فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تصویر یک ازدواج

کتاب تصویر یک ازدواج

نسخه الکترونیک کتاب تصویر یک ازدواج به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تصویر یک ازدواج

ویلیام بارتن، نقاش جوان، سه‌پایۀ نقاشی خود را به امید یافتن چشم‌اندازی متفاوت از مناظر بکر و طبیعی به این‌سو و آن‌سو می‌بَرد. و سرانجام تصویری را بر بوم نقاشی‌اش خلق می‌کند که به نمایی ماندگار از زندگی‌اش مبدل می‌گردد. در توالی نسل‌هایی که در «تصویر یک ازدواج» زاده می‌شوند و نقش می‌آفرینند، داستان‌هایی لطیف و دلنشین خلق می‌شود و شکوه بی‌نظیر شور عشق و زندگی، قلب آدمی را تسخیر می‌کند.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تصویر یک ازدواج

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره کتاب

ویلیام بارتن، نقاش جوان، سه پایه نقاشی خود را به امید یافتن چشم اندازی متفاوت از مناظر بکر و طبیعی به این سو و آن سو می بَرد. و سرانجام تصویری را بر بوم نقاشی اش خلق می کند که به نمایی ماندگار از زندگی اش مبدل می گردد.
در توالی نسل هایی که در «تصویر یک ازدواج» زاده می شوند و نقش می آفرینند، داستان هایی لطیف و دلنشین خلق می شود و شکوه بی نظیر شور عشق و زندگی، قلب آدمی را تسخیر می کند.

بخش اول

پنسیلوانیا در ماه ژوئن پر از مناظر زیباست. ویلیام بارتنِ(۱) جوان از زیر یک درخت کهن سال زبان گنجشک، اطراف را بررسی می کرد و نمی توانست تصمیم بگیرد که کدام منظره را نقاشی کند. دستانش را دور زانو حلقه کرد و روی چمن ها نشست. در سمت راستش، رودخانه دِلوِر(۲) جاری بود، جریانی ملایم و به رنگ نقره که از میان زمین های سرسبز می گذشت. در سمت چپش، دره ای قرار داشت که شهر کوچکی در آن پنهان بود و تنها مناره های کلیسا و بام های شیب دار منازل از میان شاخ وبرگ درختان به چشم می آمد. زیر پایش مزرعه ای بود با گاوهایی که در چمنزار می چرخیدند، موج گندمزار، یک انبار غله قرمزرنگ و یک خانه روستایی قدیمی و سنگی. و در زمینهٔ قهوه ای و سرخ خاک، دهقانی زمین را برای کاشت شخم می زد.
ویلیام به غنای اطرافش نگریست و از خود پرسید شاید این مناظر برای یک پردهٔ نقاشی بیش ازاندازه غنی، زیبا و پرشکوه است. آیا در این پرباری و سرشاری نوعی یکنواختی کسالت آور نیز وجود نداشت؟ آری، آن چشم انداز به یک موضوع باروح محتاج بود.
در پاسخ خواستهٔ خود ناگهان ظهور آن موضوع را مشاهده کرد. درِ خانه ای دهقانی گشوده شد و دختری با لباس آبی و پیش بندی سفید، چابک و سرزنده به میان آفتاب آمد که زنگی در دست داشت و با شدت آن را از این سو به آن سو حرکت می داد. صدای زنگ به وضوح تا بالای تپه رسید.
ویلیام از خود سوال کرد: «یعنی ظهر شده؟»
ازآنجایی که همواره می گفت هنگام نقاشی نمی خواهد وقت را بداند، ساعتی به همراه نداشت، ولی فرارسیدن نیمروز نمایانگر این بود که تمام صبح را بدون اینکه کاری انجام داده باشد، گذرانده است.
ویلیام درحالی که احساس گرسنگی می کرد از لابه لای برگ های سبز، بالای سرش را نگریست. صبح به سر رسیده بود و خورشید با وقار در وسط آسمان از ورای درخت به چشم می خورد.
بااینکه کمی از خود شرمنده بود، از جا برخاست. کوله پشتی حاوی رنگ ها و سه پایه تاشو خود را بلند کرد و به سمت خانه دهقانی رو به پایین تپه سرازیر شد، می خواست تقاضای خوردن ناهار کند. شاید در آنجا با فراغت فکری که می یافت، می توانست در نمای نزدیک تری از کلبه، تصویری را بیابد که در گونه گونی مناظر پربار گسترده اطراف، موفق به دیدنش نشده بود.
از چمنزار گذشت و از راه باریکی بین حصاری کوتاه و ناهموار از چوب سرخدار، به دری رسید که دختر از آن به درون خانه بازگشته بود. وقتی نزدیک شد، بوی گوشت گوساله سرخ شده به مشامش خورد و ناگهان به شدت احساس گرسنگی کرد. خواه کار کرده و خواه نکرده بود، می بایست غذا بخورد.
درِ دو نیمه ای را که نیمهٔ بالای آن باز بود، کوبید. کسی به سوی در آمد. ویلیام می توانست صدای سریع و محکم قدم هایی را بر کف سخت راهرو بشنود. صدای قدم ها طوری بود که راه رفتن یک دختر جوان ممکن است پدید آورد. سپس صاحب قدم ها از میان راهرو نیمه تاریک پدیدار شد و مقابل نیمهٔ باز در ایستاد.
دخترک از او پرسید: «چه می خواهید؟»
او همان دختر بود. از پیراهن آبی و پیش بند سفیدش او را شناخت. از نزدیک، پوست گلرنگ وی، چشم های آبی و گیسوان قهوه ای او را دید و مشاهده کرد که بسیار زیباست. دخترک چشمان درشت و آرام خود را مستقیماً به او دوخته و منتظر بود تا ویلیام حرفی بزند.
پس شروع کرد: «می بخشید!... وقتی دیدم که شما زنگ را تکان دادید، ناگهان احساس گرسنگی کردم. منظورم این است که اگر این حرف از طرف یک غریبه احمقانه به نظر نرسد، ممکن است اجازه بدهید غذایی بخورم؟»
صورت جوان و نیمه مردد دخترک جدی باقی ماند. چشمان بی تزویر و ساده او افکارش را بازگو می کرد: «او یک ولگرد نیست. لباس هایش بسیار خوب است و مانند یک ولگرد حرف نمی زند.»
دخترک با تردید گفت: «ما غذا بیرون نمی دهیم.»
ویلیام که فکر دخترک را خوانده بود، خندید.
ـ من آدم بی سروپایی نیستم. حرفه ام نقاشی است و حالا هم برای یافتن سوژهٔ مناسبی به گردش آمده ام. همین. برای غذا هم پول می دهم، البته اگر مایل باشید، به من غذا بدهید.
پوست سرخ و سفید دخترک برافروخت و گفت: «موضوع این نیست... فقط... اصلاً بهتر است در این مورد با پاپا صحبت کنم.»
دختر ناپدید شد و ویلیام درحالی که با لذت به اطراف خود می نگریست، منتظر ماند.
در گوشه و کنار مزرعه، سنگ هایی به رنگ قهوه ای و قرمز سیر به چشم می خورد. خانه روستایی نیز با همین سنگ ها ساخته شده بود و شیارهای فرسوده ای به رنگ طلایی داشت. روی بخاری، قطعهٔ مرمر بیضی شکل حکاکی شده ای نصب بود که روی آن عبارت «تی. اچ. و ام. اچ. ۱۸۰۵»(۳) دیده می شد. شاخه های پربرگ مو شیپوری از سقف آویزان بود، ولی هنوز به گل ننشسته بود.
صدای بلند مردی به گوش رسید: «بفرمایید تو!»
ویلیام با لبخندی به سوی صدا برگشت. دهقانی با ریش خاکستری به طرف در آمد و به صدای بلند گفت: «بفرمایید تو و ناهاری بخورید.»
در پایینی را به ضرب باز کرد و با شلوار جین آبی و قد کوتاهش مقابل ویلیام ایستاد. دکمهٔ یقهٔ پیراهنش باز بود و انبوه موهای سرخ سینه اش را نمایان می کرد.
ویلیام با لحنی تشکرآمیز گفت: «با اجازهٔ شما!» و با خود اندیشید شب که به خانه می رود، این را به عنوان ماجرای تازه ای برای والدینش تعریف خواهد کرد. مادرش خواهد گفت: «چه جالب!» و پدرش تایید خواهد کرد: «کاملاً اروپایی!»
والدینش دهقان های اروپا را بهتر از کشاورزان ایالت خود می دانستند. چند روز پیش، در همین مورد، میان او و پدرش بحث آزاردهنده ای درگرفت و سبب شد که ویلیام برای یافتن سوژه ای جالب برای تابلو جدیدش به سفر برود. ویلیام، ضمن بحث، به پدرش گفته بود که در ییلاق های آمریکا مناظر زیبایی هست که انگار در انتظارند تا نقاشی چون او به سراغشان برود و آن ها را بر پرده نقش کند. ویلیام خود می دانست که داغیِ گفتگو نیمی به خاطر آن است که وی علاقه مند نیست این تابستان نیز به اروپا برود.
پدرش با لحن آرام و مطمئنی که همیشه هنگام صحبت کردن در مورد مسائل هنری به خود می گرفت، دراین باره گفت: «ییلاق های اینجا بدوی و دست نخورده اند. مردم هنوز به اندازهٔ کافی در آن ها زندگی نکرده اند.»
لبخند ناباورانه پدرش او را به این کار وادار ساخته بود. ویلیام نیز بی اندازه سرسخت و لجوج بود، خودش فکر می کرد که به خاطر مادرش باید این طور باشد.
وارد سالن تاریکی شد. خانهٔ سنگی مثل یک سرداب خنک بود.
دهقان صمیمانه گفت: «مستقیم بیایید تو. اسم من هارنزبارگر (۴) است و این خانه هم متعلق به خانوادهٔ هارنزبارگر است. چهار نسل در اینجا زندگی می کرده اند. بچه های ما پنجمین نسل خواهند بود. ما در آشپزخانه غذا می خوریم. مستقیم به جلو، به طرف راهرو، و بعد به چپ بپیچید.»
ویلیام گفت: «متشکرم.»
با وجود چنین مردی خود را در آن خانه کاملاً راحت حس می کرد. ویلیام آدم های ساده را دوست داشت چون آن ها به وی فرصت می دادند که خودش باشد.
به آشپزخانه رسیدند، اتاقی بزرگ با کف سنگی؛ در گوشهٔ دیوار، بخاری عریضی قرار داشت که در وسط آن اجاق خوراک پزی نصب شده بود. بالای آن تکه چوب های بزرگ و روشن بلوط دیده می شد و دود تیرهٔ قهوه ای رنگی از آن برمی خاست. میز ناهارخوری کنار یک پنجره کار گذاشته شده بود و در یک طرف آن، زنی با لباس بلند قهوه ای ایستاده بود و نان می برید. دختر زیبا در جای خود ایستاده و منتظر بود.
آقای هارنزبارگر گفت: «روت(۵)! یک بشقاب دیگر هم بگذار.»
بعد رو به ویلیام کرد و گفت: «بنشینید.»
ویلیام با لبخند کم رنگی از زن پرسید: «شما خانم هارنزبارگر هستید؟»
خانم سرش را به علامت تایید تکان داد. محجوب تر از آن بود که لبخندی بر لب آورد یا پاسخی بگوید.
ویلیام از دخترک پرسید: «و شما باید دوشیزه روت هارنزبارگر باشید؟»
دختر به آرامی پاسخ داد: «بله...»
همگی نشستند و مشغول خوردن شدند. غذا ساده و خوش طعم بود. هیچ کس صحبتی نکرد تا آنکه گرسنگی همه فرو نشست.
ویلیام اندیشید: «انسان ها وقتی گرسنه اند باید این طور غذا بخورند. غذای خوب هر ذائقه ای را به خود می کشد.»
ویلیام در خانهٔ والدینش از صحبت های ضروری و مودبانه لیکن بی فایده ای که سر غذا به میان می آمد، کسل می شد. مثل اینکه غذا به خودی خود ارزش توجه نداشت. ویلیام دوست داشت به جای آنکه ظروف غذا را روی سینی چرخ دار نقره کنار دستش بگذارند، آن ها را روی میز بچینند.
ناگهان آقای هارنزبارگر گفت: «شما اهل همین اطرافید؟»
بشقابش به سرعت خالی شده بود و آن را به همسرش داد تا دوباره پر کند.
ویلیام جواب داد: «خانهٔ من در فیلادلفیاست.»
آقای هارنزبارگر دوباره پرسید: «خانوادهٔ شما آنجا کار می کنند؟»
ویلیام جواب داد: «پدرم صاحب یک شرکت خط آهن است.»
در طول سالیان گذشته هرگز پدرش را مشغول انجام دادن کاری ندیده بود که بتوان آن را «کار» نامید.
آقای هارنزبارگر درحالی که یک ران جوجه را با رغبت و سرخوشی برمی داشت، ادامه داد: «وضع کار خوب است؟»
ویلیام جواب داد: «باید این طور باشد.»
اما دراین باره هرگز از پدرش سوالی نکرده بود. او تصور می کرد که حتماً باید از سود سهام راه آهن پول خوبی عاید شود تا بتوان خانه ای بزرگ و باغ هایی به آن زیبایی، تمیزی و آرامش را اداره کرد. مسلماً پولی که پدرش صرف خرید تابلو می کرد، مخارج گذراندن اوقات وی در پاریس و هزینهٔ کلاس موسیقی خواهرش لوئیز هم ازآنجا تامین می شد. لوئیز زمستان گذشته ازدواج کرده بود و درآمد حاصل از سهام راه آهن می باید مخارج جهیزیه و ازدواج را نیز فراهم کرده باشد.
آقای هارنزبارگر رک و راست گفت: «از این نوع کار سر درنمی آورم.»
در ضمن استخوان های جوجه را می جوید.
ویلیام نگاهش را از او برگردانید. تصادفاً و طبیعتاً چشمانش به چهره ای که آن سوی میز نشسته بود، افتاد. دوباره با خود اندیشید: «به طرزی حیرت انگیز زیباست.» و ناگهان متوجه شد، تصویری که به دنبالش بود، آنجاست. چرا نه؟ در همین آشپزخانهٔ قدیمی و تاریک، بخاری عریض و نمای بخاری به عنوان زمینه، که سایه روشن مرزهای آن یک تابلو آسمانی را با عمق سه بعدی غریبش در ذهن او مجسم می کرد و می خواست با تکنیک خود آن را بپروراند. منتقدان می گفتند که این هدیهٔ غریب او به نقاشی آمریکاست. از زیبایی معمولی دخترانی که دنیایش را احاطه کرده بودند، بیزار بود. لیکن زیبایی این صورت، عادی نبود. استحکامی در روش به هم فشردن آن لب های سرخ وجود داشت و عزم و اراده گرم و روشنی در آن چشمان آبی آرام مشاهده می شد. مجموعهٔ این گونه ها و دهان گرد و صورتی، چانه کامل، پیشانی بلند و بینی صاف به خودی خود بی نقص بود و گرچه در کلِ صورتش چیز فوق العاده ای به چشم نمی خورد، لیکن شخصیت از پس آن ها نمودار بود.
بی پروا تصمیم خود را گرفت. درحالی که رو به او، به پشت صندلی تکیه می داد گفت: «میل دارم تصویر شما را نقاشی کنم...»
همه یکه خوردند و او را نگریستند. آقای هارنزبارگر ران مرغ را روی میز گذاشت.
ویلیام ادامه داد: «این تصویر را در همین آشپزخانه خواهم کشید...»
دخترک با حیرت بانگ زد: «این آشپزخانه!»
ویلیام آزردگی را در صدایش خواند و شتاب نمود تا توضیح دهد:
ـ اینجا برای نقاشی اتاق زیبایی است، نوری که از این پنجره های کوچک می تابد، سایه های قشنگی ایجاد می کند و این بخاری دیواری سیاه اینجاست و شما با آن لباس آبی و پیش بند سفید...
خانم هارنزبارگر گفت: «شما که نمی خواهید او را در لباس های کهنه اش نقاشی کنید؟»
این نخستین بار بود که زن به سخن درمی آمد.
ویلیام جواب داد: «چیزی بهتر از این در تصورم نمی گنجد.»
او مشاهده کرد که آن دو مردد هستند، لیکن تحت تاثیر این تعارفات واقع شده اند. پس درحالی که هرلحظه بیشتر و بیشتر از ته دل خواهان آن تصویر می شد، به آنان فشار آورد.
اصرار کرد: «خواهش می کنم. من همه جا به دنبال چیزی که بتوانم آن را نقاشی کنم، جستجو کرده ام، و آن همین جاست، زیاد مزاحم شما نخواهم شد... وقتی کار می کنید، من هم نقاشی می کنم.»
روت با تردید گفت: «فکر نمی کنم به این کار مایل باشم.»
ویلیام با شوق گفت: «پس آن چیزی را که دوست دارید، بگویید.»
از جا پرید و یک میز کهنه و سنگین را کنار بخاری جلو پنجره هل داد. «آنجا می توانید بایستید و گل های آفتابگردان را در سبد بگذارید. نه، شما باید یک قرص نان را ببرید.»
روت کمی مردد شد. خوشش آمد، لیکن از پدرش به مادرش نگریست.
پدرش با صدای بلند خود گفت: «من اهمیتی نمی دهم. شعارم این است که زنان را در کار خود آزاد بگذارید. باید به مزرعه ام برگردم. خب روزتان خوش، آقا.»
ویلیام با شادی جواب داد: «روز خوش.»
می دانست که زنان را می تواند ترغیب نماید، پس گفت: «ببینید، این طوری.»
بازوی دختر را گرفت و او را به آرامی به سوی میز برد و گفت: «این طور.»
با تماس های سریعی بر شانه ها و سر و دست هایش به او حالت داد.
خانم هارنزبارگر از آن سوی میز بدون ادای سخنی به او خیره شده بود. ولی ویلیام او را نمی دید. چیزی را در چشمان دخترک می نگریست. شرم و خجلت از میانشان طلوع می کرد و آن را تر می ساخت دهان شیرینش را انحنا می داد و لبانش را می لرزانید.
زمزمه کرد: «چرا، شما... شمای دوست داشتنی...»
به سوی در شتافت و جعبهٔ رنگ و سه پایه اش را آورد و بوم نقاشی را سوار کرد. از او خواهش کرد: «حرکت نکنید. تغییر وضع ندهید!»
و شروع به نقاشی کرد.
***
... ویلیام ناگهان با بی میلی دریافت که فضای آشپزخانه رو به تیرگی می رود. تمام بعدازظهر را نقاشی کرده بود بدون اینکه به چیزی بیندیشد، حتی به دخترک که مقابلش ایستاده بود. دو بار خانم هارنزبارگر به سوی در آمده و به آن دو خیره شده و باز رفته بود. او سخنی با دختر نگفته بود، لیکن در سایه روشن بعدازظهر فقط بر اثر مشاهده پریدگی رنگ ها کار خود را متوقف ساخت. قلم مو را به زمین گذاشت و سپس به یاد دختر افتاد.
به صدای بلند گفت: «آه، چقدر من بی ملاحظه ام!»
دیگر او را می دید که صبورانه در حالت خود ایستاده است.
ـ حتماً خیلی خسته شده اید؟
دخترک زمزمه کرد: «اگر کاری انجام ندهیم، خسته نمی شویم.»
سپس منتظر شد. نمی دانست بعد چه پیش می آید.
ویلیام به تندی گفت: «ولی بی کار ایستادن کسالت آور است.»
بوم نقاشی اش را می نگریست؛ جزئیات آن را امتحان می کرد؛ مجذوب آن شده بود. با خود می اندیشید: «چقدر خوب شده، خیلی خوب.» و از نشان دادن آن به پدرش احساس غرور خواهد کرد. ولی تا وقتی تمام نمی شد، ریسک نمی کرد و آن را در معرض دید آن دو چشم نقاد قرار نمی داد.
پرسید: «می توانم تابلو را امشب اینجا بگذارم؟ تا وقتی تر است، نمی خواهم آن را این طرف و آن طرف بکشانم.»
دخترک جواب داد: «هر طور میل شماست.»
ویلیام پرسید: «چطور می توانیم آن را جایی بگذاریم که سر راه نباشد؟»
دخترک گفت: «فکر می کنم بهترین جا اتاق پذیرایی باشد.»
با اندام زیبای خود محکم در طول کف ناهموار اتاق به راه افتاد. درحالی که ویلیام به دنبالش بود، وی را از میان راهرو باریکی تا اتاقی دایره شکل که پرده هایش را کشیده بود، راهنمایی کرد. شمعی روی میز افروخت و ویلیام اثاثیهٔ تیره رنگ و سنگین و تصاویر نقاشی شده گذشتگان آنان را بر دیوارها مشاهده کرد.
دخترک گفت: «کسی اینجا نمی آید.»
ویلیام پاسخ داد: «من فردا برمی گردم.»
همان طور که سه پایه اش را سوار می کرد، نگاهی سریع به اطراف این اتاق باورنکردنی انداخت، و با خود گفت: «امشب سر شام آن را هم شرح خواهم داد.»
لیکن وقتی دوباره وارد آشپزخانه شد، اندیشید: «اینجاست که زیباست. به خاطر اینکه کسانی در آن زندگی می کنند. وقتی مردم اتاقی را برای استفادهٔ روزانه آماده می کنند، آنجا بر اثر طراحی آنان زیبا می گردد.»
وقتی قلم موهایش را پاک می کرد گفت: «از این اتاق خوشم می آید.»
درحالی که کار می کرد، دخترک ایستاده بود و تماشا می کرد. سپس به وی نگریست و پرسید:
ـ از این آشپزخانه کهنه؟!
ویلیام جواب داد: «بله، همین آشپزخانه کهنه.»
وقتی رنگ هایش را کنار می نهاد، لبخند زد. آیا شرح دادن علت زیبایی برای او ارزش داشت؟ به این نتیجه رسید که نه. به علاوه، چرا چیزی را که خود او به وفور در اختیار داشت، شرح دهد. با تحسینی تازه به چهره او نگریست و به چشمان دخترک لبخند زد. سپس کیف دستی اش را برداشت و روی شانه انداخت و گفت: «خداحافظ.»
دخترک در جوابش خفیف ترین لبخندها را بر لب آورد و وقتی ویلیام آن را دید، دریافت که برای نخستین بار تغییری در پاکی و آرامش سنگین صورت وی مشاهده می شود.
درحالی که تحت تاثیر حالت وی قرار گرفته بود، ایستاد و گفت: «تا فردا.»
دختر سخنی نگفت ولی با لبخندی که بر صورتش بود، همان جا ایستاد.
ویلیام دور شد، نگاه او به روشنی تصویری که تا نیمه کشیده شده بود، در ذهنش ماند.
در تمام راه تا منزل در آن لبخند تعمق می کرد. آیا می بایست آن را در چهره ای که تصویر کرده بود، بیاورد؟ خلاف آن تصمیم گرفت: «نه. با همه زیبایی لبخند روی لبانش، وقار او زیباتر بود.»
آن قدر غرق در تفکرات خود بود که وقتی وارد خانه پدرش شد، آنجا به نظرش ناآشنا و دور از ذهن رسید. لیکن این همان سالنی بود که سال ها در طول زندگی اش از آن داخل و خارج شده بود. دری گشوده شد و پیش خدمتی بی صدا رسید و کوله پشتی و عصایش را گرفت.
ـ قلم موهایتان را بشویم آقای ویلیام؟
ویلیام مردد شد. همیشه در مورد قلم موهایش تنبلی می کرد و مدت ها پیش به مارتین پیر یاد داده بود که آن ها را پاک کند. اما آن شب بدون هیچ دلیلی دلش می خواست خودش آن ها را پاک کند.
ـ متشکرم، خودم این کار را می کنم. می خواهم به یکی دوتایشان نگاهی بیندازم.
ـ بسیار خب آقا، آن ها را برایتان می آورم بالا.
ـ خودم می برم بالا، ممنونم.
ساک را پس گرفت و از پله ها که تا انحنای بزرگی در بالای سه رشته پلکان پیچ می خورد، بالا رفت. در آن بالا اتاق خواب و اتاق کارش قرار داشت. نقاشی هایی را که از اوان کودکی در هشت سالگی کشیده بود، آنجا آویخته بود. آن ها را آنجا نگاه می داشت و به خوبی می دانست که پدرش هیچ یک از آن ها را به اندازهٔ کافی برای نصب در گالری جناح جنوبی ساختمان مناسب و خوب نمی داند. پدرش با همان حساسیت همواره می گفت: پسرم! تو یک روز تابلویی برای من خواهی کشید.»
ـ نمی دانم آیا روزی می رسد که بتوانم این کار را بکنم یا نه، پدر!
و آن پیرمرد محترم مصرانه گفت: «البته، البته که می توانی.»
و با تردید و به طور خصوصی با همسرش به نجوا می گفت: «ویلیام تکنیک دارد، هنریتا. لیکن هنوز منبع الهام بخش خود را نیافته است...»
خانم بارتن با لحن همیشگی خود جواب می داد: «فقط امیدوارم وقتی آن را می یابد، از نوع واقعی باشد.»
در آن اتاق، ویلیام از احساس گیجی غریب خود آگاه شد. خیلی خسته بود. هرگز در گذشته با استقامت و ساعات متمادی نقاشی نکرده بود. سابقاً هیچ چیز نمی توانست باعث شود که او گذشت زمان و خستگی را از یاد ببرد. با حیرت و نیمی هیجان زده اندیشید: «به من الهام شد.» از خود پرسید: «آیا همین بود که چیز تازه ای در هنرش به شمار می رفت؟ چیزی که تمام کارهای سابقش مقدمه ای برای آن محسوب می شد؟» رفته رفته در خود احساسی از قدرت در حال شکفتن می یافت. شاید در پایان، جوهر وجود خود را شناخته بود. مطمئناً آن روز، سریع، راحت و بااطمینان نقاشی کرده بود. آیا خوب نشده بود؟ در آن هنگام آرزو می کرد ای کاش تصویر را با خود برگردانده بود. دلش می خواست آن را بررسی کند و ببیند آیا واقعاً خوب شده است؟ یا صرفاً سادگی موضوع وی را فریفته است؟ رفته رفته برای فرارسیدن فردا بی قرار شد. می ترسید مبادا فریب خورده باشد.
در گیرودار بی اطمینانی خود تصمیم گرفت که مطلقاً سر میز شام سخنی بر زبان نیاورد. از تجربه اش صحبتی نخواهد کرد. نمی توانست تحمل کند که از آن سخن بگوید. با شوری ناگهانی که یکی از خصوصیاتش غلبه شک و تردید نسبت به خود بود، این تصمیم را اتخاذ کرد. اگر اصلاً موضوع ارزشی نداشت چه می شد؟
از تصمیم خود شادمان شد. وقتی به طبقهٔ پایین می رفت، خواهرش لوئیز و شوهرش مونت رز هابرد(۶) را که بی خبر از فیلادلفیا وارد شده بود، ملاقات کرد. می دانست که آن ها پس از یک ماه عسل طولانی در ایتالیا، به نیویورک بازگشته اند. ولی اولین ملاقات آن ها برای پایان ژوئن ترتیب داده شده بود، به طوری که والدین آن ها همراه لوئیز به بار هاربر(۷) بازگردند. روی پله ها صدای بلند لوئیز را شنید:
ـ بله. ما عاشق ایتالیا شدیم، این طور نیست مونتی؟
زمزمه ای پاسخ مونتی را رسانید. ویلیام شوهر خواهر خود را دوست نداشت و به خود زحمتی نمی داد تا علتش را پیدا کند. مردی قدبلند و خشک و شیک پوش. مونتی همیشه تزئین خوبی برای زمینه یک تصویر بود، ولی هرگز نقشش از آن حد خارج نمی شد. معمولاً ویلیام وقتی به گونه های صاف و رنگ پریده و سبیل تیره رنگ او می اندیشید، از رفتن آن ها به ماه عسل متحیر می شد «آیا زنی می توانست با مونتی به ماه عسل برود؟ اما علاوه بر آن، مگر کسی می توانست با لوئیز به ماه عسل برود؟» شاید مشکل می شد به آن موضوع اندیشید و لبخند نزد. وی از این کار پرهیز کرد.
با حالتی از بی احترامی وارد اتاق پذیرایی سفید و زرنگار مادرش شد. در این لحظه تمام اطراف آن ها مانند پرده های نقاشی آبرنگ مضحک قرن هجدهم به نظر می رسید. سپس مادرش سخن گفت و توجه او به جزئیات از میان رفت.
ـ دیر کردی، ویلیام!
ـ متاسفم، مادر!
گونهٔ خواهرش را بوسید و سری برای مونتی تکان داد.
ـ خب لوئیز! حالت چطور است مونتی؟
مونتی سر صاف و سیاهش را خم کرد و لوئیز دست هایش را تکان داد. تقریباً زیبا به نظر می رسید. مختصر رنگ زرد و پریده اش تحت تاثیر لباس شب قرمز تیره بهبود یافته بود. خانم بارتن از روی صندلی برخاست و گفت: «ویلیام، بازویت را به من بده.»
و درحالی که به سمت در حرکت می کردند، پرسید: «کجا رفته بودی، ویلیام؟»
ـ کار می کردم مادر!
در همان لحظه از گفتار خود پشیمان شد. چرا به مادرش گفت که کار می کرده است. حالا سوال می کند که کجا و از چه نقاشی می کرده. تمام چیزهایی که او علاقه مند به ابرازش نیست.
ـ کار می کردی؟ کجا؟
ـ توی دهکده.
ـ چیزی آنجا پیدا نمی کنی.
ویلیام رنجیده خاطر شد: «درهرحال، پیدا کردم.»
ـ چه چیز؟
ـ یک خانهٔ روستایی قدیمی.
ـ تپه؟ یک چیز رنگارنگ؟
ـ نه مادر، ترکیب خوبی داشت.
مادر جوابی نداد، چون به صندلی اش رسیده بود و می ایستاد تا جایش را مرتب کند.
ـ تو، لوئیز! سمت راست پدرت بنشین. حالا دیگر یک خانم متاهل هستی! ویلیام کنار خواهرت بنشین. و مونتی شما به تنهایی در آخر میز می نشینید. هارولد(۸) تو به شراب دست نزن. می بینم که مارتین(۹) یک لیوان جلوی تو گذاشته. اگرچه من صریحاً گفته ام که این کار را نکند، مارتین!
ـ بله خانم.
پیش خدمت لیوان را برداشت و خانم بارتن آهی کشید و نشست.
مادرش او را فراموش کرده بود. ویلیام حین صرف سوپ و ماهی با آسودگی به این موضوع اندیشید. مادر سوالاتش را مثل تیرهای پرتاب شده متوجه لوئیز و مونتی کرد. با ابرام و پافشاری ظریفی آنان را ترغیب می نمود تا به جواب هایی که خواهانش بود، دست یابد.
ـ لوئیز آیا در ونیز به کلیسای سن مارک(۱۰) هم رفتی؟ منظورم روز یکشنبه است. البته روزهای دیگر تنها محل اجتماع توریست ها به شمار می رود. اما در مورد عبادت،... من همیشه می گویم هیچ کس نمی تواند معنی واقعی کلیسا را بداند مگر اینکه آنجا عبادت کند. خب، من زنی مذهبی هستم و تو نیستی لوئیز. چیزهای زیادی از دست خواهی داد. امیدوارم تاثیر تو او را بدتر نکند مونتی. آن ها چه بود که می گفتی؟ نه، من با تمام آن ها مخالفم. مراسم و سنگ ها هیچ ربطی به یکدیگر ندارند. تازه می ترسم که چوب ها هم مستعد مرطوب شدن باشند. شما باید در نیویورک خانه ای روحانی بیابید لوئیز.

درباره نویسنده

پرل سیدنستریکرباک در سال ۱۸۹۲ در ویرجینیای آمریکا به دنیا آمد. او ششمین فرزند یک میسیونر بود و بیشتر مدت عمر خود را در چین گذراند و مکان وقوع ماجراهای اکثر کتاب های او نیز در همین کشور است. از آن میان می توان به مشهورترین کتاب او خاک خوب اشاره کرد که در سال ۱۹۳۱ به تحریر درآمد و باک بعداً دو کتاب دیگر به نام های پسر وانگ لونگ (۱۹۳۲) و خانواده ازهم پاشیده (۱۹۳۴) در دنباله کتاب خاک خوب نوشت. سایر آثار او عبارت اند از: مادر (۱۹۳۴)، در غربت (۱۹۳۶)، فرشته عصیانگر (۱۹۳۶)، قلب مغرور (۱۹۳۸)، نسل اژدها (۱۹۴۲)، چین سیاه وسفید (۱۹۴۶) و گل پنهان (۱۹۵۲).
باک در سال ۱۹۳۲ جایزه پولیتزر و در سال ۱۹۳۸ جایزه ادبی نوبل را دریافت کرد و در سال ۱۹۷۳ درگذشت.

نظرات کاربران درباره کتاب تصویر یک ازدواج

متاسفم که کتاب خاک خوب یا به عبارتی زمین خوب و دیگر رمانهای ارزشمند این نابغه در فیدیبو وجود نداره
در 1 سال پیش توسط حمیدرضا عقابی
من هم همینطورواقعا متاسفم بله چه خوب میشد اگر کتاب خاک خوب که برنده جایزه نوبل بود هم دراینجا میبود
در 11 ماه پیش توسط m f
من کتاب باد شرق باد غرب و کتاب آخرین ملکه چین رو پیشنهاد میدم. خیلی فوق العاده هستن
در 5 ماه پیش توسط لیلا حامدی