فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به امید دیدار در آن دنیا

کتاب به امید دیدار در آن دنیا

نسخه الکترونیک کتاب به امید دیدار در آن دنیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۹۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب به امید دیدار در آن دنیا

این داستان، نیمه‌تاریخی، نیمه‌واقعی و نیمه‌تصوری است، انتخاب شخصیت‌ها، ویژگی‌های روان‌شناسانه‌شان که از میان پایین‌ترین تا بالاترین طبقه‌های اجتماع فرانسه در داستان نقش می‌آفرینند، شاهکاری است مسلم. نویسنده مانند شطرنج‌بازی بسیار باتجربه و ماهر مهره‌هایش را چنان استادانه جابه‌جا می‌کند و نقش‌هایی را که به‌عهده‌شان واگذار کرده چنان خوب اجرا می‌کنند که در هیچ مرحله‌ای جای هیچ شک و شبهه و تردیدی برای خواننده باقی نمی‌گذارد. مسایل مطرح‌شده در داستان انگار مُهر تاریخ به آن‌ها خورده باشد، مستدل و چون و چراناپذیرند، هیچ موردی پیش نمی‌آید که خواننده از خودش بپرسد: «مگر امکان دارد؟»

ادامه...

بخشی از کتاب به امید دیدار در آن دنیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

پی یر لومتر متولد ۱۹۵۱ است، رمان نویس، فیلمنامه نویس و استاد زبان و ادبیات فرانسه است. بیش تر کارهایش در زمینه ی فیلمنامه نویسی برای سینما و تلویزیون است، همزمان زبان و ادبیات فرانسه را هم تدریس می کرد. از سال ۲۰۰۶ یکسره زندگی اش را وقف نویسندگی کرد. رمان هایش: «آلکس»، «ایثارگری ها»، «لباس عروسی»، «قاب های سیاه» تاکنون بیش تر در زمینه ی پلیسی ـ جنایی به سبک کارهای هیچکاک بوده اند. استفن کینگ او را در این زمینه استاد بزرگی می داند. اما ناگهان با کتاب حاضر تغییر روش می دهد و به رمان نویسی جدی روان شناسانه رو می آورد. آخرین اثرش «سه روز و یک زندگی» است که در سال جاری منتشر شده است. «به امید دیدار در آن دنیا» برنده ی سه جایزه ی: «رمان برگزیده ی فرانسه»، «جایزه ی کتاب فروش ها» و مهم ترین جایزه ی ادبی فرانسه یعنی «گنکور» شده است.
و اما این کتاب، درباره ی رویدادهایش حرفی نمی زنم، خواننده خودش به آن ها پی خواهد برد، ولی داستان، نیمه تاریخی، نیمه واقعی و نیمه تصوری است، انتخاب شخصیت ها، ویژگی های روان شناسانه شان که از میان پایین ترین تا بالاترین طبقه های اجتماع فرانسه در داستان نقش می آفرینند، شاهکاری است مسلم. نویسنده مانند شطرنج بازی بسیار باتجربه و ماهر مهره هایش را چنان استادانه جابه جا می کند و نقش هایی را که به عهده شان واگذار کرده چنان خوب اجرا می کنند که در هیچ مرحله ای جای هیچ شک و شبهه و تردیدی برای خواننده باقی نمی گذارد. مسایل مطرح شده در داستان انگار مُهر تاریخ به آن ها خورده باشد، مستدل و چون و چراناپذیرند، هیچ موردی پیش نمی آید که خواننده از خودش بپرسد: «مگر امکان دارد؟»
چیره دستی یک نویسنده فقط در انتخاب رویدادها و نقش آفرینان داستان نیست، سبک نوشتاری هم در کتاب نقش مهمی را به عهده دارد. نویسنده باید بداند هر شخصیت داستان، باتوجه به طبقه ای از جامعه که به آن تعلق دارد، سواد و معلومات، تجربه و ویژگی های شخصی اش چه گونه حرف می زند و رفتار می کند، این موضوعی است که پی یر لومتر در این کتاب درمورد شش شخصیت اصلی اش: ادوار، آلبر، پریکور، مادلن، هانری و پولین، با دقتی شگفت آور رعایت می کند، البته سایر شخصیت ها هم از همین موضوع برخوردارند: مرلن، لابوردن و غیره.
پی یر لومتر چون فیلمنامه نویس، چه برای سینما و چه برای تلویزیون هم هست، به نحوی نقش کارگردان را هم اجرا می کند، بنابراین وقتی سه عنصر اصلی، یعنی نویسنده، کارگردان و هنرپیشه یک نفر باشند، طبعا اثری به یادماندنی آفریده می شود.
نویسنده برای کتاب های دیگرش هم جایزه هایی دریافت کرده است، اما جایزه گنکور در فرانسه به همان اهمیت نوبل و پولیتزر است که باعث می شود یک سروگردن بالاتر از همکاران دیگرش و حتا شخصیت پیشین خودش قرار بگیرد.

پ. ش.
مردادماه ۱۳۹۵

نوامبر ۱۹۱۸

۱

کسانی که گمان می کردند این جنگ به زودی پایان می گیرد، از مدت ها پیش مرده بودند و دقیقا در همین جنگ. به همین دلیل هم آلبر موقعی که در ماه اکتبر شایعه ی متارکه ی جنگ به گوشش رسید با شک و تردید با آن برخورد کرد. همان گونه که تبلیغات آغاز جنگ را که به طور مثال ادعا می شد گلوله های بُش ها (آلمانی ها) چنان شل و ول هستند که مانند گلابی های خیلی رسیده روی اونیفورم آدم پخش می شوند، باور نداشت. در این تبلیغات گفته شده بود که سربازان فرانسوی هنگام اصابت این گلوله ها قاه قاه می خندند. آلبر طی چهار سال جنگ همقطاران زیادی را دیده بود که با این گلوله های خنده آور آلمانی ها مرده بودند.
به همین علت هم نزدیک بودن متارکه ی جنگ را به همان اندازه ی جادوگری، نادرست می پنداشت: هرقدر آدم بیش تر به امید صلح بنشیند، برای خبرهایی که نزدیک بودن آن را اعلام می کنند، اعتبار کم تری قایل است، مثل این که بخواهد سرنوشت بد را از خود دور کند. با این تفاوت که این خبرها روزبه روز دامنه و قوت بیش تری پیدا می کردند و همه می گفتند جنگ به زودی به پایان خواهد رسید. حتا بحث های مطرح شده در مجلس شورا درباره ی از خدمت مرخص کردن سربازان سالمندتری که سال ها در جبهه مانده بودند، به گوش شان رسید. موقعی که سرانجام متارکه ی جنگ چشم انداز منطقی تری پیدا کرد، امید جان سالم دربردن و به خانه و زندگی برگشتن در دل بدبین ترین افراد ریشه دواند. درنتیجه موضوع حمله دیگر هیچ کس را به هیجان نمی آورد. شایع بود که لشکر صدوشصت وسوم قرار است با حمله ای هجومی از رود موز بگذرد، عده ای هم می گفتند درگیری با دشمن هنوز ادامه خواهد داشت. آلبر و همقطارانش پس از پیروزی متفقین در فلاندر، آزادسازی لیل، شکست و فرار اتریشی ها و تسلیم بی قیدوشرط ترک ها، خیلی کم تر از افسران و فرماندهان به درگیری هایی جدید اعتقاد داشتند. به ثمررسیدن حمله ی ایتالیایی ها، موفقیت انگلیسی ها در تورنه و امریکایی ها در شاتی یون... برای همه نشانه ی پایان جنگ به شمار می رفت. بیش تر افراد واحد برای اعلام آتش بس دقیقه شماری می کردند و میان خود و کسانی که هنوز دل شان می خواست از آخرین فرصت برای کشتن چند آلمانی استفاده کنند، خط فاصله ای ایجاد کردند و درانتظار پایان جنگ به آرامی به دودکردن سیگارهاشان و نوشتن نامه مشغول شدند.
این خطِ فاصله درواقع میان افسران و سربازان ایجاد شده بود. آلبر به خودش می گفت هیچ خبر تازه ای نیست. فرماندهان می خواهند پیش از اعلام آتش بس سرزمین های بیش تری را تصرف کنند تا سر میز مذاکره دست بالا را داشته باشند. خیلی راحت می گفتند تصرف حتا سی متر از خاک دشمن، می تواند سرنوشت جنگ را به طرز قابل توجهی تغییر دهد و امروز مردن خیلی ارزشمندتر از کشته شدن در ماه ها و سال های پیش است.
ستوان هانری اولنه ـ پرادل جزو این گروه از افسران بود. هرموقع صحبت از او به میان می آمد، اسم کوچک، بخش اول نام خانوادگی و خط تیره ی میان آن دو را حذف کرده و فقط «پرادل» را به کار می بردند، چون می دانستند ستوان جوان را سخت از کوره درمی برد. این موضوع نقطه ضعف ستوان پرادل به شمار می رفت، اما دون شان خود می دانست در این مورد اعتراض کند. آلبر از او خوشش نمی آمد. شاید به این علت که جوان خوش قیافه ای بود. قدبلند، لاغر، خوش پوش، با موهای خرمایی تیره، پرپشت و مجعد، بینی صاف و کشیده، لب های نازک و خوش ترکیب؛ با چشم هایی آبی تیره. برای آلبر آدمی از خودراضی و متکبر به شمار می رفت. علاوه بر این ها قیافه ی همیشه خشمگینی داشت. آدمی ناشکیبا که حد تعادل را نمی شناخت، یا دور برمی داشت و یا ناگهان می زد روی ترمز، یک بی سروپای واقعی. هنگام راه رفتن یک شانه اش را جلو می داد، انگار می خواست مبل هایی را به جلو براند. با سرعت هرچه تمام تر به آدم نزدیک می شد و به طور ناگهانی توقف می کرد، این طرز رفتار همیشگی اش بود. آمیزه ای حیرت آور: از یک سو خود را به شدت مبادی آداب و اشراف منش نشان می داد و از سوی دیگر ذاتا خشن و مبتذل. کمی شبیه این جنگی که سال ها با آن درگیر بودند. شاید هم به همین دلیل بود که در آن احساس راحتی می کرد. علاوه بر این ها بی شک هم قایق ران ورزیده ای بود و هم تنیس بازی ماهر.
آن چه از همه بیش تر آلبر را از او منزجر می کرد، بدن پرمویش بود. موهایی سیاه و پرپشت حتا پشت انگشت ها و روی سینه اش که از یقه اش تا زیر سیب آدمش می رسید. در زمان صلح، بی شک ناچار بود در روز چندین بار موهای سینه اش را بتراشد که آدم مشکوکی به نظر نیاید. بی شک زن هایی بودند که این ویژگی جسمانی، به علاوه ی حالت پرخاش جویانه، قیافه ی مردانه ی اسپانیایی وارش مورد علاقه شان بود. شاید سسیل هم همین نظر را داشت... به طور خلاصه آلبر حتا بدون به میان کشیدن دوست دخترش سسیل، نمی توانست ستوان پرادل را تحمل کند. به ویژه نسبت به او مشکوک بود. چون پرادل از حمله کردن، درگیرشدن و فتح کردن لذت می برد.
از مدتی پیش، از جنب وجوش افتاده بود. آشکارا چشم انداز متارکه ی جنگ به مذاقش خوش نمی آمد، روحیه اش را خراب کرده و جلو انگیزش های میهن پرستانه اش را گرفته بود. فکر پایان گرفتن جنگ داشت ستوان پرادل را دق مرگ می کرد.
ناشکیبایی های نگران کننده ای از خودش نشان می داد. بی حالی و بی ذوق وشوق بودن افرادش برای جنگیدن به شدت ناراحتش می کرد. موقعی که توی سنگرها قدم می زد و با افراد زیر فرمانش صحبت می کرد، تا آن جا که می توانست از خود شور و حرارت نشان می داد، درباره ی به زانودرآوردن دشمن و تیر خلاص را شلیک کردن داد سخن می داد، اما جز غرولند چیزی نمی شنید، افراد اظهارنظر محتاطانه ای می کردند و سرشان را پایین می انداختند. فقط ترس از مردن نبود که آن ها را می هراساند، مردن در این لحظه ی آخر برای شان سخت ناگوار بود. آلبر به خودش می گفت حالا که جنگ به پایان رسیده، مردن به همان اندازه ی کشته شدن در روز اول جنگ احمقانه است.
باری، این درست همان چیزی بود که قرار بود اتفاق بیفتد.
در این روزهایی که افراد درانتظار اعلام پایان جنگ، زندگی آرامی را می گذراندند، ناگهان همه چیز به هم ریخت. فرمانی از آن بالاها صادر شد که دسته ای گشتی بفرستند تا از نزدیک بررسی کنند آلمانی ها مشغول چه کاری هستند. نیازی نبود آدم ژنرال باشد تا بفهمد که آلمانی ها هم مانند فرانسوی ها توی سنگرهاشان بیکار و بی عار منتظر اعلام پایان جنگ هستند. بااین همه چاره ای نبود و فرمان باید اجرا می شد. از آن به بعد هیچ کس نتوانست به درستی بفهمد وقایع چه گونه رخ دادند.
ستوان پرادل برای انجام این ماموریت لوی تری یو و گاستون گریزونیه را انتخاب کرد. به دشواری می توان گفت چرا سربازی جوان و سربازی سالخورده را دنبال این ماموریت فرستاد، شاید می خواست نیروی جوانی و کارآمدی تجربه را باهم بیامیزد. درهرصورت هیچ کدام به کار نیامدند، چون نیم ساعت پس از اعزام به این ماموریت کشته شدند. به طور معمول نباید از سنگرهای خودی زیاد دور شده باشند. باید دویست متری به سمت شمال شرقی جلو می رفتند، بخشی از سیم های خاردار ردیف اول را می بریدند، سینه خیز خود را به ردیف دوم سیم ها می رساندند، نگاهی به سنگرهای دشمن می انداختند، و چون مطمئن بودند در آن جا هم خبری نیست، به خودشان می گفتند تا همین جا کافی است و برمی گشتند. هیچ یک برای نزدیک شدن به سنگرهای دشمن نگران نبود. باتوجه به وضعیت این روزهای اخیر، آلمانی ها اگر هم آن ها را می دیدند، کاری به کارشان نداشتند و اجازه می دادند نگاهی به سنگرهای آن ها بیندازند و برگردند. این کار برای شان یک نوع سرگرمی هم به شمار می رفت. با این تفاوت که آن شب دو نظاره گر که تا آن جا که امکان داشت خمیده راه می رفتند، مانند دو خرگوش شکار شدند. صدای شلیک سه گلوله شنیده شد و بعد سکوت دوباره همه جا را فراگرفت. برای دشمن قضیه خاتمه یافته بود. افراد خودی بی درنگ کوشیدند ببینند دو گشتی کجا افتاده اند، اما چون به سمت شمال رفته بودند نمی توانستند محلی را که افتاده بودند تشخیص دهند.
دور و بر آلبر نفس در سینه ی همگی حبس شد. بعد فریادها از هرسو بلند شد: پست فطرت ها، آلمانی های کثیف، همیشه این طوری هستند، وحشی ها... و از این گونه ناسزاها... آن هم یک جوان و یک سالمند! اما فرقی نمی کرد، آلمانی ها به کشتن دو سرباز فرانسوی اکتفا نکرده بودند، بلکه دو نماد از دو نسل را از پا درآورده بودند. خلاصه همه از خشم به خود می پیچیدند.
طی دقیقه هایی که گذشت، توپچی های خط عقب، با سرعتی که از آن ها انتظار نمی رفت، بارانی از گلوله های هفتادوپنج میلیمتری را روی سنگرهای آلمانی ها فروریختند. همه از خودشان می پرسیدند آن ها چه گونه از ماجرا باخبر شدند.
پس از آن، هنگامه ای به پا شد.
آلمانی ها هم مقابله به مثل کردند. فرانسوی ها توی سنگرهاشان به یک چشم به هم زدن آماده ی حمله شدند. می خواستند حساب این کثافت ها را برسند. آن روز دوم نوامبر ۱۹۱۸ بود. هنوز کسی نمی دانست که تا ده روز دیگر پایان جنگ اعلام خواهد شد.
حمله آن هم در روز عید مرده ها، کثافت ها احترام این روز مقدس را هم نگه نداشته بودند...
آلبر ضمن این که آماده می شد از داربست ها بالا برود (نردبان هایی را که برای بالارفتن از سنگرها به کار می رفتند، به این اسم می نامیدند، انگار صحبت از یک دورنما به میان بود) و با سر به زیرانداخته به سوی خطوط دشمن یورش ببرد، به خودش گفت: «روز از نو روزی از نو.» همه ی افراد درحالی که اعصاب شان مثل زه کمان کشیده شده بود، پای نردبان ها به ردیف ایستاده بودند و از شدت هیجان به دشواری می توانستند آب دهان شان را قورت بدهند. آلبر توی ردیف سوم بود، پشت سر بری و پریکور جوان که برگشت و پشت سرش را نگاه کرد، انگار می خواست مطمئن شود همه آماده اند. نگاه شان با هم تلاقی کرد. پریکور به او لبخند زد، نگاه کودکی را داشت که آماده می شود شوخی بامزه ای بکند. آلبر هم کوشید در پاسخ او لبخند بزند، اما نتوانست. پریکور برگشت به طرف موضعش. همه منتظر صدور فرمان حمله بودند. تنش ناشی از حساس بودن موقعیت کاملاً محسوس بود. فرانسوی ها که از نامردی به خرج دادن آلمانی ها جوش آورده بودند، اکنون از خشم به خود می پیچیدند. بالای سرشان گلوله های توپ و خمپاره آسمان را خط می انداختند و زمین در دو سو تا اعماقش می لرزید.
آلبر از روی شانه ی بری نگاهی به بالا انداخت. ستوان پرادل روی برجستگی کوچکی آن بالا نشسته بود و با دوربین خطوط آلمانی ها را بررسی می کرد. آلبر برگشت سرجایش توی صف. اگر آن همه سروصدا و هیاهو در میان نبود، می توانست بیندیشد چه موضوعی آن چنان نگرانش می کند. اما زوزه ی گوشخراش گلوله ها پشت سرهم شنیده می شد و درپی آن صدای انفجارها که آدم را سرتاپا می لرزاند. حالا چه کسی می توانست در این اوضاع فکرش را به چیزی متمرکز کند.
در آن لحظه همگی منتظر صدور فرمان حمله بودند. موقعیت خوبی بود برای بررسی و شناختن بیش تر آلبر.
آلبر مایار. جوان لاغری بود، کمی عصبی، خویشتن دار. کم حرف می زد. از اعداد و ارقام خوب سردرمی آورد. پیش از جنگ در یکی از شعبه های بانک اونیون پاری زین تحویلدار بود. از این کار چندان خوشش نمی آمد. به خاطر مادرش به آن ادامه می داد. خانم مایار همین یک پسر را داشت و روسا را می پرستید. پس روزی هم ممکن بود آلبر بشود رییس بانک، چه حرف ها، چرا که نه. از این فکر بی درنگ به شوق می آمد. یقین داشت پسرش «با هوشمندی اش» به زودی به مقام های بالا خواهد رسید. این علاقه ی شدید به اقتدار را از پدرش به ارث برده بود. دستیار کمک معاون اداره ای در وزارت پست و تلگراف بود که سلسله مراتب تشکیلات اداری اش را استعاره ای از جهان هستی به شمار می آورد. خانم مایار بدون استثنا همه ی روسا را دوست داشت. توجهی به اصل و نسب و خلق وخوشان نداشت. عکس هایی از کلمانسو، مورا، پوونکاره، ژورس، ژوفر و بری یان جمع آوری کرده بود... از موقعی که شوهرش را که فرمانده جوخه ای از نگهبان های اونیفورم پوش موزه ی لوور بود ازدست داده بود، مردان بزرگ و بلندآوازه شور و شوقی بیان نشدنی در او برمی انگیختند. آلبر چندان علاقه ای به کار در بانک نداشت، اما به مادرش فهمانده بود که درحال حاضر از کارهای دیگر بهتر است. بااین همه نقشه هایی برای آینده برای خودش طرح کرده بود. دوست داشت به نقاط دوردست بروند، به طور مثال به تونکن، البته هنوز این فکر برایش چندان قطعی نشده بود. درهرصورت درنظر داشت کار حسابداری در بانک را رها کند و دنبال شغل دیگری برود. اما آلبر آدم تر و فرزی نبود، برای انجام هر کاری به زمان زیادی نیاز داشت. بعد خیلی زود با سسیل آشنا شد، چشمان سسیل، دهان سسیل، لبخند سسیل او را عاشق و شیفته ی خود کرد.
امروزه آلبر مایار با قد یک متر و هفتاد و سه سانتی متری اش چندان بلندقد نیست، اما در آن زمان قد نسبتا خوبی به شمار می رفت. نگاه دخترها را متوجه خودش می کرد، به ویژه سسیل. خلاصه... آلبر در برخورد اول به سسیل زل زده بود و چون این خیره ماندن مدتی طولانی ادامه یافته بود، سرانجام دختر جوان متوجه حضور او شده و به او چشم دوخته بود. آلبر قیافه ی تاثرانگیزی داشت. در جبهه ی سوم، اوایل جنگ، گلوله ای شقیقه ی راستش را زخمی کرده بود. اول خیلی ترسیده بود، اما زخم پس از جوش خوردن به حالت پرانتز درآمده و چشمش را کمی به یک سو کشانده بود که قیافه ی خاصی به او می داد. در مرخصی بعدی، سسیل با حالتی رویایی و با فریفتگی به ملایمت با نوک انگشت محل زخم را نوازش کرده بود، اما این کار باعث نشده بود آلبر روحیه اش را به طور کامل به دست بیاورد. به هرحال آلبر چهره ی رنگ پریده ای داشت، صورتی کم وبیش گرد، با پلک های سنگین که حالت اندوهگینی به او می داد. خانم مایار به خودش محرومیت می داد تا گوشت قرمز به آلبر بخوراند، چون عقیده داشت پسرش کم خون است. آلبر بارها به او یادآور شده بود که خوردن گوشت قرمز ربطی به رنگ پریدگی ندارد، اما مادرش از آن آدم هایی نبود که به این سادگی ها تغییرعقیده بدهد، همیشه مثال هایی می آورد، دلیل و منطق هایی می تراشید، سخت ناراحت می شد که دیگران فکر کنند اشتباه می کند، حتا در نامه هایش درباره ی موضوع هایی صحبت می کرد که مربوط به سال ها پیش می شدند. زنِ واقعا تحمل ناپذیری بود. شاید هم به همین دلیل آلبر در آغاز جنگ، داوطلبانه به جبهه رفته بود. خانم مایار دادوفریاد زیادی راه انداخته بود، اما آدم چنان متظاهری بود که به آسانی نمی شد تشخیص داد دادوفریادش از روی ناراحتی است یا دارد نقش بازی می کند. عربده کشیده بود، موهایش را کنده بود، بعد هم خیلی سریع آرام شده بود. از آن جا که جنگ را عملی قهرمانانه می پنداشت، به سرعت یقین کرده بود که آلبر «با هوشمندی اش» خیلی زود خواهد درخشید، درجه خواهد گرفت. مجسم می کرد که در ردیف اول دست به حمله می زند. در عالم خیالش آلبر عملی قهرمانانه انجام می داد، به زودی افسر می شد، به درجه ی سروانی، سرگردی، یا حتا چرا نه، به درجه ی ژنرالی ارتقاء می یافت. این ها رویدادهایی هستند که در جنگ اتفاق می افتند. آلبر هنگامی که چمدانش را می بست و آماده ی رفتن می شد، این چیزها را برای دلخوشی مادرش گفته بود.
برای سسیل ماجرا جنبه ی دیگری داشت. او از جنگ نمی ترسید. اولاً که «وظیفه ای میهن پرستانه» بود (آلبر از شنیدن این حرف تعجب کرد، هرگز از دهان او چنین واژه هایی را نشنیده بود)، ثانیا واقعا دلیلی وجود نداشت که آدم بترسد. همه می گفتند این جنگ تشریفاتی بیش نیست.
آلبر در این مورد کمی شک داشت، اما سسیل هم کمی مانند خانم مایار بود. افکار و عقاید ثابت و تغییرناپذیری داشت. به نظر او این جنگ نمی توانست زیاد به درازا بکشد. آلبر خیلی دلش می خواست این حرف سسیل درست باشد. سسیل با دست ها و نگاه نوازشگر و سایر ویژگی هایش می توانست هر چیزی دلش می خواست به آلبر بگوید. این را هم می شد گفت که آلبر شناخت کافی از سسیل نداشت. از دید ما، سسیل دختری زیبا بود، همین و بس، اما برای آلبر چیز دیگری بود. هر عضو دختر جوان برای او ویژگی خاصی داشت. چشمانش آبی بودند، شما ممکن است بگویید خب که چی، اما برای آلبر این چشم ها پرتگاهی به شمار می آمدند. یا مثلاً دهانش را در نظر بگیرید و یک لحظه خودتان را به جای مرد جوان بگذارید، چنان حرف های گرم و دلپذیری از آن شنیده بود که او را از شور و شوق به آسمان هفتم می برد، چنین معجزه هایی از او ساخته بود. سسیل فقط سسیل نبود. از دید او جنگ لقمه ای سریع و زودهضم بود. آلبر در عالم رویا آرزو کرده بود خودش هم لقمه ای لذیذ برای سسیل باشد...
امروز البته مسایل را از دیدی کاملاً متفاوت نگاه می کرد. می دانست جنگ چیزی نیست جز بخت آزمایی بزرگی از گلوله های واقعی که چهارسال میان آن ها زنده ماندن معجزه ایست بی نظیر.
و سرانجام زنده دفن شدن در روزهای آخر جنگ، حقیقتا بدبیاری ای است باورنکردنی.
بااین همه، این درست اتفاقی است که باید برای آلبر می افتاد.
آلبر بی نوا، زنده به گورشدن.
ستوان پرادل برگشت به طرف افرادش، نگاهش را به چشمان اولین نفرات سمت چپ و راستش دوخت. آن ها طوری خیره به او نگاه می کردند که انگار عیسا مسیح است. ستوان سری تکان داد و تصمیمش را گرفت.
چند دقیقه بعد، آلبر با پشت کمی خمیده، در این صحنه ی آخرزمان، میان گلوله ها و خمپاره هایی که سوت کشان از هر طرف می گذشتند، درحالی که تفنگش را به خودش می فشرد و سرش را میان شانه هایش فرو برده بود، به سرعت می دوید. زمین زیر پوتین های سربازی اش سنگین و چسبناک بود، چون در این روزهای اخیر باران فراوانی باریده بود. دور و برش، عده ای از همقطارانش برای این که به خودشان قوت قلب ببخشند و به هیجان بیایند عربده می کشیدند. عده ای دیگر برعکس مثل او، با حواس جمع، گلوی خشک و دل وروده ی به هم پیچیده جلو می رفتند. همگی با خشمی مهارناپذیر و میل به انتقام جویی به سوی دشمن یورش می بردند. درواقع شاید هم اثر منفی و مخرب اعلام متارکه ی جنگ بود. آن قدر سختی و مشقت تحمل کرده بودند، آن قدر تعداد زیادی از رفقاشان کشته شده و نفرات دشمن زنده مانده بودند که به شدت تشنه ی آن بودند پیش از این که این جنگ لعنتی به پایان برسد، کشتاری حسابی راه بیندازند. هرکسی را دم دست شان رسید بکشند.
حتا آلبر هم که فکر مردن در این لحظه ها به وحشتش می انداخت، حاضر بود دل و روده ی اولین سرباز آلمانی را که در دسترسش قرار گرفت بیرون بریزد. باری، برای پیشروی مانع های زیادی سر راه بود؛ درحال دویدن ناچار شد راهش را به سمت راست کج کند. در آغاز مسیری را که ستوان پرادل تعیین کرده بود می پیمود، اما با باران گلوله ها و خمپاره ها ناچار بود به طور مارپیچ حرکت کند. به ویژه که پریکور که جلوش می دوید بر اثر اصابت گلوله به زانو درآمد و آلبر ناچار شد از روی او بپرد. تعادلش را بر اثر این جهش ازدست داد، چند متری تلوتلوخوران جلو رفت و افتاد روی جسد گریزونیه ی سالمند که مرگ نابه هنگام و دور از انتظارش باعث این آخرین درگیری شده بود.
به رغم گلوله هایی که دور و برش سوت زنان می گذشتند، با دیدن جسد گریزونیه از رفتن بازایستاد.
از شنل سربازی اش او را شناخت، چون همیشه نوار قرمز کوچکی به جادکمه ای اش می بست و خنده کنان می گفت این نشان لژیون دونور من است. گریزونیه آدم اهل حال و نکته سنجی نبود؛ اما خوش قلب و مهربان بود و همه دوستش داشتند. بی شک خود او بود. سر بزرگش توی گل فرو رفته و بقیه ی بدنش به طرز نامنظمی روی زمین افتاده بود. آلبر درست کنار او چشمش به لوی تری یو جوان افتاد. او هم غرق در گل به حالت جنین وار توی زهدان مادر، روی زمین پخش شده بود. مردن در این سن، آن هم به این حالت، واقعا متاثرکننده بود.
آلبر ندانست چرا، شاید بر اثر حس ششمی شانه ی پیرمرد را گرفت و او را چرخاند. جسد به سنگینی غلتی زد و به پشت روی زمین دراز شد. چند ثانیه ای طول کشید تا آلبر به حقیقت پی ببرد: موقعی که آدم درحال پیشروی است با دو گلوله ای که از پشت به او اصابت کرده کشته نمی شود.
از روی جسد رد شد، همچنان به حالت خمیده چند قدمی به جلو برداشت، نمی دانست چرا این کار را می کند، چون فرقی نمی کند که صاف ایستاده باشید یا خمیده، در هر حالتی گلوله ها می توانند به شما اصابت کنند، اما به هرحال این واکنشی غریزی است که سطح هرچه کم تری از بدن در مسیر گلوله قرار بگیرد، انگار قرار است در جنگ گلوله از آسمان عبور کند. رسید جلو جسد کوچک لوی. دو دستش را نزدیک دهانش به هم فشرده بود. واقعا چه مصیبتی، با چهره ای چنین جوان، در بیست و دوسالگی مردن. آلبر صورتش را که غرق گل بود نمی دید. فقط پشتش را می دید. یک گلوله در آن نشسته بود. با دو گلوله ای که پیرمرد دریافت کرده بود، می شدند سه تا. حساب درست بود.
آلبر موقعی که بلند شد و ایستاد، هنوز از این کشفی که کرده بود حیرت زده بود. به ویژه از مفهومی که این گلوله ها داشتند. چند روز مانده به پایان جنگ افراد نمی روند آلمانی ها را قلقلک بدهند، تنها راه واداشتن شان به حمله، ترقه درکردنی است که آن ها را خشمگین کند: موقعی که این دو نفر از پشت گلوله خوردند، پرادل کجا بود؟
خدای بزرگ...
آلبر مات و مبهوت از این کشفی که کرده، به عقب نگاه می کند و ستوان پرادل را می بیند که در چندقدمی اش، تا آن جا که کوله بار و تجهیزاتش اجازه می دهد به سرعت به طرف او می دود.
دویدنش مصممانه است، با گردن برافراشته. آن چه آلبر می بیند نگاه مستقیم و مشخص اوست. کاملاً مصمم. ماجرا به یک چشم به هم زدن برایش روشن می شود.
در آن لحظه است که آلبر می فهمد محکوم به مرگ است.
می کوشد چند قدمی بردارد، ولی پاهایش از تصمیم او پیروی نمی کنند، نه مغزش و نه هیچ یک از اعضای بدنش. همه چیز به سرعت صورت می گیرد. به شما که گفتم آدم تر و فرزی نبود. پرادل با سه گام بلند به او رسیده؛ درست کنارش گودالی است که از انفجار گلوله ی توپ ایجاد شده. پرادل با شانه اش محکم به سینه ی آلبر می کوبد، از این ضربه نفسش بند می آید. تعادلش به هم می خورد، می کوشد سرپا بایستد، اما موفق نمی شود و از پشت توی گودال می افتد و دست ها صلیب وار روی سینه اش قرار می گیرند.
به تدریج که در گل و لای فرومی رود، چهره ی پرادل را می بیند که دور می شود و در نگاهش همه چیز را آشکارا می خواند: چالش، مبارزه جویی و قصد کشتن. حالا آن چه به آن شک برده بود، به یقین تبدیل می شود.
آلبر به انتهای گودال که می رسد، روی خودش می چرخد، شنل سربازی اش کمک چندانی برای جلوگیری از سقوطش نمی کند. پاهایش دور تفنگ می پیچد، موفق می شود از جا برخیزد و به دیواره ی شیب دار گودال می چسبد، درست مثل این که با شتاب به دری که می ترسد کسی صدایش را بشنود تکیه بدهد. روی پاشنه هایش ایستاده است (خاک رس گودال مانند صابون لغزنده است)، می کوشد نفسی تازه کند. افکار درهم و برهم و کوتاهش مدام برمی گردد به نگاه سرد ستوان پرادل. بالای سرش نبرد شدت بیش تری پیدا کرده. آسمان پر است از دود مارپیچ شلیک خمپاره ها. فضا با هاله های آبی و نارنجی روشن می شوند. گلوله های توپ و خمپاره از دوسو با انفجارهای شدید و پی درپی فرومی ریزند. فضا پر است از غرش تندروار صفیر گلوله ها و انفجارشان. آلبر سرش را بلند می کند. آن بالا، لب گودال ستوان پرادل دوباره آمده به سراغش، با قامت بلندش مانند عزرائیل ایستاده.
آلبر این احساس را دارد که خیلی وقت پیش توی آن گودال افتاده است. میان او و ستوان پرادل دو متر، شاید هم کم تر فاصله است. اما تفاوت در همین جاست. پرادل آن بالا با قامت کشیده، پاهای کمی از هم جداگذاشته، دست ها به کمر ایستاده. پشت سرش نورهای متناوب ناشی از انفجار به چشم می خورند. ستوان بی حرکت و خونسرد به عمق گودال خیره مانده. به آلبر زل زده و لبخند محوی هم روی لبانش نشانده. هیچ حرکتی برای بیرون کشیدن او نمی کند. آلبر نفسش بند آمده، تفنگش را برمی دارد، می لغزد، موقعی که موفق می شود آن را به شانه اش تکیه بدهد و نشانه برود، دیگر کسی لب گودال نیست، پرادل ناپدید شده.
آلبر تنهاست.
تفنگش را رها می کند و دوباره می کوشد نفس عمیق بکشد. نباید منتظر بماند، باید بی درنگ از گودال بیرون برود، دنبال پرادل بدود، از پشت به او شلیک کند، گلویش را بدرد. یا برود به همقطارها بپیوندد، با آن ها صحبت کند، فریاد بزند، کاری بکند، واقعا نمی داند چه کاری. اما خیلی احساس خستگی می کند. ضعف و بی حالی به سراغش آمده. چون همه ی این رویدادها احمقانه است. درست مثل این که خسته و کوفته از سفر برگشته، به مقصد رسیده و چمدانش را زمین گذاشته. می خواهد از گودال بالا برود، موفق نمی شود. چیزی نمانده بود از شر این جنگ لعنتی خلاص شود و حالا ته این سوراخ گرفتار آمده. نمی نشیند، بلکه از پا درمی آید، سرش را میان دو دستش می گیرد. می کوشد موقعیت را به درستی تجزیه و تحلیل کند، اما روحیه اش مانند بستنی میوه ای به سرعت آب می شود. از آن بستنی های لیمویی که سسیل خیلی دوست دارد و موقعی که زیر دندان هایش قرچ قرچ می کند، مانند بچه گربه قیافه اش را به هم می کشد. آه که چه قدر دلش می خواست کنار او باشد. آخرین نامه اش مربوط به چند وقت پیش بود؟ این موضوع هم او را از پا درآورده. با هیچ کس دراین باره حرفی نزده: نامه های سسیل کوتاه تر و مختصرتر شده اند. انگار چون به زودی جنگ پایان می گیرد، او هم دیگر دلیلی نمی بیند به شرح جزییات بپردازد. برای کسانی که خانه و خانواده ای دارند، نامه ها مرتب می رسند، اما برای او که جز سسیل کس دیگری ندارد چی؟... البته مادرش هم هست. اما او از هر چیزی خسته کننده تر است. نامه هایش شبیه حرف هایش هستند، همیشه می نویسد اگر می توانست به جای او تصمیم بگیرد... همه ی این ها آلبر را خورده، تراشیده، به اضافه ی دوستانی که کشته شده اند و می کوشد دیگر به آن ها فکر نکند. لحظه های نومیدانه و دلسردکننده ی دیگری را هم گذرانده بود، اما این یکی چیز دیگری است، آن هم درست موقعی که به همه ی نیروی بدنی اش نیاز دارد. نمی داند چرا چیزی ناگهان در درونش گسسته است. این را توی شکمش حس می کند. شبیه خستگی ای شدید است و به سنگینی سنگ. چشم پوشیدنی سماجت آمیز از زنده ماندن، حالتی بی نهایت آرام و بی تفاوت. مثل پایان چیزی. موقعی که داوطلبانه وارد خدمت شده بود، به جنگ که فکر می کرد، مثل بسیاری آدم های دیگر پنهانی به خودش می گفت درصورت افتادن توی دردسری بزرگ کافی است خودش را به مردن بزند. خودش را روی زمین بیندازد و انگار واقعا مورد اصابت گلوله قرار گرفته، نعره ی بلندی بکشد. آن وقت کافی خواهد بود همان طور دراز کشیده روی زمین باقی بماند تا اوضاع آرام شود. شب که شد سینه خیز خود را به جسد همقطار دیگری که واقعا مرده برساند و مدارکش را بدزدد. پس از آن ساعت ها به سینه خیزرفتن ادامه خواهد داد و موقعی که صداهایی در دل شب به گوشش رسیدند، نفس در سینه حبس خواهد کرد. سپس با هزاران احتیاط آن قدر جلو خواهد رفت تا به جاده ای برسد و به سمت شمال برود (یا شاید هم به طرف جنوب، هرطور که اوضاع اقتضا کند.) ضمن راه رفتن همه ی جزییات هویت جدیدش را از حفظ خواهد کرد. بعد به یگان سرگردانی برخواهد خورد که سرجوخه ی قدبلندش با... خلاصه، همین طور که ملاحظه می شود، آلبر به عنوان تحویلدار بانک، آدم نسبتا خیالپردازی است. بی شک خیال بافی های عجیب و غریب خانم مایار در او هم اثر گذاشته اند. در آغاز جنگ او در این خیالپردازی های احساساتی با سایر همقطارانش شریک بود. سپاهیانی را می دید با اونیفورم قرمز و آبی و سرو وضع مرتب در صف های به هم فشرده به سوی لشکریان دشمن وحشت زده پیش می روند. سربازها با سرنیزه های براق سر لوله ی تفنگ ها میان دود پراکنده ی چند خمپاره که نشان از هزیمت دشمن می داد پیش می رفتند. درواقع آلبر در جنگی شرکت کرده بود که به تصور خودش شبیه جنگ هایی بود که استاندال، نویسنده ی معروف در کتاب هایش توصیف می کرد، اما بعد طی پنجاه ماه با جنگی روبه رو شد خشن و وحشیانه که هرروز هزاران کشته به جا می گذاشت. برای این که موضوع روشن شود، کافی بود کمی سرش را بلند کند و نگاهی به چشم اندازی که دور و بر گودالش بود بیندازد: زمینی که گیاهانش به کلی نابود شده اند، گودال های بی شماری بر اثر انفجار خمپاره ایجاد شده اند و همه جایش پوشیده از جسدهای درحال گندیدن است که بوی ناخوشایند و تهوع آورشان سراسر روز نفس را بند می آورد. در اولین وقفه در انفجارها، موش هایی به بزرگی یک خرگوش، وحشیانه به تاخت از جسدی به جسد دیگر می رفتند تا بر سر بقایای باقی مانده از هجوم کرم ها و بلعیدن اجساد، با لشکر مگس ها، به مبارزه بپردازند. آلبر همه ی این ها را می داند، چون در ناحیه ی لِن مامور تخت روان بوده و موقعی که دیگر افراد زخمی و نالان در منطقه نبودند، به حمل جسدهایی در مراحل گوناگون گندیدگی و ازهم متلاشی شدن می پرداخت. در شعاع خاصی در این منطقه که به خوبی با آن آشنا بود فعالیت می کرد. کاری بود ناگوار و دل به هم زن که مدام حالت تهوع در او ایجاد می کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب به امید دیدار در آن دنیا

خیلی بده که نظراتو حذف میکنین، بجای اینکه به فکر حلشون باشین
در 2 سال پیش توسط gla...k88
قیمت بالا است لطفا میزان تخفیف را افزایش دهید تا اقشار مختلف به مطالعه تشویق شوند. تشکر
در 2 سال پیش توسط res...599
من نسخه چاپی این کتاب رو خوندم و به نظرم کتاب قابل احترامی هست
در 1 سال پیش توسط علی اکبر ملکی
عالیه این کتاب ، یه روایت جذاب و در عین حال دردناک از جنگ توصیه میکنم حتما بخونید
در 4 ماه پیش توسط صبا صحرايي
نسخه چاپی کتاب رو خوندم و کتاب خوبیه. ریتم داستان کمی کنده ولی تو نشون دادن تاریکی جنگ خوب عمل میکنه
در 11 ماه پیش توسط علی اکبر ملکی