فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چهار زن

کتاب چهار زن

نسخه الکترونیک کتاب چهار زن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چهار زن

چشم که باز کردم توی کوچه‌ی تنگ و درازی ایستاده بودم. دیوارهای کاهگلی بلند، بدون در و پنجره و کف فرش کوچه آجرهای مربعی بود. صدای پایی می‌آمد، ولی هر چه دور و برم را نگاه کردم، کسی نبود. انگار زنی با کفش‌های پاشنه بلند، هراسان داشت کوچه‌ها را پشت سر می‌گذاشت. شب بود و نور چراغ برق توی نرمه بادی که می‌وزید، کش می‌آمد روی زمین. انگار پنجه دراز کرده باشد که روی مربع‌های کف زمین خط بیندازد. صدای پای زن بلندتر می‌شد. شاید داشت می‌آمد طرف من. برگشتم. کسی آن طرف کوچه هم نبود. خواستم آواز بخوانم که بگویم نترسیده‌ام، ولی زبانم بند آمده بود. یک قدم جلوتر رفته بودم. مربع‌های زیر پایم از دو طرف کش می‌آمد و می‌شدند مستطیل‌هایی که توی همدیگر فرو رفته‌اند. هر چهار مستطیل یک مربع جدید می‌ساختند و یک مربع کوچک وسطشان خالی می‌شد. پایم را روی قسمت پُر آجرها می‌گذاشتم. انگار لِی لِی باشد و همه خانه‌ها را کسی خریده باشد و به من اجازه ندهد که توی خانه‌اش سنگ بیندازم یا قدم بگذارم. زنی که توی هزار توی کوچه می‌دوید، جیغی کشید. صدایش کش می‌آمد و توی دایره لرزان نور چراغ، دیوارها را کوچک می‌کرد. دیوارهای بلند به دهلیزهای توخالی تبدیل می‌شدند. من لی لی کنان جلو می‌رفتم. موهایم که دم اسبی بسته بودم، بالای سرم توی هوا تاب می‌خوردند و می‌آمدند توی صورتم. می‌خواستم بایستم و آن‌ها را مثل خاله ماهی جمع کنم پشت سرم که نیایند توی چشمم، ولی نمی‌توانستم بایستم. انگار یکی مرا هل می‌داد توی دالان. دیوارها کوتاه‌تر می‌شدند و زن، هراسان، پشت سر هم جیغ می‌کشید. مستطیل‌های کف زمین روی هم سوار شدند و مثل مار کش آمدند. انگار روی پشت یک مار بزرگ داشتم لی لی می‌کردم. شروع کردم به آواز خواندن. به آواز فکر نکرده بودم، ولی خودش توی حلقم می‌نشست و سر از توی حفره‌ی دهانم در می‌آورد. اولش کلام نبود. فقط دو... دو... دو... بود که با نظم خاصی روی هم سوار می‌شد. بعد مثل یک دالان دراز و بلند و سیاه تبدیل شد به آواز: «با کوچه آواز، رفتن نیست... فانوس رفاقت روشن نیست... نترس از هجوم حضورم... چیزی جز تنهایی با من نیست...» و باز دوباره بریده بریده می‌شد.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چهار زن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: ظریفا

اندرونی زمستانه

وقتی از در تو آمدی، بوی خاک را با خودت آوردی توی اتاق. مثل روز اول، گوشه ی چادر مشکی کرپنازت را با دستت گرفته بودی و وقتی در را می بستی، سرت تابی خورد که دل مرا لرزاند. نمی توانستم آب دهانم را قورت بدهم. می ترسیدم صدایش را بشنوی که سرفه می کردم؛ چندتا پشت سر هم. شاید بوی خاک می پرید توی حلقم که نفسم را بریده بریده می کرد. نمی خواستم بند را آب بدهم. با عینکم بازی می کردم. عینکم را که از روی دماغم بر می داشتم نفسم بالا می آمد، اما لرز انگشتانم وادارم می کرد که برش گردانم سرجایش؛ انگار با میخ، عینک را روی دماغم کوبیده بودم. ریشم را روی چانه، با انگشت شست و اشاره، به جلو می کشیدم.
پدر می گفت: «تو این همه درس خوندی پسر، نکن این کارا رو! مردم می خندن بهت، میگن لابد این چن سال رو حوزه بودی... بعد میشینی و با من راجع به بود و نبود خدا و اسطوره ی ترس آدم از نیروی قوی تر از خودش حرف می زنی؟!» می خندیدم و می گفتم: «عادته! البته اینم یه جور مرضه که به روح شرقی ما بر می گرده، گفتم بهتون که اون جا به این چیزا چی میگن؟» پدر سرش را می خاراند و می گفت: «لابد اینم یه چیز سرکوب شدست، مثل بقیه ی اونایی که ریز و درشت بهم می بافی!» می دانستم که اگر ادامه بدهم، جایی به او برمی خورد. بلند می شدم، می رفتم خودم را به چیزی سرگرم کنم.
این جا دیگر نمی توانستم از جایم بلند شوم. گفته بودم که اگر می تواند هفتگی بیاید، ولی سرش را خم کرده و به عینکم نگاه کرده بود. گفت: «بابام...» و بعد حرفش را خورد. می خواستم بگویم مسئله مالی در میان نیست، امّا می ترسیدم بگُرخد. این را از یکی که الان یادم نمی آید کی بود، توی همین اتاق شنیده بودم. راجع به کفترهایش می گفت. جوری که انگار بچه هایش باشند. می گفت: «نباس مستقیم دستت رو ببری طرف سر و سینه اش، حیوون میگرخه و دل نمی ده که بق بقوش رو بشنوی.... نمی دونی یک نازی داره! وقتی دستت رو به سرش می کشی، لرز می کنه که دلت قیلی ویلی بره و میخ بشی تو کارش که دل دل بزنی، بپری بری دستت رو بکشی به سرش.» یادم هست که ازش پرسیده بودم: «چند سالتونه؟» به گوشه ی اتاق نگاهی کرد و به قفسه ی کتابهایم. گفت: «یادم نیست، وقتی هفت سالم بود یه کفتر چایی رو که قوش زده بود روی بوم خونه ابوی دیدم و از اون روز که تر و خشکش کردم، سالی یه چندتایی کفتر رفیقش کردم... خیلی وقته که تلف شده... واسم اومد داشت نور به... ببخشید! داشتید چی می فرمودید؟»
منم یادم رفت که دوباره ازش بپرسم، امّا ظریفا شش ماه پیش می گفت: «امروز سی سالم شده.» همان موقع بود که سرش را خم کرده بود و با من حرف می زد. چهل سالگی خودم بیشتر به چشمم آمد.
پدر می گفت: «خجالت نمی کشی! مردم میگن لابد عیبی داره که زن نمی گیره؟!» می خندیدم. دلم نمی خواست به او بگویم که اگر امروز من زن نمی گیرم، دلیلش بر می گردد به خودت، امّا جلو خودم را گرفتم. می دانستم اگر یادش مانده باشد حرف هایی را که به او زدم، می تواند دو دو تا چهار تا بکند به قول خودش، و بند را پیشش آب داده باشم. پدر که می دید جوابش را نمی دهم، می گفت: «تقصیر این مادرته که لی لی به لالات میذاره و توی نره خر خوشت میشه که اون تر و خشکت کنه... با خودتون نمی گین، منم دلم می خواد توی این روزام، دست نوه ام رو بگیرم و تاتی تاتی اش کنم؟ من رو بگو با کیا حرف دلم رو می زنم، مادر و پسر دارن به ریشم می خندن... زن! اگه دست نجونبونی خودم براش آستین بالا می زنم ها!»
به مادر نگاه می کردم که لبش را می گزید و با چشم هایش التماس می کرد که من ادامه ندهم، امّا دلم خنک نمی شد اگر نمی گفتم. گفتم: «چطوره واسه خودتون آستین بالا بزنین! زودتر جواب میده.» گوش هایش سرخ شده بود؛ مثل همان روزهای بچگی ام، امّا هنوز چشم هایش آدم بود. دلم طاقت نیاورد، گفتم: «اون موقع که من می خواستم، شما می ترسیدید و هول هولکی منو فرستادید جایی که دستم به چیزی نرسه و کاری نتونم بکنم، حالا که دیگه...» توی چشم هایش سرخی که نشست، بلند شد و رفت توی حیاط ایستاد. از پشت پنجره هال می دیدم که سیگارش را گیراند.
دلم می خواست سیگار روشن کنم، این جا نمی شد. ظریفا نشسته بود و مرا تماشا می کرد. گفتم: «خوبین؟» سرش را تابی داد و جابه جا شد. چادرش را جلوتر کشید و گفت: «اگه خوب بودم که پیش شما نمیومدم.» خودنویسم را از روی میز برداشتم و گفتم: «راحت باشید...» خندید و گفت: «شما چی؟» پرسیدم: «من چی؟» گفت: «انگار خوب نخوابیدید، چشمتون...» خندید و حرفش را ادامه نداد. گفتم: «کجا بودیم؟» خودش را عقب تر کشید. مثل همیشه. دستش را از روی چادرش برداشت و روی دسته مبلی که رویش نشسته بود، گذاشت. گفت: «من اینجام!» و خندید.
بلند شدم و رو به کتابخانه ایستادم. گفتم: «اینو که می دونم، تعریف کنین... شما که روال کاری رو می دونین.» می ترسیدم چشم هایم را ببیند. انگار توی کتاب هایم دنبال چیزی هستم و منتظرم تا حرف هایش را بشنوم، همان طور ایستاده بودم. خواستم با جابه جایی ام احساس راحتی بکند، اما او انگار با همه فرق داشت. دلش می خواست توی چشم هایش نگاه کنم که حرف بزند. با خودم فکر کردم که بد نیست پیپ بگیرم. بوی پیپ ظریفا را اذیت نمی کند. خودِ پیپ و کشیدنش هم، مرا سرگرم می کند که چشم هایم دودو نزند...

صدای عمه زلیخا را که شنیدم، آمدم توی هال. نشسته بود کنار مادرم و یک کاغذ لوله شده را که با روبان قرمز بسته شده، گرفته بود طرف مادر. معلوم بود کارت عروسی است.
ـ سلام عمه جون.
ـ سلام دخترم، چطوری؟ تو هم باید بیای حتما!
ـ کجا عمه؟
ـ عروسی ابراهیمه... پسر کوچیکم، یادت هست که عمه جون؟
ـ اِ... ماشالا! زنش کیه؟ من می شناسم؟!
ـ نمی دونم عمه، از فامیلا نیس که تو ریز و درشتشون رو بشناسی...
کنارش که نشستم، گفتم: «چقده بزرگ شده؟! انگار همین دیروز بود که...» عمه زلیخا نگذاشت حرفم را تمام کنم. دستش را کشید روی صورتم و گفت: «اینقده نماز خوندی، پیشونیت چین افتاده دخترم!» نمی دانم برای چی خجالت کشیدم. وقتی دستش را روی صورتم سُراند، سبک شدم. انگار توی دست هایش بند گذاشته باشد که صورت آدم را سبک کند. گفتم: «عمه! ایشالا که دیگه غش نمی کنی؟» خندید و گفت: «نه، گوش شیطون کر... چن سالیه که از سرم پریده... سیا می گفت؛ داری می ری پیش یه دکتر حالت بهتره، آره دخترم؟!»
مادر از جایش بلند شد و رفت طرف آشپزخانه. جلوی اوپن که رسید، گفت: «تا شما ببینید عروس خانم کیه و کجا بوده، چایی رو ریختم.» می خواستم بلند شوم و برگردم اتاقم که عمه دستم را گرفت. سرش را آورد جلوی گوشم و گفت: «آب راوند عمه! صبحا که از خواب بلند شی یه استکانم که شده بخور، خیلی شفاست... عیدی هر روز صبح می اومد و برام یه کم می آورد، تا می خوردم انگار نه انگار... الانم که خدا رو شکر خوبم.» گفتم: «عمه اینا که نمی ذارن! تا می خوام از خونه برم بیرون، یکی شون راه میوفته دنبالم. منم خوشم نمیاد همیشه یکی منو بپاد. توی اتاقم که هستم، خیال خودم و اونا راحته؛ کاری به کار کسی ندارم، منم و سجادم و... شما چه خبر؟»
مادر با سینی چای برگشت. عمه دستم را ول کرد. بلند شدم و برگشتم بروم توی اتاقم. در اتاق را که باز کردم، صدای عمه می آمد که از مامان می پرسید: «ماهی چطوره؟ فامیلای شوهرش ولش کردن؟» در را نبستم که بشنوم چی بهم می گویند. مامان آرام تر حرف می زد که من نشنوم، ولی صدایشان باز هم می آمد. وقتی صدای مامان را دیگر نمی شنیدم، عمه به دادم می رسید و می گفت: «بلندتر بگو عمه من گوشم دیگه سنگین شده، مگه ماهی خونست؟»
ـ پدر شوهرش وکیل گرفته. میگن ماهی شب عروسی، چیزخورش کرده. یکی نیست بگه نامسلمونا! شما که تا دم در اتاق حجله باهاش بودین؟! نمی دونی عمه! مادره نشسته بود پشت در و بلند نمی شد و می گفت تا دستمال رو بهم نده بیرون نمیام.
ـ عمه! شاید پسرشون مریضی چیزی داشته که واسش اینقده می ترسیدن؟!
ـ والا ما که بی خبریم. جنازه رو بردن پزشکی قانونی، تکه پارش کردن که بگن ماهی بلا سرش آورده...
همین طور که کنار در نشسته بودم، دیدم کلاغ نشسته توی ایوان و دارد تماشایم می کند. تنم لرزید. چشم هایش را بُراق کرده بود و زل زده بود به چشم هایم. از چشم هایش ترسیدم. می خواستم بلند شوم. زانوهایم می لرزید. دستم می لرزید. گفت: «قار» دلم هُری ریخت. نفسم بند آمده بود. نمی توانستم حرف بزنم. انگار بختک رویم افتاده بود. نمی توانستم کاری بکنم. زیر سنگینی فشارش داشتم خفه می شدم. زور زدم که انگشت دستم را تکان بدهم. خشک شده بود. تکان نمی خورد. پلک هایم سنگین شده بود. نفسم توی سینه ام گیر کرده بود. خواستم بگویم «مامان» که گوشه ی چشمم پرید. نفسم باز شد. صدای مامان و عمه کش می آمد. خودم را ول کردم که بیفتم تا صدای افتادنم را مامان بشنود و بیاید به اتاقم. افتادم.
دیدم زیر آب چشمه راوند بودم و داشتم خودم را می شستم. مامان مُجمر را آب می کرد و می ریخت روی سرم. سبک می شدم. دلم می خواست برقصم و آواز بخوانم. سرم را بالا بردم که آب توی چشم هایم نرود. دیدم بالای کوه نشسته و دارد مرا نگاه می کند. خواستم صدایش بزنم، بیاید توی آب و او هم خودش را بشوید و سبک بشود. ترسیدم اگر آب به تنش بخورد، دیگر نبینمش. برگشتم. مامان، اهورا را توی بغلش گرفته بود و آب به تنش می ریخت. اهورا سردش شده بود و داشت می لرزید. مامان اهورا را چرخاند و گفت: «عیبه دختر! پسر بچه رو اینجوری نگاه نکن!» گفتم: «خوب بشورش مامان...» خندید و اهورا را روی دستش چرخاند. پشت اهورا به سمت من شد. پشت اهورا را با آب شست. تف کرد به پشتش. آب ریخت و گفت: «تَه چَش نِه کون!» گفتم: «چرا؟!» مامان می خندد. صدایش گوشم را مثل سنگ کنار چشمه، سوراخ می کند. می گوید: «یه رسمه دخترم، اینو میگن که بچه چشم نخوره.» خنده ام می گیرد. از این که او مرا توی این حال ببیند، می ترسیدم. گفتم: «به منم می گفتی مامان؟!» روسری اش را درمی آورد و می پیچد دور اهورا و می گوید: «چی؟»
ـ ظریفا، عمه چرا اینجا خوابیدی؟!
ـ سلام عمه...چی شده؟
ـ داشتم می رفتم، گفتم بیام ازت قول بگیرم که حتما میای.
ـ کجا عمه؟!
ـ عروسی ابراهیم دیگه.
ـ مگه عروسی کرده؟
ـ وا... تُف... تُف...تُف، خدا بدور! من رفتم، آب راوند یادت نره!
می خواستم بلند شوم و بروم تا دم در بدرقه اش کنم، ولی تنم مورمور می شد. لرز کرده بودم. سرم را که برگرداندم، کلاغ نبود.
ـ این کلاغا از جون من چی می خوان؟!
ـ کی؟!
ـ همین کلاغای قبرستون... براتون گفتم که!
ـ بعدا میگم، راحت باش و ادامه بده.
ـ حالتون خوبه؟ چرا نمی یاین روی صندلی خودتون بشینین؟ اگه با کتاباتون کار دارین و دنبال چیزی می گردین، من برم؟
ـ کجا؟
ـ معلومه... خونمون.
ـ نه شما که تازه اومدین.
ـ والا... الان یه ساعتی میشه من این جا نشستم و شما... اگر اجازه بدین رفع زحمت کنم؟
ـ هرطور صلاح می دونین؟ فقط یادتون نره، چهارشنبه هفته دیگه، زودتر بیاین.

صدای در اتاق که آمد، انگار یک پارچ آب سرد روی سرم ریخته بودند. یخم که باز شد، برگشتم. هنوز نرفته بود. جلو در ایستاده و سرش را خم کرده بود. مرا نگاه می کرد. خودنویسم از دستم افتاد. گفت: «خداحافظ» خم شدم که خودنویس را بردارم. سرم را که بلند کردم، دیگر نبود. رفته بود و در هنوز باز مانده بود.

ـ حیوون مثل بچه ی آدم می مونه، تازه از بچه تم عزیزتر می شه اگه دل به دلش بدی!
ـ خُب شما چی؟ دل به دلش میدی؟
ـ داوودو آره... بند جونمه! از سر کار که برمی گردم تا نیام بوم و یه مشت دون واسشون نریزم و داوودم نره بالای بوم برام چَک چَک نکنه، دلم رضا نمیشه برم پائین یه لقمه بلمبونم.
ـ زن و بچه ات چی؟
ـ این کوچیکه که به خودم کشیده... تا میام، می پره میره دون جا می کنه و تا در گنجه رو باز کنم، دون به دست ایستاده و جاجا... جاجا می کنه. حیونام دستی اش شدن... داوود میره از توی دستش دون برمی چینه! انگار چن ساله با همن.
ـ سردردی، دل دردی چیزیش نمی شه؟
ـ نمی دونی دکتر چه حالی داره... سر درد چیه؟! جونمم واسشون می دم.
ـ نه شما رو نمی گم، پسرتون؟
ـ گفتم که به خودم کشیده... تودار و استخون پهن... هیچیش نمی شه.
ـ داوود چی؟
ـ یه مدت پریده بود، جَلد کجا شده بود نمی دونم؟ نبود. داشتم از خُماری می مُردم... همش تقصیر باجناقمه.
ـ چطور؟
ـ رعایت نمی کنه دکتر! خواهر و برادر رو با هم توی یه گنجه می کنه؟! هرچی بهش گفتم گناه داره، به گوشش نرفت که نرفت. آخرشم نفرینشون دامنشو گرفت!
ـ مگه چی شد؟
ـ خواهر داوود رو که بهش داده بودم، پاپی شده بود یکماه داوود رو ببرم باهاش هم گنجه بشه تا چند تا کفتر ذات دار ازشون بکشم. هر چی پا ندادم، جری تر شد... یه روز دیدم یه گنجه آورده و حیوون رو برده کرده توش... همین شد کلید رو از علی گرفتم.
ـ علی کیه؟
ـ بچه ها رو میگم دکتر.
ـ آهان! پس شمام همسرتون رو به اسم بچه هاتون صدا میزنین؟
ـ مگه شما چیز دیگه ای میگین؟
ـ والا ما که نداریم، بعدش... حالا یه فکری می کنیم.
ـ راحتید... راستش، از من می شنوید... اصلاً پاپی اش نشید... دردسره!
ـ خب شما داشتید می گفتید، داوود چی شد؟
ـ حیوون کپ کرده بود، وقتی جوجه هاش رو کشید، پرید. رفت دو سه سالی پیداش نبود. یه روز از سر کار برگشتم، دیدم حیوون زخمی افتاده گوشه ی بوم. به بالاش دواگلی زدم و خوابوندمش توی گنجه... چن روز بعد که سرِپا شد، رفت میل شد و برگشت و برام چک چک کرد، دلم یه نموره همچین بگی نگی غنج رفت.
ـ خوابم می بینید؟
ـ تا دلتون بخواد دکتر، از همه بیشتر با داوود... تا صبح توی دستم دون ور می چینه و بلند می شه می پره و برام چک چک می کنه.
ـ نه غیر از کفتراتون؟
ـ والا، چیزی الان یادم نمیاد.
ـ باجناقتون چی؟
ـ اون که پارسال عمرش رو داد به شما.
با داوود که حرف می زنم زمان زود می گذرد. اسمش داوود نیست، همیشه یادم می رود. به خاطر کبوترش داوود صدایش می کنم. روز اول که آمد توی اتاق و روی مبل لم داد با خودم گفتم، خوره ی مغز آمد... می خواهد آن قدر حرف بزند که اسمش را هم یادت برود. همین طور هم شد. بعضی وقت ها هم با من خودمانی می شد و سهراب جون صدایم می کرد. اخم که می کردم دوباره تکرار نمی کرد. بیشتر برای خودش از در و دیوار تعریف می کرد. اگر یادداشت های روزهای اولم را مرتب نکرده بودم و اضافه های مطالبش را که به درد تحلیلش نمی خورد دور نمی ریختم، الان می توانستم یک دایره المعارف کبوترهای ایرانی برای چاپ بدهم به ناشر. با همه حراف بودنش، نگاه گرم و صمیمی دارد که آدم دلش نمی آید بهش بگوید هفته یِ دیگر نیا. درمان این طور آدم های شیفته حیوانات، سخت است و نیاز به گروه درمانی دارند. کار با یک درمانگر باعث می شود بیشتر احساس کنند زمان خود را صرف کارهای مهمی کرده اند.
لباس های مدرسه ام را پوشیده بودم و کیفم را انداخته بودم روی دوشم و داشتم توی هال با دفتر و مداد و جامدادی ام بازی می کردم. یکی یکی درشان می آوردم و به خاله ماهی پُز می دادم که صدای جیغ آمد. آن قدر بلند بود که صدای خاله ماهی را نمی شنیدم. بابا، مامان را برده بود دکتر که نوبت بگیرند. راه رفتن برای مامان سخت شده بود و حتما یکی باید دستش را می گرفت. خاله ماهی آمده بود پیش من که تنها نباشم. خیلی دوستش دارم. از همان بچگی ام هم خیلی دوستش داشتم. داشتم می گفتم؛ خاله ماهی پرسید: «کی بود؟» گفتم: «نمی دونم شاید از توی قبرستون باشه... مرده آوردن خاله!» صدای جیغ، دوباره آمد. نزدیک تر بود. صدای یک زن بود. همش می گفت: «داداش به خدا قسم دستش بهم نخورده... من پاکم، باور کن!» و جیغ می زد. چندبار گفت. خاله ماهی دنبال صدا رفت. در بالکن را باز کرد، صدا واضح تر شد. پرسیدم: «خاله مرده آوردن؟» برگشت. خاله ترسیده بود. لب هایش می لرزید. در بالکن را بسته بود و از جلو در تکان نمی خورد. گفتم: «خاله چیزی شده؟ چرا می لرزی؟» خاله چیزی نمی گفت. همان طور دستگیره در را پشت سرش گرفته و یخ زده بود. صدای جیغ همین طور پشت سر هم می آمد. برگشتم توی هال. در حمام باز بود و صدا از توی دریچه حمام واضح تر می آمد. فهمیدم از خانه خاله فرخرو، همسایه بغلی مان است. کیف را از روی دوشم درآوردم و رفتم توی حمام. دستم به پنجره نمی رسید که بازترش کنم و ببینم چه خبر است. صدای خاله فرخرو را می شناختم. نمی دانستم برای چه خاله دارد جیغ می کشد.
بعضی وقت ها که صدای جیغش می آمد، می رفتم به بابا می گفتم. بابا می رفت در خانه شان را می زد و صدا قطع می شد. خاله فرخرو که من را بغل می کرد، می گفت: «میای دختر من شی؟» ازش می ترسیدم، ولی خیلی زن خوبی بود. همیشه برای من ادا در می آورد. پرز قالی را که تازه چیده بود می گذاشت پشت لبش و کلاه شاپو روی سرش می گذاشت. باباکرم می رقصید و ادای مردهای مست را در می آورد. من که مرد مست ندیده بودم. مامان دعواش می کرد و می گفت: «فرخ نکن! چش و گوش بچه وا می شه! میره واسه باباش ادای مردای مست رو در میاره و اونوقته که من... نکن دیگه، همون برقص.» من دلم می خواست خاله فرخرو ادامه بدهد و باز بهش بخندم. ولی او سبیلش را برمی داشت و می رفت پشت دار قالی می نشست و شروع می کرد به گره زدن. یکبار بهش گفتم: «خاله خسته نمی شی این قده گره می زنی؟ چه کارش می کنی این همه قالی ای که می بافی؟» دست های مرا گرفت و گذاشت روی چشمش و بعد بویش کرد. دستم را بوسید و مثل وقتی که سبیل می گذاشت، صدایش را کلفت کرد. گفت: «می ریزم توی این خیک صاب مرده.» خنده ام گرفت. خاله فرخرو که برگشت گره اش را بزند، دستم را گذاشتم روی شکمش و گفتم: «خاله این تو چن تا قالیه؟» قلاب را گذاشت روی شکمش و گفت: «می خوای سُفرش کنم ببینی چن تاست؟» باز از صدایش خنده ام گرفت. به چشم هایش نگاه کردم و چشم به هم زدم. گفت: «ای به چشم!» قلاب را روی چادری که به کمرش بسته و روی شکمش گره خورده بود، چندبار کشید و گفت: «کند شده خاله! از دست اینم کاری برنمی یاد.» مامان آمده و کنارمان ایستاده بود. به من گفت: «بیا بریم خونه... الان بابات از سر کار میاد، چیزی نپختم.» بعد رو به خاله فرخرو کرد و گفت: «والا خدا خر رو می شناخت، بهش شاخ نداد... ناهار نمی یای پیش ما؟» خاله فرخرو فقط چشم هایش را روی هم گذاشت و سرش را یک کم خم کرد. دلم برایش سوخت. می خواستم بهش بگویم دخترت می شوم ولی از عمو سیروس، شوهرش، می ترسیدم. اگر دخترش می شدم، لابد من هم مثل خاله می زد. گفتم: «نه دخترت نمی شم.» و از زیر تخته ای که رویش می نشست و قالی می بافت، تکه ای پرز قالی برداشتم و رفتم سمت در. پشت سرم را هم نگاه نکردم. پرز را گذاشتم روی لبم. دماغم خارید. بدم آمد و پرتش کردم. از در رفتم بیرون. توی حیاط ایستادم تا مامان بیاید.
خاله ماهی پنجره را باز کرد. روی دستش مرا بلند کرد و گفت: «برو ببین چی شده خاله؟ زود بیا برام بگو.» از توی پنجره به سختی رد شدم. گوشه ی روپوش مدرسه ام هم گرفت به قلاب پنجره و پاره شد. وقتی ایستادم، روی بام خانه شان بودم. رفتم جلوتر. لب بام خوابیدم و سرک کشیدم که عمو سیروس مرا نبیند. ولی عمو سیروس نبود. برادر فرخرو و مادرش بودند که طناب انداخته بودند گردن او و می کشیدندش توی حیاط. لب چاه که رسیدند، دیگر صدای جیغ فرخرو نمی آمد. با یک دستش روی کف زمین پنجه می کشید و با دست دیگرش شکمش را چسبیده بود. به خودم گفتم: «لابد برادرش می خواهد قالی ها را بکشد بیرون و ببرد بفروشد؛ خاله نمی گذارد.» برادرش انگار می خواست با پایش قالی ها را بتکاند که همش می زد به شکم فرخرو. مادر فرخرو نشست رو به روی فرخرو و پاهایش را گذاشت روی سینه اش. داد زد: «بی غیرت شل نکن، فشار بده!» برادرش دیگر به فرخرو نگاه نمی کرد. سرش را بالا گرفته بود. من ترسیدم ببیندم. سرم را دزدیدم. ترق صدا آمد. انگار کاسه ای، چیزی افتاده باشد. دوباره سرک کشیدم. برادر و مادر فرخرو داشتند سرش را توی چاه می کردند که در خانه شان باز شد. چند نفر آمدند توی خانه. مادر فرخرو آمد طرف من. از پای دیواری که بالایش بودم، دبه نفت را گرفت و ریخت روی سرش. به آدم هایی که توی خانه آمده بودند، گفت: «جلو بیاین خودم رو آتیش می زنم!» برادر فرخرو فرار کرد. رفت طرف خانه همسایه آن طرفی و پرید از بالای دیوار حیاطشان رفت توی خانه ی آن ها. داشتم به مادر فرخرو نگاه می کردم که نشسته بود کنار چاه و داشت موهای سرش را با دست شانه می کرد. یکی صدایم زد. گفت: «ظریفا تو اون جا چه کار می کنی؟» نگاه کردم. دیدم مامان دستش را به کمرش زده، جلوی در خانه شان ایستاده است. ترسیدم. بوی نفت انگار تازه رفته بود توی دماغم که وقتی بلند شدم سرم گیج رفت و افتادم.
ـ از بالای بام افتادین پایین؟
ـ نه همون جا روی بوم که ایستاده بودم... سرم گیج رفت و افتادم.
وقتی چشم هام را باز کردم توی بیمارستان بودم. مامان می گفت: «طوریت نشده دخترم؟» بابا ولی به خاله ماهی اخم کرده بود. گفت: «نمی دونم تو چه کاره بودی که... استغفراللّه .»
دلم می خواست خاله ماهی اش را ببینم. این طور که از او تعریف می کرد و با شور در موردش حرف می زد، وسوسه شدم بگویم خاله ات را هم همراهت بیاور. سرش را خم کرده بود. بوی خاک همه ی حفره های مغزم را گرفته بود.
خودنویس را گذاشتم روی میز و زُل زدم به چشم هایش. امروز دل و جرئت پیدا کرده بودم. از ترس همیشگی ام خبری نبود. انگار آن قدر شناخته بودمش که اگر دستم پیشش رو می شد، عین خیالم هم نباشد. نی نی چشم هایش که به نی نی چشم هایم گره خورد، همه چیز از حرکت ایستاد. حتی صدای ساعت آونگ دار توی اتاق هم نمی آمد. چندبار با خودم گفته بودم که باید ساعت را از توی اتاق ببرم بیرون. تمرکزم را بهم می ریخت. بعضی وقت ها توی سرم بازار مسگرها راه می انداخت. از همه بدتر ساعت نه بود که آخرین زنگش را می زد. تعداد زنگ هایش بیشتر از همیشه بود. خوب بود که صبح ها نمی آمدم، وگرنه ساعت دوازده را باید همیشه عزا می گرفتم. مرا یاد ساعت لنگری توی سرسرای خانه ی پدر می انداخت. از بچگی با این صدای زنگ ساعت نتوانسته بودم ارتباط برقرار کنم. یک جورهایی احساس یاس می کردم. فکر می کردم زمان را از دست داده ام. ساعت لنگری خانه که ساعت نه را اعلام می کرد، همین طور بعدش می گفتم دنگ... دنگ... دنگ... تا خوابم ببرد. انگار توی آسمان به جای ستاره ها، پاندول ساعت آویزان کرده باشند و کسی زنگوله ای توی دستش گرفته باشد و توی گوش من بخواهد تمرین ساعت بکند.
ـ دنگ... دنگ... ساعت چنده الان؟
ـ ساعت، چه می دونم؟
ـ خُب پسرم هر کدومش یعنی یه ساعت. اگه یه دنگ بکنه، یعنی ساعت یکه.
ـ خُب باشه، با من و شما چه کار داره مادر؟
ـ وقتی دوبار زنگ می زنه یعنی تا سه نشده، چی؟
ـ لابد بازی نشده، میای بازی کنیم مادر؟
ـ نه پسرم، یعنی پدرت دیگه الانه که بیاد خونه و باید سفره غذا رو بچینیم.
ـ مگه خودش بلد نیست که هر روز شما براش می چینید؟ اصلاً برای چی میاد خونه؟

با احترام و سپاس بیکران از همسرم؛ رویا عمرانی
تقدیم به چهار زن:
بلور، هدیه، ماه نساء و مهتاب

نظرات کاربران درباره کتاب چهار زن

این کتاب رو جز تخفیف چهل در صد بذارید
در 2 سال پیش توسط gma...h29