای ساحران، معرفی کند خواند: «همه‌ی پرنده‌ها... همه‌ی پرنده‌ها! توکای سیاه، سهره و سار... همه‌ی دسته‌های پرندگان... همگی اینجا هستند... و با خود خوشبختی و برکت آورده‌اند!»

ادامه...

بخشی از کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سورتمه سواری

از وقتی نُورا به یاد داشت شب های کریسمس را همراه خانواده اش در کلبه ی کوهستانی گذرانده بودند. آن ها همیشه از روستا با سورتمه به بالای کوه می رفتند. مردم روستا برای جشن سال نو اسب ها را قشو کرده و تزئین شان می کردند، به سورتمه ها نیز مشعل های روشن می بستند تا در تاریکی شب نورافشانی کنند. در بعضی از سال های پربرف پشت تراکتورها غلتک می بستند تا اسب ها در برف های سبک و پانخورده قدم نگذارند. از دیرباز در میان مردم رسم بود که شب های کریسمس به جای اسکی یا تراکتور با سورتمه بالای کوه بروند. کریسمس به خودی خود روز سحرانگیزی بود که سورتمه سواری نیز آن را به یک افسانه ی واقعی تبدیل می کرد.
در روزهای کریسمس نظم و آداب معمول میان بچه ها و بزرگسالان به هم می ریخت و تنها همین یک روز در همه ی سال بود که عادت های متداول خانوادگی نادیده گرفته می شد. شب سال کهنه با همه ی خوبی ها و بدی هایش عصازنان بیرون می رفت و انسان ها قدم در یک مرز نامرئی می گذاشتند و با سپاس از سال کهنه وارد سال نو پر از خوشبختی می شدند.
نُورا شب های کریسمس را خیلی دوست داشت اما همیشه برایش این تصمیم گیری دشوار بود که ساعت های باقیمانده از سال کهنه را در جشن بالای کوه شرکت کند یا آن را پایین کوه زیر پتوی پشمی و در دستان گرم پدر و مادر بگذارند. اما اینک در کریسمس ده سالگی نُورا برف نباریده بود و در گوشه کنار روستا فقط تکه های یخ به چشم می خورد. دره ی عظیم که انگار پوشش سپید زمستانی اش را ربوده باشند برهنه و عریان و شرمسار زیر آسمان دراز کشیده بود.
بزرگ ترها مدام از چیزهایی مثل «گرمایش زمین» و «تغییرات آب و هوا» حرف می زدند. نورا متوجه شد که در جهان همه چیز آن طوری که باید باشد نیست.
او و خانواده اش برای شرکت در جشن سال نو بالای کوه می رفتند. البته با تراکتور، زیرا شب های بی برف بسیار تاریک بود آنقدر که مشعل هم کمک چندان بزرگی نبود. البته که روی تراکتور هم جای نصب کردن مشعل نبود. تراکتورها در آغاز روز به طرف کوه به راه می افتادند و مسافران هم به قدر کافی خوراکی و نوشیدنی همراه داشتند. تراکتورها از جاده ی پوشیده شده با درختان غان پیش می رفتند. اینجا و آنجا تکه های یخ به چشم می خورد. اما مردم سرگرم نوشیدن و بازی بودند و همین برایشان کفایت می کرد.
کسی هم درباره ی نباریدن برف امسال حرفی به میان نمی آورد. در روز کریسمس دوبار گله ی گوزن های وحشی از کنار ما رد شدند. بزرگ ترها به شوخی می گفتند آن ها فراموش کرده اند بابانوئل را با خودشان بیاورند تا هدیه ها را باز کند. نُورا هم با حرف های ترسناکی که در مورد گوزن ها می گفتند موافق بود زیرا تا آن روز هرگز گوزن های وحشی به روستا نزدیک نشده بودند. خبرنگاران از گوزن های که درنده ای آن ها را شکار می کرد عکس می گرفتند و در روزنامه زیر عکس آن ها می نوشتند: گوزن های وحشی به روستا حمله کردند...
قطاری از تراکتور در آخرین روز سال به سمت بالای کوه به حرکت درآمد. نُورا و بچه های دیگر در باربند اولین تراکتور نشسته بودند. تراکتور هر چه بالاتر می رفت یخ ها بلوری تر می شدند. پیدا بود که حسابی باران باریده و سرمای شدید همه جا را منجمد کرده است.
مردی در حاشیه ی جاده یک لاشه دید. تراکتور را نگه داشت، حیوان مرده یک گوزن منجمد شده بود. آن مرد گفت که گوزن در اثر بی غذایی مرده است.
نُورا معنی انجماد را نمی فهمید، اما وقتی به بالای کوه رسیدند دید که در آنجا هم همه چیز یخ زده است. سنگ ها طوری یخ زده بودند که حتی یک گیاه کوچک هم نتوانسته بود از لابه لای شان سر بر آورد.
وقتی کنار دریاچه رسیدند، تراکتورها توقف کردند، اما این بار راننده ها موتور تراکتورشان را خاموش کردند. این یعنی راه رفتن روی دریاچه ی یخ زده. پس همگی به طرف دریاچه رفتند که یخ هایش بلوری و شفاف شده بود. وقتی که آن ها ماهی ها را زیر یخ ها در حال شنا دیدند هورا کشیدند.
حالا نوبت بازی روی دریاچه بود، بنابراین وسایل هاکی و توپ ها به روی دریاچه آورده شد. اما نُورا ترجیح داد که تنها در امتداد دریاچه قدم بزند. او با دقت بوته های یخ زده، خزه، گلسنگ و بوته هایی را که زیر لایه ی نازکی از یخ مانده بودند تماشا می کرد. این مناظر به قدری زیبا بودند که می پنداشتی وارد یک دنیای سحرانگیز و اصیل شده ای. اما کمی جلوتر چشم نُورا به یک موش مرده افتاد و باز کمی جلوتر یکی دیگر...
زیر بوته ی کوتاه توس یک موش صحرایی مرده افتاده بود و نُورا می دانست که این یعنی چه. حتی حال و هوای افسانه ای آن را نیز حس کرد. او این را می دانست که موش ها و موش های صحرایی همه ی زمستان را زیر برف های نرم و در میان بوته ها به سر می برند. اما اگر برف نرم وجود نداشته باشد زندگی بر آن ها دشوار می گردد.
اینک نورا متوجه شد که چرا گوزن های وحشی به پایین کوه ها رفته بودند و این موضوع هیچ ارتباطی به بابانوئل نداشت.

دکتر بنیامین

شش سال بعد نُورا با خانواده اش در خانه نشسته بود، یعنی در همان کلبه ی چوبی قدیمی شان. چند ساعتی می شد که هوای بیرون تاریک شده بود. پدر نُورا همه شمع های روی شومینه و جلوی پنجره را روشن کرد. امروز روز دهم ماه دسامبر است و تا تولد شانزده سالگی نُورا دو شب بیش تر نمانده است.
پدر و مادر نُورا روی کاناپه ی جلوی تلویزیون نشسته اند و یک فیلم مستند درباره ی اقیانوس آرام تماشا می کنند؛ یعنی یک افسانه از زمان کشتی های بادبانی، البته برای بزرگسالان یا مستندی درباره ی کاپیتان افسانه ای قرن هجدهم؟ نُورا خیلی در این باره مطمئن نیست. او سر میز ناهارخوری نشسته و گاهی نگاهی به تلویزیون می اندازد. او مشغول بریدن مقاله ی روزنامه های روی هم انباشته شده ی روی میز است... نُورا در ماه اوت وارد دبیرستان شده بود و تنها چند روز پس از ورودش به دبیرستان با یوناس آشنا می شود. یوناس یک کلاس بالاتر از او بود. آن دو خیلی زود با هم صمیمی شدند، طوری که پس از مدت کوتاهی هرکسی آن ها را با هم می دید فکر می کرد که یک زوج عاشق هستند. اما این موضوع از نظر خود آن ها فقط یک بازی بود. اما تا به خودشان آمدند، متوجه شدند بازی به پایان آمده است.
نورا با یک لیوان بزرگ چای جلوی تکه های جداشده ی روزنامه ها نشسته بود و لبخند برلب داشت. او با خود فکر می کرد که زندگی خیلی زود دگرگون می شود. البته نورا برای اتفاق امروز از پیش آمادگی داشت. او بالاخره انگشتر عمه سونیوا را که خود او در شانزده سالگی گرفته بود صاحب شد. آن ها انگشتر را امروز به او دادند زیرا مادرش فردا برای شرکت در یک جلسه ی مهم به اسلو می رفت. پس از خوردن شام مفصل و کیک تولد زیبایی که با نوار قرمزی به شکل گل سرخ تزیین شده بود، آن ها انگشتر یاقوت را از جعبه ی قدیمی اش بیرون آورده و به او دادند و از آن به بعد انگشتر از انگشت نورا بیرون نیامد. نورا مدام انگشترش را نگاه می کرد؛ حتی موقع بریدن روزنامه ها. انگشتر بیش از صد سال قدمت داشت. البته برخی معتقد بودند که بسیار قدیمی تر است. در واقع میراث خانوادگی آن ها پر بود از داستان های مهیج و افسانه.
هدیه ی تولد نورا تنها آن انگشتر باارزش نبود بلکه او یک تلفن همراه اسمارت فون نیز دریافت کرد؛ تلفنی که فوق العاده بود و با یک اشاره ی انگشت به اینترنت وصل می شد. البته این تکنولوژی مدرن کوچک در برابر میراث بی نظیر خانوادگی شان ارزش چندانی نداشت.
پاییز عجیبی بود و عجیب تر از آن سفر به اسلو آن هم در اواسط ماه اکتبر بود. دلیل این سفر چیزی بود که پس از سال نو اطرافیان نورا را نگران کرده بود.
نورا از همان دوران کودکی اش ذهنی خلاق و پر از فانتزی داشت. هرگاه از او می پرسیدند به چه چیزی فکر می کردی او فوراً یک داستان می ساخت و آن را با آب و تاب تعریف می کرد و بزرگ ترها هم همیشه از این کار او لذت می بردند. اما از فصل بهار امسال نورا فکر می کرد که داستان های ساخته ی ذهنش واقعیت پیدا کرده اند. او خیال می کرد که این داستان ها از یک واقعیت دیگر یا از زمانی دیگر به او منتقل می شوند.
سرانجام نورا رضایت داد تا در این باره از یک روان شناس مشاوره بگیرد و این جلسه های مشاوره در فصل پاییز و در نوبت های مختلف برگزار شد. در نهایت روان شناس او صلاح دید تا نورا را نزد یک روان پزشک در اسلو بفرستد. البته نورا هم هیچ دلیلی برای خجالت کشیدن نداشت، حتی به نظرش خیلی هم عالی بود که او توسط یک روان پزشک مورد معاینه قرار بگیرد.
اما نورا تنها مشکلی که داشت این بود که می خواست تنها به اسلو برود چون یوناس هم به او پیشنهاد داده بود که همراهش بیاید... در نهایت با اصرار پدر و مادرش می بایست حداقل با یکی از آن ها می رفت و نُورا هم پذیرفت تا مادرش همراه او بیاید. عصر بود که آن ها به اسلو و به مطب روان پزشک رسیدند. او می خواست که تنها به اتاق دکتر برود، بنابراین مادرش هم می بایست کنار یوناس در اتاق انتظار می نشست. هر چند که این امر مایه ی رنجش او شد، زیرا می خواست هنگام معاینه ی روح و روان دخترش کنار او باشد.
از همان برخورد اولی که نورا با دکتر بنیامین داشت از او خوشش آمد. سن او چیزی میان پنجاه یا شصت سال بود. موهای بلند و زیبایش را دُم اسبی کرده بود و در یک گوش او گوشواره ی آبی رنگ ستاره شکلی بود که می درخشید و یک ماژیک قرمز هم در جیب ژاکتش بود. شوخ طبعی از چشمان دکتر می بارید. او طوری نُورا را نگاه می کرد که گویی به راستی از دیدن او خوشحال است. دکتر پس از سلام و احوالپرسی با نُورا درِ مطبش را به روی اتاق انتظار بست. نُورا هنوز هم اولین حرف های دکتر را خوب به خاطر دارد. او گفت: «شما شانس آوردید، زیرا بیمار بعد از شما قرارش را به هم زده است و از این روی من برای شما وقت بیش تری خواهم داشت.»
دیوارهای اتاق دکتر سپید بود و نور خورشید از پنجره بر آن ها می تابید و نُورا از پنجره برگ های سرخ و زرد پاییزی درختان را تماشا می کرد. در حین صحبت چشم نُورا به یک سنجاب سرخ افتاد که روی درخت ها جست وخیز می کرد و نورا با دیدن سنجاب فریادزنان گفت: «سنجابِ سرخ. این سنجاب سرخ مخصوص اروپا است اما در انگلیس چنین سنجابی بسیار کمیاب است و آن ها سنجاب های خاکستری رنگ آمریکایی دارند.»
دکتر با تعجب نُورا را نگاه کرد و نُورا خیال کرد که دکتر تحت تاثیر دانش او قرار گرفته است. او که به طرف سنجاب برگشت نگاه نُورا به عکس یک زن زیبا در قاب عکس قرمزرنگ افتاد که روی میز کار دکتر بود. آیا عکس یکی از دختران او بود یا عکس همسرش؟ نُورا تصمیم گرفت که این را از دکتر بپرسد، اما وقتی دکتر سرش را برگرداند و سایه اش روی قاب عکس افتاد نُورا از سوال کردن منصرف شد.
نُورا هیچ اطلاعی از معاینه های روحی - روانی نداشت و نمی دانست که دکتر چگونه داخل سر او را معاینه خواهد کرد. اما فکر کرد که حتماً برای این کار ابزارهای مناسبی وجود دارد. شاید هم دکتر از راه چشم داخل سر او را می دید. یا از راه سوراخ های بینی یا از دهانش. البته همه ی این ها زاییده تخیلات او بودند که برای لحظه ای جلوی چشمانش مثل یک فیلم ظاهر شده و فوراً هم محو شدند. او می دانست که با یک روان پزشک سروکار دارد نه یک روان شناس. تنها چیزی که نُورا را می ترساند هیپنوتیزم شدن بود که هیچ تمایلی نداشت که دکتر از این راه به اسرار و افکار مخفی او پی ببرد. او به جای هیپنوتیزم شدن ترجیح می داد که دکتر با ابزار پزشکی و از طریق جسمانی این کار را انجام دهد.
اما آن ها فقط با هم حرف زدند. دکتر سوال های جالبی از نُورا می پرسید و گفت وگوی آن ها رفته رفته راحت تر و خودمانی تر می شد، تا جایی که نُورا جرئت کرد از دکتر بپرسد؛ اینک دکتر بنیامین چگونه شخصی است؟ آیا برای او هم پیش آمده که برای خانواده و دوستانش داستان ها و ماجراهای عجیب و غریب تعریف کند؟ آیا او هم گاهی خواب می بیند که آدم دیگری شده است؟ آیا رویاها و خواب های او برای یک بار هم که شده به واقعیت تبدیل شده اند؟ پرسش های نُورا که به پایان رسید دکتر به طور خلاصه به او گفت: «نُورا! من در تو هیچ نشانی از بیماری روانی نمی بینم. تو فقط فانتزی بی نهایت قوی ای داری که بسیار قابل توجه است و نیز دارای یک مهارت بسیار شگفت انگیز هستی که می توانی خودت را در موقعیت هایی تصور کنی که آن ها را هرگز در واقعیت تجربه نکرده ای. شاید این امر باعث آزردگی ات شود اما تو بیمار نیستی.»
با اینکه نُورا مطمئن بود که بیمار نیست اما فکرش را هم نمی کرد که آن را از دهان دکتر بشنود. نُورا به دکتر گفت که فانتزی هایش را به شدت باور دارد و در این گونه موارد فکر می کند فکری که به ذهنش می رسد را زودتر از آنکه در سرش بنشیند دریافت می کند.
دکتر سرش را تکان داد و گفت: «فکر می کنم متوجه منظورت شده باشم. فانتزی های تو گاهی از حد خارج می شدند و تو همه چیز را به همان شکلی که تصور کرده ای یا آن را ساختی می بینی. همه ی انسان ها دارای فانتزی هستند، برخی کمتر و گروهی بیش تر. همه ی آدم ها خواب می بینند اما همه ی آن ها صبح روز بعد رویای شان را به خاطر نمی آورند. تو این استعداد را نیز داری که تمام روز را با رویاهایت همراه شوی...»
نُورا آگاهانه با خواست خود همه ی حرف هایش را با دکتر در میان گذاشت و این را نیز اضافه کرد که گاهی این احساس به من دست می دهد که این رویاها از یک واقعیت دیگر یا از زمان دیگر می آیند.

نظرات کاربران درباره کتاب دنیای نورا ۲۰۸۴

سلام. نظر من در مورد کتاب نیست. در مورد دسته بندی کتاب نظر داشتم. همین نویسنده رو در نظر بگیرین، از سایت که اسم کوچیکشو میزنی چهارتا میاره. هرکدوم هم دوسه تا کتاب. درحالیکه باید همه ی اینا رو توی یه نویسنده دسته بندی کرد. من قبلا پیشنهاد داده بودم یه قسمت نویسندگان برتر ایجاد کنین متاسفانه توجهی نشد هیچ از اینجور مشکلات هم هست که آدم رو سرگردون میکنه
در 2 سال پیش توسط بهزاد نعمتی
برای رده سنی زیر ده سال خوبه ایکاش میشد پس داد
در 10 ماه پیش توسط ایمان
این کتاب رو یک سال پیش خوندم، ترجمه‌ی خوبی نداشت. از نظر موضوعی هم برای نوجوانان مناسب است. رمانی راجع به گرمایش زمین و محیط زیست است.
در 1 سال پیش توسط parisa
حیف که خریدمش 👎🏻 واقعا صرفا بخاطر معروفیت کتاب دنیای سوفی از همین نویسنده این کتابو خریدم ولی برای دوستانی که نخریدن و قصد خریدش رو دارن بگم که کل داستان کتاب مربوط به دختری به نام نورا هست که نگران آینده محیط زیست و انقراض گونه هاست اگه علاقه شدیدی به این موضوع دارید کتاب جذابی هست واستون وگرنه اصلا پیشنهادش نمیکنم 👎🏻✌🏻️
در 8 ماه پیش توسط Ghazaal
اگر با متن کودکانه کتاب کنار بیایید، بد نیست.
در 2 سال پیش توسط Ham...man