فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پادشاهان بدون تاج

کتاب پادشاهان بدون تاج

نسخه الکترونیک کتاب پادشاهان بدون تاج به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پادشاهان بدون تاج

توران با دل آرام و بی­قرارش به سرای پدر بازگشت. سلطنت که بیشتر از هر کسی به خواهرش نزدیک بود و خودش به تازگی عاشقی را تجربه کرده بود، تغییر حالت خواهرش را زیر نظر داشت. دست خالی برگشتن توران از شکار باعث تعجب او و اتابک خان شده بود. برایشان غیرمنتظره بود که توران دست خالی برگردد. کسی چه می­دانست توران شکار دست و پا بسته گودرز شده باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب پادشاهان بدون تاج

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

... هنوز آفتاب سایه­بان چشم­ها را نوازش نکرده بود که توران بلند قامت و کمر باریک پا در رکاب اسب خوش زین و یراقش گذاشت و تفنگ ساچمه زنی­اش را به دوش انداخت. قطارش را به زیر لباس محلی­اش که فقط خاص خودش بود، بست. هیچ زن و دختری ایلی آن­گونه لباس تنگ و بدن­نما نمی­پوشید. کمر چسپان و دامن پرچین و پف کرده­اش قامتش را دو چندان جلوه می­داد. سینه­های جلو آمده­اش تنها نشانی از زنانگی او بود که در نگاه اول هر بیننده­ای، او را لو می­داد. بلندای زلف­های سیاهش که معمولاً چند تار نخ نور نما و براق با آنها بافته شده بود، چیزی نمانده بود که خاک را لمس کند. سوار کار جسور در حالی که زانوهایش را محکم به پهلوی اسب سفیدش که از زیبایی خودش چیزی کم نداشت، چسپانده بود با نهیبی مردانه اسب را از جا کند و مثل پرنده­ای پریدن را بر دویدن ترجیح داد. توران دروازه­ی دالان سبزه پوش اتابک خان را پشت سر گذاشت. دامنه­های پر گل و گیاه و بوته­های سبزه پوش طراوت خاصی به ایل داده بود. هنوز بهار تمامی درخت­ها را لباس سپید نپوشانده بود. کوهی که مشرف به ایل بود پر بود از درختهای بلوط و زبان گنجشک و بنه و...، که تا ارتفاعات برف گیر خودشان را رسانده بودند. سوارکار جوان پس از طی چند گذرگاه، ایل را از نظر دور کرد. جسارت مردانه توران برای پدرش تحسین برانگیز بود. اتابک خان که تنها پسرش را بخاطر هیچ و پوچ در یک نزاع ایلی توسط آدم­های تیمور خان از دست داده بود، هنر مردانگی توران را برای آرامش روحش نیاز داشت. دلش به رفتار مردانه توران خوش بود. هرگز اشک را بر گونه­های دخترش ندیده بود. ناز نمی­کرد. هر چه را از او می­خواست، قلدرانه طلب می­کرد. برعکس سلطنت که دلش به لطافت برگ گل بود و غرورش را صد شتر بار نمی­کرد. با کم و زیادی سپر گریه را برای رسیدن به هدفش به کار می­برد. رویاهایش مغرورانه بود. همیشه منتظر سوار مغروری بود که عشقش را بر پشت اسب و با زور تفنگ برایش هدیه بیاورد. پدر نادر خان هم با قشون زیاد به مهمانی اتابک خان آمده بود و زمزمه­هایی هم شده بود. آینه زیباترین طبیعی بود که سلطنت به آن می­نگریست. زیباییش با همه آفتاب نخوردگی­اش قابل مقایسه با توران آفتاب پرست نبود. هر چه توران ناز نمی­کرد، عوضش سلطنت استاد مخ زدن اطرافیانش بود. کارش را خوب بلد بود تا حدودی هم موفق شده بود. نادرخان را که قلدرترین خان­زاده ایل­های اطراف بود، بدست آورده بود... توران همچنان دشت­های سبز را پشت سر می­گذاشت. گوسفندان و بره­ها هم با سر صداهایشان به زیبایی دشت افزوده بودند. خیلی از آنها هنوز هم نزاییده بودند. چوپان­ها هر روز تعداد زیادی بره تازه به دنیا آمده را تیمار می­کردند تا راه رفتن را یاد بگیرند و از گله عقب نماند. توران راهش را خوب بلد بود. به بلندی عادت داشت. دامنه­ها را طی کرد تا به جنگل رسید. اتابک خان از تنهایش نمی­ترسید. چون به دید یک دختر به او نگاه نمی­کرد. دلواپسی­اش برای سلطنت بود که همیشه رویایی فکر می­کرد. کمتر اتفاق می­افتاد که توران در بازگشت از شکار دست خالی برگردد. آهویی، کبکی، خرگوشی و یا از سر ناچاری تیهویی از کنار زینش آویزان بود.
جنگل از غرش گلوله­هایش آسی شده بود. چوپان­ها گله­ها را بیشتر در دامنه­ها و دشت­ها به چرا می­بردند. مرتع چرای هر ایلی مشخص بود. تجاوز به مراتع یکدیگر جرم بود. گودرز گله­اش را به دل کوه می­زد از آنهایی بود که در دشت و دمن نمی­توانست به هدفش برسد. توی کوه با دزدان بده بستان داشت. منال دار تیمورخان با او شریک بود. با هم می­خوردند. آب از آب هم تکان نمی­خورد. معمولاً گله را به حال خودش رها می­کرد. هیچ گرگی بدتر از خودش نبود که به گله بزند. خیالش راحت بود. معمولا حساب دو دو تا چهار تا می­کرد تا اندوخته­هایش زیاد شود... توران تا سر حدات مراتع پدرش اسبش را دواند. تعدادی از گوسفندان گودرز وارد حریم مراتع اتابک خان شده بودند. فرصت خوبی برای توران پیش آمده بود که لوله تفنگش را به سمت آنها نشانه برود. بره چاق و چله­ای که به چابکی پازن­های جست خیز کن نمی­رسید، سر به هوا و صداکنان به این طرف و آن طرف می­دوید. چشم­های عقابی توران آن را در یک لحظه با گلوله تفنگش سرخ کرد. صدای شلیک گلوله ساز نی گودرز را در گلویش خفه کرد و به سمت شلیک دوید. سوارکار جسور در یک چشم بهم زدن خودش را به بره­ای که هنوز زنده بود و در خون غلط می­خورد، رساند. از اسب به پایین پرید. از کنار زین اسب کاردی را از غلاف کشید و سرش را برید. گودرز که نفس زنان خودش را رسانده بود از دیدن بره سر بریده مات و مبهوت شده بود. دهانش از تعجب باز مانده بود. چشمانش پلک زدن را از یاد برده بودند. لحظه­ای او را نگریست. توران که سر بره را از تنش جدا کرده بود، زیر چشمی نگاهی به گودرز کرد.
- چی شده؟! ماتت برده؟!
سپس سر خون آلود بره را به او نشان داد و ادامه داد.
- پایش را از گلیمش دراز کرده بود.
گودرز که با اشاره او به خودش آمده بود با عصبانیت فریاد کشید.
- دیوانه شده­ای دختر؟! چرا بره من را زدی؟! حالا چه جوابی به تیمورخان بدهم؟!
- دیوانه خودتی احمق. خوب نگاه کن. گوسفندانت آمده­اند توی مراتع پدر من. من هم حقش را کف دستش گذاشتم.
سپس تفنگ را به طرف گودرز نشانه رفت و ادامه داد:
- تو هم اگر ناراحتی، حقت را کف دستت می­گذارم.
به نظر می­رسید که گودرز از تهدیدهای او نترسیده بود. به همین خاطر بدون اینکه تغییری در عصبانیتش بدهد گفت:
- دختره پرو. اگر تیمور خان بفهمد از پوستت پالتو درست می­کند... من هم که حسابم پاکه.
- آها، اون خان بزمجه را می­گویی. بهش بگو توران هر کاری که دلش بخواهد می­کند. کسی هم نمی­تواند حریفش شود. این قدر هم منو از لولو خورخوره نترسان.
گودرز که حسابی کاسه صبرش سر آمده بود و از این همین خیره سری به خشم آمده بود چماقش را بالا برد.
- اما من حریف تو هستم. تو دیگه از چه جهنم دره­ای آمده­ای. بگو تا نکشتمت؟!
توران چشم­غره­ای به او کرد که از کشیدن اسلحه کارسازتر بود. اما زود منصرف شد و لبخند تمسخری بر لب آورد، به طوری­که چماق گودرز بین هوا و زمین خشک شد.
- تو این کاره نیستی جوجه تیغی. مگه کر بودی، نشنیدی که این­جا ملک پدر من است. اتابک خان... بدو گله را جمع کن تا داغ یکی دیگرش را به دل تو و آن خان پدرسگت نگذاشتم. دل من از او خون است. تا هر روزی باشد تقاص برادرم را از او می­گیرم... زود باش دیگه. تا من پوست این بره را بکنم زود برگرد. باید آتیش روشن کنی. فکر کنم گوشت خوشمزه­ای داشته باشد... به به چه چاق چله است. آخ که دلم برایش دارد آب می­شود... تو چی، مگه دلت گوشت بره نمی­خواهد، نکنه می­ترسی بخوری. مگه خان مثل سگ بو می­کشد.
گودرز که از این همه بی­پروایی راهی جز تسلیم شدن و اطاعت کردن نداشت به ناچار به دنبال گله دوید. با سوت و هوار آنها را یک جا جمع کرد. تند تند آتشی از هیزم­های فراوانی که در جنگل بود، روشن کرد و بی­خیال از همه چیز گوشت بره را خوردند. کم کم آن شاخ و شانه­ها به لبخندهای دوستانه تبدیل شد. بیش از هر چیز غذا خوردن توران توجه گودرز را به خودش جلب کرده بود. با اشتها می­خورد و لقمه­های بزرگ می­گرفت که به خواب گودرز هم نمی­آمد توران همچنان که گوشت به دندان می­کند زبان به تملق گودرز باز کرد.
- ازت خوشم آمده. تیپت به چوپان­ها نمی­خوره. نکنه پسر تیمورخان هستی.
- مسخره نکن دختر اتابک خان. پسر تیمور و این کارها!
- پس تو رعیتی.
- خوب دیگه چه کنیم. ایل یک خان بیشتر نمی­خواهد. تیمورخان هم از سرش زیاد است.
- عجب! پس تو هم خیال خان شدن داری... به قیافه­ات نمی­آید!!
لحظه­ای مکث کرد و او را برانداز کرد. متوجه شد که گودرز سگرمه­هایش را در هم کشید.
- بهت بر نخورد... شاید هم بیاید!
گودرز کم کم جرات حرف زدن را پیدا کرده بود. دلش نخواست او را به حرف وا ندارد. معلوم بود که او هم می­تواند حریف زرنگش را رنگ کند.
- از اسبت شناختمت. ولی شک داشتم. البته قصه تو را زیاد شنیده بودم. جسارت تو تا هفت ایل آن طرف­تر رفته... خیلی دلم می­خواست ببینمت.
- چرا از اسبم... مگر تو آن را می­شناسی.
- مگر می­شود اسب­های اتابک خان را نشناخت!
لحظه­ای سکوت کرد. بدش نیامد که سر به سرش بگذارد. دوباره افزود:
- اسب­هایش هم مثل دخترش جسور است. با اسب­های دیگه خیلی فرق دارد.
توران خودش را به بی­محلی زد و در حالی که آخرین تکه­های گوشت بره را می­خورد فکر فردایش را می­کرد که دیگر زحمت شکار کردن به خودش را ندهد.
- تو اون کسی هستی که من ازش خوشم آمده. دلم می­خواهد فردا نیز تو را ببینم. گله را همین جا بیاور. البته با یک بره دیگر... خان که نمی­فهمد ها... به نظر می­آید پسر زرنگی هستی... یک کمی هم آب زیر کاه.
گودرز که از این آدم شناسی­اش خوشش آمده بود لبخندی بر لب آورد و سرش را به علامت نه تکان داد.
- خان مال این حرف­ها نیست... تو چی؟! خیال نداری بعد از پدرت خان بشی؟!
توران لبخند نم داری بر لب آورد.
- دور از جان پدرم... من و خان شدن... شاید او هم دور از ذهن نباشد. یا باید من خان باشم یا خواهر بزرگ­ترم.
گودرز که جمله آخر توران را با تردید یافت صحبتش را ادامه داد.
- به نظر نمی­آید که کسی روی دست تو بلند شود. خوش به حال کسی که بره­ای مثل تو را شکار کند.

نظرات کاربران درباره کتاب پادشاهان بدون تاج