فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ساعت گرگ و میش

کتاب ساعت گرگ و میش

نسخه الکترونیک کتاب ساعت گرگ و میش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۱۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ساعت گرگ و میش

آدم‌ها به دو گروه کوچک و بزرگ تقسیم می‌شوند: فرماندهان و فرمان‌برداران و زیرمجموعه‌هاشان: ظالم‌ها و مظلوم‌ها، آدمکش‌ها و قربانی‌ها، جسورها و ترسوها. سرسلسله‌شان، یعنی فرماندهان تعدادشان اندک است و فرمان‌برداران بی‌شمار. فرمان‌برداران وقتی تنها هستند شخصیت و ویژگی‌های روحی و اخلاقی خودشان را دارند و هنگامی‌که به‌صورت جمعیت درمی‌آیند، جمعیتی چندهزارنفری، به‌فرمان فقط یک‌نفر به پیشواز مرگ می‌روند. در این‌جا فرمانده، ظالم، آدمکش و جسور هم هست و توده‌ی مردم مظلوم، قربانی و ترسو. کسی که ترسو نباشد، مظلوم و قربانی هم نمی‌شود و آن که جسور است، ظالم و آدمکش باقی می‌ماند. آدمکشی که فقط کشتن یک یا چندتن نیست. فرمانده سپاهی که به‌دلیل قانونی و موجهِ ازپادرآوردن دشمن، فرمان حمله می‌دهد، مگر جز به کشتن‌دادن عده‌ای بی‌گناه از هر دوطرف، کار دیگری می‌کند. کتاب و شخصیت‌هایش را می‌توان در چند کلمه خلاصه کرد: دو دوست، یکی سرباز دیگری دبیر، یکی جسم را به‌کار می‌گیرد و دیگری روح را، یکی عمل‌کردن را یاد می‌دهد و دیگر فکرکردن را، یکی خشونت به‌خرج‌دادن را درپیش می‌گیرد و دیگری عدم خشونت را. اما به کجا می‌رسند؟ پرسش اصلی همین است.

ادامه...

بخشی از کتاب ساعت گرگ و میش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

آدم ها به دو گروه کوچک و بزرگ تقسیم می شوند: فرماندهان و فرمان برداران و زیرمجموعه هاشان: ظالم ها و مظلوم ها، آدمکش ها و قربانی ها، جسورها و ترسوها. سرسلسله شان، یعنی فرماندهان تعدادشان اندک است و فرمان برداران بی شمار. فرمان برداران وقتی تنها هستند شخصیت و ویژگی های روحی و اخلاقی خودشان را دارند و هنگامی که به صورت جمعیت درمی آیند، جمعیتی چندهزارنفری، به فرمان فقط یک نفر به پیشواز مرگ می روند. در این جا فرمانده، ظالم، آدمکش و جسور هم هست و توده ی مردم مظلوم، قربانی و ترسو. کسی که ترسو نباشد، مظلوم و قربانی هم نمی شود و آن که جسور است، ظالم و آدمکش باقی می ماند. آدمکشی که فقط کشتن یک یا چندتن نیست. فرمانده سپاهی که به دلیل قانونی و موجهِ ازپادرآوردن دشمن، فرمان حمله می دهد، مگر جز به کشتن دادن عده ای بی گناه از هر دوطرف، کار دیگری می کند.
درباره ی کتاب و شخصیت هایش نمی خواهم حرفی بزنم. در چند کلمه می توان آن را خلاصه کرد: دو دوست، یکی سرباز دیگری دبیر، یکی جسم را به کار می گیرد و دیگری روح را، یکی عمل کردن را یاد می دهد و دیگر فکرکردن را، یکی خشونت به خرج دادن را درپیش می گیرد و دیگری عدم خشونت را. اما به کجا می رسند؟ پرسش اصلی همین است.
هربار، به هر مناسبتی، تجدید چاپ، ویرایش جدید و غیره این کتاب را می خوانم، مردم فرانسه را که سال ها میان شان زندگی کرده ام، آن گونه که هستند، بدون نقاب و پیرایه می بینم، مردمانی که نزدیک به دو و نیم قرن پیش اولین انقلاب روشنگرانه ی دنیا را به راه انداختند، مردمانی که رهبران و آگاه کنندگان شان، مردان بزرگی مانند ولتر، روسو، مونتسکیو، دیده رو و صدها فیلسوف، شاعر، نویسنده و دانشمندی بودند که امروز هم نام شان زنده است و چون خورشید می درخشد. این ملت انقلاب کرد تا نظام پوسیده ی چندقرنی سلطنت و دست نشاندگان خون خوارش را برانند و سرنوشت شان را در دست بگیرند، از آن پس ده ها انقلاب دیگر در این کشور صورت گرفت تا سرانجام به جمهوری، به آزادی، برادری، برابری برسند، اما به راستی رسیده اند؟ ملتی که می خواست زنجیرهای بردگی را از دست ها و پاهایش بردارد، دست ها و پاهای ملت های دیگر را با آن ها به بند کشید: هندوچین، الجزایر، مراکش، تونس، لبنان و بسیاری کشورهای دیگر. با آن ها چه کرد؟ خون شان را مکید، ثروت هاشان را چپاول کرد تا پولدارها فربه تر و تهیدستان نزارتر و درمانده تر شوند.
نویسنده جابه جا از زبان شخصیت ها، حقیقت های ارزشمندی را ارایه می دهد: «آزادی که آدم برای آن بهایی نپرداخته، چه ارزشی دارد؟... پرنده ای که روی نرده ی ایوان می نشیند آزاد است، چون هیچ چیز ندارد و نه چیزی برای اثبات کردن، تلافی جستن و نه جاه طلبی، میان خطرها زندگی می کند و آزاد است...» و یا «... در گذشته من با کمال میل مردم را به دو دسته تقسیم می کردم: قربانی ها و جلادها، مظلوم ها و ظالم ها، ولی رفته رفته دارد باورم می شود که قربانی ها سزاوار سرنوشتی هستند که نصیب شان شده...»
خب، مگر کسی که اجازه می دهد به او ظلم شود، به اندازه ی کسی که به او ظلم می کند مقصر نیست؟ اگر مظلوم به پا خیزد و حتا به بهای جانش در برابر ظالم بایستد، دیگر ظلمی وجود نخواهد داشت.
***
ژیلبر سسبرون در ایران نام شناخته شده ای نیست و تا آن جا که من اطلاع دارم، جز نمایشنامه ی: نیمه شب است دیگر، دکتر شوایتزر به ترجمه ی احمد شاملو، اثر دیگری از او به هموطنان مان ارایه نشده است.
سسبرون که فارغ التحصیل دانشکده ی علوم سیاسی است، در ۱۳ ژانویه ۱۹۱۳ در پاریس به دنیا آمد. در سال ۱۹۳۴ مجموعه اشعاری با عنوان سیلاب منتشر کرد. اولین رمانش بی گناهان پاریس در سال ۱۹۴۴، در سویس منتشر شد. استعداد و قدرت نویسندگی اش در سال ۱۹۴۸ با انتشار رمان زندان ما خود قلمرویی است که برنده ی جایزه ی سنت بوو شد، به اثبات رسید و نیز نمایشنامه ی نیمه شب است دیگر، دکتر شوایتزر در سال ۱۹۵۰.
سسبرون که هم رمان نویس است، هم مقاله نویس و هم نمایشنامه نویس، بیش تر به موضوع های داغ روز کشورش می پردازد: زندگی کشیش های کارگر در قدیس ها به دوزخ می روند، ۱۹۵۲. جوان های شرور به علت محرومیت ها و فشارهای جامعه: سگ گم شده ی بدون قلاده، ۱۹۵۴، قتل از روی ترحم: دیرتر از آن است که فکر می کنی، ۱۹۵۸ و خشونت های سیاسی کشورش علیه مردمان تیره روز: ساعت گرگ ومیش، ۱۹۶۲.
***
کتاب در هر صفحه و هر فصلش چنان از گفته های جان دار، تکان دهنده، گاه گزنده و گاه نوازش آمیز پر است که آدم به فکر می افتد آن ها را در جُنگی گردآوری کند، ولی چه ضرورتی دارد، کتاب خود جُنگ مفصلی است، فرآورده ای از ضد و نقیض ها، ظلمت و روشنایی، خلاصه ای از «بودن» و «شدن»، از طبیعت، از انسان، از آن چه که ما برایش پا به این دنیا گذاشته ایم و از رسالتی که به عهده ی یکایک ماست.
هدف من از ترجمه ی این کتاب، بازنمایاندن گوشه ای از تاریخ خونین ملتی ستمدیده است، در نیمه ی دوم قرن بیستم به جوان هایی که ماجرای آن هیچ گاه به گوش شان نخورده و به کلی با آن بیگانه اند.

پ. ش.

بخش نخست: جوهر سرخ

۱. موج ها و صخره

رولان پیش از واردشدن به این کافه ای که از آن نفرت داشت، نفس بلندی کشید و هوای تازه را توی ریه هایش فرستاد. رایحه ی تلخ آبجو و دود سیگار بی درنگ او را در خود گرفت؛ به این رایحه، اندکی بوی ادرار ــ توالت در زیر زمین بود ــ و بوی عطر زننده هم اضافه شده بود. پیشخدمت که سرش طاس بود، به شتاب به طرف میز کوچکی رفت، دستمال خیسی روی آن کشید و با لبخندی به نشانه ی آشنایی، رولان را دعوت به نشستن پشت آن کرد. «چرا وانمود می کند مرا می شناسد؟ هرگز همدیگر را ندیده ایم و من حتا حاضر نیستم به صورتش نگاه کنم...» ولی صاحب کافه هم، که شکم گنده ای داشت و دکمه های جلیقه اش باز بود، از پشت پیشخان و از دور به او لبخند زد. هیچ راهی برای نادیده گرفتن این ابراز خودمانی بودن وجود نداشت.
ـ خواهش می کنم یک فنجان چای.
می دانست که چای بدطعم است و توی فنجان زمختی برایش آورده خواهد شد، ولی چه بهتر: نمی خواست از این کافه انتظار دیگری داشته باشد.
صاحب کافه دریچه ای را که زیر پایش بود باز کرد و به سنگینی در اعماق تاریکی فرورفت. رولان بوی هوای حبس شده را حس کرد و با حرکتی شبیه دفاعی کودکانه، شال گردن پشمی خاکستری اش را که زیادی بلند بود و مادرش از زمان کودکی او هر دو سال یک بار یکی برایش می بافت دور گردنش پیچید. توی آینه های دیواری چشمش به قیافه ی لاغر خودش افتاد با چشم های سیاه مخملی، که طره ای مو مثل پرده روی آن ها افتاده بود و شانه های فروافتاده که شال گردن قسمتی از آن ها را پوشانده بود. هیچ دوست نداشت این چهره ی بیگانه را که خیلی با آن چه پیش خودش مجسم می کرد تفاوت داشت، این طور غافلگیرانه ببیند. چهره ای که به خیال خودش همه ی نقطه ضعف هایش در آن منعکس بودند. نگاهش را متوجه نقطه ی دیگری کرد و چشمش به زن کوچک اندامی افتاد که روی نیمکت مجاور نشسته بود و با کمرویی نگاهش می کرد. «اگر از نگاه کردنش پرهیز کنم خیال خواهد کرد تحقیرش می کنم و اگر نگاهش کنم...»
رولان دربرابر همه، به دقت سعی می کرد رفتاری در پیش بگیرد که هرچه کم تر نسبت به آن ها تحقیرآمیز باشد، بی آن که متوجه باشد که تلاش زیاد و چشمگیر برای این کار هم می تواند به همان اندازه تحقیرکننده باشد. ولی او هجده سال بیش تر نداشت و سادگی و بی تکلفی به نظرش بدترین نقطه ی ضعف می آمد.
کمی دورتر از زن روسپی تازه کار، که جز یک فنجان شیرقهوه و یک لبخند چشمداشت دیگری نداشت، مردی مشغول نوشتن بود. کاغذهایش روی نیمکتی با روکش چرم مصنوعی و میز با رویه ی مرمر ساخته گی پخش و پلا بود. مرد چنان زمان و مکان را از یاد برده بود که ضمن نوشتن سرش را می خاراند، انگشت توی دماغش می کرد و مثل سگی که خواب ببیند، غرولندهای کوتاهی می کرد. وقتی قلم از روی کاغذ برمی داشت و نوشته اش را می خواند، چهره ی خشکش با لبخند سبکی روشن می شد. رولان پیش خودش گفت: «نوشته هایی که هیچ کس آن ها را تا آخر نمی خواند. پس این ها از چه راه زندگی می کنند؟ و خود من چه گونه زندگی ام را تامین خواهم کرد؟» دنیا ناگهان به نظرش شهری محاصره شده آمد. دنیا به هر کسی چه راهی برای نان درآوردن نشان خواهد داد؟ گه گاه توی خیابان دچار سرگیجه می شد: این آدم ها کجا می رفتند؟ توی کیف هاشان چی داشتند؟ و توی سرشان چی؟
چندتا میز آن طرف تر، دو مرد لاغر و دو مرد چاق ورق بازی می کردند، گاهی ساکت بودند و گاه همگی با هم حرف می زدند. رولان نگاهش را به پس گردن ستبر یکی از آن ها که پر از رگ های سرخ رنگ بود دوخت و به خود گفت: «او هیچ سوآلی از خودش مطرح نمی کند!» یک لحظه در عالم خیال دنیایی را پیش نظر مجسم کرد که عاری از این آدم های چاق بی خیال باشد... «عالیجناب، همه باید زندگی کنند! ـ من که هیچ لزومی برای این کار نمی بینم.» این جواب معروف به نشاطش می آورد و انتقامش را از این بیستروها، از این آدم های بی سروپا و از همه ی کسانی که قوی تر از او بودند می گرفت. آدم هایی که دست های درشت داشتند... نگاهی به دست های خودش کرد. سفید و ظریف بودند، چنان شبیه دست های مادرش که گاه مامان از سر تفریح دست هایش را با دست های او جفت می کرد، به شکلی که دیگر معلوم نبود کدام دست مال کیست.
صدای هیاهویی شیشه ها، میزها و روسپی تازه کار را لرزاند.
صاحب کافه گفت: «دوباره برگشتند (موقع حرف زدن شکمش تکان می خورد.) اگر ادامه پیدا کند باید کافه را تعطیل کرد، ارنست.»
یکی از گردن کلفت ها بی آن که سرش را برگرداند پرسید: «چه خبر است؟ دانشجوها دارند تظاهرات می کنند.»
صاحب گردن چاق گفت: «... احمق های کوچولو. خشت! من شاه دارم.»
یکی از بازیکن ها با وقار و متانت یک طلبه گفت: «چه مرد قشنگی.»
رولان حس کرد سرخ شده است: «همین ها هستند... همین احمق ها! برویم بیرون و علیه این ها، علیه همه ی این آدم های شکم گنده تظاهرات کنیم!» ولی از جایش تکان نخورد.
موج گذشت؛ گله ای از ماموران پلیس با قدم های شمرده دنبال شان می رفتند. رولان صاحب کافه و بازیکن ها را در شنل و کلاه آبی افراد پلیس مجسم کرد، چه خوب به آن ها می آمد. ساعت با بی اعتنایی تفرعن آمیزی زنگ زد. مرد جوانی که پشت یکی از میزها نشسته و به گیلاسش دست نزده بود، از صدای زنگ ساعت یکه خورد، نگاهی به ساعت خودش انداخت، آن را میزان کرد، آهی کشید و توی آینه ها چشمش به رولان افتاد که او را ورانداز می کرد.
«دخترک نخواهد آمد، دوست بی نوای من... دیدی دارم وراندازت می کنم این قیافه ی بی اعتنا را به خودت گرفتی. زندگی بازی آینه هاست. برای من زیادی پیچیده...» بااین همه، بدون این پیچیدگی، چه دلبستگی ای می توانست به زندگی داشته باشد؟
در سکوتی که دوباره در کافه برقرار شد، رولان صدای بینی بالاکشیدن آهسته ای را شنید. از نو از طریق هزارتوی آینه ها به جست وجو برآمد. در گوشه ای دورافتاده از کافه، زوجی سرانجام از هم جدا شده بودند. زن، مثل مجروحی که به حال خود رها شده و خون از او می رود، گریه می کرد؛ همه ی حربه های دفاعی اش را به کار برده بود. مرد سختگیر و تودار به نظر می رسید. صخره ای بی اعتنا نسبت به این چشمه ی کوچک و رولان از او بدش آمد. با تمام وجود حق را به کسانی می داد که گریه می کردند، حتا پیشاپیش به ضعیف ها، به تحقیرشده ها. دنیا به نظرش به دو بخش تقسیم می شد: ظالم ها و مظلوم ها و او از مدت ها پیش، همدلانش را انتخاب کرده بود. از خودش پرسید: «ولی ژرژ، دوست دوران کودکی اش، که در این کافه ی کارتیه لاتن منتظرش بود؛ جزو کدام دسته به شمار می آمد؟ البته اگر در ردیف شکم گنده ها درنیامده باشد.»
زن جوان آخرین استدلال را به کار برد، باز هم فروتنانه در مواردی کوتاه آمد، کوتاه آمدنی که بیش تر باعث تحقیرش می شد. صورتش را که هرقدر بیش تر مورد بی مهری قرار می گرفت زشت تر می شد، به طرف مرد برگرداند. تا چند روز دیگر، شاید هم تا چند ساعت دیگر زن علاقه به خودش را هم ازدست می داد، دیگر کارش ساخته بود. صخره التفات نکرد نگاهی به او بیندازد؛ با ناشکیبایی حساب وقتی را می کرد که باید باز هم بیهوده تلف می کرد و بی شک به نظرش خیلی نیکوکارانه عمل کرده بود که تا به حال پی کارش نرفته بود؛ ولی از همین حالا دیگر هر دو همان هوا را تنفس نمی کردند.
رولان پیش خود زمزمه کرد: «مردک چه قیافه ی فاتحانه ی کثیفی به خودش گرفته.»
میل مبهمی برای تسلا دادن دخترک در دلش حس کرد. باید بوی اشک می داد... به این بوی غم انگیز فکر کرد، به این لب های ورم کرده و خودش را آدم پستی یافت. بزند چک و چانه ی مرد را خرد کند، بعد هم همه چیز را توی این بیغوله بشکند، آینه ها و بطری ها را یکی پس از دیگری... ولی در آینه ی روبه رویش، جز چهره ی لاغر پسر جوانی فرورفته در شال گردن خاکستری که نگاهش التماس آمیز به نظر می آمد چیزی ندید.
صدای آژیر گوشخراش اتومبیل های پلیس شنیده شد؛ آژیرها ناگهان چنان کرکننده شدند که حتا مردهایی که ورق بازی می کردند سرشان را به طرف صدا برگرداندند. یک نفر در کافه را باز کرده بود.
ـ ژرژ!
ـ رولان!
یک لحظه ساکت رودرروی هم ایستادند و بعد هر دو زدند زیر خنده. این پسربچه هایی که به لباس مردها درآمده بودند چه بامزه شده بودند. آن همه اتفاق ها، جنگی جهانی و بااین همه خود را چنین شبیه هم یافتن... رولان به خودش گفت: «خیلی بامزه است، با این سبیل کم وبیش خرمایی اش و این موهایی که مثل قلم مو روی پیشانی اش افتاده؛ شبیه آس دل شده است! و دندان جلوش که مثل تیغه ی گیوتین به طور اریب شکسته...» چشم تیز ژرژ (چشم چپ) دریافت که نگاه چشم های سیاه روی این دندان متوقف مانده است: «بله، دوست عزیز، سال پیش شکست.»
ـ آن هم در یک کتک کاری.
ـ از کجا می دانی؟
رولان با حرکتی که دست های سفیدش را در معرض دید قرار می داد گفت: «همین طوری.»
ژرژ نگاهی به دست های او کرد و گفت: «تو چاق نشده ای.»
رولان به خودش گفت: «ولی تو، تنومند شده ای. آیا هیچ وقت من یک مرد خواهم شد؟» اگر مردشدن در این بود، او خود را از این اعتمادبه نفس، از این زره نامریی که حتا چهره ی دوستش را خشن می کرد و این سرخ و سفیدی رنگ و رو، بسیار دور احساس می کرد.
ـ چی می خوری؟ ـ حال مادرت چطور است؟ ـ خانه تان کجاست؟ ـ تحصیلاتت به کجا رسیده؟
همدیگر را سوآل پیچ می کردند، پسرها انگار بخواهند نفس تازه کنند، ناچار شدند به سوآل هاشان نظم و ترتیب بدهند.
رولان گفت: «گذراندن دوره ی دانشسرا یا دست کم گرفتن لیسانس.»
ـ می خواهی دبیر بشوی؟ در واقع از این بابت تعجب نمی کنم.
رولان کمی به تندی پرسید: «چرا؟»
ـ همین طوری... شرط می بندم که تو طرفدار پتن بودی.
ـ مادرم بود.
ـ تو چی؟
رولان لبخندزنان گفت: «آه، من... گوش کن، هنوز پنج دقیقه نمی شود که پس از پنج سال همدیگر را دیده ایم و داریم درباره ی پتن و آن دیگری حرف می زنیم! مثل آدم بزرگ ها احمق نباشیم.»
ژرژ دستش را روی بازوی او گذاشت و گفت: «ولی ما هم آدم بزرگ هستیم.»
رولان به صدای بلند گفت: «من نه.»
ژرژ ترجیح داد بخندد و نگاهش شد نگاه یک بیگانه.
رولان با صدایی لرزان پرسید: «ببینم ژرژ، هیچ شده گاهی به مرگ فکر کنی؟»
ـ هیچ وقت.

نظرات کاربران درباره کتاب ساعت گرگ و میش