فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب محو و مات

کتاب محو و مات

نسخه الکترونیک کتاب محو و مات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب محو و مات

هر وقت مادر لب به اعتراض باز می‌کرد پدر آینده‌ی تو رو بهونه قرار می‌داد و هزار و یک حدیث دیگر. خلاصه روزگار به ما وفا نکرد و چهره‌ی دوم خودشو به ما نشون داد و اون روز شوم فرا رسید. تو تازه یک سالت تموم شده بود. پدر برای تجارت دست به ریسک بزرگی زد ولی متأسفانه برعکس همیشه بردی در کار نبود. پدربازنده شد و چه باخت وحشتناکی! همه‌ی زندگی ما رو هم نابود کرد. تا اومد جلو فاجعه رو بگیره فرش‌های زیرپامون رو هم طلبکارها بردند. بیچاره پدر! تحمل این وضعو نداشت. نسل در نسل ثروتمند زندگی کرده بود و حالا جز یک سری وسایل کم ارزش و یک ماشین مدل پایین و یک قطعه زمین به درد نخور توی مازندران چیزی براش باقی نمونده بود. اون همه خونه و آپارتمون، ویلا، کارخونه و چیزهای دیگه رو بر اثر یه بی‌احتیاطی از دست داد و این خیلی براش سنگین بود. قلب بیمار پدر تاب نیاورد و در اثر سکته‌ی قلبی از دنیا رفت. طفلک مادر! مثل مرغ سرکنده شده بود. مونده بود با این همه مصیبت چه کند. چه اقوام پدری و چه اقوام مادری انگار که همه‌ی ما جزام گرفته بودیم. همه از ما دوری می‌کردند. از ترس این که مبادا ما از اونا طلب پول کنیم، حتی عار داشتند ما رو فامیل خود به حساب بیارن. هنوز چهلم پدر تموم نشده بود که مادر مقدار وسایلی رو که برامون باقی مونده بود داخل یه وانت ریخت و بدون مشورت با کسی راهی رامسر شدیم، البته اگر پدر و مادرِ، مادر در قید حیات بودند ما تا این حد سختی نمی‌کشیدیم. وقتی که به مقصد مورد نظر رسیدیم شیرین به گریه افتاد و با بغض گفت: «ما قراره توی این یه اتاق زندگی کنیم!؟» دقیقاً یادم مونده که مادر چه قدر خونسرد و با آرامش جواب داد: «بله. خدا رو شکر کن که همین یه اتاق رو هم داریم، وگرنه باید کنار خیابون می‌خوابیدیم.»

ادامه...

بخشی از کتاب محو و مات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

منظره غریبی بود! درست مثل نقاشی کودکی هایمان، که کوه ها برفراز آسمان می نشستند. کوه ها و تپه های سرسبز و زیبا، خطه ی مازندران با آن استواری ازلی و شکوه ابدی اش، در دل آسمان جا خوش کرده بود و ابرهای نرم و لطیف را به زیر یوغ ابدی اش کشیده بود. هدیه ای ازلی که مادر طبیعت به مردم سخت کوش این دیار ارزانی کرده است.
چه هوایی! باد به شدت می وزید. صدای زوزه ی باد در لابه لای شاخه ها به مانند آوای غمناکی بود که خود به خود آدم را کسل می کرد. سرتاسر آسمان را ابرهای سربی رنگ و تیره در بر گرفته بود، و آسمان هر لحظه خیال باریدن داشت. دل من هم بی شباهت به آسمان نبود. فقط تلنگری براحساسم نیاز بود تا ابرهای غمگین دلم شروع به باریدن کند. این روزها انگار که دلتنگی من پایانی نداشت. آینده برایم مبهم و سر در گم شده بود.
میان دو راهی انتخاب گیر کرده بودم. دلم می خواست نروم ولی عقلم مرا وادار به رفتن می کرد. هرگز تا به این حد خود را در تصمیم گیری عاجز و ناتوان ندیده بودم. در این لحظات نیاز به کسی داشتم که سیر با او درد دل کنم و انگار این بار خداوند زود به ندای قلبم گوش سپرد، چون طولی نکشید که شهلا خواهر کوچکم با تبسم شیرینی که بر لب داشت وارد اتاق شد و گفت: «باز که غرق شدی توی فکرو خیال!»
در حالی که لبه ی تخت خوابم برای او جا باز می کردم گفتم: «تو بگو، اگه جای من بودی چی کار می کردی؟»
ـ اگر جای تو بودم، به جای فکرو خیال الکی وسایل سفرمو آماده می کردم.
از خونسردی او کمی احساس آرامش کردم: «مادر هنوز برنگشته؟»
ـ نه. حالا، حالاها برنمی گرده. تنها جایی که مادر رو خیلی نگه می داره ختم رفتنه. تا به جای همه گریه نکنه دلش آروم نمی گیره. بعضی وقتا با خودم فکر می کنم این همه اشک رو از کجا میاره!
ـ خیلی نگرانش هستم شهلا! واقعاً موندم چی کار کنم. ای کاش می پذیرفت که با من به تهران بیاد.
شهلا اخم هایش درهم فرو رفت و با ناز همیشگی که داشت گفت: «بی انصافی می کنی! مگر من و شیرین کنار اون نیستیم؟! تو فکر می کنی ما مادرو تنها می ذاریم؟ فراموش نکن مادر ما هم هست. به همون اندازه که تو دوستش داری برای ما هم عزیزه. تو فقط به درسَت فکر کن نه چیز دیگه ای. مادرو به ما بسپار، و خیالت از بابت اون آسوده باشه. اگر از من می شنوی دیگه اسم تهرانو پیش مادر نیار.»
ـ من مطمئنم اگر تو و شیرین باهاش صحبت کنید حتماً راضی می شه که با من به تهران بیاد.
ـ باز که برگشتی سر جای اولت پسر جان! چرا اونو به حال خودش نمی ذاری؟! بذار این آخر عمری رو هر طور که دوست داره زندگی کنه. این آرامش حق اوست. تو حق نداری این آرامش و آسایش رو ازش سلب کنی.
ـ چه حرفایی می زنی؟! همین زندگی که در این جا داره می تونه اون جا هم داشته باشه.
ـ اشتباه تو در اینه که نمی دونی مادر چه­قدر به این خونه دل بسته. این ویلای سرسبز رو با دنیایی عوض نمی کنه. سکوت و آرامشی رو که در این جا داره در هیچ کجای دنیا نمی تونه داشته باشه. اشتباه نکن شنتیا! مادر فقط در این جا راحته. می بینی که فقط سالی یه بار سر مزار پدر می ره، تازه وقتی که برمی گرده به قول خودش یک هفته طول می کشه تا دود و دم تهرانو از ریه هاش پاک کنه. مادر به این آب و هوا انس گرفته. اون وقت تو می خوای این وابستگی رو ازش بگیری؟ بهتره به جای این که بشینی و مدام به مادر فکر کنی کمی هم به آینده ی خودت فکر کن.
ـ نمی تونم. به من حق بده که نگران باشم.
ـ شنتیا! چرا مثل پسرای لوس حرف می زنی؟! فکر کن دوباره داری به خدمت سربازی می ری. بازَم می خواستی مادرو با خودت به پادگان ببری؟ در ضمن این رو بدون که مادر هرگز دوست نداره به گذشته اش برگرده. و تهران ره آوردی جز خاطرات گذشته براش نداره.
ـ گذشته! گذشته! گذشته! پس چرا چیزی از این گذشته به منم نمی گید.
ـ هر وقت موقع اون رسید خودت همه چیزو می فهمی.
ـ می دونی شهلا! امروز حالم طوری شده که برای خودم نیز غریب و ناشناخته­َس. دلم می خواد همه چیزو از گذشته بدونم. از آن روزهایی که پدر زنده بود، و این که چرا هرگز کسی در این باره با من حرف نمی زنه! شهلا! تو رو به خدا، تو این سکوتو بشکن. مادر که همیشه از زیر این راز شونه خالی می کنه. فکر می کنم امروز وقت اون رسیده باشه که منم از گذشته چیزهایی بدونم. واقعاً می خوام بدونم چرا مادر از گذشته گریزونه. چرا نمی خواد این مهر سکوت رو بشکنه.
ـ مطمئن باش گذشته چیز خاصی نداره که نیاز به گفتن داشته باشه. غیر از این که غصه هاتو زیاد کنه چیزی عایدت نمی شه. اگر می بینی مادر از گذشته با تو حرف نمی زنه تنها دلیلش اینه که نمی خواد به اون روزا برگرده و روحیه ی خودش رو خراب کنه. مطمئن باش اگر نکته ی مثبتی در اون بود حتماً برات بازگو می کرد. تو هم از من نخواه که اصلاً حوصله ی گفتن ندارم.
ـ ببین... امروز تا همه رو از زیر زبون تو نکشم ول کن نیستم. یالا که داداش خوشگل و خوش تیپت منتظره.
ـ برو بابا! وقت گیر آوردی؟!
ـ نه، خواهر خوب و مهربونم رو گیر آوردم که مطمئنم دل برادر یکی یکدونه شو نمی شکنه. نه، اصلاً دلت می یاد این شاه پسر رو بذاری تو خماری!
ـ ای زبون باز!
ـ باور کن خسته شدم از بس توی مرز ندونستن دست و پا زدم. یه وقتایی فکر می کنم اگه گذشته ی مادر سیاهه باعث و بانی اون منم.
ـ فکر بی خود می کنی، اصلاً هیچ ربطی به تو نداره.
- پس بگو و خلاصَم کن.
- این جوری که تو با اون چشای درشت و خوشگلت به من زُل زدی و با نگاه التماس می کنی مگه چاره ای هم دارم، البته گفته باشم فقط خلاصه می کنم، مختصر و مفید.
ـ نه، خواهش می کنم. می خوام تلخ و شیرین همه چیز رو بدونم. من باید بدونم چرا ما به این جا سفر کردیم، در صورتی که در این جا هیچ کس و کاری نداریم. اصلاً چرا مادر با همه ی فامیل قطع رابطه کرده؟ شهلا تو رو خدا این گره های مبهم گذشته رو برای من باز کن.
ـ می گم، ولی وارد جزئیات نمی شم. چون اعصابم به هم می ریزه. خوشا به حالت! اون وقتا اون قدر بچه بودی که از دنیا چیزی نمی فهمیدی. روز تولدت مثل پرده ی سینما جلو چشامه. من ده سالَم بود و شیرین چهارده ساله؛ از این که خداوند یه پسر کاکل زری و خوشگل به ما عطا کرده بود همه خوش حال بودیم و بیشتر از همه پدر از این موضوع خوش حال بود. مادر که اون روزها بیشتر از همیشه احساس خوشبختی می کرد به این می اندیشید که حتماً با تولد تو پدر کمتر خونه رو ترک می کنه.
این رو دیگه می دونی، پدر یکی از تاجرای برجسته و متمول تهران بود. متاسفانه نه تنها تولد تو هیچ تاثیری توی رفتارش نذاشت بلکه نسبت به پول حریص تر شد. هر وقت مادر لب به اعتراض باز می کرد پدر آینده ی تو رو بهونه قرار می داد و هزار و یک حدیث دیگر.
خلاصه روزگار به ما وفا نکرد و چهره ی دوم خودشو به ما نشون داد و اون روز شوم فرا رسید.
تو تازه یک سالت تموم شده بود. پدر برای تجارت دست به ریسک بزرگی زد ولی متاسفانه برعکس همیشه بردی در کار نبود. پدربازنده شد و چه باخت وحشتناکی! همه ی زندگی ما رو هم نابود کرد. تا اومد جلو فاجعه رو بگیره فرش های زیرپامون رو هم طلبکارها بردند. بیچاره پدر! تحمل این وضعو نداشت. نسل در نسل ثروتمند زندگی کرده بود و حالا جز یک سری وسایل کم ارزش و یک ماشین مدل پایین و یک قطعه زمین به درد نخور توی مازندران چیزی براش باقی نمونده بود. اون همه خونه و آپارتمون، ویلا، کارخونه و چیزهای دیگه رو بر اثر یه بی احتیاطی از دست داد و این خیلی براش سنگین بود.
قلب بیمار پدر تاب نیاورد و در اثر سکته ی قلبی از دنیا رفت. طفلک مادر! مثل مرغ سرکنده شده بود. مونده بود با این همه مصیبت چه کند. چه اقوام پدری و چه اقوام مادری انگار که همه ی ما جزام گرفته بودیم. همه از ما دوری می کردند. از ترس این که مبادا ما از اونا طلب پول کنیم، حتی عار داشتند ما رو فامیل خود به حساب بیارن.
هنوز چهلم پدر تموم نشده بود که مادر مقدار وسایلی رو که برامون باقی مونده بود داخل یه وانت ریخت و بدون مشورت با کسی راهی رامسر شدیم، البته اگر پدر و مادرِ، مادر در قید حیات بودند ما تا این حد سختی نمی کشیدیم. وقتی که به مقصد مورد نظر رسیدیم شیرین به گریه افتاد و با بغض گفت: «ما قراره توی این یه اتاق زندگی کنیم!؟»
دقیقاً یادم مونده که مادر چه قدر خونسرد و با آرامش جواب داد: «بله. خدا رو شکر کن که همین یه اتاق رو هم داریم، وگرنه باید کنار خیابون می خوابیدیم.»
از اون روز به بعد ما زندگی جدیدی رو شروع کردیم. زمینی که از اون همه ثروت پدر باقی مونده بود خیلی به کار ما اومد، البته اون زمان مثل حالا ارزشمند نبود. مادر اولین اقدامی که کرد، فروش ماشین بود. با اندک پولی که به دست آورد یه اتاق دیگر و سرویس بهداشتی به خونه اضافه کرد.
مادر توسط یکی از دوستان قدیمی پدر به استخدام آموزش و پرورش دراومد. و ما رو هم روانه ی مدرسه کرد. تو رو هم به مهد کودک گذاشت. نصف روز رو توی یک دبیرستان زبان انگلیسی تدریس می کرد و از اون جا یک راست به یک آموزشگاه آرایشگری می رفت و آموزش آرایشگری می داد. بعد از یک سال تونست یه ماشین کوچیک مدل پایین خریداری کنه. با وجود ماشین خیلی کار ما آسون تر شد. دیگه مجبور نبودیم آفتاب نزده از خواب بیدار شیم و کنار جاده بایستیم تا که مینی بوسی از اون جا بگذره که ما رو به شهر برسونه. اون روزها مثل حالا نبود، جز ویلای ما تا فرسنگ­ها خونه ای وجود نداشت. همیشه مشکل وسیله ی نقلیه ما رو آزار می داد؛ مخصوصاً در فصل زمستان. یادم میاد یه روز از سردی هوا دستام طوری یخ کرده بود که نمی تونستم قلم رو دستم بگیرم و مثل بچه ها گریه می کردم.
ما اون وقت ها به ندرت لبخندی بر چهره ی مادر می دیدیم، جز زمانی که با تو بازی می کرد.
چهار سال از اون زندگی پرمشقت گذشت تا این که پدر بزرگ فوت کرد و ارثیه ی قابل توجهی از خود برجای گذاشت، البته اون هم اگر عمو فیروز نبود بقیه نمی ذاشتند چیزی به ما برسه، که اون نیز ماجرایی دارد.
عمو فیروز از مادر خواست خونه ای داخل شهر بخره، اما مادر قبول نکرد، و به طور موقت خونه ای توی شهر اجاره کرد و شروع به ساخت خونه ی جدید نمود، بعد از یک سال ما صاحب این خونه ی قشنگ شدیم.
مادر زحمت زیادی روی این خونه و این باغ کشید تا به این صورت دراومد. خود همین باغ به تنهایی خرج یک خونواده رو می ده. قبلاً این جا جز یک زمین خالی و مقداری درخت و یک اتاق چیز دیگری نداشت. می دونی سالیانه مادر چه قدر از این باغ میوه برداشت می کنه! تا پول دستش می اومد گوشه ای از این جا رو تعمیر می کرد یا وسیله ای جدید می خرید. دقیقاً پنج سال طول کشید تا این جا به این صورت دراومد.
مادر هرگز نمی ذاشت ما کمبود پدرو احساس کنیم. هر طور بود سعی می کرد تا بهترین لباس ها رو بپوشیم و بهترین خورد و خوراک رو داشته باشیم. با این که خودش در بچگی چند کلفت جلویش خم و راست شده بود اما اصلاً توجه ای به گذشته نداشت و مدام نقشه های تازه ای از آینده برای ما ترسیم می کرد و با شادی زایدالوصفی از آینده می گفت. گاهی وقتا در حالی که حلقه ی اشک تو چشاش برق می زد می گفت: «من بالاخره به این فامیل خودخواه و مغرورم ثابت می کنم که یه زن تنها و بی پشتیبان می تونه موفق بشه و زندگی بهتر از اونا درست می کنم.»
مادر این کار رو کرد ولی جوانی و عمرش به یغما رفت. اون بهای سختی رو پرداخت تا به این جا رسید. فکر می کنم حالا دیگه فهمیدی چرا مادر با فروش این ملک مخالفه. بهتره تو هم دیگر در این باره صحبتی نکنی. شاید به ظاهر ناراحت نشه ولی مطمئن باش در باطن به سختی می رنجه. مادر برعکس ظاهرش دل نازک و رئوفی داره. شنتیا! بذار به حال خودش باشه. مجبورش نکن برخلاف میلش عمل کنه. بذار فقط نگرانیش دوری تو باشه نه چیز دیگه. اگه با تو بیاد تهران تمام آرامشش به هم می خوره و مدام به خاطر من و شیرین یا این باغ و ویلا باید در رفت و آمد باشه. تو فقط به فکر درست باش، که اگه توی اون راه موفق بشی مادر رو راضی نگه داشتی.
با خاطراتی که شهلا تعریف کرد حالم دگرگون شد. هرگز فکر نمی کردم مادر این همه سختی کشیده باشد. حالا دیگر احترامم نسبت به او هزار برابر بیشتر شده بود. وقتی به موهای نقره ای رنگش نگاه می کردم دلم می خواست بوسه بارانش کنم.
تا آخر شب با صمیمیت در میان خانواده بودم و بعد به اتاقم آمدم، اما مگر خواب به چشمم می رفت. به همه چیز فکر می کردم جز خودم. چیزی به سپیدی روز نمانده بود که پلک هایم روی هم افتاد و به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم چهره ی نورانی مادر را با آن موهای کوتاه قشنگش روی سر خود دیدم، گفت: «اگر نجنبی از اتوبوس جا موندی.»
غرولندکنان گفتم: «چرا زودتر بیدارم نکردید؟»
ـ دلم نیومد. جز صبونه خوردن که کاری نداری. چمدون و ساکتو پشت اتومبیل شیرین گذاشتم، فقط مونده لباس بپوشی که برای اون هم دو سه ساعتی فرصت داری.
ـ مادر خانومی! فدای اون موهای نقره ای بشم، باز هم شوک رو بر من وارد کردی؟! طوری گفتی اگر نجنبی خیال کردم نیم ساعت بیشتر فرصت ندارم.
ـ اگر این طور نمی گفتم که تو به این زودیا از تخت پایین نمی اومدی. چون پسر تنبلم رو می شناسم این طوری گفتم. حالا هم به جای غر زدن پاشو که دیرت نشه.
***
پشت میز صبحانه که نشستم مادر فنجان چای را جلو دستم گذاشت و گفت: «اگر ازدواج کرده بودی خیال من راحت تر بود. حداقل مطمئن بودم کسی رو داری که از تو مراقبت کنه.»
همراه با خنده گفتم: «من از پس مخارج زندگی خودم برنمیام، اون وقت یه نون خور دیگر به زندگیم اضافه کنم.»
ـ مگر من مردم؟
ـ خدا نکنه. تا کی شما زحمت منو بکشید. هر وقت که موقع ازدواجم رسید خودم به شما خبر می دم.
شیرین وارد آشپزخانه شد. ظاهراً جمله آخر ما را شنیده بود، چون گفت: «مادرجون، شنتیا فعلاً باید به درس فکر کند نه به ازدواج. بعد از دو سال که درسش تموم شد به فکر ازدواج کردن هم می افته.»
مادر گفت: «تا اون موقع دیگه کسی به اون زن نمی ده. می ترسم بعد از گرفتن مدرک فوق لیسانس باز هم به فکر ادامه تحصیل بیفته. این جوری که نمی شه! باید تا جوونه ازدواج کنه. می شه در کنار همسرش به تحصیلشَ م ادامه بده.»
چشمکی به شیرین زدم و رو به مادر گفتم: «خودتو نگران نکن مادرجون، قول می دم بعد از اتمام این دوره یه عروس بدجنس روی سرت خراب کنم.»
ـ متاسفانه تویی که من می شناسم عرضه ی این کارو هم نداری. نگرانی من از این بابته که سن تو از بیست و شش سال گذشته ولی تا حالا ندیدم نسبت به جنس مخالف کششی نشون بدی.»
شیرین با خنده و شیطنت گفت: «شما از کجا می دونید مادر؟ این شنتیایی که من می شناسم تا حالا هزار بار عاشق شده. بدجنس فقط نم پس نمی ده.»
مادر آهی کشید و گفت: «خدا کنه این طور باشه که تو می گی.»
با صدای گریه ی دختر شیرین مادر و شیرین از آشپزخانه خارج شدند. هوای ابری پشت پنجره و صحبت شیرین مرا به گذشته کشاند. درست دو سال پیش بود که هوا همین طور ابری بود. نمی دانم چرا آن روز این قدر پکر و گرفته بودم. حوصله ی هیچ کاری نداشتم، حتی حوصله ی خودم را. از آن وقت هایی بود که دلتنگیم را به دریا می بردم و دریا با صدایش مرا به اوج آرامش می­رساند. وقتی چشمم به دریا خورد هوس شنا به کله ام زد. هوای سرد و دریای طوفانی نتوانست حریف من بشود. نگاهی به دریای خشمگین انداختم. جز من کسی در ساحل نبود، فقط از دور یک نفر را دیدم که بدون ترس جلوتر و جلوتر می رفت. با خودم گفتم: "هر کسی که هست سر نترسی داره و از من کله شق تره."
بلافاصله لباسهایم را از تن خارج کردم و خودم را به دریا سپردم. اول خیلی سردم شد ولی بعد بدنم به سردی آب عادت کرد. آب سرد دریا آرامشی به تن من می بخشید که هنوز هم وقتی به آن فکر می کنم احساس خوبی به من دست می دهد. نبرد من با موج های خشمگین دریا نبرد دوستانه ای بود و گاهی من مغلوب موج ها می شدم و گاه موج ها مغلوب من.
نگاهم به شناگر افتاد که با آرامش در تن سرد دریا پیش می رفت. نمی دانم چرا در آن لحظات دلم خواست به او که از من خیلی فاصله داشت نزدیک شوم، اما هر بار که به سمت او می رفتم جهت خود را عوض می کرد.
مایو به تن نداشت. لباسش مانند غواصی یک سره بود. از کلاه و عینک شنا نیز استفاده کرده بود. نمی دانم چرا هوس قدرت نمایی به سرم زده بود! در آن لحظه می خواستم به او ثابت کنم که جسارت من از او بیشتر است. موج های وحشتناک را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتم. در هر صورت زور دریا از من بیشتر بود.
هر بار که موج می آمد مرا مثل پر کاهی بلند می کرد و به سوی دیگر می کشید. از ترس این که خیلی از ساحل دور شوم راه برگشت را در پیش گرفتم، چون احساس کردم دیگر نمی توانم بیش از این جلو بروم. هنوز یک متر جلو نرفته بودم که ناگهان عضله ی پای راستم گرفت، به طوری که نفسم را بند آورد. سعی کردم فقط کرال پشت بروم و این طوری خودم را به ساحل برسانم اما موج های خشمگین چنان بر تنم شلاقه می زد که احساس خطر کردم. پایم هم چنان بی حرکت بود و به شدت درد می کرد. موج ها به جای ساحل مرا به وسط دریا می کشاندند. دیگر نبرد دریا با من دوستانه نبود؛ خشن و سرد بود!
موج ها یکی پس از دیگری سعی داشتند من ضعیف را مغلوب کنند. خسته و درمانده بودم. چاره ای نبود باید از رقیب کمک می گرفتم. تا اولین فریادم را شنید به شتاب خودش را به من رساند. چند متری از من فاصله داشت که گفتم: «پام بدجوری آسیب دیده. اصلاً نمی تونم تکونش بدم.»
تیوپی را که به همراه داشت به سویم پرتاب کرد و گفت: «سعی کن اینو بگیری.»
وقتی به حرف آمد تازه متوجه شدم جنس مخالف است. تیوپ را دور کمرم انداختم و به کمک او راه ساحل را در پیش گرفتیم. تازه تنم داشت سردی دریا را حس می کرد. پایم هنوز سِر بود و قدرت پا زدن نداشتم، اما تمام ذهنم درگیر رقیب بود و از جسارتش خوشم آمده بود. در آن لحظات دوست داشتم زودتر به ساحل برسم و چهره ی او را ببینم؛ شاید برای اولین بار بود که برای دیدن جنس مخالف کنجکاوی می کردم. وقتی به ساحل رسیدیم مرا بدون کلامی گذاشت و رفت، حتی فرصت تشکر کردن را به من نداد. حسابی سردم شده بود. لباسهایم خیلی از من فاصله داشتند. آرام آرام به مالش دادن پایم مشغول شدم. بدجوری درد داشت. تا به حال این طوری نشده بودم. او با یک حوله برگشت. حوله را روی دوشم انداخت و گفت: «خودتون رو گرم کنید تا لباسهاتونو بیارم.»
حالا دیگر به جای لباس غواصی یک شلوار جین و پیراهن بلند مردانه ای به تن داشت و روسری اش را از پشت گره زده بود. از طرز لباس پوشیدن و لهجه اش می شد فهمید که مسافر است. هنگامی که لباس ها را آورد تازه توانستم مستقیم به چهره اش نگاه کنم. نتوانستم چهره ی زیبایش را ندیده بگیرم. تا لب به تشکر باز کردم، گفت: «وظیفه ی انسانیم چنین حکم کرد وگرنه به رقیب کمک کردن کار درستی نیست. فراموش نکنید با این که سعی داشتید با من رقابت کنید اما بازی رو باختین.»
به رویش لبخند زدم: «اگر این حادثه برام پیش نمی اومد حتماً برد با من بود.»
در حالی که از من دور می شد گفت: «اما و اگر دیگه فایده ای نداره. در هر صورت برد با من بود... روز خوش.»
می خواستم بگویم، تو اگر شناگر ماهری بودی تیوپ با خودت نمی آوردی. اما پشیمان شدم و گفتم: «نمی خواهید حوله رو پس بگیرین؟»
همان طور که پشت به من داشت جواب داد: «هدیه از طرف من به شما. تا هر وقت بهش نگاه می کنید دیگه هوس شیرین کاری به سرتون نزنه.»
تا آمدم جواب او را بدهم به دو از من دور شد. لباس هایم را پوشیدم و تا توانستم حوله را به سویی پرت کردم. هنوز پایم درد می کرد. به سختی می توانستم راه بروم. بدون این که بخواهم از دستش عصبانی بودم. دیگر مثل اول این حس را نداشتم که او آدم استثنایی است و جسارتش به چشمم نمی آمد. کلاً من میانه ی خوبی با آدم های مغرور و خودپسند نداشتم و انگار او یک دنیا غرور و افاده بود و من اصلاً دلم نمی خواست از دست آدم مغروری مثل او از مرگ نجات پیدا کنم. چهره اش با آن لبخند تمسخر آمیز یک لحظه هم از جلو نظرم محو نمی شد.
وقتی که به خانه برگشتم دوش آب گرم گرفتم و یک راست به رختخواب رفتم اما به جای آرامش و خواب راحت به سرماخوردگی سختی مبتلا شدم و هر لحظه حالم بدتر می شد تب امانم را بریده بود. سوپ مقوی مادر هم دردی از من دوا نکرد. جالب این جا بود که در تمام لحظات به او فکر می کردم.
دو روز بعد که کمی حالم بهتر شد از خانه بیرون زدم. نمی دانم چرا به همان نقطه ای رفتم که از او جدا شدم. شاید فکر می کردم می توانم بار دیگر او را ببینم. ساعت ها در آن جا قدم زدم به امید این که نشانی از او بیابم. تنها توانستم حوله را بیابم. آن را برداشتم. به یاد جمله اش افتادم: «هدیه بماند از طرف من به شما» با خود گفتم: "چه بد بودم. آدم که هدیه رو دور نمی ندازه!"
و حالا بعد از گذشت دو سال نه تنها فراموشش نکردم بلکه هربار که به آن ساحل می روم انتظار دیدنش را می کشم. تا دو سه ماه بدجوری به او فکر می کردم و دلم می خواست او را دوباره ببینم، نه این که بگویم عاشق شدم چون خیلی به عشق اعتقاد ندارم، اما یه جورایی دلم می خواست او شریک زندگیم باشد. به قول بر و بچه های رمانتیک حس می کردم نیمه ی گم شده ی من است. نگاه آخرش که پُر از غرور بود مدام جلو نظرم می آمد. به هر حال من هم مثل آدم های دیگر کم کم عادت کردم. و حالا هر بار که مادر موضوع ازدواج را پیش می کشد بی اختیار چهره ی او را جلو نظرم می آورم. مدام به خودم نوید می دهم که باز هم سر راهم قرار می گیرد، البته شاید برای خودم بهانه ای بود که از زیر بار ازدواج شانه خالی کنم آخر هنوز آن قدر خودم را باعرضه نمی دیدم که مسئولیت یکی را بپذیرم.
***
اصرار من بی فایده بود و همه ی خانواده برای بدرقه ی من به ترمینال آمدند.
خواهر زاده های پرشر و شور مرا دوره کرده بودند. هر چه به صورت مادر نگاه می کردم اثری از ناراحتی در چهره اش نمی دیدم. البته مطمئن بودم در زیر این چهره ی آرام و بی تفاوت یک دنیا نگرانی و دلهره موج می زند. تا وقتی اتوبوس از ترمینال خارج شد همه ایستاده بودند. دروغ است اگر بگویم ناراحت نشدم. جدا زندگی کردن از عزیزترین کسانم برایم دشوار بود. احساس می کردم به جای خیلی دوری می روم. مانده بودم چگونه خود را با محیط جدید وفق دهم. از خودم می پرسم: "یعنی می تونم با بچه ها کنار بیام."
تما طول راه را به آینده ی مبهم خود فکر می کردم که این زندگی جدید قرار است چگونه شروع شود. به میدان آزادی پایتخت که رسیدم ساک و چمدان را از کمک راننده تحویل گرفتم. آن قدر سنگین بودند که شانه هایم را آویزان کرده بود. با خود گفتم: "مادر فکر کرده دارم می رم روستا. هر چه دم دستش بوده ریخته توی این چمدون و ساک."
اولین کاری که کردم با تلفن همراه ما با مادر تماس گرفتم و خبر سالم رسیدنم را به او دادم. و بعد با اولین تاکسی که سر راهم قرار گرفت سوار شدم. آدرس را که به راننده دادم قبول کرد دربستی مرا برساند. راننده ی بداخلاقی بود. تا به مقصد رسیدیم یک کلمه میان ما ردوبدل نشد. هر چند که ته دلم از کار او راضی بودم. زیرا اوضاع روحی من طوری به هم ریخته بود که حوصله ی صحبت های اضافی کسی را نداشتم.
تا زنگ آپارتمان را فشردم به جای یک سر، پنج سر با چهره های خندان و بشاش از پنجره سَرَک کشیدند. اولی که موهای فر سیاه رنگی داشت با لهجه ی شیرینش گفت: «به جمع ما خوش اومدی رفیق!»
بقیه هم فقط دست تکان دادند. برای شروع بد نبود. به کمکم آمدند و ساک و چمدانم را جلوتر از خودم بالا بردند. من هم پشت سر آن ها راه افتادم. تا پایم را به درون راهرو کوچک و باریک گذاشتم ریختند سرم، و به ترتیب خود را معرفی کردند. ناصر با موهای فرفری و چشمان درشت و سیاه و صورت بانمکش گفت: «ناصر هستم، بِه چَه ی آبودانوم.»
دیگری با قد بلند و هیکل زیبا و صورت جذابش گفت: «کیاست هستم، بچه ی همدانم.»
و بعدی با موهای صاف و هیکلی درشت تر از کیاست گفت: «امیر هستم، بچه ی اردبیلم.»
و چهارمی که از همه قد بلند تر بود با صورتی از آفتاب سوخته و مهربان گفت: «خسرو هستم کاکو، بچه ی شیرازم.»
کیاست دوستانه اضافه کرد: «و یک خواننده ی خوب!»
و آخری که خیلی خجالتی به نظر می رسید با شرم گفت: «مهرداد هستم. بچه ی بم.»
ناصر گفت: «اضافه کنم منزل ایشون چسبیده به جای تاریخی، ارگ بم و کلی قیمت خونه شون رو بالا برده.»
بعد از آشنایی همه با صمیمت مرا در برگرفتند. جز ناصر بقیه در مقطع کارشناسی بودند. فقط من و ناصر برای کارشناسی ارشد می خواندیم. ناصر توسط یکی از دوستهای مادرم به من معرفی شد. فقط چند بار تلفنی باهم تماس داشتیم. از او خواهش کردم مرا هم جزو مستاجرین آن آپارتمان قرار بدهد. و الحق ندیده مرا دوست خود به حساب آورد و مرا از شر دویدن به این بنگاه و آن بنگاه خلاص کرد. رشته ی همه ی بچه ها با هم فرق می کرد جز خسرو و مهرداد که هر دو ادبیات بودند. کیاست مهندسی مکانیک، امیر فیزیک، ناصر حقوق، خودم نیز در رشته ی روانشناسی تحصیل می کردم.
آن شب از بس خسته بودم بعد از صرف شام بلافاصله برای خواب آماده شدم. فکر می کردم اصلاً نمی توانم بخوابم. ولی تا سرم را روی متکا گذاشتم به خواب رفتم و صبح با صدای دمبل زدن های کیاست از خواب بیدار شدم. هنوز خوابم می آمد و چهارستون بدنم کوفته بود. می دانستم به سفر دیروز ربط دارد. صندلی خشک اتوبوس از هزارتا شلاق بدتر است طوری که دمار از روزگار آدم درمی آورد که تا چند روز خستگی توی تن آدم می ماند.
به خیال این که بعد از کیاست بیدار شدم سریع تخت خوابم را مرتب کردم، اما از اتاق که خارج شدم دیدم همه بیدار شدند و در تکاپوی خارج شدن از منزل هستند. به ساعت که نگاه کردم متوجه شدم فقط یک ساعت فرصت دارم. اصلاً دلم نمی خواست روز اول دانشگاه دیر سر کلاس حاضر شوم. به شتاب لباس پوشیدم و با عجله می خواستم صبحانه نخورده از در خارج شوم که خسرو یک لقمه ی بزرگ به دستم داد و گفت: «اگر نخوری نمی ذارم از در بری بیرون.»
با تشکر گفتم: «ای بابا! این که از بس بزرگه، تا دانشگاه اگه تموم بشه!»
امیر با خنده گفت: «سرگرمی خوبیه. این جوری تنهایی رو احساس نمی کنی.»
ناصر با شوخ طبعی گفت: «از کجا معلوم که تنها باشه؟»
مهرداد با مهربانی گفت: «باید می گفتی صبح زود می ری که ما بیدارت می کردیم، تا این طور با عجله کاراتو انجام ندی.»
کیاست گفت: «عجله نکن بابا! به موقع می رسی.»
خسرو گفت: «البته اگه به ترافیک برنخوره.»
خلاصه لقمه به دست از در زدیم بیرون. توی راه پله به دختر شیک پوش و تقریباً زیبایی برخوردم. آن قدر آرایش داشت که می شد با کاردک از آن برداشت. ناخواسته گفتم: «سلام!»
یک لنگه ی ابروی نازکش را بالا انداخت و گفت: «سلام! چرا این طور با عجله پایین میا ید.؟ نزدیک بود با من برخورد کنید.»
از کنارش گذشتم و گفتم: «شکر خدا که به شما نخوردم. ببخشید من خیلی دیرم شده.»
- پس شما هم بچه دانشجو هستید؟
نتوانستم جواب او را ندهم: «فکر نکنم به این هیکل من بخوره بچه باشم! بچه نه، فقط دانشجو هستم.»
خندید و گفت: «ببخشید، اگر شما رو ناراحت کردم.»
ـ ناراحت نشدم. فقط تعجب کردم چه طور من به این گندگی رو بچه خطاب کردید. ببخشید... من خیلی عجله دارم، باید برم.
ـ بفرمایید، فقط یک سوال دیگه. شما این جا مهمون هستین؟
ـ خیر خانوم، بنده از امروز ساکن این آپارتمون هستم. روز خوش.
لبخند عمیقی روی لبش جا خوش کرد...
دیگر منتظر پاسخی از جانب او نماندم و از در خارج شدم. با خودم گفتم: "عجب دختر شری بود!" اولین تاکسی که سر راهم توقف کرد گفتم: «دربستی.»
وقتی آدرس دانشگاه را دادم گفت: «ده هزار تومَن می گیرم.»
با تعجب گفتم: «ای بابا! چه خبره! فکر نکن تهران ندیده هستیم.»
ـ دوست نداری سوار نشو داداش.
حوصله ی جر بحث نداشتم. سوار که شدم از آیینه به چهره ام نگاه کرد و گفت: «شما که بچه ی تهران هستید چه طور از نرخ کرایه با خبر نیستید؟ حتماً ماشین شخصی دارین.»
ـ چندان هم از نرخ کرایه بی خبر نیستم. در ضمن من بچه ی تهران نیستم.
- به تیپتون نمی خوره شهرستانی باشین.
- قربونت برم داداش! مگه شهرستانیا چه تیپی هستن؟
- برداشت بد نکنین، اصلاً داد می زنه که از شهرستان اومدن، ولی هزار ماشاءا... شما از بس خوشگل و خوش لباسید انگار از ناف پاریس اومدین.
- ممنون آقا، شما لطف دارین.
به آدم حرافی برخورده بودم. من چی فکر می کردم و او به چه فکر می کرد. تا مرا به مقصد رساند یک ریزحرف زد. از تاکسی که پیاده شدم نفس راحتی کشیدم. هنوز منگ حرف های راننده ی تاکسی بودم. تا خواستم از عرض خیابان بگذرم اتومبیل آخرین مدلی با سرعت سرسام آوری جلو راهم سبز شد. اگر بگویم نترسیدم دروغ گفتم. برای یک لحظه مرگ را پیش رویم دیدم. اگر خودم را پرت نکرده بودم کارم ساخته بود. اتومبیل با ترمز وحشتناکی توقف کرد. در آن لحظات یاد مادرم افتادم که اگر با من بود الان چه حالی داشت. تمام کسانی که در آن حوالی بودند دور ما جمع شدند. پلیس هم به موقع رسید و به خیال این که اتومبیل با من برخورد نموده دستش را به طرفم دراز کرد و گفت: «می تونید راه برید؟»
سریع بلند شدم و گفتم: «ظاهراً جان سالم به در بردم.»
هنگامی که راننده ی اتومبیل پایین آمد از تعجب خشکم زد. بعد از دو سال دیدن او، آن هم با چنین حادثه ای برایم غیر مترقبه و گیج کننده بود. وقتی لب به عذرخواهی گشود، گفتم: «نیازی به عذرخواهی نیست. یه بار جونمو نجات دادید. حق داشتید این بار جونمو بگیرید.»
اخم های قشنگش درهم رفت و گفت: «باور کنید مقصر خودتون بودید که یه دفعه جلو راهم سبز شدید.»
مامور پلیس که شاهد ماجرا بود عصبی گفت: «خانم محترم! مقصر شما بودید که ایشون رو ندیدید؟! می بینید که این آقا از روی خط عابر پیاده در حال عبور بودند و حق تقدم با اوست. از خط ترمز گرفتن شما می شه فهمید که چه قدر سرعت داشتید.»
با عصبانیت جواب داد: «حالا می گید چی کار کنم؟»
ـ فقط خونسردی خودتون رو حفظ کنید و با احتیاط رانندگی کنید، همین! می تونم گواهینامه و کارت اتومبیل شما رو ببینم؟
می خواستم از او دفاع کنم که با نگاه کینه­توزانه اش رو به رو شدم. احساس کردم اگر لحظه ای دیگر بایستم به غرورم لطمه زدم. قبل از این که مدارکش را به پلیس ارائه بدهد آن جا را ترک کردم و آشفته وارد دانشگاه شدم.
توی کلاس دو سه تا از دوستان قدیمی را دیدم که باعث شد کمی فکرم از آن حادثه منحرف شود. جایی نزدیک دوستانم انتخاب کردم. هنوز سر جایم قرار نگرفته بودم که اولین استاد وارد کلاس شد. چون جلسه ی اول بود استاد به معرفی خود پرداخت. در همین حین در کلاس زده شد. استاد جواب داد: «بفرمایید.»
در کلاس باز شد و او وارد شد. به همه چیز فکر می کردم جز این که او روزی هم کلاسی من بشود. استاد به طعنه خطاب به او گفت: «سالی که نکوست از بهارش پیداست.»
پر غرور جواب داد: «استاد، مطمئن باشید که دیگه تکرار نمی شه.»
ـ امیدوارم. بفرمایید بنشینید.
تنها یک صندلی توی کلاس خالی مانده بود که آن هم کنار من قرار داشت. چاره ای جز نشستن نداشت. چنان با اخم نگاهم کرد که نتوانستم جلو زبانم را بگیرم، گفتم: «خانوم! انگار یه چیزی هم طلبکارید... یادتون رفته؟! این شما بودین که با دست فرمون طلایی تون نزدیک بود ما رو بفرستید قعر جهنم.»
چنان چشم غره ای به من رفت که به جای این که حساب ببرم خنده ام گرفت و آرام گفتم: «او... وهه! چه قدر ترسیدم!»
- واقعاً براتون متاسفم که با این سن و سال این قدر عامی صحبت می کنید.
حق را به او دادم اما با پررویی گفتم: «دست خودم نبود چشمم به شما که خورد این الفاظ به قول شما عامی از ذهنم تراوش کردند.»
جوابم را با سکوت داد. از گلگونی صورتش می دانستم که تلافی می کند. بهروز که دوره ی لیسانس را با هم گذرانده بودیم و بسیار پسر شوخ طبعی بود گفت: «این برج زهرمار رو می شناسی؟»
با خنده گفتم: «چه جور هم.»
چشمکی زد و گفت: «گرل فرند... و از این حرفا دیگه؟»
ـ نه بابا! مگر مغز خر خوردم با آدمی مثل این کوه یخ رابطه برقرار کنم.
موذیانه خندید: «اتفاقاً پخت توست.»
ـ چه طور؟!
ـ تو یک پارچه آتیش هستی. پس فقط این کوه یخ می تونه تو رو آروم کنه. از اون برات خواستگاری بکنم؟
ـ دست بردار بهروز، اگر بشنوه پدرمون رو در میاره.
چشمکی زد: «خودمونیم، خوب قند توی دلت آب می شه.»
- برو بابا!
با صدای استاد، بهروز دست از شوخی برداشت. تمام وقت کلاس به معارفه گذشت. همه از خود یک بیوگرافی کامل می دادند، اما هنگامی که نوبت به او رسید فقط گفت: «رژینا آسو هستم.»
تا به حال چنین اسم و فامیلی به گوشم نخورده بود. با خود گفتم: "اسم و فامیلشم هم مثل خودش عجیب و غریبه."
تا زنگ کلاس زده شد رویم را به طرف او برنگرداندم. با خارج شدن استاد از کلاس بین بچه ها ولوله ایجاد شد. بلافاصله دختر خانم ها برای خودشان مرز تشکیل دادند، و باب میل خودشان جاها را تغییر دادند. بیچاره آقایان! مثل همیشه حق تقدم را به آن ها دادند و منتظر تا خانم ها جاهای خود را انتخاب کنند و مثل همیشه ته کلاس شد جای آقایان. من بی خیال به کار آن ها دست بهروز را کشیدم و از کلاس خارج شدیم. مرتضی و مهدی دوستان قدیمی دیگر به جمع ما ملحق شدند. خطاب به بهروز گفتم: «هنوز مجردی؟»
ـ نه بابا! خودمو بیچاره کردم. یه ساله که به اسارت دراومدم. یه پدری ازم درآورده که تو تاریخ بنویسن.
با خنده گفتم: «یعنی این قدر به تو سخت می گذره؟!»
مرتضی گفت: «لابد هنوز مجردی که این طور قوقولی قوقو می خونی؟»
ـ هنوز کسی نتونسته تورم کنه.

نظرات کاربران درباره کتاب محو و مات

بدترین و مزخرفترین کتابی که تو عمرم خوندم
در 7 ماه پیش توسط الناز بوسفی
عالییییییییی پنج دفعه خوندم
در 1 سال پیش توسط mahsa