فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تابستان آن سال

کتاب تابستان آن سال

نسخه الکترونیک کتاب تابستان آن سال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تابستان آن سال

جک بدون اینکه بداند کجاست، از خواب بیدار شد و نگاهی به دور و اطرافش انداخت. چیزی احساس نمی‌کرد و حتی مطمئن نبود که هنوز نفس می‌کشد یا نه. من مرده‌ام؟ یعنی همین بود؟ جکی همان‌طور که خودش را روی تخت کنار دست پدرش سُر می‌داد، گفت: «پاپ. پاپ.» جک برگشت و گونه‌های گوشتالو و چشم‌های قهوه‌ای روشن او را دید. جک موهای ضخیم و پرپشت پسرش را نوازش کرد. موهای خودش هم همین‌قدر ضخیم و پرپشت بود؛ تا اینکه بیماری حتی این را هم از او گرفت. جکی سعی کرد از روی کنجکاوی لوله اکسیژن را از داخل بینی پدرش بیرون بکشد؛ اما او دست پسرش را به سمت دیگری هدایت کرد و دست او را میان دست‌های خود گرفت. لیزی با داروهای جک آمد تو و آن را داخل سرم تزریق کرد. سرم نیازهای غذایی و آبی جک را تأمین می‌کرد. در حال حاضر نمی‌توانست غذاهای جامد بخورد. لیزی به او گفت: «همین الان بچه‌ها را رساندم مدرسه.» جک گفت: «میکی؟» لیزی شکلک درآورد. تابستان سال آینده دخترشان، میشل، شانزده ساله می‌شد و از زمان نوجوانی همین‌طور سرکش بود. او به‌شدت درگیر نوازندگی گیتار بود و روی آهنگ‌سازی و موسیقی کار می‌کرد، شلخته‌وار لباس‌های دم‌دستی می‌پوشید و شب‌ها یواشکی از خانه می‌زد بیرون، بی‌آنکه توجهی به کتاب‌های درسی‌اش بکند. لیزی گفت: «دست‌کم سروکله‌اش برای امتحان حساب پیدا شد. تصور می‌کنم درخواست بی‌جایی بود اگر توقع داشتیم در امتحان قبول شود. وجه مثبت قضیه این است که در درس «نظریه موسیقی» نمره الف گرفت.»

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تابستان آن سال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۴

جک در تقویمش تاریخ بیست و چهارم دسامبر را خط زد. تنها یک نامه باقی مانده بود که بنویسد. نامه را داخل کشوی میز گذاشت؛ با عدد هفت بر روی پاکت. پس از مرگش لیزی آن ها را خواهد خواند. جک امیدوار بود که دست کم تا حدودی لیزی را دلداری بدهد. در واقع نوشتن نامه ها باعث شده بود جک مقداری تسکین پیدا کند و روی اموری تمرکز کند که در زندگی اهمیت دارند.
زمانی که بقیه افراد خانواده رفته بودند تا نمایش کوری را در مدرسه ببینند، مادرزن جک، بونی(۱۳)، پیش او مانده بود. لیزی با اقتدار و قاطعیت میکی را مجبور کرده بود که همراهشان برود. بونی چای درست کرده بود و سپس با کتابی کنار جک مستقر شده بود. در همین فاصله جک روی صندلی ای کنار پنجره نشسته بود و چشم انتظار ون بود تا با لیزی و بقیه برگردد.
سامی به او سری زد و در حالی که برف را از روی پوتینش می تکاند، کلاه کاموایی اش را برداشت و موهای بلند و درهم برهمش ریخت بیرون. کنار دست جک نشست و هدیه ای به دستش داد. جک هم زمان با بازکردن بسته، متعجب نگاهی به او کرد.
پنج تا بلیط بود برای دیزنی ورلد(۱۴) که برای سال آینده اعتبار داشت.
سامی شانه جک را گرفت و گفت: «انتظار دارم تو و خانواده، خودتان را به آن جا برسانید.»

نظرات کاربران درباره کتاب تابستان آن سال

عالیه کتاب داستانی سرشار از عشق و از خودگذشتگی یک جورایی کتاب با من پیش از تو برابری می کنه
در 2 سال پیش توسط gol
داستانی خواندنی
در 2 سال پیش توسط سهیل ورشوی
داستانی پر کشش و جذاب اما سطحی مثل یک سریال کتاب خیلی جذابیه و ادم رو رها نمیکنه اما داستانش کاملا قابله حدسه و باعث تفکر انسان نمیشه
در 1 سال پیش توسط mch...n99
این کتاب عالیه👌👌سرشار از امید و ایمان و باور
در 2 ماه پیش توسط ستاره خلیلی
داستان قشنگی بود. اوایل داستان خیلی غمگین و ناراحت کنندست اما بتدریج امید بیشتر و بیشتر میشد و با لبخندشیرینی داستان به پایان می رسه
در 2 سال پیش توسط sheema ban
داستان جالب و پرکششی بود ، رابطه پدر و دختر نوجوان زیبا به تصویر کشیده شده بود .
در 1 سال پیش توسط Ahdieh Shokrzadeh