فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پروژه‌ی رزی

کتاب پروژه‌ی رزی

نسخه الکترونیک کتاب پروژه‌ی رزی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پروژه‌ی رزی

پروژه‌ی رزی در مورد دانشمندی به نام دان تیلمن است که برای یافتن همسری مناسب با همکاری یکی از دوستانش به نام جین یکسری اقدامات از جمله تهیه پرسشنامه انجام می‌دهد. او استاد یکی از دانشگاه‌های ملبورن است و در زندگی خصوصی‌اش فردی مقرراتی و منضبط است و سعی دارد همسری مطابق معیارهایش بیابد. اما در این میان اتفاقات و ماجراهای ناخواسته و در عین حال جالبی بر خلاف انتظار دان پیش می‌آید و او با دختری به نام رزی آشنا می‌شود. داستان به گونه‌ای پیش می‌رود که در نهایت این دانشمند سخت‌گیر عاشق رزی می‌شود که ...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پروژه‌ی رزی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دوم

من صحبتم را با عنوان «پیش‎درآمدهای ژنتیک بر دامنه‎ی اختلال اوتیسم» و بر اساس بعضی نمودارهای بسیار دقیق ساختارهای دی‎ان‎ای شروع کردم. سخنرانی‎ام فقط حدود نه دقیقه طول کشید، و سعی کردم یک کم سریع تر از حد معمول و درست قبل از این که جولی پایان زمان را اعلام کند، کارم را به پایان برسانم.
«پرفسور تیلمن، اکثر حضار افراد تحصیلکرده‎ای نیستند، بنابراین شما باید کمتر از اصطلاحات ـ تخصصی استفاده کنید.» این جور حرف‎ها بی‎اندازه ‎ناراحت کننده است. مردم می‎توانند ویژگی‎های فرضی جوزا (دو پیکر) یا ثور را به شما بگویند و پنج روز متوالی را به دیدن مسابقه‎ی کریکت بگذرانند، اما نمی‎توانند در خود احساس علاقه یا زمانی را برای فهمیدن این که اصول ساختاری که آن ها، به عنوان یک انسان، از آن تشکیل شده‎اند را ایجاد کنند.
ابتدا با معرفی خودم همان طور که از قبل آماده کرده بودم ادامه دادم. زمان برای تغییر دیر شده بود و مطمئناً بعضی از حضار به اندازه‎ی کافی از موضوع مطلع بودند.
به حالت عادی برگشته بودم. که یکی از پسرها دستش را بالا برد.
«شما می‎گویید بعید است که شاخصی برای ارسال پیام ژنتیکی وجود داشته باشد، اما تقریباً ژن‎های مختلفی درگیرند و مجموعه ی رفتارها متکی بر ترکیب مشخصی از آن هاست. بله؟»
دقیقاً! «به اضافه‎ی فاکتورهای محیطی. وضعیت شبیه اختلال بیوپولار (دو قطبی) است، که...»
جولی دوباره گفتگو را قطع کرد. «البته برای ما که نابغه نیستیم. فکر می‎کنم پرفسور تیلمن به ما خاطرنشان کردند که آسپرگر چیزی است که با آن به دنیا آمده‎اید. این نقص نیست.»
من به خاطر استفاده از کلمه نقص شوکه شده بودم، به خاطر معنای منفی‎اش، بخصوص وقتی که بوسیله‎ی شخصی صاحب نظر مورد استفاده قرار بگیرد. برای این که از موضوع ژنتیک منحرف نشوم از هرگونه داوری خودداری کردم. به احتمال زیاد، موضوع در ضمیر ناخودآگاهم شکل گرفته بود، و به همین خاطر صدایم بالا رفت.
«نقص! آسپرگر یک نقص نیست. یک گونه است. به طور بالقوه یک امتیاز بزرگ است. سندرم آسپرگر به سیستم، تمرکز، تفکر خلاق و استقلال عقلی مربوط است.»
خانمی از انتهای سالن دستش را بلند کرد. حالا دیگر روی بحث تمرکز پیدا کرده بودم و اشتباه کوچکی که مرتکب شدم را به سرعت اصلاح کردم.
«خانم چاق ــ خانمی بسیار سنگین وزن ــ در انتهای سالن؟»
او مکث کرد و به اطراف نگاه کرد، سپس ادامه داد: «استقلال عقلی، آیا نوعی حُسن تعبیر برای کمبود احساس در این افراد است؟»
پاسخ دادم: «هم معنایی. احساسات می‎تواند باعث بروز مشکلات بزرگی شود.»
تصمیم داشتم برای این که کمکی کرده باشم مثالی بزنم، پس از داستانی که رفتار احساسی باعث ایجاد نتایج مصیبت باری می‎شد کمک گرفتم.
گفتم: «تصور کنید، شما داخل زیرزمینی مخفی شده‎اید. دشمن به دنبال شما و دوستانتان است. همه سعی می‎کنند ساکت باشند، اما بچه‎ی شما گریه می‎کند.» من هم مثل جین، جمله ای گفتم که بسیار قانع کننده بود، به شکلی حیرت‎انگیز مکث کردم. «شما یک اسلحه دارید.»
همه ی دست ها بالا رفت.
در حالی که ادامه می‎دادم جولی روی پاهایش پرید: «با یک صداخفه کن. آن ها نزدیک تر می‎شوند. آن ها می‎خواهند همه‎ی شما رو بکشند. چکار می‎کنید؟ فریاد بچه...».
بچه ها نمی‎توانستند منتظر شوند تا پاسخ‎هایشان را مطرح کنند. یکی فریاد زد. «تیراندازی به بچه.» و خیلی زود همه فریاد می‎زدند: «تیراندازی به بچه، تیراندازی به بچه.»
پسری که سوال ژنتیکی را پرسید فریاد زد: «تیراندازی به دشمن.» سپس بقیه گفتند: «به دام انداختن آن‎ها.»
به سرعت پیشنهادهایی را ارائه دادند.
«استفاده از بچه به عنوان طعمه.»
«ما چند تا اسلحه داریم؟»
«با دست جلوی دهنش رو بگیریم.»
«چه مدت می‎تواند بدون هوا زنده بماند؟»
همان طور که انتظار داشتم تمام این نظرها مالِ مبتلایان به آسپرگر بود. والدین هیچ پیشنهاد سازنده‎ای ارائه نمی‎دادند: حتی سعی نمی‎کردند جلوی خلاقیت بچه‎هایشان را بگیرند.
دستم را بالا بردم. «وقت تمام شد. عالی بود. تمامی این راه حل های منطقی مختص بچه هایی است که دارای سندرم هستند، چون در این شرایط دیگران به خاطر داشتن قوه ی احساسات ناتوان و درمانده خواهند بود.»
پسری فریاد می‎زد: «قانون!» من متوجه این علامت اختصاری در ادبیات شده‎ام، اما به نظر برای بچه‎ها جدید بود. به نظر می‎رسید که از آن خوششان می‎آید و خیلی زود روی صندلی ها و سپس میزها ایستادند، دست‎هایشان را در هوا تکان می‎دادند و دسته‎جمعی آواز می‎خواندند: «قانون!» طبق تحقیقاتم بچه‎ها با سندرم آسپرگر اغلب در موقعیت‎های اجتماعی دچار کمبود اعتماد به نفس هستند. به نظر می‎رسد موفقیت‎شان در حل مشکل درمان موقتی را فراهم می‎کند، اما دوباره والدین‎شان بازخوردهای مثبت را سرکوب می‎کنند، سر آن ها فریاد می‎زنند و سعی می‎کنند آن ها را از روی میزها پایین بیاورند. ظاهراً طرفداری از آداب و رسوم اجتماعی برایشان مهم تر از پیشرفت بچه‎هایشان بود.
حس می‎کنم که عملاً سودمند قرار گرفتم، و جولی فکر نمی‎کرد که دیگر نیازی به ادامه داشته باشیم. والدین نسبت به آنچه بچه‎هایشان یاد گرفتند واکنش نشان دادند و بدون این که با من همکاری متقابل داشته باشند آنجا را ترک کردند. ساعت ۴۳/ ۷ دقیقه بود. نتیجه عالی و دور از انتظارم بود..
در حالی که لپ تاپ را جمع می‎کردم، جولی زیر خنده زد.
او گفت: «اوه خدای من، من یک نوشیدنی می‎خوام.»
مطمئن نبودم که چرا او این اطلاعات را با کسی در میان گذاشته بود که تنها چهل و شش دقیقه بود که می‎شناخت. با خود فکر کردم هر وقت به خانه رسیدم مقداری نوشیدنی بخورم، اما نیازی نبود که به جولی بگویم.
او ادامه داد: «می‎دونی، ما هرگز از کلمه اسپی استفاده نکردیم. چون نمی‎خواستیم آن ها فکر کنند که اون یک جور انجمن است.» بیشترین منفی‎بافی از جانب کسی بود که قاعدتاً به عنوان همکار و مشوق استخدام شده بود.
گفتم: «مثل همجنس‎گرایی؟»
جولی گفت: «آفرین. اما این فرق می‎کنه. اگر آن ها تغییر نکنند، یعنی نمی‎خواهند که یک ارتباط واقعی داشته باشند؛ آن ها هرگز همسرانی نخواهند داشت.» و می توانستم درک کنم که عواقب این موضوع متوجه من خواهد بود. جولی موضوع را عوض کرد. «اما شما نگفتین موضوعاتی هستند ــ موضوعات سودمند ــ که آن ها می‎توانند بهتر از... غیر اسپی انجام دهند؟ گذشته از کشتن بچه‎ها.»
«البته.» از این تعجب کردم چرا فردی که دستی در تعلیم و تربیت دارد و ویژگی‎های غیرعادی دارد از ارزش و تقاضای چنین ویژگی‎هایی مطلع نبود. «شرکتی در دانمارک هست که اسپی را برای آزمایش برنامه‎های کاربردی کامپیوتر استخدام می‎کند.»
جولی گفت: «این رو نمی‎دونستم. تو واقعاً دیدگاه متفاوتی را به من نشان دادی.» چند لحظه ای به من نگاه کرد. «وقت دارید تا با هم نوشیدنی بخوریم؟» سپس دستش را روی شانه‎ام گذاشت.
ناخودآگاه به خود لرزیدم. قطعاً برخورد نامناسبی است. اگر من با زنی چنین کاری می‎کردم، مطمئناً مشکل ایجاد شده بود و حتی ممکن بود از من به خاطر آزار و اذیت جنسی به دادگاه شکایت شود که می توانست برای شغلم عواقبی در بر داشته باشد. البته هیچ کس نمی‎خواهد از او به این خاطر خرده بگیرد.
«متاسفانه، من برنامه‎های دیگه ای دارم.»
«قابل تغییر نیست؟»
«قطعاً نه.» تاحدودی در بازیابی وقت تلف شده موفق شده‎ام، نمی‎خواستم دوباره زندگی‎ام را دچار آشفتگی کنم.
***
قبل از این که با جین و کلودیا آشنا بشوم دو دوست دیگر داشتم. اولی خواهر بزرگ ترم بود. اگر چه او یک معلم ریاضی بود، ولی تا حدودی نسبت به رشته‎ی من علاقه داشت. با وجود این، او نزدیک من زندگی می‎کرد و هفته ای دوبار، گاهی اوقات هم اتفاقی همدیگر را ملاقات می‎کردیم و با هم غذا می‎خوردیم و راجع به مسائل پیش پاافتاده، مثل اتفاقاتی که برای اقوام‎مان افتاده بود و تعاملات اجتماعی با همکارانمان صحبت می‎کردیم. ماهی یکبار، برای صرف شام آخر هفته به همراه والدین و برادرمان به شپرتون می‎رفتیم. خواهرم مجرد بود، شاید به همین خاطر خجالتی بود. او به خاطر چاقی و خطای نابخشودنی پزشکی، الان زنده نیست.
دومین دوستم دافنی بود، که دوستی‎مان همزمان با آشنایی با جین و کلودیا بود. او بعد از این که شوهرش به خاطر اختلال مشاعر به آسایشگاه منتقل شد، ساکن طبقه‎ی بالای آپارتمان من شد. دچار زانودرد بود و چاقی‎اش هم مزید بر علت شده بود، طوری که قادر نبود بیشتر از چند قدم بردارد، اما از هوش سرشاری برخوردار بود و من مرتباً او را می‎دیدم. هیچ مدرک رسمی نداشت و فقط نقش یک زن خانه‎دار سنتی را ایفا می‎کرد. هوش فوق‎العاده‎ای داشت که به هدر می‎رفت ــ به خصوص این که فرزندانش از او حمایت نمی‎کردند. او نسبت به کارم خیلی کنجکاو بود، ما هم از او برای همکاری در پروژه‎ی ژنتیکی دافنی که برای هردویمان جالب بود دعوت کردیم.
او طبق روال شامش را در آپارتمانم خورد، در حالی که از نظر اقتصادی یک وعده غذا برای دو نفر بیشتر از دو وعده برای یک نفر هزینه در برداشت. هر یکشنبه ساعت سه بعد از ظهر، همسرش را در آسایشگاه ملاقات می‎کردیم، که حدود ۳/ ۷ کیلومتر فاصله داشت. من قادر بودم در حین این که مسافت ۶/ ۱۴ کیلومتر ویلچر او را هل می‎دادم راجع به بحث جذاب ژنتیک هم صحبت کنم. زمانی که او با شوهرش صحبت می‎کرد من مشغول مطالعه بودم، کتابی که درک مطلبش مشکل می‎نمود، اما بی شک مباحثی ساده مطرح می کرد.
درست روزی که بیست و هشت ساله می‎شد گیاهش به نام دافنی گل داده بود و به همین خاطر او را به این نام صدا می‎‎زدند. از آن به بعد همسرش هر سال روز تولدش به او یک گل دافنی هدیه می‎داد، که از نظر او حرکتی عاشقانه بود. او از این که برای اولین بار در پنجاه و شش سالگی این حرکت سمبلیک اجرا نشده بود شاکی بود. راه حل کاملاً مشخص بود، زمانی که او را برای خوردن شام به آپارتمانم می‎بردم، دقیقاً روز تولد هفتاد و هشت سالگی‎اش بود، من به عنوان هدیه‎ی تولدش یک دسته گل خریدم.
او فوراً بوی گل را احساس کرد و شروع به گریه کرد. یک لحظه فکر کردم دچار اشتباه وحشتناکی شدم، اما او گفت که این اشک شوق است. کیک شکلاتی که برایش تهیه کرده بودم، هم او را تحت تاثیر قرار داد؛ اما نه به اندازه هدیه تولدش.
هنگام صرف شام، جمله ای عجیب و باورنکردنی گفت: «دن، تو یک شوهر فوق‎العاده‎ خواهی شد.»
این کاملاً با تجربیاتی که قبلاً با خانم‎ها داشتم متفاوت بود و باعث شد که چند لحظه ای دچار شوک شوم. من او را با این حقیقت آشنا کردم ــ پیشینه‎ی تلاش‎هایم برای پیدا کردن یک همسر، که ابتدا مسئولیتم به عنوان یک بچه شروع شد که باید بزرگ می‎شدم و ازدواج می‎کردم، در حالی که طبق شواهد فرد مناسبی نبودم و برای همین دست از این کار کشیدم.
دلیلی که آورد خیلی ساده بود: برای هر شخص یک نفر هست. از نظر آماری، او درست می‎گفت. متاسفانه، احتمال یافتن چنین شخصی خیلی کم بود. اما ذهنم دچار آشفتگی شد، مثل یک مسئله ریاضی که می‎دانیم باید راه حلی داشته باشد.
تا دو روز بعد از تولدش، مراسم اهدای گل را تکرار کردیم. نتایج مثل اولین بار فوق‎العاده نبودند، البته من هدیه‎ی دیگری برای او تهیه کرده بودم ــ کتابی در مورد ژنتیک ــ و به نظر می‎رسید که خیلی خوشحال است. به من گفت که روز تولدش همیشه بهترین روزهای عمرش بوده است. می‎دانستم که این نظر در بین بچه‎ها عادی است، گرفتن هدیه، اما انتظارش را در بین بزرگ تر‎ها نداشتم.
نود و سه روز بعد از سومین شام تولد، در حالی که به طرف آسایشگاه می‎رفتیم، و راجع به متنی که دافنی روز قبل خوانده بود بحث می‎کردیم، مشخص بود او بعضی از نکات مهم را فراموش کرده است. طی هفته‎های اخیر این اولین بار نبود که حافظه‎اش دچار مشکل شده بود و من فوراً متوجه عملکرد شناختی‎اش شدم. او دچار آلزایمر شده بود.
توانایی عقلی دافنی به سرعت رو به وخامت می‎گذاشت، و به زودی قادر نبودیم راجع به ژنتیک با هم صحبت کنیم. اما برنامه‎ی صرف غذا و رفتن به آسایشگاه را ادامه می‎دادیم. الان دیگر دافنی در مورد گذشته‎اش صحبت نمی‎کرد، فقط توجهش به شوهر و خانواده‎اش بود، و من زندگی زناشویی‎اش را آن طور که دوست داشت شکل می‎دادم. او به پافشاری ‎اش بر این که من باید یک همسر سازگار پیدا کنم ادامه می‎داد و از خوشبختی فوق‎العاده ای که در زندگی خودش تجربه کرده بود، لذت می‎برد. تحقیقات تکمیلی، دلایل دافنی را که مبنی بر شواهد بود تایید می‎کرد: ازدواج باعث خوشبختی و عمر طولانی خواهد شد.
یک روز دافنی پرسید: «روز تولدم کیه؟» فهمیدم تاریخ را گم کرده است. تصمیم گرفتم به خاطر خوشحال کردنش دروغ بگویم. پیدا کردن گل دافنی خارج از فصلش کار سختی بود، اما به طور غیرمنتظره ای موفق شدم. من متخصص ژنتیکی را می‎شناختم که روی اصلاح و گسترش گیاهان گل‎دار به دلایل تجاری کار می‎کرد. او می‎توانست گل‎ام را از دست‎فروش تهیه کند، و ما تظاهر به یک شام تولد کنیم. من هر بار که دافنی در مورد روز تولدش می‎پرسید این تشریفات را تکرار می‎کردم.
سرانجام، پیوستن او به شوهرش در آسایشگاه ضروری شده بود، زمانی که حافظه‎اش دچار اختلال شد، ما بیشتر از قبل تولدش را جشن می‎گرفتیم، تا جایی که روزانه او را ملاقات می‎کردم. گل فروش به من یک کارت مخصوص داد. طبق محاسبه و جشن تولد‎هایی که برای دافنی گرفته بودم او الان ۲۰۷ سالش بود، زمانی که دیگر مرا نمی‎شناخت ۳۱۹ سالش شده بود، و آن زمان بود که دیگر نسبت به دافنی عکس‎العملی نشان نمی‎داد و من هم از دیدن او دست کشیدم.
***
انتظار نداشتم که دوباره از جولی چیزی بشنوم. طبق معمول، تلاش‎هایم در مورد رفتار مردم اشتباه بودند. دو روز بعد از سخنرانی در ساعت ۳۷/ ۳. بعد از ظهر، تلفنم با یک شماره‎ی ناشناس زنگ زد. جولی پیغام گذاشت و از من خواست که به او تلفن بزنم، دریافتم که باید بعضی چیز‎ها را پشت سر بگذارم.
من دوباره اشتباه کرده بودم. او می‎خواست بحث‎مان راجع به سندرم آسپرگر را ادامه دهد. از این که داده‎هایم این قدر موثر بوده خوشحال بودم. او پیشنهاد داد که برای صرف شام همدیگر را ملاقات کنیم. زمان صرف غذا برای چنین بحث و گفتگویی مناسب نبود، چون همیشه تنها شام می‎خوردم، برنامه‎ریزی کردنش راحت بود. اما دورنمای تحقیق موضوع دیگری بود.
«موضوع خاصی مد نظر شماست؟»
او گفت: «بله، فکر کنم می‎تونیم کلی صحبت کنیم... تا کمی با همدیگر آشنا شویم.»
به نظر آشفته می‎آمد. «نیاز به یک سری کلیات راجع به این موضوع دارم. این موضوعِ مورد علاقه شماست؟»
«اوه... فکر کنم تست های‎ کامپیوتر در دانمارک باشه.»
«کاربردهای تست های کامپیوتر.» بدون ‎شک باید کمی در این مورد تحقیق کنم. «دوست دارید چی بدونید؟» «برایم جالب توجه است چطور آن افراد را پیدا کرده‎اند. اغلب بزرگسالان با سندرم آسپرگر نمی‎دانند که چنین چیزی را دارند.»
نکته‎ی خوبی بود.
مصاحبه‎ای تصادفی با متقاضیان که روشی کاملاً بی‎نتیجه برای کشف سندرم بود و در حالت کلی احتمالش کمتر از سه درصد است. جرات پیدا کردم و گفتم: «تصور می‎کنم آن ها از یک پرسشنامه به عنوان فیلتری اولیه استفاده کرده باشند.» هنوز حرفم تمام نشده بود که جرقه‎ای در ذهنم زد ــ البته جدی نبود.
پرسشنامه! به عنوان یک راه حل. طرحی از پیش طراحی شده که به لحاظ عملی با استفاده از ابزاری معتبر و متداول ــ بهترین روش برای کاهش زمان، بی‎برنامه‎ بودن، تمایز بین بستنی، مزاحمت بصری شاکیان، نگاه‎های تیزبین، طالع بینی، عادت وسواس‎گونه، تعصب‎های مذهبی، تماشاچیان ورزشی، آفرینش‎ها، سیگاری‎ها، بی‎سوادی، متخصص هومئوپاتی، باقی‎مانده، ایده‎آل‎گرایی، همسر مناسب یا، واقع‎بینی، لیست کوتاهی از داوطلبان قابل کنترل خواهد بود.
جولی هنوز روی خط بود. «دن؟ کی همدیگر رو ببینیم؟»
حالا دیگر هم موضوع و هم اولویت‎ها تغییر کرده است.
گفتم: «امکان نداره. برنامه‎هام پُره.»
لازم بود تا به خاطر پروژه‎ی جدیدم از تمام فرصت‎های موجود بهره ببرم.

پروژه ازدواج.

نظرات کاربران درباره کتاب پروژه‌ی رزی

من کتاب مرد گچی از همین ناشر و مترجم رو خوندم که ترجمه‌اش واقعا افتضاااح بود...این برام درسی شد که این کتابو چاپ نشر مرکزش رو بگیرم که ترجمه‌ی خیلی خوبی داشت
در 2 ماه پیش توسط
کتاب رو حتما تا آخر بخونین. کتابی رومانتیک و عاشقانه است بر خلاف چیزهایی که اوایل کتاب میخونین
در 2 ماه پیش توسط
معمولی بود
در 8 ماه پیش توسط
مدتها بخاطر خرید این کتاب به خودم فحش دادم.من چند ماه پیش از نمایشگاه کتاب خریدمش.شاید اصل کتاب جالب باشه ولی واقعا مزخرفترین ترجمه ممکن را داره.چندین بار سعی کردم بخونمش اما اعصابم خورد شد و انداختمش کنار. نمیدونم چرا اجازه میدن این کتابا چاپ بشه. همینجوری الکی و بدون ویراستاری....
در 1 سال پیش توسط